حالم خوب نیست.حس می کنم جهان و همه آنهایی که می شناسم شان از دایره فهم من خارج شده اند.آن که باید پناهگاه باشد هر بار حس می کند دردی داری با زخم زبانش جراحتی دیگربر روح زخمی ات می گذارد.هیچکس هیچکس را دوست ندارد.زمانه دوست داشتن را تاب نمی آورد.همه عادت و نیازرا با عشق و دوست داشتن به اشتباه می گیرند. جهان دوزخ است.خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند . چرا نمی دانم
حالم خوب نیست .برای خرید می روم دل شوره تمام وجودم می شود.با خودم زمزمه می کنم کجا داریم می رویم. چه خواهد شد.همه عصبی اند. پیر زن به گرانی اعتراض می کند.فروشنده که خود تلخ است در برابراعتراض چه راحت می گوید نداری نخر. راست می گوید ولی جقیقت را آنچنان تلخ می گوید که افسرده ام می کند.به من نمی گوید ولی من هم زخمی می شوم. پیر زن می رود.خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند٬چرا نمی دانم .
حالم خوب نیست.زمانی که سوار تاکسی می شوم.در فضای دشمن کیش خود را می یابم.خانم با گذاشتن کیفش فضاتنگ را تنگ تر می کند و آقایی کنارم مرتب غر می زند جا تنگ است.عاقبت بین این خانم و آن آقا دعوا می شود و من می گریزم. صدای دشنام فضا را پر می کند.این دشنامی است که جهان را آلوده می کند. خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند . چرا نمی دانم .
حالم خوب نیست٬درفشارعصبی گاهی آدم تا مرز انفجارپیش می برد.سردرد.تحریک چشم و...باید بگریزم از نوع زندگی ام .حقیقت بیماری ام رامی دانم. وقی قدرت تسلیم گیری نداری. به مطب دکتر می روم . خانم منشی عصبانی است.پزشک با بی حوصله و خسته علایم بیماری ام را می شنود چند قرص آرام بخش می دهد و دیگر هیچ.تمام شب نیمه خواب و نیمه بیداری می گذرد.کسانی در خیالم فریاد می کشند .زخم نی زنند. آیا از قرص ها کاری ساخته است ٬نه نمی دانم کابوس شبانه را برگزینم و یا دهشت بیداری را.قدرت انتخاب ندارم.خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند.چرا نمی دانم .
حالم خوب نیست. به وبلاگ سر می زنم.رهگذری مرا وقیح لقب می دهد. کسانی تمام کینه های بی دریغ شان را در کامنت ها خالی می کند.نه در این وبلاگ بلکه در تمام وبلاگها.خفاشان شب با خنجر واژه هایشان در تاریکی کمین می کنند تا زخم بزند به جانی آنی که در خلوت خود می نویسد تا سبک شود از اینهمه دوزخی که دیگرانند.شاید من هم دوزخ آنی باشم که نوشتن را دوست نمی دارد. روشنگری را بازنمی تابد.حتی یک وبلاگ کوچک و بی طنین را تحمل نمی کند.کاش می توانستم ننویسم . کاش..اما نمی توانم .خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند . چرا نمی دانم
حالم خوب نیست........ خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند . چرا نمی دانم...... جالم خوب نیست ...... خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند . چرا نمی دانم.....