تبليغاتX
محمد آقازاده - ...چون بختک جلوی خود می ایستی

محمد آقازاده

خود را رها می کند . در کجا گم شده ای . در دل دریاها ٬ جنگل ها ٬ دربیابانها ٬ در هر کجا که تنهایی باشد . در جایی که بتوانی در درون خویش در مغاکی خیره شوی و دیوهایی که رها شده اند در ذهنت بنگری . دیوها با دستهایی پر از دهشت . پر از دروغ ٬پر از وسوسه تباهی ٬ لبریز از شهوتی کور ٬ سرکوب همه هر آنچه انسان را به معنا می رسد.

شکست آنچنان همیشگی شده است که بازش نمی شناسی . گنگ و بی تفاوت به همه چیز می نگری ٬ همه جا دیوارها در اطرافت بالا می روند . زندگی پر از دیوار ٬ دیوارهایی بی روزنه . باید بخندی . آنچنان بلند که تمام اشکهای جهان نتوانند آرامش کنند . تیزی شادی و لذت . تمنای از خود گذشتن و نتوانستن . هر جا می روی چون بختک جلوی خود می ایستی . نمی توانی گم بشوی . از یافتن می هراسی . آپینه ها چه هراسناکند . جهان آپینه ایست به وسعت نگاه تو .

عشق وارونه ٬ نفرت مستقیم ٬ وراجی مداوم ٬ گوشهایی که نمی شوند . دهانهایی که بسته نمی شوند . حنجرهایی که پر از فریادند ٬ اما واژه ها هراس زده خالی می گذارند این فریادها را ٬ فریادهای خاموش ٬ خاموش هایی پر از روشنایی اندوه .  جراحت هایی که تن را محاصره می کنند تا روح زخمی در خود مفری نیابد در دنیایی این چنین بی مفر. اما نوشتن تسکسنی است در جهانی بی تسکین . می نویسم از گزاره های بی معنا . از جسارتی که بزدلانه در خود سترون می شود . کاش کسی در من پیدا می شد که زندگی کردن را بلد بود . لحظه بی خبری را می شناخت و به هر یاوه ای می خندید . خود را در رها می کنم در این نوشته . وبلاگ فیلتر شده . خوانندهایی که نیستند . نویسنده ای که غیاب خود را می نویسد

+ نوشته شده در  2010/4/23ساعت 22:46  توسط محمد آقازاده  |