....آره.....نه ......می شود .....نمی شود......باغ را ببین.....دریا را ببین.....کویر را ببین....نه نمی بینم... من در بندم.....بندی که دستهایم را.....بندی که چشمهایم را.....بندی که احساسم را... بندی که عقلم را.... زنچیر کزده است....آه زندان بان رهایم کن....نمی توانم ....من خودت هستم....شلاق بر تنم مزن...هر جا بروی می آیم ...گریزی نیست از جهنم.....آره بهشت از توست .....من سیب را خوردم ....هبوط کردم....دربیابان....زندانبان شلاق بزن....با دستهای خودم بزن...جهنم خودمن است.....آره....نه...
روزانه
از پله ها می آیی ... بخار می شوم! - سهیل آقازادهپیوندهای مجازی
حسین نوروزی (گاو خونی)آرشیو ماهانه
آبان 1388Designed By: Hosein Norouzi
Powered By: Blogfa.com
