آنچه که در تحولات اخیر به عمد نادیده گرفته شده آنست که جنبش سبز نام یک بیماری و یا غده بدخیم نیست که باید با جراحی درمان و بدور انداخته شود٬ بلکه اقدامی طبیبانه از سوی یک ملت بیدار٬بصیر و با حوصله است که در گام اول این بیماری را بصورت آسیب شناسایی مورد شناسایی قرار داد و در گام بعدی بنا دارد با اراده٬ خلاقیت و مشارکت فعال درمان کند. کسانی که در شکل گیری ناهنجاری های ساختاری مداخله فعال داشتند و ویروس ناکارآمدی٬ رانت طلبی و انحصارطلبی را در جان نهادها و سازمانها تنیدند٬ امروز بجای آنکه به سمت بیماری هجوم ببرند طیب حاذق را زیر ضربات خود قرار داده اند. مناظره های انتخاباتی این حقیقت را آشکار کرد که ناکارآمدی و رانت طلبی تا اعماق جامعه رسوخ کرده است و با حفظ وضع موجود و حذف نخبگان نمی توان این بیماری مزمن و بدخیم را مداوا کرد بلکه با روش های هیاهیوگرانه بجای حرکت به وضع بدتر پریشانی ساختاری را عمیق تر می کند.
بحرانهای ساختاری همه ابعاد زندگی را تصرف کرده است٬ اقتصاد٬ فرهنگ٬ سیاست و... بجای آنکه حلال مشکلات باشند مدام وضعیت زندگی مردم را مختل می کنند. آن نقطه مرکزی که این ساختارهای را معیوب می کنند منش ها و شیوه های مدیریتی اند. آنها بجای اداره انسانها و اعمال مدیریت بر منابع٬ نگاه شئی گرا به همه چیز دارند. می پندارند با گرفتن یک حکم مالک سازمانها شده اند و هر کاری بخواهند می توانند هم با کارکنان و هم با منابع بکنند. از یک سو کارکنان را در وضعیت روحی هولناک قرار دهند و موجودات هراس زده از آنها بسازند و از سوی دیگر منابع را هر شکل که می توانند بر باد دهند و جز به مسئول بالادست خود که اختیار عزل شان را دارند جوابگو نباشند. سرریز این گونه مدیریت نارضایتی گسترده است که موج وار همه جامعه را در برگرفته است و آنچنان فشاری بر طبقات اجتماعی وارد می کند که به اشکال مختلف خود را بازتاب می دهد.
امروز که تب ناکارآمدی به مرحله خطرناک رسیده است بجای آنکه جنبش سبز را فرابخوانیم تا گذشته ها را فراموش کند و با مشارکت٬ خلاقیت و نظارت فعال بر دردهای بی درمان داروی شفابخشی بیابد می کوشند مردم را به رسمی و غیر رسمی تقسیم کنند و تنها کسانی را بعنوان مردم به رسمیت بشناسند که با تعاریف رسمی همخوانی دارند و کوچکترین تفاوتی را به تماشا نمی گذارند. این روش ها بی تردید اوضاع را وخیم تر خواهد کرد. مردم مردمند و هیچکس صلاحیت ندارند آنها را با متر و معیار خود بسنجند و مهر تائید و یا نفی برآنها بکوبد. امروز باید بجای تند کردن منازعه ها از پتانسیل و خلاقیت جنبش سبز بهره گرفت و بحرانهای ساختاری رام کرد. اگر این اتفاق بیفتد مدیران به خود اجازه نخواهند داد برای تحقق الگوی مصرف بجای کاهش هزینه های رفاهی خود و رانت هایی که توزیع می کنند فرودستان را در سازمانها با کابوس تعدیل روبرو سازند و این کار خود را عین شجاعت نام بگذارند. جنبش سبز با حضور خود این مدیران را هم عاقل تر و هم پاسخگو تر خواهد ساخت. این همان اقدام طبیبانه است که گرهگشای همه مشکلاتند.
"احمد توکلی" در نامه ای به "میرحسین موسوی" و "محمد خاتمی " از رادیکال شدن جنبش سبز گلایه می کند و از آنها می خواهد از این جنبش فاصله بگیریم. فرض بکنیم این توصیه را این دو چهره بپذیرند و این فاصله را ایجاد کنند آیا مشکلات حل می شود و مردم به خانه باز می گردند . این توصیه نشان می دهد بسیاری از چهره های اصول گرا هنوز به اصل ماجرا پی نبردند و در معادلات نقش مردم را نادیده می گیرند و همه چیز را در گروی اراده و تصمیم نخبگان می دانند و از یاد می برند بر اساس شواهدی از میان سخنانی که خود در این سالها بر زبان آورده اند جامعه بدرستی اداره نمی شود ٬تورم٬رانت طلبی ٬باند بازی ٬رکود ٬فامیل بازی ٬فساد اداری وناهنجاری ها اجتماعی بیداد می کند و شکافهای طبقاتی آنچنان فربه شده است که دیگر از حد طاقت جامعه خارج است.
چرا این دوستان مسئله را تبار شناسی نمی کنند. نمی گویند می خواهند با یک بورکراسی هم ناکارآمد و هم بشدت فاسد که مشغول توزیع رانت هاست - آنگونه که در مناظره های رسما اعلام شد و هنوز می شود-و هیچگونه خود را موظف نمی داند پاسخگوی کسی هم باشد ٬باید چه کرد. وقتی همه راه های قانونی اعتراض و دادخواهی بسته است و هر اعتراضی توسط فرودستان با دیوار بلند منع روبرو می شود چطور باید بلند پایگان را قانع کنند کمی ٬تنها کمی در بهبود اوضاع بکوشند. متاسفانه وضع به گونه ای شده است که حاکمیت هم می خواهد نقش پوزیسیون را بازی کند و هم اپوزیسیون را. مخالفت با وضع موجود را درست مثل اداره سازمانها و نهادها را در اختیار خود به صورت انحصاری گرفته است . چطورمی خواهید ما شهروندان عادی باور کنیم چاقوی دسته خود را خواهد برید.اگر می برید که کار به اینجا نمی رسید.
اصلا گیریم کسی بخواهد صبوری کند آیا فکر می کنید چیزی تغییر می کند ٬نه بی تردید اوضاع بدتر می شود. در این کشور صاحب این قلم سالهاست از حرفه خود محروم مانده است و هیچ چشم اندازی هم وجود ندارد به شغل مورد علاقه خود بپردازد.با سکوت هم سالهاست این وضع را تحمل کرده است ولی اوضاع سال به سال بدتر می شود و کسی هم برای احقاق حق پیدا نمی کند. وقتی اجازه تجمع آرام ٬ قانونی و حتی بدون دادن شعار برای یکبار هم شده صادر نمی شود چطور انتظار دارید مردمی که خود را به مخاطره می اندازند و در میان هراس شعار می دهند رادیکال نشوند. هراس درختی است که میوه ای جز شعارهای تند نمی دهد.
چرا به وزارت کشور نامه ای نوشته نمی شود که چرا اصل بیست و هفت قانون اساسی سالبه به انتفاع موضوع شده است. آقای توکلی بعنوان نماینده خوب می دانید مجلس نمی تواند بر اجرای مصوبه های خود پا بفشارد و در روز روشن و جلوی چشم نمایندگان قانون را نادیده می گیرند و صدای موثری هم از نمایندگان در نمی آید. دوستان اصول گرا مطمئن باشند سکوت حاصلی جز ناکارآمدی بیشتر نخواهند داشت و همین باعث شعله ور شدن آتش خشم بیشتر معترضان می شود و اگر خاتمی و موسوی و کروبی پشت این نارضایتی ها نباشند خیلی زود کسانی جلوی جنبش قرار می گیرند که کل شاکله های قوام دهنده جامعه را هدف قرارخواهند گرفت بدون هیچ واهمه ای. آقایان بجای محدود کردن اصلاح طلبان ریشه نارضایتی ها را بخشکانید مشکل خیابانها و شعارها حل می شود.
"آقا قالیباف ترا اون کسی که دوست داری پاشو بیا یه روز جوادیه بشین پای درد دل ما ببین چی می کشیم . بخاطر پل قشنگی که می گند می خواهی بسازی ما رو حسابی انداختی توی هچل . یا باید نصف پول توحیبونو بدیم واسه تاکسی کلی هم به دیر به سرکار برسیم و یا از خستگی و ترافیک مثل مرده بیفتیم بکپیم و قید دو کلمه حرف زدن زن و بچه را بزنیم.چرا به داد ما مردم بی چیز و بقول شما پابرهنه ها نمی رسی . خدا را خوش می آید ما را به حال خود رها کنی.راستی چون اهل جوادیه ایم باید در این بن بست پدرمان در بیاید"
فرصتی دست می دهد سری به خانه آشنایی در جوادیه بزنم. از راه آهن مجبور شدم پیاده به محل خانه این آشنا برسم . کارگران مشغول زدن پلی تازه اند به این دلیل تنها راه ارتباطی مردم جوادیه ُنازی آباد ٬یاغچی آباد به میدان راهن بسته شده است . آنهایی که ماشین دارند از بزرگراه نواب خود را به مقصد می رسانند و باید مسیر طولانی تر را تحمل کنند .بی پول ها اما این مسیر را پیاده بقول خودشان گز می کنند. یکی ازجوانانی که خانه خودش در کرج است و در جوادیه مشغول کار و کسب است با گفتن حرفهای بالا می گوید: آقا ما از هیچ کجا شانس نداریم. در کرج یک خیابان آسفالت درست و حسابی ندارد و مدتی هم است جوادیه هم در محاصره ماموران شهرداری قرار گرفته است . فرار بود این پل لامعصب دوازده فروردین افتتاح بشودولی ...دلم می خواهد زورم می رسید و می رفتم توی کار شهردارچی ها.ولی زور زدن برای یه لقمه کجا برای ما زور این کارها را گذشته"
جوان دیگری که مشغول شنیدن حرفهای ما بود با عصبانیت می گوید: بخدا آقا اگر این مشکل در شمال شهر بود تا حال هزار راه دررو باز می کردند . ما که صدایمان به کسی نمی رسد. اگر اینجا یک وزیر٬نماینده مجلس و... زندگی می کرد تا حالا مشکل حل می شد. جمع شروع می کنند به خندیدن و عاقله مردی می گوید :"کله گنده ها و جوادیه" .آقا کار باید روی حساب و کتاب باشه. زدن پل کار بدی نیست .بعد ها همین پل به درد خود ما می خورد .ولی نمی شد برای در بن بست قرار نگرفتن جوادیه فکری شود بعد این طرح آغاز بشه. من کسی را می شناسم در خانه این و آن کار می کنه . بدبخت شوهره معتاد داره . با آن رمانتیسم بی پیرش باید کلی راه برود و برگردد. در قیامت کسی باید کسی جواب درد پای او را بدهد"
می پرسم چرا نمی روید شهزداری و اعتراض نمی کنید . یک بازنشسته می گوید. جوادیه ها برای یک لقمه نان باید صبح تا شب بدوند و آخر هم دخل شون با برج شون نخونده . تازه چرا باید اعتراض کنیم خود آقایون مگه چشم ندارند و از مشکلات اطلاع ندارند. تازه اعتراض هم بکنیم می گویند اختلال گرند و ضد انقلابند. ما چیزی نمی خواهیم. می گویم اول چاه را بکن و بعد منار را بدوز. نمی دانم ضرب المثل را درست می گم و یا نه . کلی قاطی کرده ام . الان دخترم در دانشگاه آزاد قبول شده برای شهریه اش به چکنم چکنم افتاده ام".صدای اذان بلند می شود و من می روم تا همراه بقیه میهمانان کنار سفره بنشینم . درحالی که کلی حرف تو سینه اهالی جوادیه مانده تا بریزند بیرون.
*آشنایی از من خواست در باره مشکلات مردم جوادیه بنویسم که بخاطر کار عمرانی در بن بست قرار گرفته اند و کسی به مشکلات آنهاتوجه نمی کند . بخاطر قولی که دادم و مشکلاتی که در بلاکفا بود ترجیج دادم این روایت را امروز بگذارم اینجا و تحلیل مسایل سیاسی را بسپارم برای روزهای بعد . هر چند معتقدم ریشه بسیاری از مشکلات در همین بی اعتنایی به مشکلات مردم بی صداست.
تصمیم گرفته ام "من" را از نوشته هایم حذف کنم. منی که آکنده از زخم های بی دلیل و تحقیرهای بی دلیل تر است. همیشه حس می کند در محاصره جهالت هایی قرار گرفته است که دشمنی را از حد می گذرانند و صاحب این قلم را مدام درتنگنا قرار می دهند٬ کسانی که چون همه چیز را برای خود می خواهند و آنرا نیز بدست می آورند٬ نمی توانند کسی و یا کسانی را تاب بیاورند که به فراتر از خویش می اندیشند و برای سرنوشت کشور دیگر جانشان را ذره ذره آب می کنند. چرا این چنین می خواهم این "من" را در نوشته هایم تبعید کنم؟ چرا که تاریخ در لحظه سرنوشت سازی ایستاده است و لحظه ای غفلت از رویدادها می تواند عواقب دهشتناکی داشته باشد. پرداختن به خود را در چنین شرایطی تجملی بی مورد و گزاف می دانم. هر چند می دانم شرایط کنونی معلول همین روابط ناانسانی و سلطه گرانه است که همه نهادها و سازمانها را آلوده و بیمار کرده است. بر آنم همه روایت هایم به شیوه سوم شخص بی طرف باشد. چرا که تمام لحظاتم با عاطفه جریحه دار شده ای عجین شده است که مرا وا می دارد به تندی سخن بگویم.
ولی این را می دانم پیامد تندی ها و شورش هایی که از عقل ملهم نمی شود همیشه وضعیت را ناهنجارتر٬ شکننده تر و سیاه تر می کند. در شرایطی که تندی٬ یاس و ناامیدی که به شدت عمل میدان می دهد بر آنم وضعیت را تشریح کنم و از تعادل و خرد ورزی سخن بگویم. چون لکه ای باشم در یک فضای یک رنگ. می دانم این تندی دلیل دارد و حاصل فضای مسدودی است که به هیچ انتقاد مسئولانه راه نمی دهد و همه معترضان را با هر زبانی و در هر کسوتی با یک چوب می راند و شاید آنها را که نرم و متعادل سخن می گوید دشمن تر محسوب کند چرا که لکنتی در فضای دو قطبی ایجاد می کنند و آنها بی صبرانه منتظرند نبرد نهایی رخ دهد٬ حتی اگر منجر به ویرانی کشور و همه امید و آرزوها شود. اما زبان نرم٬ زبانی که به خرد ورزی فرا می خواند شرایط را ناخواسته با تاویل تازه روبرو می کند و دستهای أنهایی را که آرامش را برنمی تابند آشکارتر می سازد و فرصت می دهد این دستها ناخواستنی تر و نامطلوب ترشوند.
این را تاریخ به ماثابت کرده است که از درخت خشونت میوه ای جز زجر٬ رنج و دهشت نمی توان چید. از خشونت جز خشونت بر نمی آید. این را هم می دانیم خشونت تا مدتی می تواند انحصاری بماند و خیلی زود اگر رام نشود به اعماق جامعه رسوخ می کند و چون ویروسی واگیر همه لایه های جامعه را آلوده می کند. امروز در شرایطی سخت بغرنج٬ نسبت به همه فعالان سیاسی چه با قدرت و چه بر قدرت بر اساس جرفهای زیبایی که بر زبان می آورند قضاوت نمی شود و در آینده نیز نخواهد شد. امروز رفتارها و کنش های واقعی ملاک داوری است و هیچ ایدئولوژی تحریف گری هم نمی تواند این اعمال را به گونه دیگر معرفی کند. همه باید خود را در پیشگاه وجدان دینی٬ تاریخی و انسانهایی بیابند که مرتب مشغول قضاوت اند. همه این داوری ها هسته مرکزی خود را از خشونت می گیرند. خشونتی که جز کینه و نفرت بیشتر در چنته ندارد. البته زبان تند و نیز که چون خنجر عمل می کند نیز بخشی از خشونت برهنه است و به این دلیل باید در سخن گفتن نیز مسئولانه عمل کرد.
در لحظاتی که رویدادهای بزرگ شکل می گیرد انسانها مجبور به انتخاب می شوند. آنهم بدون آنکه به طور کامل شرایطی را بازشناسند که رویدادها در بستر آن رخ می دهند و از سوی دیگر از پیش نمی توان نتیجه منازعات را پیش فرض گرفت. در چنین شرایطی آدمی در مخاطره همیشگی قرار می گیرد. مخاطره ای که تنها زندگی فرد را مورد تهدید قرار نمی دهد٬ بلکه نتیجه اقدامات اش را هم با جمله های شرطی روبرو می سازد. اگرها و شاید هایی که قبل از از اقدام نمی توانند به پاسخ دست بیابند. با همه این حرفها باید در میان فضای تیره و تار با عاملیت سعی کنیم فردای بهتر و مدنی تر را تضمین کنیم. باید برای آزادی تلاش کرد. اگر با اقدام مخاطره آمیز با وضعیت نامعلوم روبرو می شویم با سکوت و انفعال با شرایطی روبرو خواهیم شد که بی تردید به نفع هیچکس نیست حتی آنهایی که برای رسیدن به آن با تمام قوا می کوشند. باشد با خونسردی٬ امید و تلاش جهانی را خلق کنیم که شایسته انسان بماهو انسان است.برای این کارباید بتوانیم راه سومی و بدیعی را اختراع کنیم که در افق امروز دیده نمی شود.
راهپیمایی روز قدس تبدیل به آن رخدادی شده است که با حضور خود این حقیقت را به تماشا می گذارد که هیچ مخرج مشترکی دیگر بین دو جناح اصلاح طلب و حاکم وجود ندارد. آنها در هیچ وضعیتی در هم نمی لغزند و در هیج موردی به همپوشانی نمی رسند . هر دو جناح دعوت به این راهپیمایی را جدی گرفته اند و روی آن پا می فشارند. اما این دعوت از سوی حاکمیت تاویل به همراهی نمی شود و از آن بوی تفرقه می شنود ٬همه آن نمادهای مشترکی که روزگاری نماد یگانگی ها بودند امروز تبدیل به نشانه منازعه شده اند. منازعه ای که از حد تحمل حکمرانان خارج است.این درحالیست که هر دو جناح دفاع از مقاومت فلسطین را یک اصل می دانند و به این دلیل این جدایی نشان دهنده شدت منازعه و چشم اندازی است که راه به تفاهم نمی دهد.
جنگ تاویل ها امروز جایگزین منازعه های سیاسی شده است . گویی بیست و دو خرداد با گسست سیاسی پلی ایجاد کرد تا با عبور ناگزیر از آن فضای گفتمانی دوپاره شود.گفتمان هایی که دچار تناقض ذاتی اند و ماندگاری یکی به معنای حذف آن دیگریست.پس به ناچار شکافی ژرف و پر نشدنی. وقتی هاشمی بعنوان یکی از ستونهای نظام امروز از سوی دارندگان قدرت به تمامی طرد می شود و حتی فضایی بوجود آمده است که او نتواند خطبه های نماز جمعه را بخواند . این وضعیت بی تردید تداوم خواهد یافت و جدایی ها شدت خواهد گرفت و حذف شدگان با شدت بیشتری به انزوا رانده خواهند شد . در این شرایط وظیفه اندیشه بازشناسی تجدید ساختاری است که در فضای قدرت در حال اتفاق افتادن است . به زبان دیگری ساختاری می رود و ساختاری دیگر جایگزین آن می شود . البته حفظ شکلی ساختار نباید ما را از دگردیسی آن باز دارد.
بیست ودوم خرداد امری بدیع و نو را جلوی تحلیل گران می گذارد . این امر بدیع نام گذاری تازه ای را از سوی متفکران می طلبد تا بدرستی بازشناخته شود. هر امر نو لرزان است و مواج و به این دلیل به طور طبیعی دنبال فرم گرفتن است و در این فرم گرفتن نیروهای متضاد آنچنان نیروهایشان را تخلیه می کنند که در نهایت معادله نهایی به جواب مشخص برسد. به این دلیل از هم اکنون نمی توان نسبت به این فرم به فهم لازم دست یافت و باید در نظریه پردازی همه چیز را گشوده نگاه داشت تا داده ها آنچنان فربه شوند تا چشم انداز کمی از ابهام در بیاید . اما نکته ای که از هم اکنون مشخص است جناح اصلاح طلب به ناچار در برابر نهادهای قدرت مجبور است روی به مردم و نهادهای مدنی بیاورد. بنظر می رسد این کارت دعوت نه به تمامی بلکه به صورت نسبی بدست مخاطبان رسیده و باز خواهد رسید. بخشی بزرگی ازنخبگان امروز ضمن پذیرش این دعوت راههای عاملیت خود را جستجو می کنند و مردم با حساسیت اخبار را با دقت تعقیب می کنند تا انتخاب خود را به عمل آورند.
جناح اصلاح طلب به همراه نخبگان خردورز از توده ای شدن جنبش بیمناکند ٬چرا که توده ای شدن گسست موجود می تواند همه دست آوردهای جامعه مدنی را با پرسش جدی روبرو کند. حتی حاکمیت هم در اعمال قدرتش روی این نکته حساس است و این مراقبت را از خود می کند که از مرز خاصی عبور نکند که این اتفاق بیفتد . این مصلحت اندیشی که در پس ذهن ها عمل می کند تنها امکانی است که این امید را بوجود می آورد در نهایت بازیگران از نو برای شکلگیری ساختارها به یک تفاهم نانوشته شده برسند و جامعه بجای بحران آفرینی به طرح توسعه ماندگار خود تحقق بخشد.
اگراین اتفاق نیفتد سیر خود انگیخته ماجرا بر هر مصلحت اندیشی غلبه خواهد کرد و ما وارد دوره ای از گسست ها و تنش ها می شویم که نه تنها وضعیت را روشن تر نخواهد کرد بلکه آنرا تیره تر خواهد ساخت. وظیفه ماست رویدادها را در سیالیت شان مورد شناسایی قرار دهیم و روی آن انگشت بگذاریم تا لااقل همه بدانند به کدام سمت در حال پیش رویند تا شاید اتفاقی برای کنترل اوضاع به نفع مردم و همه طرفهای بازی بیفتد. ناامیدی با اصل تفکر بیگانه است . به این رویکرد به ناگزیر باید امیدوار بود و مدام شرایط را فهم و واتاب داد.
سخن گفتن تبدیل به کنش فوری و بی واسطه شده است. هر سخنی از سطح خصوصی به سرعت تبدیل به امر عام می شود و هر امر عامی در عمیق ترین لایه های فردیت رسوخ می کند. در چنین شرایطی هر سخن یک گسست هم در ساخت ها ایجاد و هم عاملیت را تبدیل به یک مخاطره جدی می کند. ناسازه آن که در شرایط اضطراری سکوت هم نوعی سخن گفتن است٬ این خبر را به ما می دهد که فرد با سکوت اش می خواهد از رویدادهایی که مدام ایجاد گسست می کنند فاصله بگیرد و جای امنی برای خود فراهم کند. این سکوت اما امر محال را می طلبد٬ چرا که هیچ جای امنی باقی نمانده است. چرا که رخدادها همه روزنه ها و خلاها را به سرعت می پوشانند و قضاوت نکردن را تبدیل به داوری تام می کند.
اما سکوت معنای دیگری هم دارد. جامعه با یک وضعیت بغرنج روبرو شده است٬ وضعیتی که خود خلق کرده ولی بشدت چون وضع بیگانه خود را به رخ می کشد. سرعت تحولات فهم و دستگاه تحلیلی را با بحران روبرو می کند و تفکر را غیرممکن. فکر صبوری می طلبد ولی شتاب جریانها به این صبر فرصت نمی دهند. در این مورد چه باید کرد؟ یعنی با وضعیتی که نه می توان بدون دغدغه سخن گفت و نه تن به سکوت داد؟ بنظر می رسد باید شرایط اضطراری را تبدیل به قاعده کرد و با این قاعده چون رویه ای رخ پنهان کرده روبرو شد که تمایل به مکشوف شدن پیدا کرده. باید ریشه ها را جست و رادیکالیسم موجود را در لحظه تولدش مورد مداقه قرار داد٬ تا بتوان امروز را به تمامی فهم کرد.
سال پنجاه و هفت رخدادی در کشور شکل گرفت که چون ماشین آشکار کننده٬ همه نیروهای تاریخی را به مرور از خواب دیر پا بیدار کرد و به وسط صحنه کشید. امروز اوج این آشکار کنندگی را باز می یابیم. اوجی که بزودی نیروهای ناشناخته دیگری را وارد صحنه خواهد کرد تا ما برای اولین بار پدیدار شناساسی روح ایرانی را هم در کثرت اش و هم در تمامیت اش باز شناسیم. تمامیتی که از منازعه ها آنچنان شعله گرفته است که راه به هیچ سازشی نمی دهد. اما این تجربه تاریخی عقل را هم به شدت فعال کرده است. نیروهای فراوانی وجود دارند که به عقل سلیم میدان می دهند.
اما این نیروها بخاطر ماهیت شان در هیاهیوی رادیکالیسم دیده نمی شوند. یعنی در امر کثیر این نیروها هم وجود دارند. آنها اما پراکنده اند و از سوی دیگر میل به مخاطره ندارند. در حالی که شجاعت لازمه هر "گفتار-کردار " است. آنها اگر نتیجه منطقی شرایط موجود را بر نمی تابند باید ریسک در گفتار و کردار را بپذیرند تا تغییر ناگزیر را با حداقل هزینه و حداکثر پاداش اجتماعی تحقق بخشند. آیا این اتفاق خواهد افتاد؟ تاریخ پاسخ این پرسش را خواهد داد. ولی همه باید بدانیم سکوت عین بی خردی و ناانسانیت است. چرا که سرنوشت فردی هیچکس بالاتر از سرنوشت جمعی نیست.
نشانه های آشفتگی و بی خردی فضای سیاسی کشور را نشانه دار کرده است ٬ همه رویدادها این حقیقت را آشکارمی کند تدبیر و دور اندیشی پدیده نایاب شده است و در بازارسیاه سیاست حتی با هزینه های کلان قابل دسترسی نیست . هیچکس به پیامد حرفی که می زند و رفتاری که می کند نمی اندیشد ٬هرکس بر طبل چالش ها٬جنگها٬ویرانگری ها می کوبد. گویی هیچکاری جز جنگیدن باقی نمانده است . کار به آنجا کشیده اگر کسی همت کند و از سازش ٬گفت و گو و تفاهم سخن بگوید فوری به صف مخالفین رانده می شود . مخالفینی که جایی برای افراد میانه رو ندارند و او می ماند و یک تنهایی ناگزیر.
صاحب این قلم زمانی که به مرخصی می رفت فضای کشور را به مرور آرامتر می یافت . گویی همه فرصتی به خود داده بودند تا در یابند چه اتفاقی افتاده است و آیا راهی که آماده اند درست است یا غلط ٬این خودسنجی مقدمه هر تدبیر جدی و راهگشاست ولی وقتی به تهران بازگشت اوضاع را متشنج یافت. تشنجی که بیشتر از آنکه عینی باشد ذهنی است ٬ آنهایی که در نهادهای سیاسی ٬قضایی و امنیتی باید از این فضا بهره می بردند تا این آرامش نسبی را به فضای کاملا عادی بکشانند بر خلاف معمول با زبان تند و پر از تهدید ذهن های شهروندان عادی را پر از غوغا کردند و بار دیگر توجه آنها را از زندگي عادي به سياست بر كشيدند. همه منتظرند اتفاقی بیفتند . اتفاقی ناگوار و خشن. بجای آنکه با گفتن آنکه اوضاع به سمت آرامش می رود پیش بینی می کنند که تنش های ناگزیر در تهران رخ خواهد داد و بنظر می رسد برای اینکه پیش بینی هایشان تحقق یابد تمهیداتی بکار می برند تا اتفاقی که در عمل وعده اش را می دهند بیفتد.
یک گزاره تاریخی می گوید همان نیزه ای که زخم می زند ٬مرهم هم هست. اگر مناظره های تلویزیونی در کشور غوغایی در انداخت ٬امروز همین مناظره ها اگر ادامه یابد و دو طرف ماجرا مستدل و منطقی از حرفی که می پندارند حق است دفاع کنند و قضاوت نهایی را به مردم بسپارند بسیاری از نابسامانی ها راه به سامان می کشد٬هیجان های ذهنی تخلیه می شوند و به مرور این مناظره ها عادی می شود . زبان تهدید و افشاگری طرف مقابل را در رفتارش جری تر می کند . او را وا می دارد بیشتر بر "گفتار - کردارش " تاکید کند تا کار نه با مصالحه بلکه با دشمنی تداوم یابد. در عالم سیاست هیچ دعوایی خاتمه نمی یابد . همه دعواهایی که در سی سال اخیر رخ داده اند امروز دوباره زنده شده اند و بر آتشی که در گرفته است سوخت کینه و انتقام می ریزند. مسایل را باید حل کرد٬آنهم مسایلی که با سیاست ورزی به سادگی حل می شود و از راه خشونت آمیز پیچیده و غامض تر می گردد . صبوری ٬سکوت و بردباری آن عصای معجزه گری است که جانها را مهربان می کند .اما بنظر می رسد هیچ چیز سخت تر از سکوت نیست آنهم در شرایطی که همه داد می زنند .
"باربارا تاكمن" در کتاب تاریخ بی خردیش که در آن اشتباهات مهلک سیاستمداران در تاریخ را به تماشا مي گذارد در مقدمه کتابش می نویسد:"آدمي، اگر در همه زمینه ها پیشرفت کرده در سیاست به مانند سابق مانده است. سیاستمداران افرادی عقب مانده هستند که مدام اشتباه میکنند و سیاستهایی را که مخالف منافع ملی آن است در پیش میگیرند به رغم آن که در گذشته بارها و بارها آن موارد تجربه شده است."وی بی خردی را ذاتی سیاست می داند و آنرا به دلیل نوع فضایی می داند که سیاستمداران در آن تصمیم می گیرند . من با این نگاه جبر گرا موافقت ندارم و معتقدم انسانها می توانند چه در سیاست و چه در جنبه های دیگر زندگی بر ساخت های عقل گریز غلبه کنند و راهی متناسب با عقل و خرد در پیش بگیرند. همانگونه که در تاریخ نمونه های از خرد گریزی می توان یافت انبوهی از شواهد را می توان ارائه داد که حکایت از خردمندی دارد . امیدوارم در آینده ما سندی برای رویکرد دوم باشیم نه حجت دیگری بر حجتهایی که تاکمن بر می شمارد.
جامعه ایران زندگی تازه ای را تجربه می کند. تجربه ای که به تمامی سیاسی است. شهروندان با حساسیت اخبار را دنبال می کنند و خود در شکل گیری این اخیار فاعلیت دارند. باید به یاد آورد سیاست زمانی در معنای حقیقی خود آشکار می شود که از یک سو مردم نسبت به رویداد ها حساسیت کافی داشته باشند و از دیگر سو خواهان مشارکت در آن باشند. هر جا که این خواست فوریت می یابد قواعد عادت شده ناگهان ناپدید و یا لااقل کم اثر می شوند و هر از گاهی هم برخلاف کارکرد شناخته شده شان پیامدهای ناخواسته ای را بر می انگیزند و به ناچار سیاست تبدیل به امر مخاطره آمیز می شود. پیامدهایی که همه را غرق حیرت و شگفتی می کنند. تردیدی نیست که در شرایط اضطراری نمی توان وضع موجود را حفظ کرد. این وضع بی تردید تغییر خواهد کرد٬ حال به کدام سمت٬ بستگی به هوشیاری ٬ بصیرت و عقلانیتی دارد که بازیگران در جبهه های مختلف از خود نشان می دهند. البته سهم مردم بعنوان شهروندان مشارکت جو در نهایت توازن قوا را شکل نهایی و قعطی می دهد. اما این مشارکت نباید تنها در قالبی هیجانهای و غلیانهای کنترل نشده ظهور یابد و باید به آن شکل مدنی٬ غیر خشونت آمیز و تاثیر گذار داد.
انتخابات بیست و دو خرداد خواست تغییر را به تمامی متبلور کرد. هر چهار نامزد انتخابات خواهان تغییر وضع موجود بودند و مردم هم در این خواست با آنها شریک بودند٬ احمدی نژاد بر آن بود نقطه پایانی بر فرایندی بگذارد که از اول انقلاب تا کنون ساخت سیاسی را می ساخت و عرف و عادت های منطبق با خود را تولید و باز تولید می کرد و بجای آن رویکردی به تمامی متفاوت حاکم کند. بقیه نامزدها -موسوی٬ کروبی و حتی رضایی - اما بر آن بودند این فرایند که مخزن تجربه و شکست و پیروزی های متعدد بود را با توجه به تجارب شکل گرفته اصلاح کنند. آن که خواهان دگرگونی کامل بودند نتیجه بازی را به هر شکل از آن خود کرد و همانگونه که او می خواست آنهایی که در موضع برتر در ساخت قدرت بودند بدون آنکه بخواهند در موضع اپوزیسیون نشسته اند و امروز دیگر می دانند با اصلاح طلبی به شکل و شمایل شناخته شده نمی توانند و نخواهند توانست اهدافی که مهم می دانند تحقق بخشند. آنها نکته دیگری را هم بخوبی می دانند٬ یعنی این حقیقت را با تمام گوشت و پوست خود آموخته اند که حتی سکوت شان را تاب نخواهند آورد و به هرحال از صحنه حذف شان خواهند کرد. حذفی یکباره و برای همیشه.
رادیکالیسم امروز با این تحلیل تا اعماق جانها نفوذ پیدا کرده است. تمام بازیگران بدون آنکه سخنی در مورد سهم شان در شکل گیری وضع موجود بگویند با همه توان خواهان تغییرند و هیچ کس از وضع تثبیت شده دفاع نمی کند. آنهایی که در نهاد های قدرت قرار دارند بر آنند با قانون را تبدیل به دالی کنند که با هر مدلول دلخواسته شان پر شود تا آنها بتوانند زندگی جدید سیاسی را بدون همراهان سابق شان به آسانی شکل دهند و از آن سو رقبا نیز با سیاست ورزی و آمادگی برای پرداخت هزینه های سنگین٬ نمی خواهند بگذارند این خواست در عمل تحقق یابد. آنها خواستار تفسیر تازه از قانون اساسی اند که به مشارکت مردم فرصتی بیشتر از رای دادن می دهد. در این میان مردم هم با چشمان باز به این بازی خیره شده اند تا ببینند می توانند ماهی مرادشان را از این دریای طوفانی صید کنند یا نه. در چنین شرایطی باید روشنفکران مستقل کمی از رویدادها فاصله بگیرند تا بتوانند با تدوین چارچوب های تحلیلی تازه و دقیق نوری بر تاریکی احساس و عواطف بتابانند تا همه بدانند در چه زمینی دارند بازی می کنند و از سوی دیگر این نکته را به همه بازیگران یاد آور شوند که رادیکالیسم اگر از مرزهای خاص خود عبور کند بی تردید ممکن است پیامدهای همه این کنش و واکنش نصیب نیروهای ناشناخته ای شود که در لایه های عمیق تر جامعه کمین کرده اند تا به موقع وارد صحنه شوند و جامعه را به صحنه ای بکشانند که هیچکس از آن سود نخواهد برد٬ حتی کسانی را که با تاخیر وارد بازی شده اند.
رویکردهای شناخت شناسانه نشان می دهد در فضایی که همه رادیکال شده اند٬ سخن از میانه روی و از سیاست ورزی آگاهانه سخن گفتن و همه را به اجماع و تفاهم فراخواندن تا همه جناح ها و مردم در حداقل های خواسته هایشان به تفاهم برسند در بهترین حالت با گوشهای ناشنوا روبرو می شود و در بدترین حالت با طرد و انکار. اما تاریخ در گذر خود وقتی همه گرد و غبارها فرو می نشینند همین تک صداها را ملاکی برای داوری همه کنش های سیاسی خواهد کرد. اکنون زمانه سخن گفتن است و هر کس باید بر اساس فهم و تحلیلی که دارد با جامعه سخن بگوید و سکوت معنایی جز آن ندارد که بگذاریم جامعه در سیر ناخودآگاه٬ رویداد ناکام دیگری را به نام خود ضبط کند. می ماند گفتن این نکته که اگر تغییر از تجارب و اندیشه های تغذیه نکند با تغییر آدمها٬ ساخت های آشنا اما دیر پا اشکال دگرگونه ظهور می کنند که گردونه تاریخی ما را مدام در مدار فروبسته می چرخاند و با همه حرکت های پرشتاب٬ ما همانجایی می مانیم که همیشه بوده ایم. این بحث را پی خواهم گرفت.
باد بود و دریا و من ٬ منی خلاصه در تن ٬خواست خاموشی ذهن و آرامش تام در میان همهمه برگهای سبز و درخت و تلاطم موجها ٬گریز از سیاست ٬ یافتن آن زیست بیولوژیک که درلذت بی مضمون خود را باز می جوید و از دست می دهد . فراموشی آن هستی اجتماعی که لبریز از امر نمادین و فرهنگ پیدا و ناپیداست. ایجاد یک وقفه و یک لکه در جریان عادی زندگی . ایجاد استثنایی برای فهم قاعده ای که به تمامی محاصره می کند و فرصتی برای رهایی نمی دهد.جایی در دور دست رخدادها می یابی آن خلوتی را که خودت را جلوی خودت می گذاری ٬زیستی بدون خبر٬بدون امر اجتماعی . چند کتاب و واژه هایی که لبریز می شوند در ظرف خالی روح.
"بربال باد می خندد/نرمه ای شن که بر شانه ات می نشیند" ٬نمی دانم این واژه ها از کجای ذهن می می ریزند بیرون . هوای نیمه روشن است و شاید هم نیمه تاریک . من تنها در امتداد ساحل قدم می زنم . جهان در من متوقف شده است . طبیعت تبدیل به منظره ای شده است که حسی بی مضمون را در تو بر می انگیزد ٬حسی که تن به روایت نمی دهد. در گوشه ای از ساحل روی ماسه ها شعار سیاسی ناگهان خلا را پر می کند . چون لکه ای لکه آرامش را باز می ستاند . می ایستم به شعار خیره می شوم . هر بار موج می آید و آنرا کمرنگ می کند . آیا جامعه نمی خواهد ترا در آرامش ات رها کند . شروع می می کنم به اندیشیدن در باره آنچه در ماه های گذشته رخ داده است . سعی می کنم نه بعنوان بازیگر بلکه تماشاگر به ماجراها خیره شوم تا آنها را در یابم .خواهم نوشت از این بازاندیشی.
ذهن پر می شود از همه آنچه از پیش خود را با آن باز می شناخت . اما آن نسیمی که بر پوست می وزد نمی خواهد تسلیم ذهن شود . در این جدال خود را رها می کنم تا جدال کنندگان دراین چالش خود راهشان را بیابند. تلفن همراهم را در اتاق جا می گذارم تا خبرها آن دلهره دوری از صحنه را در من نیانگیزند . سرگیجه و بیماری در تهران جا مانده است . خوب می خوابم ٬ کابوس های شبانه رهایم کرده اند. شب های احیا در خلوت برای خودم می گریم . در خلوت سوگواری می کنم . با مرد عدالت ٬تنهایی و شجاعت سخن می گویم ٬برای غمهایش می گریم و دل نگرانی های خودم. چه آرامشی می دهد پلکهای خیس . بسیار در این خلوت می خوانم . عصر جمعه ساحل و باد و دریا را رها می کنم. سوار قطار می شوم . از میان انبوه تاریکی سبزی درختها را با چشم ذهن می بینم . یک جور دلهره در من بیدار می شود . در این ده روز چه اتفاقی افتاده است . چشمهایم را می بندم تا خود تهران . خواب می بینم . کودکی ام را . قطار که می ایستد در می یابم در تهرانم .در خلوت شب شهری که غوغایش را خواب می بیند. خوشحالم که باز می نویسم و شما را حس می کنم. دوریتان آسان نبود . کاش همه تان بودید در آن آرامشی که من بودم.
* در بخش پيغامها آمده است كه من از ايران رفته ام و كسي نوشته در فرانكفورت مرا ديده است . در اين مدت در خزر آباد ساري بودم براي درمان بيماري كه آرامش را مي طلبيد. دور از اينترنت . هر چند مهاجرت را بد نمي دانم ولي اصلا قصد ندارم ايران را ترك كنم . چراغ من در اين خانه روشن است. ظرفيت دوري از ميهن ام را ندارم . شعر كدكني را بر اثر اتفاق اينجا گذاشتم . بدون آنكه ذهنم خبر رفتن او را حس كرده باشد. كدكني هر جا باشد با ماست. چرا كه شعرش و قدرت كلامش با ماست .
جهان مدام تغییر می کند . حسی که از این جهان تغییر کرده در ما باقی می ماند بدون آنکه بخواهیم متحول مان می کند. این تحول هم ناگزیر است و هم ضرورت حیات . حتی آنچه در هستی می گذرد بدون آنکه آدمی در آن مداخله داشته باشد چیزی جز گذر آنچه هست به آنچه خواهد شد نیست و تا ابد نخواهد بود. آدمی تنها موجودیست که این شانس و فرصت را دارد که تغییر را خود مدیریت کند. به خودآگاهی لازم دست بیابد درتغییری که می کندو در دیالکتیک وضع موجود به وضع موعود مداخله مسئولانه داشته باشد.
همه آنچه در این میان اتفاق می افتاد شناسی خود ٬رابطه خود با خودهای دیگر ٬ارتباط با هستی و حتی فراهستی . این شناسایی اگر رخ ندهد انسان اسیر خود ناشناخته می شد که آکنده از منیت٬خودخواهی و حجاب های تودرتویی است که حجاب شناخت اند .ما بعنوان انسان ایرانی باید در سه حوزه دست به شناسایی فعال بزنیم یک حوزه ایمانی است . یعنی ما بعنوان مسلمان باید بدانیم یک فرد مومن باید جهان را چگونه ببیند و این دیدن را چگونه تبدیل به تجربه زنده سازد.در گام بعدی ما بعنوان ایرانی دارای سنت تاریخی ایم و این سنت چه بخواهیم و چه نخواهیم در ذهن و عمل ما تاثیر می گذارد و بدون شناسایی مارا اسیر چنگال خود می سازد . پایه سومی که باید مورد شناسایی قرار دهیم تمدن غرب در تمام صورتهایش است. این تمدن در خصوصی ترین و عمومی ترین صورت زندگی ما مداخله می کند. جتی اگر نخواهیم حضورش را تحمیل می کند.
تمام شکستهای ما در دو قرن اخیر آنست که از آنچه سخن می گویم و با آن زندگی می کنیم نمی شناسیم. نه مومنانه می اندیشیم .نه ایرانی بودن خود را مورد شناسایی قرار می دهیم و نه نه درک عمیق و لازم از تمدن غرب می رسیم . به این دلیل همجوشی تاثیر نیروهای متضاد از ما یک موجود ناقص الخلقه می سازد که نه دنیا یمان را آباد می کند و نه آخرت مان را . مشکل اصلی آنست مادستگاهی از روش ها و مفاهیم را خلق نکردیم که در گام اول هر سه پدیده را بتواند بشناسد و در گام دوم ترکیب آن را به آزمون و خطا بگذارد و راه را از چاه تشخیص بدهد.
به این دلیل برای خود راه فروبسته اس ساخته ایم که جهان را دشمن کیش می سازد. در اسلام یک ساعت تفکر را برابر با هفتاد سال عبادت می دانند ولی ما تفکر را انکار می کنیم و متفکر را در انزوا قرار می دهیم و بعد می خواهیم بهنجار زندگی کنیم و عادلانه . این راه جز شکست حاصلی ندارد و باید تغییر موضع بدهیم تا روش های درست اندیشیدن را بیابیم.آیا خواهیم توانست. فعلا که همه چیز در این مورد در ابهام و سیاهی غرق شده است و ما مجبوریم چشم بسته همانگونه که دیروز و امروز را تجربه کردیم فردا را هم تجربه کنیم!!!
اراده گرایان در برخورد با مشکلات ساختاری و دیرپا مدام به جای آنکه ریشه مسایل را بجویند و برای حل آنها چاره اندیشی کنند٬ بدنبال مقصرانی می گردند تا با نشاندن آنها در صندلی اتهام٬ بحرانها را رام سازند و آب رفته را به جوی برگردانند. اتفاقی که هرگز نخواهد افتاد٬ تا زمانی که شکل تنگ و محدود تحلیل های باسمه ای و دم دستی کنار گذاشته نشود و از جامعه شناسان٬ روانشناسان و همه صاحب نظران خواسته نشود که در نظم های معنادار مفهومی٬ مشکلات را مورد شناسایی قرار دهند و برای حل آنها چاره اندیشی کنند. هراقدامی به ضد خود تبدیل می شود و هر تحلیلی به جای روشنگری بر عمق تاریکی ها می افزاید.
مشکل آنست که بخش های زیادی از جامعه گرفتار محرومیت در همه بخش های زندگی خودند٬ در اقتصاد تورم و رکود سایه خود را بر همه جا سایه انداخته است. در اداره امور٬ نه تنها شایسته سالاری جایی ندارد بلکه به عمد آدمهای با تجربه حذف و کار نابلدها جایگزین آنها می شوند. رفته رفته دایره حریم خصوصی تنگ و تنگ تر می شود و حوزه سیاسی در همه ابعاد زندگی فردی٬ معیشتی و شغلی مداخله می کند٬ آزادهای فردی و عمومی تجملی دور انداختی به حساب می آیند. حقوق شهروندی دیگر جایی در معادلات ندارد. در مقابل در برابر انبوه مشکلات هیچ مفری برای اعتراض ها٬ هم برای مردم و ناراضیان وجود ندارد و هر اعتراض ساده را تاویل به مخالفت مطلق و دشمنی می کنند و از این طریق راه را به حل مشکلات می بندند.
هگل معتقد است هنگامی که افراد و ملت ها مفهوم انتزاعی آزادی تمام عیار را درک کنند٬ هیچ چیز مانند آن٬ چنین قدرت مهارناپذیر نخواهد داشت٬ تنها به این دلیل که این مفهوم در ذهن و فعلیت آن است. در جریان انتخابات و مناظره های ویرانگر٬ مردم مفهوم آزادی را بلاواسطه هم تجربه کردند و هم آنرا مورد فهم قرار دادند. برگشت به ماقبل انتخابات دشوار و شاید محال است. تاریخ نمونه های بیشماری در این مورد را به تماشا می گذارد.
وقتی این بازشناسی را در کنار مشکلات و فشارهای ساختاری قرار می دهیم٬ در می یابیم روزهای دشواری برای همه بازیگران در پیش است با روش ها و منش های عادت شده٬ با قواعد و فرمولهای کهنه نمی توان بحران موجود را رام کرد. تنها ذهن های خلاق با راه حل های نوین می توانند این بیماری را درمان کنند. ولی همه می دانیم اولین قدم درمان برای پزشکان از زمانی شروع می شود که بیمار٬بیماری را کاملا به رسمیت بشناسد و اگر این اتفاق نیفتد طبیب هر چقدر هم حاذق باشد٬ بیمار از دست خواهد رفت. باید منتظر بمانیم و ببینیم آیا شاهد به رسمیت شناختن بیماری توسط صاحبان تصمیم خواهیم بود و یا نه.
واقعیت سفارش نوشتن نمی دهد. واژه ها کنار هم نمی نشینند٬گویی در برهوتی به دام افتاده ای که نه کسی می شنود و نه تو رغبتی داری حرفی بزنی. یک خلا٬ یک تنهایی مزمن. حتی راه برای گفت و گوی درونی مسدود است. حس می کنی نه غمگینی و نه شاد٬ نه امیدواری و نه ناامید .... یک وجود بی موجود. یک تهی بودگی تام. یک حسرت بی مضمون. کرخت و گنگ. هیچ چیز تولید معنا نمی کند. بی معنایی هم معنایی ندارد.
زمان حلقوی از راه می رسد٬ از پر حرفی به بی حرفی٬ از اقدام به بی اقدامی٬ از اعتراض به سازش٬ از سازش به سکوت و از سکوت به مرگ قلم. در مرکز جهانی ایستاده ام که فاقد بعد مکان است. مرکز در بی مرکزی منحل می شود. کاش آوازی می شنیدم بدون واژه٬ شعری بدون کلام و عشقی بدون معشوق. وقتی دیگران را از خودت حذف می کنی خودت نیز ناپدید می شوی و من نیستم چون نمی اندیشم٬ نمی خواهم بیاندیشم. عصیان نمی کنم. چون کسی نیست که مخاطب این شورش باشد. حتی علیه خودم نیستم. چون خودی نیست.
اگرحرفی برای گفتن ندارم٬ اگر حرفی برای گفتن وجود ندارند٬ چرا می نویسم؟ نه! من نمی نویسم. همیشه نوشته مرا می نویسد. یک فشار مفرط برای بیان در حالی که همه دال ها تهی اند. مدلولهای بدون دال و دال های بدون مدلول. نظم های نمادین شکست خورده. یک ترومای خونین. یک لحظه برخورد با خود واقع٬ بدون وساطت مفاهیم. یک هول٬ یک شکاف٬ یک غم بدون اندوه٬ یک شادی بدون لبخند. تو نیستی چون من نیستم. می نویسم چون نمی توانم ننویسم. یک مرگ به تاخیر افتاده٬ یک تاخیر زودهنگام. یک رودرویی تهی با خود. همین و دیگر هیچ...
بگذار بی پرده و با شهامت بگویم ما در مرحله سلب و نفی صاحب سبک و پر از نبوغیم٬ به راحتی آب خوردن می توانیم کسی را بی آبرو کنیم و او را به هزار عیب و ایراد نشانه دار کنیم. اگر این هنر با زور هم عجین شود چه ها نمی تواند بکند. اما درمرحله ایجابیت٬ در مرحله ساختن و آباد کردن هنری نداریم. اگر داریم مقطعی و زود گذر است. کسانی برای سازندگی و آجر روی آجر گذاشتن هورا نمی کشند. روزی به یکی از مدیران ارشد سازمانی که امروز خانه نشین شده است گفتم برای اینکه روحیه ما ایرانیان را بشناسی و بدانی چقدر کار فرهنگی کردن سخت است٬ یک امتحان ساده می تواند چاره ساز باشد. اگر از اتاق ات خارج شوم و علیه تو سخن ها بگویم و غیبت ات را بکنم هزار گوش مشتاق آماده شنیدن خواهم یافت و با دهها سوال همه می کوشند بیشتر بشنوند٬ ولی اگر بخواهم از نقطه قوت تو٬نقطه قوتی که به هرحال هر کس دارد٬ بگویم همه بی حوصله می شوند و اگر جلوی رویم نگویند حتما پشت سر خواهند گفت خوب خود را فروخته است!
این بیماری با یک بیماری دیگر عجین شده است. دو بیماری کاملا معکوس. اگر کارکنان با مدیر ارشد روبرو شوند در شجاعانه ترین حالت هزار حسن او را می گویند و در لفافه اگر شجاعتی داشته باشند عیبکی هم با لکنت زبان بر زبان می آورند و در بدترین حالت جز زبان به تملق نمی گشایند. در این میان همه مدیران می پندارند بسیار فرهیخته اند و اهل کرامت اند. باید همه را نصحیت کنند. به همه بخاطر پیش نرفتن کارها بتوپند. همه را مقصر بدانند جز خودشان را. این افراد وقتی عزل می شوند تازه متوجه می شوند در چه جهان جعلی بسر می بردند و چگونه در مورد خودشان و سازمان متوهم بودند. آنها اگر حقوق و دستمزد کلان و رانت طلبی احتمالی را از محاسبات خود حذف کنند در می یابند دوره مدیریت شان ثمره ای جز هیچ نداشته است٬ جز تباه کردن وقت و امکانات یک ملت!
در چنین شرایطی اگر کسی با صراحت سخن بگوید٬ اگر با پرسشی روبرو شد سعی کند آنچه را می فهمد برهنه و شفاف سخن بگوید. زبان دلش و سخنی که دیگران می شنوند یکی باشد٬ محکوم است عزلت و تنهایی را تحمل کند. همه می گویند صراحت کلامت تان و یا صداقت تان قابل تقدیر است ولی نسبت به شما حساسیت وجود دارد. حساسیتی غیر قابل بخشش. اگر رانت طلبان را ببخشند٬ اگر مشکلات اخلاقی را تاب آورند٬ اگر بیسوادی در لفافه مدراک جعلی عیبی شمرده نشود٬ اگر کار نابلدی و زیر کار در رفتن آنهم با نمایش کسل کننده جلسات بی وقفه اعتراض کسی را بر نیانگیزد٬ زبان سرخ منتقد سر سبز او را حتما بر باد می دهد٬ به خصوص که حالا به رنگ سبز مثل نقد کردن حساسیت وجود دارد. تا این مشکل حل نشود٬ یعنی دورنگ بودن و چاپلوسی را ارج گذاشتن و منتقد را حذف کردن این کشور رنگ آسایش٬ رفاه و آزادی را نخواهد دید. باور نمی کنید به دیروز و امروز بیاندیشید و نتیجه کار را مشاهده کنید. مطمئن باشید اگر با این دو بیماری نجنگیم فردا هم همین خواهیم بود که امروز هستیم و دیروز بودیم٬ جنبش سبز اگر تنها همین دو بیماری را درمان کند تاریخ را بسیار مدیون خود می کند. ولی درمان این بیماریها آسان نیست٬ چرا که همه ما بنوعی گرفتار آنیم!
بی خبر از پله های کناری تاترشهرسرازیرمی شوم. جهان نمایش ذهن مرا با خود می برد . کسی آخرین نجواهای آنتیگونه ٬لیرشاه ٬هاملت و اوفیلیای غمگین را در ذهنم تکرار می کرد. نمایش حماسی برشت.مدت ها می شود نمایش ندیده ام. از دیدنش می هراسم. هرآنچه در ناخودآگاه بشر مایه آشوب است به صحنه می آورد تا در آن خود را تزکیه کنیم. ولی نمی کنیم. ما با شر زندگی می کنیم.غرور و جهل حتی در ذهن های خلاق راه خود را یافته است. دردی در استخوان پایم می پیچد. ناخواسته با زنجیری که پارک را از جهان بیرون جدا می کند با من اصابت می کند. استخوانی که در رویدادی دیگر جراحت برداشته بود. درد کسم را دوست می دارم چرا که زخم های روح را اندک زمانی به جهان فراموشی می فرستد.باید کافه مخفی را بیابم!!!؟
ساعتی قبل پیامکی می رسد که در کافه دوستانت می خواهند ترا و هم را ببینند. برمی خیزم و پیله تنهایی را می شکنم . نام واقعی کافه را نمی دانم . بعد می دانم . غروب لعنتی و مرگ لورکا. سبز تویی که سبز می خواهمت . حمیدرضا علاقه مند را می بینم . عاشق فوتبال٬سینما و شاید سیاست . مرا به پارک می برد. آش می خورد کنار زادمهر. تمامش می کنم و بعد به کافه مخفی می رویم٬چرا مخفی ٬نمی دانم. عکس سارتر ٬لورکا و... سینه آویز دیوارند. مهتتاب نصیرپور٬رحمانیان و امجد را می بینم . سلام و علیکی می کنیم و از خاطراتی می گوئیم که در دهه شصت جا مانده اند و به امروز راه نکشیده اند. زمانه آدمها را تغییر می دهد و من ترجیج می دهم با همان خاطرات بسازم.
کافه حال مرا بد می کند. از فضاهای این جنینی - چطوری ٬نپرسید- متنفرم. حرفهای جویده و ...بگذریم. به کافه سنتی تری می رویم. شیرازی مدیر بلاکفا٬هاشمی پایه گذار پرشین بلاگ هم می آیند. شامی هم می خوریم . دوستانی که هم سن من نیستند ولی دیدنشان آرامم می کند. از سیاست و سینما ٬از رفاقت و نارفاقت گپ می زنیم. از اینکه فرهنگ ایرانی مارا از هم مخفی می کند. شفافیت راز توسعه یافتگی است. ما کم از حقیقت سخن می گوئیم و در یک منیت گمراه گم می شویم. هر چه هستیم نقابی می شود بجای آنکه شانه ای شود برای همراهی ٬همدلی و دوستی . جایی رحمانیان می گوید پیر شده ای ٬خیلی . خودش هم پیر شده است مثل همه . دوستی سال پیش از دیار غربت به دیدنمان آمد و وقتی خواستم حس اش را از جامعه بگوید گفت :همه پیر شده اند حتی بچه ها .پیری از فراموشی می آید . از گم کردن فردا و به امروز بسنده کردن.از کافه بیرون می زنم و پیاده دوباره صدای تراژدی در ذهنم می پیچد. اسیر ناگزیری های زندگی باشی و بعد هر راهی بروی بن بست باشد. اما باید خودت را گم نکنی . بخاطر چیزی که امروز هستی٬خوب و بدش را کاری ندارم . من همان هستم . کودکی فقیر که در پیری هم رفاقت را می فهمد و زبان مهر و بهای آنرا نیز می پردازد.چقدر استخوان پایم خوب است ٬چراکه زهمهای زوح را فراموش می کنم.
حواسم پرت است٬ چیزی در درونم فرو پاشیده و دارد مرا تغییر می دهد. صبح که به سازمان می رسم فراموش کرده ام دیگر اتاقم طبقه هفتم نیست٬ با آسانسور به مامن از دست رفته ام می روم و حافظه ناگهان وامی دارد دکمه طبقه چهارم را بزنم٬ بشر به همه چیز عادت می کند٬ با همه چیز به سازش می رسد٬ جز با خودش٬ مهم نیست کجا هستم٬ مهم آن است که ذهنم بی تابی می کند. باید اتفاقی بیفتد٬ باید چیزی تغییر بکند٬ باید دل به دریا بزنم و سرنوشت را همانگونه که هست بپذیرم تا بتوانم تغییرش دهم. حتی اگر نتیجه کار تراژیک باشد و تلخ. به اتاقم که می رسم "سید جعفر بنی هاشمی" هم اتاقی تازه ام با لبخند به استقبالم می شتابد٬ از خودم بیرون می آیم و اطرافم را نگاه می کنم. همه چیز غیر عادیست٬ حس می کنم دیوارها فشارم می دهند مثل گور و شب اول قبر. اما بنی هاشمی لبخند می زند. دستی به سر روی اتاق می کشد تا همه چیز را مرتب کند٬ ذهنم مرا فراموش می کند. دوستانم به دیدنم می آیند. صمغ آبادی و فرهنگ فر. چقدر خوب است دوست داشتن. چقدر خوب است کسی را داشته باشی ترا بفهمد در کویر بد فهمی ها.
پسرم سهیل مدتهاست می گوید پدر همه حرفها به هیچ و همه راهها به ناکجا آباد می رسند اگر ما صنعتی شدن را جدی نگیریم. اگر علم و تحقیق و درست اندیشی را بخشی از زندگی خود نکنیم. باید روی بنیانها علمی کردن اداره امور بیاندیشیم. می گوید کمی از ژورنالیسم و مسایل روزمره فاصله بگیر و از توسعه بنویس و از سدهایی که جلوی آن ایستاده است. راست می گوید ما آنقدر غرق روزمره گی و چالش های بیهوده شده ایم که فراموش کرده ایم اگر رشد اقتصادی که بخشی از توسعه همه جانبه است در عمل اتفاق نیفتد و ما مدام از کیسه سیاه نفت پول برداریم و زندگی کنیم٬ خیلی زود همه چیز نابود می شود. یک ملت مصرفی که با تولید ثروت بیگانه است نمی تواند روی آینده حساب باز کند. با همین درآمد نفتی در زندگی روزمره هم وامانده ایم. برای خرید به یک سوپرمارکت و یا میوه فروشی بروید و آنرا با در آمد اکثریت مردم مقایسه کنید تا در یابید با خود چه کرده ایم. چه به روز خود آورده ایم. با حذف نخبگان و با به حاشیه راندن آنها.
نیچه چه خوب گفت :" انسان تنها هستی ای است که می تواند پیمان ببند٬ خود را پایبند نماید و آینده اش را تعیین کند" اما ما در یک حال ابدی زندگی می کنیم٬ نه به گذشته و تجارب انباشته شده بها می دهیم و نه دغدغه فردای کشور را داریم. می خواهیم امروز به شب برسد و فردا هم همین بازی را پیش می بریم. اگر بحران و معضلی پیش بیاید سعی می کنیم بجای گرهگشای به آرشیو بفرستمیش و از یاد ببریمش. مشکلات حل نشده باقی می مانند٬ هم را فربه می کنند و روزی انفجاری رها می شوند و همین انفجار هم نمی تواند ما را از خواب بپراند٬ سعی بر آن می کنیم با شدت عمل آتش را زیر خاکستر قرار دهیم تا دوباره به خواب برویم. توسعه در مفهوم اصلی اش یعنی التزام به فردا. همه تلاش خود را شکل دادن که فردای بهتر شکل بگیرد و هر روز بهتر از روز قبل خود شود. اما این کار با مدیران آسانگیر و مدیریت راحت طلبانه همسو نیست و به این دلیل توسعه فراموش می شود و مدام سقوط می کنیم از ساحت اندیشه در عمل ناب٬ عمل بدون مفهوم و کار به خاطر کار و رانت طلبی پنهان و شعارهای اخلاقی آشکار فردای کشور را می سوزانیم. باز در این مورد سخن می گویم.
جنبش سبز٬ چاره ای جز آن ندارد که با هر آنچه در پنهان می گذرد و انسان ایرانی را در دام ناهنجاری ها و پلشتی ها رها می کند بستیزد. هیچ جا مثل سازمانها٬ این ناهنجاری ها ظهور و بروز ندارد. فرهنگ چاپلوسی٬ آنتن بودن٬ به این و آن زدن٬ رانت طلبی٬ باند بازی و به اشتباه گرفتن شخصیت حقیقی و حقوقی و به لجن کشیدن هر دو٬ جز ساختار مدیریتی کشور تلقی می شود. این فرهنگ است که شایسته سالاری را دود می کند و به هوا می فرستد٬ و نخبه ها را در انزوا قرار می دهد. روابط را جایگزین ضوابط می سازد و بالاتر از همه کل سازمان فشل و از مدار کارآیی خارج و اگر نبود تباه کردن منابع و نیروی انسانی می توانستیم وجود این سازمانها را فراموش کنیم!
این روابط معیوب را نمی توان در درون سازمانها اصلاح کرد٬ می بایست روابط ساختاری و صورت بندی قدرت را تغییر داد و این کار را با چالش جدی با روانشناسی جمعی آغاز کرد٬ باید نگاهمان را به انسان تغییر دهیم و این کار را از زاویه توسعه و الزامات آن انجام دهیم. نگاه بسته و متصلب تنها منطق زور را می شناسد. معتقد است با فرودستان با زبان تحکم سخن گفت و اگر کوچکترین مقاومتی نشان دادند باید تنبیه شان کرد. دارندگان این نگاه همانگونه که در برابر فرودستانه قلدرانه عمل می کند در برابر بالادستی ها ذلیلانه٬ آنها به هر خفت و بیرحمی تن می دهند تا سهمی از کیک مدیریت داشته باشند٬دستمزدها و پاداش های چند رقمی بگیرند و بهای هزینه ای را که با روح شان می پردازند با تن شان بگیرند. با خوش باشی های پوچ و با تفرعن پوچ تر.
جنبش سبز باید این نگاه را تغییر دهد و این فرهنگ را نهادینه سازد که هر انسانی موضوع و رستگاری است و روابط جبرآمیز را چه در روابط میان فردی٬ چه در میان خانواده ها و چه در میان بالادستی و پائین دستی ها حذف کرد٬ جبرکردن با خلاقیت و سخت کوشی بیگانه است و انسان را به انفعال می کشد و درنهایت جامعه را در گرداب توسعه نیافتگی رها و سرگردان می کند. نگاه توسعه مدار با نگاهی که دین به انسان دارد همپوشانی دارد٬ هر دو انسان را موضوع رهایی و نجات می دادند. انسانی که موضوع توسعه است خویش فرماست و خودپایی را به خوبی می شناسد٬ به جای اطاعت می خواهد به تفاهم برسد و کاری را انجام دهد که نسبت به منطق آن قانع شده باشد.
اگر در نگاه سنتی همه باید با سلایق متضاد و متناقض نفر اول سازمان هماهنگ باشند و از خود اراده ای بروز ندهد٬ در نگاه توسعه ای مدیر ارشد هماهنگ کننده عقل جمعی است که از دل نقدهای بی وقفه و گفت و گوهای مداوم شکل گرفته است. اگر جنبش سبز برآنست دیده بان جامعه باشد باید با نظارت بر چگونگی اداره سازمانها افکار عمومی را برانگیزد با این سیکل معیوب بستیزند و با حاکم کردن منطق توسعه کشور را به رفاه٬ برابری و برادری و از همه مهمتر آزادی برساند. این بحث ر ا ادامه خواهم داد.
جنبش سبز دارد پوست می اندازد. بعد از مدتی فعالیت به خود فرصت می دهد تا به گذشته خیره شود تا در یابد چه کرده است و با وضعیت تازه چه باید بکند. این مرحله سکون هر کس را به توهم پایان بکشاند٬ کیفر سختی از نابینایی اش خواهد دید. ما راه تازه ای را آغاز کردیم خود بخودی٬ فرایندی بدون برنامه و طراحی مشخص٬ اما نمی توان گذاشت تاریخ ما را ببرد. ما باید توازن قدرت را باز بشناسیم. اهداف روشن٬ دقیق و قابل تحقق را طراحی کنیم. همانگونه که انفعال و درماندگی را پس می زنیم باید رویا زدگی و خشونت را نیز از بین خود برانیم. آنچه ما می خواهیم و باید بخواهیم یک توسعه پایدار و ماندگار است. توسعه ای که بنیانی جز خردمندی و خواست آزادی٬ برابری٬ رفاه و پیشرفت در اصلی ترین معنای آن ندارد.
این خواست اگرچه اقدام بی درنگ ما را می طلبد٬ در ذات خود فوریت ندارد. باید گام به گام پیش برویم. فرهنگ توسعه را جدی بگیریم٬ فرهنگی که آدمی را فاعل دانا می خواهد. دانایی مشارکت جو و پرسش گر. آنچه در سالهای اخیر مورد چالش پنهان قرار گرفت مفهوم "توسعه " در همه صورتهای آنست. توسعه نخبه گراست. تفاهم و سازش را اصل می داند٬ برنامه ریزی و پرهیز از سلیقه زدگی را در دستور کار قرار می دهد. مدیریت جمعی را فعال می کند و به این دلیل به طور طبیعی عقل جمعی به کار می افتد. در سالهای اخیر نخبگان را حذف و نظام برنامه ریزی را منحل کردند تا توسعه را به محاق بفرستند. اگر جنبش سبز بر آنست ماندگار شود٬ چاره ای جز آن نداریم که فرهنگ توسعه و توسعه فرهنگی را در دستور کار قرار دهیم. باید ارزش بخشی به منابع انسانی را در راس برنامه هایمان قراردهیم٬ واژه هایی چون بهره وری٬ کارآیی٬ صعنتی شدن٬ تولید ثروت٬ مصرف بهینه را دوباره وارد گفت و گوهای خود سازیم.
سازمانها دارند با برنامه ریزی دقیق٬ کارشناسان منتقد و منتقدان بصیر را به انزوا می رانند. آنها بعد از جنبش سبز به حرکت ضد توسعه خود شتاب بیشتری خواهند بخشید. کسانی جز این جنبش خواهند بود به هیچ عنوان در این مسیر دست همکاری به یک نظام اداری فشل ندهند. انزوا را تاب آورند٬ حذف حداقل ها را نیز بپذیرند تا از آنچه در حال حذف است دفاع کنند. باید زبان توسعه را غنی کرد. دفاع از آزادی و حقوق بشر را در قاب توسعه ماندگار جستجو کرد. برخورد تجریدی با این مفاهیم درست همان چیزی است که مخالفان می خواهند. باید آزادی و رعایت حقوق شهروندی معنای خود را در رشد اقتصادی٬ اداره کارآمد امور و کاهش شکاف های طبقاتی بیابد. در غیر این صورت جنبش در محدوده خاصی می ماند و روز به روز محدودتر می شود. باشد که در سکوت مقدسی که در پیش داریم دریابیم دفاع از توسعه به طور طبیعی با خشونت بیگانه است و به دلیل چشم اندازی که دارد مقاومت پذیر نیست. اگر این اتفاق بیفتد نه گرانی و نه بیکاری اینقدر جان سختی نخواهند کرد٬ این بحث را ادامه خواهم داد.
خبرهای در گوشی آنچنان بسرعت نور در جهان مجازی پخش می شوند که جز حیرت و رنجیدگی برنمی انگیزند و همه از خود می پرسند چرا ؟واین چرا به هیچ جواب مشخص نمی رسد. چون گرفتار خودی شده ایم که بازش نمی شناسیم ٬بیرحمی جدایی می آورد و جدایی بیرحمی بیشتری می طلبد. این دیالکتیک معیوب تا انهدام همه امیدها و همه مفرها سرباز ایستادن نخواهد داشت. نفرت جای نقد را می گیرد و بیرحمی جایگزین پاسخگویی می شود . جامعه با نفرت و بیرحمی به جایی نمی رسد جز به ویرانه ها . امروز کسانی که می اندیشند دارند بتدریج خاموش می شوند و اهل عمل بدون اندیشند رجز می خوانند و همه سدهای عرف و عادات دیرپا را می شکنند . دیگر زندگی زندگی نمی کنند. همه در یک بلاتکلیفی ٬اصطراب فعال و یک انتظار بدخیم چشم به اخبار دارند و این اخبار خبرهای بدیست که جان را می خراشد.کاش جامعه یک ماه با مهربانی با خود و دیگران بی خبری شیرین را تجربه کند .
مشکل آنست که هم خود را بد می فهمیم و هم دیگران را٬جامعه ای که مجبور باشد پنهان گرانه رفتار کند و با نقاب خود را به تماشا بگذارد به مرور فراموش می کند چه بوده و چه شده است و از همه مهمتر چه خواهد شد. این ناشناس بودن حتی برای خود بسیار خطرناک است ٬چرا که در سرفصل های تاریخی هیچکس نمی تواند حدس بزند جامعه چه تدبیری خواهد اندیشید و چه رفتاری در پیش خواهد گرفت. افراد را نیروی درونی به پیش می برد که اختیار را از فرد می گیرد٬ مثل بازیگران خیمه شب بازی می مانیم که دستی دیگر ما را به حرکت در می آورد . این دست اگر چه از درون مان بیرون می آید ولی آشنای ما نیست و چون بیگانه رفتار می کند و کدام بیگانه است که دلسوزانه رفتار کند٬چراغ عقل را روشن کند و خردمندانه امور را شکل دهد.
امروز چه باید کرد ٬هیچکس نمی داند. اگر این چنین است بهترین کار آنست که هیچ کاری نکنیم تا اوضاع بدتر نشود ٬به خود استراحت دهیم تا از چسبندگی احساسات رام نشده رهایی یابیم. شاید بعد از استراحت ذهن فعال شود و دریابیم اینهمه نفرت و جدایی غیر ضروری بودند. شاید با گفت و گو راه به تفاهم بکشیم. شاید دریابیم اینهمه خشونت راه به هیچ هدفی نمی کشد جز برهم زدن کل بازی سیاست . ذهن های خسته توانایی اندیشیدن ندارند .پس با ذهن خسته تصمیم نگیریم . مدتی سکوت می تواند گزاره هایی که بر زبان می آوریم به سامان تر کند.ماه رمضان فرصتی می دهد به سکوت
زبان تهدید اگر چاره ساز بود تا کنون باید اتفاقی می افتاد. اگر رسم زمانه به زبان مهر فرصت نمی دهد آیا بهتر نیست سکوت کنیم . سکوتی که فرصت می دهد بیاندیشیم . آیا خواهیم اندیشید . نمی دانم ٬ولی می دانم بدون اندیشیدن زندگی تبدیل به دوزخ می شود برای همه. برای خودمان هم شده بازی مرگ و زندگی را وابگذاریم. چرا که این بازی بدفرجام همه چیز را تباه می کند. صبور باشیم و آرام و در آرامش است که در راه فروبسته گذرگاهی بسوی نور مکشوف می شود. باشد که چنین شود.در ماه رمضان روزه سکوت بگیریم شاید جانهای در خود خیره شده نوری بر تاریکی بتابانند و جهان را از نور توحید و امید شعله ور کنند.