تبليغاتX
محمد آقازاده - غمت نباشد همه چیز تمام می شود در فاصله بهشت زهرا و تهران

دلم نمی آید بنویسم.از حسی حرف بزنم که در تمام ذره ذره وجودم موج می زند و مرا به یک بی حسی مطلق می کشاند.وقتی به تشیع جنازه می روم و به مرده ای خیره می شوم که دارد زیرخاک پنهان می شود دچار حسرت می شوم.با رفتن او کسانی می گریند٬بعضی ها صجه می زنند.تعدادی هم برای اینکه برای آشنایی وقتی تلف کرده اند و از کاسبی جا مانده اند زیر لب غرولند می کنند .غمت نباشد همه تلخی ها ضجه ها و غرولند هادر مسیر بین بهشت زهرا و تهران تمام می شود. جایی این وسط وقتی دارند با قاشق و چنگال ور می روند و قبل از خوردن غذای اصلی نان و ماستی می خورندو بعد نوبت برنج و مرغ می رسد و با فرستادن صلواتی و خواندن فاتحه ای خود بخود بخود کلمه پایان نوشته می شود در دفتر زندگی یک نفر.

کاش شجاعت این را داشتم بنویسم حالم خوب نیست و حالم ازهر چه بوی عشق ٬رفاقت و دوست داشتن می دهد بهم می خورم. جلوی آئینه می روم و به موهای سفیدم خیره می شوم. پنج دهه زیستن٬بارنج زیستن و همیشه در وسط زمین و آسمان رها ماندن به حال خود. مدام از خود می پرسم جرمت چیست.اینکه دوست داشتن را جدی می گیری.سی سال است می نویسی تا دلها بیشتر برای زندگی بطپد تا برای مرگ.قلبی را آرام کنی.از آزادی می نویسی. از برابری و از عدالت.از دوست داشتن٬از عشق ٬از مهربانی.ولی می بینی همه چیز را از تو دریغ کرده اند. هیچ چیز نداری جز انبوه تلخی ها.در آستانه غروب زندگی ات هیچ نیستی جز شبحی .کابوسی در خانه.شبحی ناپیدا در اداره و روحی سر گردان در کوچه و پس کوچه ها. مدام می خواهی خود را گم کنی ولی نمی کند. ..... ابله هر جا می روی خودت ایستادی روبروی خودت.

سالهاست از امید می نویسم تا دهشتی که در سراپای وجودم را تسخیر کرده است پنهان بماند.آن نا امیدی بی پیر را از چشم ها قائم کنم.خسته ام.داغونم.نا امیدم.من چی ام.هیچ.ازهیچ کس گلایه ای ندارم. از هیچ کسی که می پنداشتم باید پناهگاهم باشد هیچ دلخوری ندارم.از مقامات ارشد و غیر ارشد که رسما مرا یک اتاق تبعید کرده اند هیچ شکایتی ندارم.متنفرم از همه غرایزی که قرار است لذت و آرامش بدهند به یک آدم که من باشم. از روابط جنسی متنفرم ٬از خوردن و خوابیدن بیزارم.ازاینکه اینهمه خودم را حس می کنم خسته ام.می دانم آنهایی که می نویسند٬ آنهایی که می خواهند متفاوت باشند محکوم به تنهایی اند و من در کابوس تنهایی یله شده ام.هیچ چیز شادم نمی کند.اسمش را بگذارید افسردگی و هر اسمی دیگر. من به آن گودال فکر می کنم که تنها راهی است که می تواند مرا از شر خودم خلاص کند . نه همدلی فایده ندارد. چقدر بد است درسنی که باید تکلیف ات روشن شده باشد.هنوز بدنبال تعین تکلیف با هرکسی و هرجایی است.تکلیفی که هرگز روشن نمی شود و تو می مانی آشفته و خسته.ای لعنت به تو زندگی و زنده بودن.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 8:59  توسط محمد آقازاده  |