مادرم پنج فرزندش را از دست داد. آنها بیمار میشدند و میمردند. بعد در عرقریزان روح آنقدر دعا خواند تا من زنده ماندم، و بقيه برادر و خواهرهايم. در کوچه و پسکوچههای فقر بالیدم. کودک کار بودم. کودکیام را ربود بیعدالتی؛ بعد نوجوانی و جوانی. از کارگری چاپخانه وارد تحریریه شدم. با لباسی آبی که بوی روغن چاپ میداد، وارد تحریریه كيهان شدم. چهارده سال از هنر نوشتم و زندگی. بعد كسی آمد و چون قلم را نمیخواستم آلوده به افترا كنم، توسط او اخراج شدم؛ نه به سادگي. كيهان هوايی يكسالی پذيرای من بود. گزارشنويسی و برگزاری ميزگرد در مورد توسعه، تجربه ديگری بود. در آغاز انتشار روزنامه همشهری، نوشتن گزارشهای اجتماعی را جدی گرفتم. گزارش از زورآباد، گلشهر مشهد، تايباد و... پاسخ من بود به كودكيام. بعد اخراجی ديگر، البته ظريفتر. ايران پناهگاه من شد. گروه آئينه، دريچه تازهای بود در روزنامههای كشور. افزودن واژههای جديد در فرهنگ سياسي، گفت و گوهای برهنه، تاب آوردن فشارها. بعد اخراجی ديگر بهخاطر تن ندادن به رفتار بردهوار. بيشترين هديهای كه از ايران دريافت كردم، تيتری بود كه در مرگ شاعر ملی ايران زدم:«جهان شاملو را از دست داد» و صفحاتی كه در مورد او منتشر كردم با هزينهای گزاف. در سازمان فرهنگی و هنری، تجربه تاسيس اتاق فكر را با ياری «زم» پی گرفتم، آنهم با حداقل حقوق. يكسال است كه می خواهند من نباشم. اما ايستادهام كه اخراجم كنند. ترفندهايشان بیاثر است. میخواهم اين اخراجها ميراثی باشد براي دو فرزندم كه از جان بيشتر دوستشان میدارم. تا آنها بدانند جرم من روزنامهنگار و خود بودن بود. قدردان عزیزانم هستم كه تمام اين سالهای بد، مرا تاب آوردند. در اين مدت در بسياری از روزنامهها قلم زدم. سردبير گزارش روز و همبستگی بودم. گزارش روز پانزده روز تحمل شد و همبستگي، كمي بيشتر. چند سالی است كه در دنيای تصوير صفحهای دارم به اسم اتاق فكر كه بهجای جنگل، درختها را میبينم در آن. نزديك به سی سالی میشود كه صليب روزنامهنگاری را بر دوش گرفتهام تا به آن لحظهء رهايي برسم. هميشه فكر می كنم دعای خير مادرم، نصيب آنهايی شد كه رفتند، نه من كه ماندم با اينهمه تلخيها. تنها بهانهء زندگی من، نوشتن است. گرفتار جنون نوشتنام، همين. چون شما هستيد، چون شما شريك تراژدی غمبار روزگار هستيد، می نويسم در اين وبلاگ.