وقت اعتراف دسته جمعی رسیده است.باید با جسارت و شجاعت سخن بگوئیم و خود را به ساطور نقد برهنه بسپاریم.یکبار نهادهای قدرت را رها کنیم و به جلو آئینه برویم و به حساب خود برسیم.مدام از این وضع و آن شرایط گلایه می کنیم.از بی سروسامانی که دارد همه چیز را می بلعد فریادمان به آسمان بلند است.مدام اخبار حذف این وتعطیل این مجله را می شنویم و با خود زمزمه می کنیم عاقبت این راه پر از خطر به کجا خواهد رسید.هشدار می دهیم هیچکس نمی شنود.صدای اعتراض مان را بلند می کنیم آب از آب تکان نمی خورد .
یکبار باید از خود بپرسیم چرا اینقدردراعتراضهایمان ناپیگیر هستیم.چرا زود جا می زنیم و به وضع موجود رضایت می سازیم و بر آن می شویم حداقل ها را برای خود حفظ کنیم٬حداقل هایی که هر روز کوچک و کوچک تر می شوند.باید صریح و بی پرده بگوئیم چه کسی جز خود ما مقصر بی سرو سامانی جامعه است.کدام دستی اصلاحات را به شکست کشاند جز دست خود ما. چطور شد نخبگان منزوی شدند و حتی دیگر توان دفاع از خود را ندارند.برای رسیدن به پاسخ "چطور شد "کافیست سری به محافل ها ادبی٬فکری و سیاسی بزنیم تا دریابیم آنقدر که برای هم شاخ و شانه می کشیم و می خواهیم اثبات کنیم غیر از ما هیچکس سواد ندارد٬شعر خوب نمی سراید٬داستان خوب قلمی نمی کند و تحلیل درجه یک ارائه نمی دهد فرصتی باقی نمی گذارد که ما شویم و از حریم حرمت خودمان دفاع کنیم.
بجای آنکه باشعرها٬داستانها و تحلیل هایمان به اثبات خود بپردازیم با انکار و ویران کردن روحیه و شخصیت دیگر می خواهیم پهلوان میدان بی رقیب شویم.بله انحصار در نهادهای قدرت بیداد می کند ولی ما خودمان مگر انحصار طلب نیستیم.ادعای پهلوانی داریم ولی تا کوچکترین مشکلی برای دوستی پیش می آید بزدلی را لباس فضلیت می پوشانیم و با تفاخر می گوئیم ما را چه به این بحث های سطحی.همه روزنامه ها و مجلات رابستند که بستند ٬دوستی را راهی زندان کردند که کردند ٬سایتی را که با خون دل به من و تو خدمت رایگان می دادد فیلتر کردن که کردن.حتما بی تدبیری و بی عقلی به خرج داده اند.با ما مشورت می کردند آب از آب تکان نمی خورد.یادمان می رود برای گذاشتن نام وبلاگمان در این سایت ٬چاپ یک شعر ٬داستان و یا نقد در این نشریات توقیف شده چه مجیزها گفتیم و چه ستایش ها از بی پروایی دست اندرکاران آنها کرده ایم.
تا اوضاع به کاممان است به زمین و زمان فخر می فروشیم که عقل داشته باشد تا همه چیز به کام ات باشد. وقتی با مشکلی روبرو می شویم در می یابیم آنچنان بزدل شده ایم که حتی توان دفاع از خود را نداریم و انتظار داریم دیگران کاری بکنند تا اوضاع مثل سابق همه چیز به کاممان شود تا دوباره به ریش نداشته یاری دهندگان بخندیم.چه پیشکسوتان ٬ هنرمندان ٬داستان نویسان ٬شاعران و اهالی سیاست را می شناسم که وقتی روزنامه ای و روزنامه نگاری در اوج تاثیر گذاری است و سهمی به آنها در ستونها و حتی صفحه اول می دهد حاضر نیستند لقبی کمتر از نابغه و درخشان به این روزنامه نگار و روزنامه و یا مجله و یا سایت و یا وبلاگ بدهند ولی وقتی ورق بر می گردد.کسی زندان می رود و یا نشریه ای تعطیل می شود به وفوریت صفت نابغه و درخشان جای خود را به صفات دیگری چون ابله و ورق می دهد.
می ماند گفتن این نکته تا ما به این اعتراف تن ندهیم و همه گناهان را به گردن زمانه و این و آن بیاندازیم بی سروسامانی اوضاع تغییر نخواهد و فرایند انحطاط که کابوس وار همه چیز را می بلعد شتاب بیشتر می گیرد.تنها زمانی که به جلوی آئینه نرویم و نپذیریم ما بخشی از راه حل نیستیم بلکه خود مشکلیم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد و همچنان مرثیه می نویسیم برای زندان رفتن ها٬بسته شدن و فیلتر شدن و مرگ این عزیز و آن دوست.این مرثیه نوشتن ها البته توسط گروه محدودی نوشته می شود و گروه کثیری سرشان را می دوزند تا هیچ نسیمی کلاهشان را نبرد.یک اشاره می تواند سندی معتبر باشد بر مدعای این نوشته . بازنگار فیلتر شد از میان صدها وبلاگ نویس که مرتب از آن بهره می برند و به افزایش شمارگان خود فخر می فروختند دست به قلم بردند تا با نوشتن هر چند بی حاصل ادای دینی کرده باشند به سخت کوشی مردانه رضا ولی زاده و کسانی که بی چشمداشت این سایت را خانه دوم همه ما کردند.چرا ما این چنین بزدل و نمک نشناسیم که حتی حاضر نیستیم از صاحب خانه تشکری بکنیم و در یک جمله تعارفی از باب همراهی بکنیم.تا ما این هستیم اوضاع همان است که می بینیم و از مواهب اش بهره ها می بریم.