"میثم اخباری " جوان است و خوش بر خورد.روبروی من نشسته است.سالهاست در طبقات سازمان با هم سلام و علیکی داریم. اما این بار برای پی جویی جواب یک سوال به نزد من آمده است.کمی آنسوی تر مجید انکوپا همکارم که من سخت دوستش دارم مشغول شمارش برگهای آبی کم رنگی است. برگهایی که می توان باآنها به بازار نشررفت و کلی کتاب خرید و به خانه برد و بعد عزا گرفت که این کتابها را کجا باید جا داد.در همین جاست که خوشحال می شوی با مناسباتی که داری حتی یک برگ از این بن ها به تو و همکارات که کار شمارش را بر عهده دارد تعلق نمی گیرد و می توانی بدون دغدغه به خانه بروی و به فکر کمبود جا نباشی.
همین روزهاست که بازار خرید و فروش بن های کتاب رونقی به کار دلال ها دهد.در این معامله پرسود هم خودی ها و از ما بهتران به پولی می رسند و هم کسانی درصدی از این پولها نصیب می برند که حنجرشان را در خیابان انقلاب به کار می اندازند و فریاد می زنند بن کتاب خریداریم.البته در این میان مثل همیشه دست کتابخوانهای واقعی خالی می ماند و در این بازی دولت نهم هیچ تفاوتی با دو لتهای هشتم و هفتم و.... ندارد.اخباری دست به قلم دارد و گزارش می نویسد.فرصتی دست می دهد درباره سبکهای مختلف نوشتن با هم گپ بزنیم.سبکهایی که مدتهاست دیگر در مطبوعات جایی ندارند و مقاله نویسی و اطلاع رسانی خشک و بی روح جای گزارش ها و مصاحبه های شیرین ٬تاثیر گذارو خواندنی را گرفته است.
جوانان با استعداد چه در روابط عمومی ها و چه در روزنامه ها اسیر دست کلیشه ها و عادت ها همه ذوق و قریحه خود را بر باد رفته می بینند.هیچوقت مطبوعات به این حد ازنظر فنی سقوط نکرده بود آنهم در شرایطی که تعداد جوانان شایسته و مستعد اینهمه قابل توجه است.جوانانی که اگر فرصت مناسب را بیابند و کنار دست با تجربه ها و موسفید کرده ها بنشینند می توانند راه به قله روزنامه نگاری بکشند.اما در افق هیچ چشم انداز روشنی دیده نمی شود.اگر وبلاگ ها نبود و قلم زیبا و جسورانه این جوانان را نمی خواندیم می پنداشتیم این نسل توانی برای ارائه ندارد.
"اخباری " یکی از این استعداد هاست. از او می خواهم نوشتن را فراموش نکند.یا در روزنامه ها قلم بزند و یا وبلاگی راه بیاندازد.در همین روابط عمومی که او کار می کند کسانی را می شناسم که در وبلاگ شان محشر می نویسند.مشکل در کجاست.این مشکل را در سلیقه این مدیر و بی ذوقی آن مسئول نباید جستجو کرد. چرا که این درد بی درمان همه رسانه ها و نهاد های فرهنگی را اسیر چنگال خونریز خود کرده است.معضل اصلی را باید در تدابیر و رفتارهایی جستجو کرد که فضای فرهنگی رااز نشاط تهی کرده است و با به پرواز در آوردن شبح کارمندی و میدان دادن به مقرارات بی خون استعدادها را به تباهی می کشاند و همه جانها را دچار خزان پیش رس می کند.
"تباهی " با مقاومتی روبرو نمی شود و همین دیوارهای فرو ریخته شده است که به این تباهی میدان می دهد هر جا زندگی حاکم است بذر مرگ بپاشد و هرجا مدیری بخواهد خلاقانه کاری بکند و کمی متفاوت باشد عرصه را برای خود تنگ ببیند و به عزلت و تنهایی پناه ببرد و در این میان مدیران که به ناچار باقی می مانند آنقدر احتیاط می کنند و آنچنان محافظه کارانه با حوزه کاری شان برخورد کنند که حتی اندک نسیمی از نو آوری فضای راکد فرهنگی را به حرکت در نیاورد. چه باید کرد. راهی جز آن نمانده است که آنقدر سخت کوشانه ایستادگی کرد تا مفری در جهان بی مفر خود را به تماشای جانهای خسته بگذارد ٬چرا که بدون شادابی فرهنگ هیچ جامعه ای نمی تواند رفاه و آبادانی را تجربه کند.