*در جریان انتخابات دولت بیشترین حمله را متوجه هاشمی رفنسجانی خواهد کرد. با بی تفاوتی این حربه را می توان بی اعتبار کرد.
*رایحه خوش خدمت در پشت نقاب بی تفاوتی از یک هراس فعال در رنج است.
تاکتیک تبلیغاتی احمدی نژاد و تیمش اگرچه در نفس خود هوشمندانه است ولی پاشنه آشیل مشخصی دارد که اگر خوب به سمت آن تیر اندازی شود این جنگجوی به ظاهر بی تفاوت در روز بیست و دوم خرداد به سادگی آب خوردن شکست خواهد خورد. آنها با اعتماد به نفس وصف ناپذیری از پیروزیشان سخن می گویند٬ گویی تقدیری محتوم پیروزی را برای آنها تضمین کرده است و برای اینکه این اعتماد به نفس را تقویت کنند خود را در ظاهر٬ نسبت به انتخابات بی تفاوت نشان می دهند. اما در باطن می دانند پیش از پیروزی شکست در گردونه تاریخ به انتظارشان ایستاده است. باید ماهیت این بی تفاوتی مدیریت شده را مکشوف کرد و نشان داد نیروهای فرا زمینی هیچگاه طرف وعده های تحقق نیافته و عملکرد معیوب نخواهد ایستاد.
آنها حمله به نامزدها را به صدا و سیما٬ خبرگزاری های رسمی و روزنامه های مشخص خواهند سپرد و برای دو قطبی کردن انتخابات بنا دارند پای هاشمی رفسنجانی را به میدان بکشند و از یک سو٬ دلیل همه ناکارآمدی هایشان را به او نسبت دهند و از سوی دیگر مدیریت پشت صحنه سه نامزد دیگر را به رئیس مجلس خبرگان ارجاع دهند تا کانونی برای حمله بیابند٬ چرا که سه نامزد دیگر نقطه ضعف جدی ندارند که روی آن بتوان زوم کرد و از طرف دیگر٬ عملکرد چهارساله شان آنقدر هدف را بزرگ کرده است که هر کس به راحتی می تواند هدف را نشانه برود. اصلاح طلبان در این مورد ضمن ادای احترام٬ باید این زمین راخالی بگذارند و وارد هیچ مناظره ای نشوند تا بخاطر عدم واکنش٬ آنها نیروی روانی لازم را برای تداوم این خط نیابند. در ضمن انتخابات مجلس خبرگان نشان داد عملکرد دولت نهم کاملا چهره هاشمی را بازسازی کرده است.
هر دو نامزد اصلاح طلب باید از مناظره پیرامون سیاست خارجه بپرهیزند و تنها به این نکته اشاره کنند که این میدانی نیست که دولت در آن سهمی داشته باشد. اگر سهمی وجود دارد آسیب پذیر کردن اهداف کلان نظام در سیاست خارجه است. در مناظره با احمدی نژاد باید بازی را به میدان اقصاد و یک تورم بیست و پنج درصدی کشاند. از کابینه متزلزل اش سخن گفت و از او پرسید چرا تاکنون هیچ نامی از مافیا را بر زبان نیاورده است و چرا پول نفت به سفره های مردم نیامد و چرا در خیابانها و در دانشگاه به شهروندان بر خلاف وعده های انتخاباتی اش بی حرمتی شد. در مناظره با او باید بسیار خونسرد بود و تنها به طرح پرسش های مشخص بسنده کرد. او با حربه خونسردی وارد صحنه می شود٬ باید با خونسردی بیشتری این حربه را از او گرفت. دلایل معتدد وجود دارد که دولت نهم ساده زیست نبوده است. مثل استفاده از هواپیمای اختصاصی. نیاید با او از تئوری اقتصادی سخن گفت. باید به گونه ای سخن گفت که کشاورزان ورشکسته شده بخاطر واردات بی رویه٬ کارمندان تحقیر شده و کارشناسان در حاشیه مانده زندگی ملموس خود را در صحبت باز یابند٬ چرا که نخبگان پیشاپیش رای خود را از دولت پس گرفته اند. این بحث را ادامه خواهم داد.
برای بی تابختیاری٬ بهنام قلی پور٬رضا ولی زاده و حسین نوروزی
*در سفید رنگ که بر لولای خود چرخید و باز شد محمد خاتمی تمام قد جلوی من ایستاده بود. بغضی دیرپا در من منفجر شد٬ کاش می توانستم تنها با اشک و تمامی تلخی هایی که پنج دهه زندگی بر شانه هایم گذاشته است و نه با کلمات در هم ریخته با او سخن بگویم. می خندید٬ لبخندی که از مهربانی هزار نشانه داشت. مادر چشمهای میشی ات خیس است بگذار با تو سخن بگویم. پدر٬ پدر رنج دیده ام٬ دارم پیر می شوم. دیگر نمی خواهم بر علیه چیزی بشورم. تنها ساختن و آباد کردن است که برایم تسکینی می شود در جهان بی تسکین. خاتمی می گوید: "من همیشه شما را دوست داشتم ٬قلم زیبایت را ٬ استقلالی که به آن متعهدی و...اما دیگر آن آقازاده جوان نیستی." راست می گویی عزیزم. پیر شدم. خسته ام. دلم می خواهد فریاد بکشم بیائید دستهایمان را در هم گره بزنیم و جهان بهتری را برای فرزندانمان بر جا بگذارم. زیبایی قلمم تعارف تو به آنی است که دردهایش رامی نویسد تا سبک شود و درد زیباست.
*قطره اشکی از گوشه چشم غلامسحین کرباسچی چکید وقتی از فرزندان شهدا سخن می گفت. من ویران شدم. برای من دل شکسته این مرد که مظهر اقتدار٬ سازندگی و خونسردی بود تازه گی داشت. سالها پیش در گفت و گویی خواسته بودم غرور او را به رخ بکشم. تنها نقطه ضعفی که از او سراغ داشتم و وقتی از مرام و مردانگی سخن گفت نمی دانست دادگاهی درون من برپا شده است و قاضی حکم به مجرم بودنم صادر کرد. باید کاری می کردم. قبل از آنکه کرباسچی سخن بگوید در جمع مدیران سابق شهرداری تنها شنونده بودم و گوش می دادم به سخنرانان٬ الویری شهردار سابق از ضرورت یکپارچگی اصلاح طلبان سخن می گفت٬ بر این نکته انگشت می گذاشت رقیب ما موسوی نیست. تخریب در اردوگاه اصلاح طلبان همان چیزی است که رقیب می خواهد. حضرتی هم از برنامه هایش گفت و بعد نوبت به کرباسچی رسید که دیر به جلسه رسیده بود.
*با خاتمی پریشان سخن می گفتم. حضورش آنچنان مرا به دوران جوانی برد که نمی توانستم ذهنم را در امروز متمرکز کنم. از روزی سخن گفتم که تمام مدیران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از من شکایت کردند در حالی که نماینده ولی فقیه درکیهان نیز بود ولی در پی این شکایت وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ترجیح داد جانب روزنامه نگار منتقد را بگیرد. در تمام دورانی که هر دو مسئولیت را داشت هرگز جلو نقد علیه ارشاد را نگرفت و اگر مداخله ای هم می کرد به نفع اطلاع رسانی شفاف بود. لبخندهایش از همان موقع نشان می داد مدافع آزادیست. تنها مستبدان هرگز خندیدن و یا گریستن را تجربه نمی کنند.
*سکوت کرباسچی و قطره اشکی که در چشمهایش نشست مرا ناخواسته وادار کرد سخن بگویم . بغضی که از خود داشتم زبانم را پر از لکنت کرد. به گونه ای از تصورم نسبت به کرباسچی عذر خواهی کردم و از همه خواستم رقابت درون جناحی را به مرحله نزاع نکشانند. مردم همه رای خواهند داد٬ ولی پرخاشگری بین دو رقیب اصلاح طلب نخبگان مصمم را دچار تردید می کند. گفتم تا دیروز منتقد شما بودم که با شایستگی مدیریت می کردید و امروز همراه تان هستم. برای من که دارم به سن بازنشستگی می رسم و دیگر برای خودم چیزی نمی خواهم٬ اما فرزندان ما چشم انتظارند که فردای بهتری برایشان به ارمغان بیاوریم. باید تردیدهایمان را کنار بگذاریم٬ ما پیروزیم٬ چه موسوی ببرد و چه کروبی.
* "شما همیشه در دوران پیش و پس از اصلاحات تعادل را نگاه می داشتید. تند روی در تمام صورتهایش باعث شکست است." این سخن را در جواب این گفته هایم شنیدم:" ما همانگونه در گروه آئینه بنا داشتیم اصلاح طلبان جانب چندصدایی را دارند و به رقیب سخن گفتن می دهند. امروز هم دو رقیب اصلاحات باید الگوی رقابت مدنی را به تماشا بگذارند. نباید هیچکدام به نفع آن دیگری کنار برود ولی باید هر کس از موضع ایجابی خود را عرضه کند تا مردم انتخاب کنند." صدای خاتمی را وقتی می شنوم که می گوید وظیفه مشخص خود می دانم که از حرمت کروبی دفاع کنم. باید ارزشهایی که این مرد دارد حفظ شود. همیشه برای کشور رفتار و منش اش مفید بوده و باز خواهد بود.
خاتمی در باره شغلم می پرسد و پاسخم را این گونه می شنود:" یک کارمند ساده با حقوق نصف خط فقر." با تعجب می پرسد:" شما در مجموعه شهرداری باشید ودر همشهری قلم نزنید؟"٬پاسخی نمی دهم مسئله امروز من سرنوشت فردی ام نیست. با لبخندی می گوید خودمان باید روزنامه ای را منتشر کنیم و تجربه گذشته را تکرار کنیم. پشت در تعداد زیادی منتظر دیدنش هستند. باید برویم پیشنهاد می دهد با محمد بهشتی و فاتح ملاقات کنم و حرفهایم را با آنها در میان بگذارم. بله می گویم و خود را در تنهایی رها می کنم. با یک چشم می گریم و با یک چشم می خندم .بهار هم مادرم را برد و هم پدرم را٬ کاش این بهار با پیروزی اصلاح طلبان پر از رنگ شادی شود آنهم در فصلی پر از باران.
*در اینجا باید از رضا نوراللهی تشکر کنم که امکان هر دو دیدار را فراهم کرد آنهم با رفاقتی که کمیاب شده است در این سرزمین که مرتب هر جمعی تبدیل به دو می شود . یعنی آدمها در فرایندی بی وقفه از هم مهنا می شوند.
سالها پیش با زم و سلیمی - خدایش بیامرزد - به مجلس رفته بودیم. اصلاح طلبان در آن دوره اکثریت کرسی ها را از آن خود کرده بودند. کار دوستان به دیر کشید و من در گوشه ای ایستاده بودم غرق در غمی ناخواسته٬ تازه از روزنامه ایران جدایم کرده بودند. دوری از آنجا که دوست می داری آسان نیست. ناگهان کسی به من تنه زد و رد شد. ضرغامی بود صدایش کردم گفتم شما به من تنه زدید دارید بدون معذرت خواهی رد می شوید. مرام به خرج داد و خیلی آسان معذرت خواست و با خنده پرسید شما؟ با لبخندی گفتم "امیلی زاپاتا". اصرارش باعث شد خود را معرفی کنم. گفت تعریف تان را از مهدی سلیمی بسیار شنیده ام و از جوانمردی که در حق او در زمانی که از قائم مقام معاونت سینمایی عزل شد٬ کرده اید مطلع هستم. عجله داشت و رفت.
این دیدار حس خوبی در من ایجاد کرد. از اینکه دل نگران همکار سابق اش است لذت بردم. فردایش سلیمی از منش و جوانمردی ضرغامی بسیار با من گفت. واسطه شد دیداری با او داشته باشم. ماه رمضان بود. افطار را پیش او بودم. یک ساعت و چند نوار موسیقی به من هدیه داد. پیشنهاد کاری را ارائه کرد که از پذیرفتش خودداری کردم. اما این ملاقات حس خوب مرا نسبت به او چند برابر کرد. آن موقع معاون پارلمانی رسانه ملی بود٬ دیگر ندیدمش تا تشیع جنازه سلیمی که دوست اش داشتیم. او خالصانه از یک دوست ستایش می کرد و همه وجودم گواهی می داد راست می گوید. انسان با مرام و لوطی بزرگتر ار هر صاحب منصبی است.
کمتر تلویزیون را تماشا می کنم ولی بخاطر همان حسی که بر شمردم هیچگاه موضعی علیه این رسانه نداشتم. ولی وقتی برنامه " بیست و سی " با ترفندی ناجوانمردانه با پخش سخنان کروبی سعی بر آن کرد بین موسوی و کروبی٬ دو بال اصلاحات شکاف بیاندازد. پخش گزینشی یک سخنرانی و در کنار آن تبلیغات بی وقفه بسود رئیس جمهوری فعلی٬ با هر تاکتیک سیاسی همخوانی داشته باشد با مرام٬ لوطی گری و جوانمردی همخوانی ندارد. دلم می خواست مهدی سلیمی زنده بود و از او می خواستم به ضرغامی بگوید بخاطر دو روز قدرت دیگران٬ جوانمردی خود را قربانی نکن. می توان ضعف مدیریتی و برنامه های یک جانبه را طوری توجیه کرد ولی این یکی را نه. کاش در این سالها تلویزیون را تماشا می کردم و درک می کردم شاید برخورد فردی هیچ نسبتی با داشتن مرام اجتماعی نداشته باشد. باورهایم خدشه دار شد. مهدی کجایی دیگر ورزشکار بودن پاسخ همه پرسش ها نیست. شاید روزی که در ورزش قلب ات ایستاد می خواستی پیام بدهی ولی ما آنرا در نیافتیم. خدا کند این جفا با اصلاح طلبان جبران شود. مقام ها زود از دست می رود ولی تاریخ هیچگاه هیچ چیز را فراموش نمی کند. آقای ضرغامی نگذارید نامتان به گونه ای ثبت شود که نمی خواهید.
حمله و ضد حمله دولت آبادی و سروش یکبار دیگر جامعه را با نشانه دیگری از انحطاط فزاینده و رو به گسترش روبرو کرد. انحطاطی که همچنان پر شتاب به پیش می رود و هیچ چشم اندازی هم وجود ندارد که بتوان با تدبیری این فرایند را نه متوقف که حتی کند کرد. وقتی بر سر موضوع ساده ای چون انتخابات نمی توانیم به یک گفت و گوی ساده میدان دهیم و با رو در رو قرار دادن منطق های مختلف حتی متضاد بر آن شویم رای و نظر خود برای دیگران قانع کننده کنیم و در این تلاش همیشه این نکته را هم به یاد بیاوریم در هر گزینشی همانقدر مولفه های عقلانی مدخلیت دارد که نیروهای ناشناخته روانی هیچگاه گرفتار عصیان ناخودآگاه نمی شویم و از واژه ها خنجر نمی سازیم و از جمله ها دشنام.
در هر رقابت انتخاباتی باید این نکته بدیهی را به یاد بیاوریم که هیچگاه قدرت استدلال یک فرد نمی تواند و نباید باعث تغییر رفتار کسی دیگر شود و به این دلیل است که دمکراسی را بازیی با قواعد مشخص ولی با نتایج نامشخص می دانند. مشکل ما این است که در نزد ما هم قواعد باری به هر جهت بد تعریف می شود و هم نتایج همه را غافلگیر می کند و کدام جامعه است که با این روش به توسعه مناسب و در خور دست بیابد. چه بخواهیم و چه نخواهیم اصلاحات با حضور میر حسین موسوی و مهدی کروبی دوپاره شده است و جز حذف احمدی نزاد از مسند ریاست جمهوری هیچ چیز این دو جبهه متضاد را به وحدت نمی رساند.
نخبگانی که احساس می کنند به هرطریق ممکن باید در وضع موجود مداخله کنند ناگهان به ورطه ای کشیده می شوند که موضوع اصلی جدال خود را که حذف احمدی نژاد و دولتش است را فراموش می کنند و آنچنان هم را لت و پار می کنند که انسان از خود می پرسد اینهمه کینه از چه آبشخوری سیراب می شود ٬آیا آنها در وسط این جدال نیروی سرکوب در اختیار داشتند فرمان حذف رقیب را صادر نمی کردند.همین حس است که بعد از صد سال تلاش هنوز موضوع اصلی تلاش روشنفکران مبارزه با استبداد است. دشمنی که در خانه وجود تک تک ما لانه کرده است و مرتب از منیت فعالی تغذیه می کند که در همه بیدادگرانه حضور دارد . تا زمانی که با استبداد در خودمان جدال نکنیم و این جدال را به سطح خودآگاهی ملی نکشانیم با همه تلاش ها و سخت کوشی ها همان جایی خواهیم بود که قرنها بوده ایم. وقتی سروش منتقد خود را تاب نمی آورد چرا باید انتظار داشته باشیم حکومت با همه ابزارش اجازه زندگی راحت را به منتقدانش بدهد.
*امروز روز تولد پسرم سينا است .روزي كه با تماشاي قد و بالايش همه تلخي هاي زندگي فراموشم مي شود. او چهار روز بزرگتر از دوم خرداد معروف است روزي كه قرار بود جهان را شبيه روياهايمان كند
جنگ روانی کارساده ای نیست ولی در کشور ما مثل همه کارها این مسئله ساده گرفته می شود. خبرگزاری های حامی دولت با نظر سازی هر روز میزان اقبال عمومی از نامزد مطلوبشان را بالاتر می برند تا برای همه هیچ جایی برای شک و تردید باقی نماند چه کسی رئیس جمهور خواهد شد.دور نیست که روزی بخوانیم احمدی نژاد صدبیست و بیست درصد از صد درصد آرا را به خود اختصاص خواهد داد و ما هاج و واج بمانیم که خود نامزدها ی رقیب هم به خودشان رای نخواهند داداگر رای خودمان را به حساب نیاوریم.این گونه نظرسنجی بیشتر به مضحکه می ماند تا یک اقدام جدی سیاسی.
تردیدی نیست استفاده از "جنگ روانی" در کارزارهای انتخاباتی ناگزیر است و رجزخواندن هم شیوه شناخته شده ای در هر رقابت سیاسی و غیرسیاسی است .در هر مسابقه ای باید با قاطعیت از پیروزی حرف زد ولی سخن گفتن از پیروزی باید از منطقی سود ببرد که مخاطب احتمالی را قانع کند نه مخاطب از همان آغاز احساس کند با یک خالی بندی طرف است.از سوی دیگر موج جنگ روانی راباید با پشتوانه تحلیلی مشخصی انجام داد و موج آنرا درفضای بظاهربی طرف در انداخت.معمولا نهادهای رسمی اطلاع رسانی که از بودجه عمومی کشور ارتزاق می کنند به دلیل آنکه باید به صورت ظاهری هم شده بی طرفی خود رعایت کنند بدترین ابزار برای جنگ روانی اند به خصوص وقتی به صورت شفاف تبدیل به سایت تبلیغاتی می شوند.آنها از همان آغاز قدرت تاثیر گذاریشان را از دست می دهند و تنها اقدام شان این سود را دارد که به دولت ثابت کنند چطور با قدرت مشغول حمایت از رئیس جمهور فعلی اند تا به موقع پاداش لازم را دریافت کنند و اینگونه خودنمایی اول چیزی را که تخریب می کند سوژه مورد حمایت شان است و بس
تنها جایی که این خبرگزاری ها به خوبی ایفای نقش می کنند آنجایی است که با مصاحبه و یا نقل قول با غضفرهای شهرت اصلاح طلب بر آتش اختلاف بین کروبی و موسوی سوخت لازم را می ریزندتا این اختلاف شعله بیشتری بگیرد. اقدامی که از سوی بعضی از روزنامه های اصلاح طلب تکمیل می شود تا همه کسانی که برای نه گفتن به احمدنژاد وارد صحنه رای دادن می شوند از هم اکنون آنچنان از اختلافات نا امید شوند که عطای رای دادن را به لقایش ببخشند.با این غضنفرهای به ظاهر حرفه ای نمی تواند وارد گفت و گو شد و اقناع شان کرد چرا که یا ماموریتی را بر عهده دارند که باید انجام دهند و یاآنچنان گرفتار بلاهت اند که هیچ منطقی بر سر عقل شان نمی آورد.تنها راه باقی مانده آنست کاری کرد که حرف هایشان بی ثمر شود و برای این کار باید نشان داد حرفهایشان حرف مفتی است که نشانه چیزی نیست جز حماقت ؟!!
"برای اصول گرایان همه چیز مجاز است جز از کف دادن قدرت"٬آنها هر چه بر خود می پسندند بر دیگران نمی پسندند و در مقابل هر چه بر خود نمی پسندند به راحتی آب خوردن به دیگران نسبت می دهند٬جالب ترین نکته در بحبوبه کارگزار انتخاباتی آنست که هر روز تعداد زیادی از هسته داغ اصول گرایی بیرون پرت می شوند تا حداقل عقلانیتی که در این جبهه می توان رصد کرد دیگر نتوان در آن یافت. اگر روز و روزگاری سخن گفتن از رابطه با امریکا جرم نابخشونی تلقی می شد و امروز هم برای دیگران حرام است امروز در روز روشن برای رئیس جمهوری امریکا نامه تبریک فرستاده می شود بدون آنکه آب از آب تکان بخورد. اصل کاری نیست که انجام می شود مهمتر آنست که چه کسی آنرا انجام می دهد.
روزنامه نگاری را به جرم نوشتن یک خبر ساده سالها در بیم و امید نگاه می دارند و خبرنگاری که تابعیت امریکایی دارد و متهم به جاسوسی می شود به راحتی مورد مهرورزی قرار می گیرد و آزاد می گردد و در آنسوی آبها لبخندی به رسانه ها تعارف می کند بدون آنکه هیچ صدایی از اصولگرایانی که بسیاری به اصول پایبند در آید. ما نسبت به آزادی دومی اعتراضی نداریم ولی نمی دانیم در کدام دستگاه استدلالی این دوگانگی را هضم کنیم و از تعجب انگشت به دهان نمانیم .
دراین میان آنچه باعث نوشتن این وجیزه شد نه آشکار کردن خصلت اصول گرایان است که آنها بدون هیچ هراسی خود این کار را بر عهده می گیرند و خیلی بی پرده انجامش هم می دهند. بلکه تعجب ما از رونامه نگارانی است که به اسم اصلاح طلبی بجای آنکه با اردوگاه رقیب وارد چالش شوند دعواهای ساختگی راه می اندازند تا ضمن آنکه نامی در می کنند خود را از خطرات احتمالی برهانند. آنها با یک تیر دو هدف را نشانه می روند هم شهرت خود را تضمین می کنند و هم ناخواسته به اصولگرایان پیغام می فرستند خیالتان جمع باشد نمی گذاریم تیر بار نقدها بسمت شما شلیک شود.
در این میان تیتر اول کردن دعوای سروش و دولت آبادی در روزنامه اصلاح طلب... و یا تخریب موسوی خیلی شفاف و صریح چه سودی نصیب جبهه اصلاحات می کند جز آنکه طرفداران موسوی را بر می انگیزد در زبانی تند و تیز هجوم متقابل را آغاز کنند٬هر چند که برخی ازمیان این طرفداران بدون این تحریک هم بر طبل این اختلافات می کویند ولذتش را می برند و در این میان چه کسی سود می برد از این دعوای پر هیجان جز اصول گرایانی که از قبل پیروزی خود را در لهیب شعله اختلافات درونی اصلاحات سالهاست جشن می گیرند و اگر فضا به همین رویه ادامه پیدا کند باز هم جشن شان را ادامه خواهند داد. حضور همزمان موسوی و کروبی در انتخابات یک ضرورت راهبردیست و باید هر فرد که به آینده کشور متعهد است کمک کند این هر دو حضور ثمر بخش باشد و رای های خاموش را به نفع اصلاح طلبان وارد صندوقهای رای گیری کند تا در این وسط برنده نهایی مردمی باشند که در غیاب اصلاح طلبان روزهای دشواری را تجربه می کنند و اگر چراغ عقل روشن نشود روزهای سخت تری در پیش خواهند داشت.
"ياس نو" شبانه توقيف شد. همين گزاره خبري كافيست كه صبح را با آن تلخي آغاز كنيم٬ كه سالهاست زندگي را بر ما تباه كرده است. نمي دانم چرا مي نويسيم آنهم در جامعه اي كه هيچ چيز به قاعده نيست٬ جز تداوم همين بي قاعدگي ها. اما بايد بنويسيم تا روزي نگويند نمي دانستند چه مي كنند٬چگونه همان چيزي كه دوست مي داشتند ويران مي كردند. چطور درختي كه با خون دل بر آنيم سرسبزش نگاه داريم بعنوان باغبان اره اي بدست گرفته اند تا نابودش كنند. ديگر به هيچ اعتراض نداريم. جز همين كه نشان دهيم جامعه در خاموشي مطلق فرو نرفته است.
هر تجربه كوچك٬ نيمه مضحكي دارد و نيمه هولناك. عصر ديروز با تاكسي بر آن بودم خود را به خانه برسانم٬ غير از من همه جوان بودند و با هم حرف مي زنند و هر كلامشان چون تيزي يك نيزه در جان و روح من فرو مي آمد٬ آنها از همه چيز و همه كس خسته بودند٬ از بيكاري٬ از بي هويتي و از سركوب همه غرايزشان. سعي برآن داشتم با چند جمله آرامشان كنم و بگويم هميشه در جهان بي مفر٬ مفري بسوي نور و روشنايي مي توان يافت. هميشه در پس سخت كوشي و ايستادگي معجزه اي رخ مي دهد و انسان آني مي شود كه بايد باشد. كمي آرام گرفتند ولي كمي زودتر از خودرو پياده شدم تا با خودم زمزمه كنم "آيا به آنچه مي گفتم باور داشتم؟" هولناكي حرفهايشان با مضحكه توصيه هاي من چقدر ناساز بودند.
انتخابات در پيش است و مردم به ناچار راي خواهند داد٬ نه از روي اميد٬ نه در رقص رويايي فرداي بهتر٬ در ناگزيري آن كه جهان بدتر از امروز نشود . مردم انتخاب خود را كرده اند كه هيچ روزنه اي را از دست ندهند. امروز گرفتار سر درگمي ها و حرفهاي بي پاياني هستيم كه هيچ گره اي را باز نمي كند بلكه آنها را محكم تر مي كند. اگر فرهيختگان و آنهايي كه بهروزي و آرامش جامعه را مي خواهند ناديده گرفته شوند و صدايشان در هياهيوهاي كركننده تبليغات شنيده نشود٬ اتفاقات در گسست ترين شكل خود كه هيچكس توان مديريتش را ندارد سرنوشت ما را در مغاك ناخواسته رها خواهد كرد. ما مي خواهيم نوري بر تاريكي بتانيم و مي دانيم بايد بهاي آنرا بپردازيم. ولي مهم ما نيستيم. مهم فرداي كشور است که در پس تلخي ها تاب ماندمان مي دهد. تاب نوشتن مان مي دهد. اما نگذاريد اين تاب آوردن هم از كف برود. آن روز ديگر از هيچكس كاري بر نخواهد آمد. از همين امروز بايد زندگي را به قاعده كرد تا آزادي رشد كند و تبديل به سايه ساري شود كه در آن زندگي ارزش زيستن مي يابد.
جامعه ای که گرفتار یک اقتصاد رانتی بی در و پیکر است و نو رسیدگان با پولهای باد آورده که از چاه های نفت فواران می کند و یکراست به جیب آقاها٬ آقازاده ها٬ خاله زاده ها٬ زرنگهای رابطه دار٬ مدیران دزد٬ دزدان مدیر٬ دلالان موش صفت٬ کاسبهای بی قلب و... می ریزد یک زندگی تجملی و سراپا متظاهرانه را به تماشا می گذارند٬ بدون آنکه به تولید ثروتی میدان دهند٬ کارشان ثمره ای نصیب جامعه کند٬ آنها با حضورشان "ساده زیستی " را تبدیل به یک ارزش می کنند. مردمی که از زندگی نمایشی از ما بهتران خسته شده اند٬ بدنبال کسی می گردند که ساده تر زندگی کنند ولی همین مفهوم وقتی وارد ادبیات سیاسی کج و معوج سیاستمداران از نوع ایرانی اش می شود٬ تصویری کاریکاتور گونه از خود به تماشا می گذارد و در نهایت بر ضد خود تبدیل می شود.
باور کنید "ساده زیستی" آن کلید طلایی نیست که به تنهایی در را به روی حل مشکلات باز کند. ساده زیستی زمانی معنای سیاسی واقعی خود را پیدا می کند که کلیت جامعه از طریق نظم های معنادار٬ روشن و شفاف به توزیع ثروت بپردازد. هیچکس نتواند چون خودی است و با این وزیر و یا با آن وکیل آشناست٬ به موقعیتی هایی دست بیابد که از دیگران دریغ می شود. ساده زیستان واقعی نه آنهایی که ادای آنرا در می آورند کسانی اند که سخت به قانون پایبندند و اگر دستمزد کلانی هم می گیرند آنرا به طور رسمی اعلام می کنند. آنها با حضور خود اجازه نمی دهند میلیاردها دلار درآمد نفتی صرف واردات موز٬ کیوی٬ ماشین های آخرین مدل شود و پولهایی که می توانستند صرف تولید ثروت شوند زندگی مسرفانه طبقات نو رسیده را تضمین کنند.
نو رسیده ها عطشی بی پایان به خودنمایی دارند. گاهی این خود نمایی با نمایش آخرین زندگی تجملی صورت می گیرد و زمانی که وارد دایره عوام فریبی می شود تبدیل به عکس هایی می شود که که لقمه پنیری و شاید هم استکان چایی شکم مسئولی را پر می کند ولی عکس ها به ما نمی گویند در کنار همین سفره ها تصمیم هایی گرفته می شوند که به تورم بیست و پنج درصدی میدان می دهد و ثرونمندان را به خدایگان تبدیل می کند و فقرا را به بردگان بی پناه. در حالی که تازیانه فقر بر شانه های فرودستان فرود می آید چه ارزشی دارد که در جلوی تلویزیون ادای زندگی ساده را در آوریم و بعد هزینه سفرهای تفریحی مان که به اسم سفرهای کاری انجام می شود سر به میلیاردها دلار بکشد؟ بدون آنکه دوربین تلویزیون خود را موظف بداند هتل های هفت ستاره ای که این ساده زیستان اقامت دارند به رخ کسی بکشند.
ساده زیستی معنایی جز آن ندارد که دستیابی به قدرت به سادگی و به اشکال دمکراتیک صورت بگیرد. مردم نه در تظاهرات خودجوش سازمانده شده که در نهادهای مدنی اجازه ندهند منابع کشور تاراج شود و بزرگترین ساده زیستی آن است که افراد بجای سمتهای بادآورده٬ متناسب با شایستگی شان مناصب را از آن خود کنند. در غیر این صورت این مفهوم آنقدر تکرار می شود که دیگر نه تنها معنای سیاسی می دهد و نه اصلا معنایی خواهد داشت. کاریکاتوری کردن مفاهیم تنها هنری است که ساخت سیاسی کشور در آن مهارت دارد و لحظه ای از آن غفلت نمی کند.
آن پرسشی که ته دل ما مانده و خلاصی از آن نداریم، این است که جای ما در این وطن بلا دیده کجاست٬ ما که می نویسیم٬ مایی که جهان را بهتر می خواهیم تا به کجا و تا به کی باید تاوان بدهیم. تاوان این را بدهیم که نمی خواهیم شبیه بخشنامه ها بشویم٬ نمی خواهیم دروغ بگوئیم٬ نمی خواهیم برای آنکه یک زندگی ساده داشته باشیم دروغ بگوئیم٬ نمی خواهیم ریا بورزیم٬ نمی خواهیم مرتب برای حقوقی که نصف زیر خط فقر است فرمهای گزینش و حراست و..را پر کنیم. ما همان هستیم که در نوشته هایمان شفاف بیان می کنیم. حق ما این است که بپرسیم شما که حقوق های میلیونی می گیرید، کلی در حساب های پس اندازتان موجودی دارید و هر روز از نردبان ثروت و قدرت بالاتر می روید، حق ندارید از ما مرتب سین جین کنید. شما متهمید. باید جواب ما را بدهید برای این مملکت چه کرده اید. برای درد پابرهنه ها٬ برای حقارت حقوق بگیرها چه کرده اید.
شما حق ندارید درباره چگونگی زندگی ما پرسشی بپرسید٬ همه ناهنجاریها٬ همه شکاف های طبقاتی و...حاصل کار شماست٬ مائیم که باید بپرسیم با اینهمه پول نفت چه کرده اید٬ برای سفره های خالی ما چه کرده اید٬ اصلا چه گلی به سر ما زده اید که اینهمه پرتوقعید٬ آنقدر شعارهای رنگارنگ می دهید بدون آنکه ذره ای برای تحقق شان پایبند باشید که باور می کنید معجزه گرید٬ یک تورم بیست و پنج درصدی٬درصد بالای بیکاری٬ اعتیاد و... کار شماست. چرا شما تاوان هیچ اشتباهی را نمی دهید. فردای انتخابات شما که می خواهید رئیس جمهور بشوید٬ می خواهید وزیر بشوید، می خواهید هزار کوفت و زهرمار دیگر بشوید، بگوئید چقدر می خواهید جا را برای ما باز کنید٬ برای ما روزنامه نگاران بی روزنامه٬ برای ما متخصصان بی کار٬ برای ما کارمندان ظلم دیده٬ برای ما کارگران قلب شکسته٬ برای ما زنان کتک خورده٬ برای ما کودکان کار.
آقایان امروز ما بعنوان رای دهنده عزیزئیم، فردا بعنوان یک شهروند عادی از این همه عزیزی چه جا خواهد ماند. آقایان بس است. همین امروز جواب های ما را بدهید. امروز که هنوز رای نیاورده اید نامه های ما را ٬پرسش های ما را بی پاسخ می گذارید: "فردا چه خواهید کرد؟" چند سال دیگر باید منتظر بشویم کسی صدای ما را بشنود٬ کسی واکنشی نشان دهد. آنقدر که جواب هم را می دهید یکبار جواب ما که باید دوست تان باشیم بدهید. آقایان تنها این سوال را پاسخ دهید جای ما در این کشور کجاست؟ چرا بجای آنکه مدام بشنوئیم این را نپوشید٬ این را نگوید و...نمی گوئید حق ما چیست٬ درپخش اینهمه ثروت و قدرت جای ما کجاست؟ فرار نکنید از پاسخ. حرف بزنید. گوشهای ما آماده شنیدن است٬ آیا زبانهای شما آماده گفتن است؟ منتظر می مانیم تا ببینیم چه می کنید.
"حرمت نگه دار! دلم! / گلم! / که این اشک خون بهای عمر رفته ی من است! "٬ صدای حسین پناهی در فضا می پیچد و بغضی در گلویم می پیچد. پلکهایم خیس است. همیشه با ناامیدی می جنگم٬ دلم می خواهد در عصر نتوانستن بتوانم٬ بتوانم چیزی را برای فردا باقی بگذارم ٬"میراث من! نه به قید قرعه٬ نه به حکم عرف! یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمهانت" آری دوست من این اشک خون بهای عمررفته ی من است"٬هر گاه از خود می گریزم تا با آن دیگری ما شوم٬ تا برای این وطن کاری بکنم در انحطاطی که در فضا موج می زند تباهی مرا می هراساند. مرام و مردانگی٬ دوستی و دوست داشتن٬ دستی که به مهر دراز می شود با لهیب کینه های بی دلیل می سوزد. دوباره به تنهایی ام پناه می آورم. به شعر٬به افسون شعر.
"نه! به کفر من نترس! کافر نمی شوم هرگز! زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم"٬می خواهم دوست من٬ ولی تو می خواهی به تنهایی همه چیز باشی و بعد چشم باز می کنی می بینی هیچ نیستی. مثل همه٬ درفیس بوک در خشمی که در دلم از اینهمه منیت٬ آز و جدایی های بی دلیل و نفرت های بی دلیل تر قلم را گذاشتم بنویسد:"وقتی نخبگان کارشان به بلاهت می کشد ابلهان به سادگی ردای نخبگی را برتن و جهان را غرق ظلمت و جهالت می کنند"٬ ما سالهاست و قرنهاست داریم شکست می خوریم چون جز با کینه نمی توانیم سخن بگوئیم. تنها باید من باشم و وقتی تنها می مانم٬ گرگها می درند همه را. مرا٬ ترا٬ تو گرگ همه امیدها و آرزوها نباش٬ نخواهی که باشی!
"حراج کردم همه رازهایم را! دلقک شدم با دماغ پینوکیو / ...."تو نمی گذاری ما شویم. تو نمی گذاری صدای مهربان بودن به گوش همه برسد٬ و نمی خواهی جهان شبیه رویاها شود٬ تو می خواهی تنها تو باشی و همه برای نبوغ ات هلهله کنند و هر کس را بخواهی قهرمان کنی و هر کس را نخواهی ابلیس اش بنامی٬ مستبدانه از آزادی دفاع می کنی و استبداد را ابدی می کنی٬ اما من به تنهایی می گریزم. در تنهایی می نویسم از طلوع آفتاب می نویسم٬ آنقدر می نویسم با خون چشمهایم تا بیدار شوی. همه گرگ هم شده اند٬ همه علیه هم می شورند. نمی بخشند دیروز را تا فردا هم شبیه دیروز شود. بگذار پناهی بخواند و من بگریم: "حرمت نگه دار! دلم! / گلم! / که این اشک خون بهای عمر رفته ی من است! / سرگذشت کسی که هیچ کس نبود٬ و همیشه گریه می کرد... / بی مجال اندیشه به بغض های خود! تا کی مرا گریه می کرد... / تا به کی مرا گریه کند؟ / و به کدام مرام بمیرد... / آری! گلم! دلم! ورق بزن مرا / و به آفتاب فردا بیاندیش٬ / که برای تو طلوع می کند / با سلام عطر آویشن... "
*فردای انتخابات خواهم نوشت چه کسانی با بغض ها و کینه هایشان و تمنای انحصاری قدرت جهان را دست نخورده باقی گذاشتند. خواهم نوشت از بی مرامی و خنجر به رفاقت کشیدن. تا آن روز به طلوع فردا می اندیشم. به فردای متفاوت. به شما که می توانید جهان را دگر کنید بی بلاهت نخبگان و دروغ های ابلهان. می توانیم اگر بخواهیم. اگر کینه ها و منیت ها بگذارند بخواهیم. تا ۲۳خرداد سکوت خواهم کرد تا من هم روای جدایی ها نباشم. باشد چنین نباشم مثل همه آنهایی که این چنین اند!!!
دیروز فرصتی دست داد که در جمع خانواده بحثی درباره انتخابات داشته باشیم. هر کس نظری می داد و از زاویه خاصی مسئله را باز می شکافت٬ نوبت به پسرم سینا رسید که نظرش را بدهد ٬جوابش غافلگیرکننده بود٬معتقد بود باید دور سیاست را خط کشید و به زندگی خود پرداخت و با ادبیات به مردم آگاهی داد٬وقتی دلیل نظرش را پرسیدم گفت:مگر قرار نبود که اوباما جهان را تغییر دهد و از حقوق بشر و صلح دفاع کند ٬پس چرا بر سر مردم بی گناه افغانستان فسفری می ریزد٬چرا مردم غزه این چنین در سختی اند و هیچکس کاری نمی کند٬سیاستمداران متفاوت حرف می زنند ولی شبیه هم رفتار می کنند.
می گفت همه مردم حرفشان با عمل شان تفاوت دارد. در مدارس سر صف یکجور حرف می زنند و در عمل به راحتی حق نظر را از دانش آموز سلب می کنند. پسر بزرگم سهیل سعی می کرد او را قانع کند تغییر بسیار سخت است باید به حداقل ها قانع بود تا بتدریج جهان شبیه رویاهایمان شود .ساختارها متصلب تر از آنند که بتوان با شتاب تغییرشان داد. هر شتابی خود مشکلات را بجای حل کردن دشوارتر می کند. من در این بحث خاموش بودم . لااقل تردیدهای خود را از زبان این دو می شنیدم . ترجیح دادم هیچ نگویم و بحث را به روزهای بعد ارجاع دهم. اما حرف سهیل را درست می دانم وقتی گفت در جهان امروز هیچ امر غیر سیاسی وجود ندارد و همه جا حتی در ادبیات هم این قدرت است که تعیین می کند که اثر چگونه با مخاطب خود مواجه پیدا کند .اما...
صاحب این قلم خود را هرگز فعال سیاسی نمی داند. و بعنوان روزنامه نگار سعی بر آن دارد که در قبال جهانی که در آن می زید واکنش هایش را در جان واژه ها بریزد و معنایی که در رویدادها می یابد واتاب دهد و اگر نبود شرایط حسیاس کشور و دو راهی سرنوشت سازی که در بیست و دوم خرداد پیش رویمان قرار دارد واقعا ترجیح می دادم این صحنه را به کسانی بسپارم که به صورت حرفه ای سیاست ورزی می کنند. در همین مدتی که مدام از موسوی نوشتم نه یکبار به ستاد او سر زدم و نه کسی از ستادش با من تماس گرفت. چرا که جنس من با آنها تفاوت دارد. این تفاوت هیچ بارارزشی خاصی ندارد جز آنکه ما از دو زاویه متفاوت به جهان نگاه می کنیم. اگر موسوی رئیس جمهور شود همان اندازه مورد نقد من قرار می گیرد که دولت احمدی نژاد قرار دارد. اگر تفاوتی در این نقد رصد شود در متفاوت خود آنها خواهد بود.
قبل از دوم خرداد برای حمایت از محمد خاتمی هزینه های زیادی پرداختم . آنقدر خود را غرق نوشتن ٬انجام مصاحبه و...کردم که چند بار بصورت فوری سروکارم به بیمارستان افتاد. روزی که خاتمی رئیس جمهوری شد همه به من تبریک گفتند ولی در پاسخ این تبریک ها می گفتم از امروز به بعد من نقش منتقد فعال و روزنامه نگار مستقل را بازی می کنم و بعد از چهار سال به دلیل همین نقد فعال از روزنامه ایران که برای پا گرفتنش جوانی خود را داده بودم اخراج شدم. دولت اصلاحات تحمل نقد و صفحه چند صدایی گروه آئینه را نداشت.
امروز هم می دانم فردای انتخابات نقدهای من بسیاری را خواهد رنجاند و چون اعضای ستاد موسوی این مهم را می دانند ترجیح می دهند از همین امروز فاصله مطلق خود را با صاحب این قلم حفظ کنند ولی این فاصله گیری لحظه ای بعمق حس مسئولیت مرا نسبت به سرنوشت کشور کم نمی کند. بخاطر دو فرزندم و همه فرزندان این کشور در سیاست مداخله می کنم تا سینا و سیناهای ددیگر باور کنند جهان می تواند انسانی تر شود و بجای بمب ها یی که انسان ها را به میدان مرگ می فرستند دستها در هم حلقه می خورد و انسان برای آن دیگری پناهگاهی می شود به وسعت مهری که جهان را تحمل پذیر می سازد.باشد که ضرورتها ما را به میدانی نکشاند که به آن تعلق نداریم.
استفعای رئیس بانک مرکزی٬ در آستانه انتخابات اگر در شرایطی که دولت نهم ایجادکرده است قرار نداشتیم٬ می توانست شوک بزرگ خبری ایجاد کند٬ اما تغییرات بی وقفه در این دولت آنچنان اتفاق طبیعی محسوب می شود که هیچ تغییری نمی تواند جنجال ساز شود مگر آنکه این فرد در هسته داغی باشد که عملا امور را اداره می کنند٬ تغییری که به هیچ عنوان حتی در ذهن نیز نمی توان آنرا تصور کرد. اگر قرار باشد دولت در دور بعد هم تداوم یابد٬ بی تردید با سیل تغییراتی روبرو خواهیم بود که می تواند ماهیت نظام اجرایی را تا آستانه استحاله کامل پیش ببرد.
در این شرایط که هستی فوری جامعه با پرسش های جدی روبرو شده است٬ اصلاح طلبان بدون آنکه سلیقه متفاوت خود را کنار بگذارند٬ باید یکدل و همزبان در نقد شرایط کنونی و ضرورت تغییر آن همداستان شود٬ هر اقدامی که این وحدت را مخدوش کند اقدامی نیست که قابل دفاع باشد. اصلاح طلبان در شرایط کنونی به دو شاخه مشخص تقسیم شده اند٬ عده ای از میرحسین موسوی دفاع می کنند و عده دیگر از مهدی کروبی٬ این حق هر کس است که با تحلیلی که از شرایط دارد و شناختی که از دو نامزد انتخاباتی دارد دست به انتخاب بزند٬ ولی هیچ اصلاح طلبی حق ندارد بجای آنکه سلاح نقد خود را به سمت رقیب اصلی نشانه برود٬ به سمت نامزد دیگر اصلاح طلب دیگر هدف گیری کند. دکتر سروش تا آنجا که از کروبی حمایت می کند از حق طبیعی خود بهره می برد ولی زمانی که لبه تیز انتقادش را بسمت موسوی دراز می کند از آزادیش بهره می برد ولی مصلحت اندیشی مدبرانه را وا می گذارد. این نقدها در آینده می تواند شرایطی را تداوم بخشد که در آن هیچ نقدی فرصت بیان نخواهد یافت.
آنهایی که به اسم حمایت ازموسوی زبان به انتقاد از کروبی می گشایند موقعیت ناشناسی خود را به اثبات می رسانند٬ باید تدبیری اندیشید هر دو نامزد انتخاباتی سربلند چه بعنوان رئیس جمهوری و چه بعنوان نامزد ناکام سربلند از این انتخابات خارج شوند. اگر اصلاح طلبان تدبیر به خرج دهند در بهترین حالت در همان دور اول نامزد اصلاح طلبان پیروز میدان خواهد شد و درحالت دیگر اگر انتخابات دو قطبی شود بین دو نامزد اصلاح طلب باشد. یک لحظه تصور کنیم - حتی اگر محال باشد این تصور - اگر بر اساس هر اتفاق پیش بینی نشده و مداخله های غیرمسئولانه وضع موجود تداوم یابد٬ باید اصلاح طلبان یکپارچه با تکیه بر نیروی اجتماعی جلوی تخریب کشور را بگیرند.
*خبر استعفای رئیس کل بانک مرکزی تکذیب شد. این آشفتگی خبری در مورد روسای قبلی نیز تکرار شد و بعد صحت آن تائید شد
*كسي گفته است دوران هاي سعادتمند فلسفه ندارند و به عبارت ديگر تمام آدمها در چنين دوراني فيلسوف اند. اما كسي جواب دهد در جامعه تيره روز ما اين همه فيلسوف از كجا پيدايشان شده است.
*کودک بودن این مزیت را دارد می توانی بدون بهانه ای گریه کنی و با موسفید تنها درخلوت اگر شجاعت داشته باشی و از خود شرمکین نشوی می توانی این کاررا انجام دهی.جامعه حتی آزادی گریستن را نیز از تو دریغ می کند.
*زنان هر گاه بخواهند و بتوانند زن بودن خود را در برابر مردان فراموش كنند جنس مخالف نيز به ناگزير ياد مي گيرد مرد بودنش را در برابر آنها به دست فراموشي بسپارد. از اين نقطه است كه رابطه انساني جايگزين همه سوتفاهمها مي شود
*باوركن زماني كه مستبدانه با استبداد مي جنگي اگر قدرت رابدست بياوري آزادانه آزادي ديگران را سلب مي كني.
*آنچنان آمرانه از آزادي دفاع مي كني كه استبداد دوست داشتني بنظر مي رسد.
*گاهي نوشته ما را مي نويسد و گامي اين ما هستيم كه او را مي نويسيم. اولي صداي دل است و دوي صداي عقل دور انديش.
*هر روز در دلم انتخابات است و من مثل هميشه به تو راي مي دهم .ولي تو نمي ْآيي و تنها با ديدن سنگ قبرت مادر پلكهايم را خيس مي كنم تا اين دل تشنه كمي سيراب شود.
چهار سال بازی احمدی نژاد و قالیباف به پایان رسید.این بازی پرهیجان با رودست شیرین شهرداری تهران علیه دولت نهم به نقطه اوج خود رسید.دولت نهم چهار سال با عدم کمک به موقع و همه جانبه به شهرداری تهران برآن بود رقیب احتمالی خود را آچمز کند تا او نتواند با عمران و آبادانی مرکز کشور نشان دهد می تواند برخلاف دولت نهم عملکرد بهتری در اداره امور داشته باشد.در این میان بسیاری از طرحهای عمرانی شهری معطل بودجه ای ماندند که در جاهای غیر ضروری مسرفانه هزینه شد. قالیباف با تیزهوشی خود و یا مشاورنش وارد رقابتهای انتخاباتی نشد تا نشان دهد اگر انتقادی بر عملکرد دولت نهم داشت از منظر مدیریت شهری بوده است و بس٬در حالی که دولت به این چالش از پنجره سیاست می نگریست. در این میان این مردم تهران بودند که بخاطر اشتباه محاسبه دولت در تشخیص رقیب باید سالها تنگناهای ترافیکی را تحمل کنند و در واگن های پرازدحام له شوند و در هوای بس آلوده تفس بکشند.برعهده رئیس جمهوری بعدی یعنی میر حسین موسوی است که در چهار سال بعدی جبران گذشته را هم بکند و با اختصاص بودجه کافی متروی تهران را آنچنان گسترش دهد که ضمن حل مشکل ترافیک هوای آلوده این شهر را نیز سالم کند.حتی اگر این اتفاق هم بیفتد احمدی نژاد برای همیشه بدهکار شهروندان تهرانی خواهد ماند که نه تنها در مسند شهرداری که در مقام ریاست جمهوری نیز برای حل مشکل آنها قدمی برنداشت.
اخبار واصله حاکیست بعد از آغاز رسمی رقابتهای انتخاباتی نخبگان ٬هنرمندان ٬روزنامه نگاران ٬دانشجویان و همه آنهایی که اهل بحث و گفتگویند و از میر حسین موسوی حمایت می کنند بر آنند با رسیدن غروب در خیابانها٬میادین٬ بوستانهای شهری و هر جا که مردم حضوردارند بصورت خودجوش اجتماع کنند و با مردم وارد بحث و گفت و گوهای راهگشا شوند و از نامزد مورد نظرشان حمایت کنند٬اگر این اتفاق بیفتد تمام خیابانها محل شکلگیری میزگردهایی خواهد شد که تکلیف نفر پیروز در آن مشخص می شود .گفتنی است تا آنجا که صاحب این قلم اطلاع دارد این حضور به صورت غیر رسمی شکل خواهد گرفت و بنظر می رسد ستادهای انتخاباتی موسوی در آن نقشی نداشته باشند .
*همه چیز مهیای پیروزیست ،تنها مانع این پیروزی حس شکستی است که چون سایه تعقیب ات می کند
*آنهایی که از دور دستی بر آتش دارند آنرا پر لهیب تر می خواهند تا با جهنمی که دیگران در آن بسر می برند باغ زندگی سبز شان تداوم یابد.
*جهان را سبز بخواهیم تا ظلمت بگریزدو ما سبز خواهیم شد در بیابانی پر از خوف و جهان جنگلی خواهد شد پر از آواز و لبخند
*و خداوند زن را آفرید تا مرد با تجربه رنج مرگ را آسان بیابد.
*مديران مي آيند و مي روند آنچه مي ماند انبوهي از ناكارآمدي ها و كمبودهاست كه هر گز بازنشستگي را نمي پذيرند.
*نظام اداري كاركنان را حقير مي كند و براي جبران اين حقارت به آنها اين فرصت را مي دهد تا شهروندان نيازمند را مورد تحقير قرار دهند.
*حماقت چون طوفاني به سادگي ويران مي كند و در اين ميان عقل ساكت و صبور اعلام مي كند براي جبران اين همه ويراني چند نسل بايد تاوان بدهند.
*آنهايي كه از روشنايي مي هراسند درتاريكي براي سايه خود رجز مي خوانند
نخبگان مایوس بذر ناامیدی می پاشند و دست آخر ناکامی و شکست را درو می کنند و آنگاه با غرور کودکانه اعلام می کنند: "زمان ثابت کرد گمانی زنی های ما به حقیقت پیوست." آنها فراموش می کنند تاریخ را انسانها می آفریند و هرگاه آنهایی که خواهان تغییر جهان به سود عدالت٬ آزادی و حاکمیت انسان در معنای دقیق آنند از صحنه غایب می شوند جهان نه تنها دستخورده باقی می ماند٬ بلکه چند گام به پس هم بر می دارد و در این عقب گرد این نخبگان مایوس چه بخواهند و چه نخواهند٬ مسئولیت تام و تمام دارند و شکست را باید به نام آنها ثبت کرد.
نخبگان با اندک اختلافی به دشمنی روی می آورند و حتی در اهداف و منافع مشخص نمی توانند به وحدت دست بیابند و در عمل ما شوند و در غیاب این ما شدن است که فضای سرد موجود٬ تبدیل به زمین یخ زده می شود که هر کس کوچکترین حرکت بکند٬ لیز می خورد و استخوانهایش می شکند. در همین لحظه است که تباهی صورت نهایی خود را می یابد و حاکم و محکوم به یک اندازه شکست محتوم شان را تجربه می کنند و همه چیز در سراشیبی انحطاط از دست می رود و یک ملت زوالی را تجربه می کند که به راحتی می توان از آن اجتناب کرد.
ظاهر رویدادها نشان می دهد که همه چیز غلط اداره می شود و اداره امور به بخت و اقبال سپرده شده است٬ اما این بی ارادگی نخبگان است که این وضع را شکل می دهد و بعد تثبیت می کند و در نهایت گسترش می دهد. نخبگان مایوس به دو صورت یاس را به جامعه تزریق می کنند٬ گروهی با دادن شعارهای رادیکال و غیر قابل دسترس از همان آغاز هر فعالیتی را به بن بست می رسانند و گروه دیگر با تکرار "نمی شود٬قدرت قوی تر از آن است که راه به تغییری دهد!" در عمل بی عملی را انتخاب می کنند ٬هر دو دسته به توده ها بدگمانند و هیچ سهمی از عقل و ردایت قایل نیستند٬ وحشت آنها از این توده ها بقدری اسف بار است که هیچ سهمی برای آنها در تحولات قایل نیستند.
اما در ورای این وضعیت زندگی تداوم دارد٬ اگر نیروهای حافظ وضع موجود از هر ابزاری برای سلطه خود بهره می برند٬ نیروی تحول زا با اقتدار همه بازی آنها را به هم می زند. تنها بر عهده نخبگان فعال و سرشار از امید است که از هیچ چیز نهراسند و معنای سیاسی کافی به این نیرو بدهند٬ بیست و دوم خرداد فرصتی است که شتاب تحول را سامان دهیم٬ مدیریت کنیم و آنرا در عمل محقق سازیم٬ رای به میر حسین موسوی نه خود تغییر بلکه ایجاد شرایط عمل برای نخبگان است٬ نباید این فرصت را به هیچ عنوان از دست داد و هیچ یاسی آنقدر قوی پنجه نیست که جلوی فردا سد بگذارد. متاسفانه اخبار واصله حاکیست کسانی که در ستاد میر حسین موسوی فعالند٬ نسبت به پیروزی دچار تردیدند و این سمی است که شکست را ناگزیر می کند٬ یا باید کاری کرد آنها بر تردید شان غلبه کنند و یا بی تعارف آنها را به خانه شان فرستاد!
گاهی می نویسی تا چیزی بگویی و زمانی هم لشگری از واژه ها را بسیج می کنی تا چیزی را ناگفته باقی بگذاری. امروز در من حسی بود که در خیابانهای شهر پر وبال گرفت ٬همسرم رانندگی می کرد و من به آدمها خیره مانده بودم.هر آدم دریایی از اندوه ژرف و شاید ساده را پنهان می کند در چهره اش ٬هزاران روایت ناگفته در هر خیابانی رهاست و هیچ کس نیست آنها را باز بخواند.زندگی شاید گورستان رازهای ناگفته باشد و همه درد من این است که هیچ رازی ندارم. هیچ رویدادی که نخواهم کسی بداند٬هیچ عاطفی که در گوشه قلبم پنهان مانده باشد و همین بی رازیست که زندگی را از فردیت اش جدا می کند و در آدمی تنهایی را بر می انگیزد.این رازاست که انسانها را به هم گره می زند. تنها من و تو می دانیم و با این دانستن جهان یک سو می ایستد و ما سوی دیگر.تمام حس من رها می شوند در کلمات و جملات .گویی در یک اتاق شیشه ای زندگی می کنم و همین آشگارگی بیش از حد مرا می هراساند.نمی دانم غروب جمعه این چنین مرا تلخ می کند٬یک تلخی بی مضمون .نوشته به کجا می خواهد برسد ٬آیا معنایی دارد ٬نه ٬تنها روایت می کند یک بی معنایی مطلق را که قلب مرا می فشارد. همین حد کافیست برای نوشتن.برای شما خواندن آن می تواند رارهایی که دارید مقدس کند و این هدیه کمی نیست که ناخواسته به شما هدیه می کنم. قدرش را بدانید.
غروب پنجشنبه از خواب می پرم.کابوس گم می شود در سرگیجه هایم.باید جایی بروم. کجا باید می رفتم٬یادم نیستم. نیم خیز می شوم .صدایی در گوشمم می پیچید کسی دارد کسی را تهدید می کند.بخدا نابودت می کنم.کاش با من بود و می گفتم تلاش مکن ما نابود شده ایم.برمی خیزم دوشی می گیرم تا از این رخوت خلاصی بجویم. به یاد می آورم باید در انجمن صنفی روزنامه نگاران باشم.در میان موسفیدکرده های مطبوعات .حذف شده ها٬رنج دیده ها
خیابان خلوت است و من هنوز در کابوس دچار هراس سرگیجه ام . به انجمن که می رسم چهره ها ٬چهره های آشنا ناگهان جهان را به رنگ دیگری در می آورند. محمد بلوری را در آغوش می گیرم.ناصر زرافشان٬الهامی ُتویسرکانی٬مختاباد لیلی فرهاد پور٬گرانپایه٬امین زاده ٬کیامهر٬گوران ودهها نام دیگر.می خندم .همه می خندیم.مزرعی و..نامهایی که در ذهنم نمی یابمشان .محرابی می گوید همیشه نامها فراموش ات می شود.راست می گوید. مدتهاست فراموش کرده ایم روزنامه نگاریم .نمی خواهند خواننده ما را به یاد بیاورد و ما هم خواننده را.
هر کس سخن می گوید از دردها و نامرادی ها و من از اینکه هنوز هستیم و هیچکس نمی تواند ما را حذف کند.حتی خود بودنمان نوعی صداست در جهان بی صدا.همه موسفیدکرده ها هستند. هنوز هستند. همه پر از خاطره.نسل های جوان کجایند که راه را این موسفید کرده ها بپرسندو به بیراه نروند.تویسرکانی می گوید تو در آئینه ایران فضای خوبی در اختیار روشنفکران قرار دادی . من چیزی را به آنها دادم که حق شان بودند. حق هر کس آن است صدایش را دیگران بشنوند و روشنفکران پر از حرفند.به سود جامعه است که صدای آنها شنیده شود
شامی می خوریم ٬خاطرات را با هم مرور می کنیم. تاریخ را این گروه ساخته اند ٬بدون آنکه کسی از سهم آنها بنویسد ٬بر زخمهایشان مرحم بگذارد. از انجمن که بیرون می زدم از کابوس و سرگیجه خبری نیست .به عبدی می گویم اصلاحان طلبان برنده اند اگر بردن را باور داشته باشند. می گوید خوش خالیست ٬ولی تاریخ پراز خیالهای تحقق یافته است .اگر ما به امید میدان بدهیم و پیروزی را باور کنیم جهان به رویاهایمان نزدیک می شود . خود را به پاهایم می سپارم تا مرا برد.لحظه ای شادی حق من است آنرا از از خود دریغ نمی کنم.
بعضی از گمانه زنی ها جکایت از آن دارد در شهرهای بزرگ اگرانتخابات همین امروز برگزار شود میر حسین موسوی برصندلی ریاست جمهوری تکیه خواهد زد و اگر سطح مشارکت گسترده شود و انتخابات به مرحله دوم برسد میرحسین موسوی و مهدی کروبی رودرروی هم خواهند ایستاد و برنده این رقابت هر کی باشد این اصلاحات است که پیروزیش را جشن خواهد گرفت.تنها مانعی جدی که این پیروزی را با ابهام روبرو می کند عدم اعتماد به نفسی است که در میان نخبگان اصلاحات موج می زند. آنها بخاطر چند بار ناکامی درک کاملی از روانشناسی رای دهندگان ندارند و تحت تاثیر رسانه هایی قرار می گیرند که بجای ملی عمل کردن تمام توان خود را صرف تبلیغ نامزدی می کنند که بخاطر عملکرد چهار ساله اش شکست را پیشاپیش به نام خود ثبت کرده است. اگر اتفاقی جز این رخ دهد این نخبگان مایوس اند که باید جوابگوی تاریخ باشند.
لشکری از شعارهای تند انتخاباتی روانه گوشهای آماده شنیدن مردم می شوند تا تکلیف انتخابات را در بیست و دو خرداد روشن کنند. اما این بار رای دهندگان ایرانی با خون و پوست و استخوان خود حس کرده اند هر چه شعارها برنده گی و تندی بیشتری بیابند در عمل کندتر عمل خواهند کرد و جهان را دستخورده باقی خواهند گذاشت . آنهایی که روزی افشای باندهای مافیایی را می دانند تنها کاری کرده اند که رقبای جدی برای این باندها خلق کرده اند تا مردم بیشتر در فقر و تنگدستی قرار گیرند و پولهای نفتی که قرار بود سفره های فرودستان را رنگین کنند واردات کنندگان موزو سیب و ماشین های آخرین مدل را به ثروتهای باد آورده رساند.ثروتهایی که با چشم بندی سمتهای بادآوره را هم ضمیمه خود کرد.
قرار بود بعد از چهار سال میلیاردر بودن از طریق رانت طلبی از سکه بیفتد ولی در عمل سکه رایج عدالت طلبان و مهرورزان شد.کسانی که امروز از تقسیم پول را بین مردم با روشهای دیگر تبدیل به شعارهای خود کرده اند یا ناخواسته آزموده را دوباره می آزمایند و یا اینکه خوابهای طلایی برای جابجایی باقیمانده پولهای نفت دیده اند.آنهایی که بجای آنکه مردم را بجای دعوت به کار و تلاش بیشتر و کارآ کردن سیستم مالیاتی کشور برای عادلانه کردن توزیع کشور می خواهند پول بین مردم تقسیم کنند رشد اقتصادی و توسعه افتصادی را با شعارهای فریبنده به قتلگاه می فرستند.
در انقلاب امریکا این شعار همه گیرشد که بدون آزادی از مالیات خبری نیست و بعد امریکائیها از تاریخ آموختند بدون مالیات از دولت کارآمدهم خبری نیست . میر حسین موسوی اگر تسلیم شعارهای انتخاباتی عوام زده شود واز شعار حمایت از تولید داخلی و ایجاد سد در برابر واردات بی رویه دست بردارد چه رئیس جمهور شود و چه نه در هر دو حال بازنده خواهد شد و تاریخ از او به نیکی یاد نخواهد کرد. این شعارها تنها راه خلاصی از یک اقتصادی به بن بست رسیده است. آنهایی که منش و شجاعت فردی نامزد مورد نظرشان را پرچم مبارزات انتخاباتی می کنند فردای پیروزی کشور را در فردیت خودشان منحل و ساختارهای اداره کننده جامعه را نابود خواهند کرد.شجاعت عاقلانه اداره کردن امور و جمعی تصمیم گرفتن آن کلید طلایی است که دروازه فردا را به روی ما باز می کند
سه سال است با تو همراه شدم٬ نفس کشیدم و با خوب و بد دنیا زیستم٬ همیشه تو همانگونه بودی که می خواستم٬ قهرمی کردم و یا آشتی٬ اما می دانستی بدون تو٬ بدون تو که پناهگاهم بودی نمی توانم این روزگار را٬ روزگار پلشت٬ زشت و تراژدی زده را تاب بیاورم. پیش از هزار روز است که هر شب و یا هر صبح و ... لشکری از واژه ها را بسیج می کنم تا جهان را برای خودم توضیح پذیر کنم٬ تلخی هایم را تاب آوردی و با اندک شادی هایم خندیدی. مدتهاست این اندیشه در من پاگرفته است هیچکس جز برای خودش نمی نویسد. هرکس نوشته هایش آئینه ایست تا خود را ببیند. سالها در روزنامه های پر تیراژ قلم زدم. کیهان٬ کیهان هوایی٬ همشهری٬ پهلوان٬ ایران٬ همبستگی٬ اعتماد٬ تهران امروز٬ سینما و تئاتر٬ دنیای تصویر و...اما نمی دانم چرا حس می کنم هیچکدام را نمی توانم با تو عوض کنم. کوچک زیباست. این عنوان یک کتاب است ولی این عنوان برازنده توست.
سه سال است که حس نمی کنم تنهایم آنهم در جهان کافکایی که مدام ترا با فرمهای شناسایی محاصره ات می کنند٬ می خواهند ترا از همه هویت ات جدا کنند تا بشوی تنها یک نام٬ یک آدم هراس زده و جبن زده٬ که در برابر هر زشتی تنها باید سکوت کند و بس. اما تو فرصتی فراهم کردی که بتوانم حرفم را بزنم. زخمهایم را به تن واژه ها بریزم. نشان دهم انسان می تواند در هر تنگنایی صدایی باشد در جهان بی صدا. همین تک صداهاست که نمی گذارد همه ساختارها آنچنان صلب بشوند که نفس کشیدن مستقل غیر ممکن شود. حتی این صدا به نفع خود آنهاست که جهان را بی صدا می خواهند.
تو بودی که فرصت دادی دوستان بسیاری بیابم. دوستانی که جهان بدون آنها برایم تصور ناپذیرند. اگر تو نبودی از بسیاری از دوستانم بی خبر بودم. بسیاری را نمی یافتم که نوشته هایشان جهان ناشاد را برایم تحمل پذیر می سازد. با وجود توست که دنیا براستی تبدیل به روستای کوچکی شده است که هیچ کس از هیچ کس بی خبر نمی ماند. زندگی ام بدون کافه تیتر و دوستانی که آنجا یافتم چیزی کم داشت. در جمعی که به اسم آئینه دور هم جمع می شوند هرازگاهی تنهایی ام را با آنها تقسیم می کنم. امروز نامهایی چون بی تا و بهنام٬رضا ولی زاده٬ حسین نوروزی٬علیرضا شیرازی ٬مصلی نژاد٬لیلا ملک محمدی و همسر مهربانش٬ رضا هاشمی٬ محمد کاظمی٬ حمید رضا علاقبند و....بخشی از زندگی ام اند. آنهایی که در ایران نیستند و دیدن نامشان خوشحالم می کند. خواندن نوشته های مهدی جامی ٬داریوش محمد پور٬اسد زمینی ٬عباس عبدی و... خواندن نوشته هایشان را جدی می گیرم ٬هر چند با رویکرد شان مخالف باشم.از همه مهمتر دو پسرم سهیل و سینا رفیق وبلاگی ام شده اند...
*این نوشته را خطاب به وبلاگم نوشته ام که فرصت نوشتن را بی دریغ برایم فراهم می کند
چند سالم بود نمی دانم. دوران نوجوانی بود٬ در مسابقه دکلمه در سطح منطقه شرکت کردم. در حضور جمع خواندم. با بغضی که در گلویم بود و لرزش صدایی که حزن انگیز بود: همه هستی من آیه تاریکیست/که ترا در خود تکرار کنان /به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد/...کسانی گوش می دادند. حس می کردم بد می خوانم. هیچ موقع شعر را خوب نمی خوانم. همیشه واژه ها در شتابی که در من ایجاد می کنند در انعکاسی که در طنین کلامم ایجاد می کنند خلوص و شفافیت واژه را نابود می کنند. گویی همه چیز در ذهن می ماند و راه به بیرون نمی کشد. من در این آیه ترا آه کشیدم ٬آه/من در این آیه ترا /به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید...زندگی شاید...تکرار می شدند و راه گلویم را می بستند. شرم صورتم را سرخ کرده بودند. داشتم آب می شدم. خواندم تا رسیدم به اینجا: زندگی شاید آن لحظه مسدودیست /که نگاه من٬ در نی نی چشمان تو خود را ویران می کند/ سالهاست این ویرانی را در هر شعری که ناخودآگاه از من بیرون می جهد تکرار می شود٬ سالهاست از نگاهی می گویم که در خواب مرا ویران کرد و هرگز در بیداری نیافتمش. همین ویرانیست که مرا از شعر می گریزاند و همیشه شعرهایی که در من می جوشند سترون و ناتمامند چرا که از نگاهی سخن می گویم که به هیچ چیز ارجاع نمی دهد٬ جز آن تمنای نهفته که همیشه عشق را می جست و هرگز نیافت.
آه.../سهم من اینست/سهم من اینست/سهم من٬/آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد/...سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست /و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید- نه نمی گوید/دستهایت را دوست میدارم" ٬نسل ما را رویداد های سیاسی بلعید و ما بدون عشق زیستیم و به چشمهایی عاشق شدیم که در ذهن مان ساختیم و دهه ها با ما آمد. آن چشمها جوان ماندند و ما پیر شدیم٬ این چشمها بهار را در من میمراند٬ بخوانید:"بهار آمد/جنگل نگاهت خزان شد/پرنده خندید/ابرگریست/من مردم/تو مردی/همه مردند/بهار قهقه ای زد/ و در خزان چشمهایت گم شد".من از شعر می هراسم. وقتی به انتهای شعر فروغ رسیدم و خواندم :"من /پری کوچک غمگینی را/میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد/و دلش را دریک نی لبک چوبین /مینوازد آرام٬آرام/پری کوچک غمگینی /که شب از یک بوسه میمیرد/و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد."
آه! اما دیگر آن نگاه که مرا ویران کرد چشمهایش را باز نمی کند و من همه جسرتهایم را می ریزم در این وبلاگ بی خواننده. در گورستانی بی نام و نشان. تا هیچکس برای گور خالی نگرید. کوچه ای هست که قلب من آنرا /از محله های کودکیم دزدیده ست. آری شعر با من جفا می کند. یک دهشت فیاض را در من بیدار می کند. می خواهم بخاطر آن نگاه مرده در این وبلاگ از شعر شاعران بنویسم. نه از شعرهای یک شاعر تنها از یک شعرشان. اگر شعری می دانید به من فرصت نوشتن می دهد آدرس آنرا برایم بگذارید. می خواهم نقد شعر را جدی بگیرم. در کنار شعر بیشتر از سینما٬نقاشی و...هم بنویسم. می خواهم به گونه ای دیگر ببینم تا آن نگاه که با مرگش مرا افسرده کرد دوباره چشم باز کند. شعرهای مرا هم اینجا بخوانید. آنها شعر نیستند بغض فروخورده اند. آن سال من نفر برگزیده شده ام. بخاطر بغضی که در صدایم بود و کتابی از ویل دورانت پاداش من بود. از آن روز به بعد در هیچ رقابتی شرکت نکردم. چرا هیچ کس مثل من نمی دانست بد شعر می خوانم. بقول فروغ هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد٬ مرواریدی صید نخواهد کرد. اما در جوی خالی ذهنم چشمهایی را صید کردم که همه عمر مرا ویران کرد.
*معلمی داشتم به اسم بیات که ما را باشعر٬ سیاست و زندگی آشنا کرد. خود تجسم زندگی با معنا بود. یک عاصی. فولکس کهنه اش را بسیار دوست داشتم. کاش می دانستم کجاست تا بر دستهای مهربانش بوسه ای می زدم که مرا با آتش پر لیهب شعر سوزاند. کاش باشد و باز زندگی را معنا کند.
موسوي عزيز
مي خواهم در اين نامه از مرگ سخن بگويم. از همان مرگي كه زندگي را همانگونه كه مالرو گفته است تبديل به سرنوشت مي كند. هر گاه به مرگ مي انديشم اين شعر شاملو تمام قد در ذهن من حاضر مي شود: " هرگز از مرگ نهراسيدهام/اگرچه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود./هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزمينيست/كه مزد گوركن /از بهاي آزادي آدمي /افزودن باشد./جستن/يافتن/و آن گاه /به اختياربرگزيدن/و از خويشتن خويش/باروئي پي افكندن/اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد/حاشا حاشا كه هرگز ازمرگ هراسيده باشم" ٬ بله خيلي دیر و يا زود ما هم جز جهان مردگان خواهيم بود و حاشا به گونه اي زندگي كنيم كه بهاي آزادي كمتر از مزد گوركنان باشد. بر ما نخواهند بخشيد اگر چنين كنيم.
خاطره اي را براي شما باز مي گويم روزي در ميهماني بوديم٬ كروبي٬ محتشمي پور٬ دوزدوزاني و جمعي ديگر در اين ميهماني حاضر بودند٬ تازه ماهي از رياست جمهوري احمدي نژاد گذشته بود. هر كس تحليلي ارائه مي داد و من هم كلامي بر زبان آوردم و گفتم رئيس جمهوري تازه چگونه كشور را ارائه خواهد كرد. امروز وقتي به آن حدس مي انديشيم در مي يابم بسيار محافظه كارانه آينده را حدس زدم و واقعيت حادتر از حرفهاي من شد. دوزدوزاني حرفهاي مرا تائيد كرد. محتشمي پور به او ايراد گرفت و گفت اگر حرفهاي آقازاده را تائيد مي كني بايد پوزشخواه ديروز خود باشي. بحث بالا گرفت. من در آنجا نكته اي اشاره كردم كه شنيدنش براي شما مفيد است٬ گفتم ديروز هر چه كرديم جز تاريخ شده است ٬تاريخي بي بازگشت و اگر چنين است بايد خودآگاهانه مرافب گفتار و كردار امروزمان باشيم. امروز چهار سال از آن ماجرا مي گذرد و هر كس هر چه كرده در اين مدت جز تاريخ شده است و همه اين رفتارها را مورد قضاوت قرار مي دهند. قضاوتي بي ترحم. امروز اگر قضاوتي سخت به عملكرد دولت نهم داريم٬ حاصل عملكرد خود اين دولت است و بس. نمي توان با هيچ ترفندي خوب را بد و بد را خوب نشان داد. تاريخ را نمي شود با دعواها بزرگ و كوچك ساخت و مدعي معجزه اي شد.
موسوي عزيز امروز بعد از بيست سال حاشيه را رها كرده ايد و به متن سياست گام گذاشته ايد٬ هم در باره آن سكوتتان قضاوت خواهد شد و هم درباره اين حضورتان. اگر حضورتان ذره اي جهان را بهتر كند٬كمي عقلانيت را در اداره امور افزون كند٬ آزادي را بيشتر حرمت بدهد٬ تلاش كنيد انسان بماهو انسان احترام بيابد و آباداني و توسعه جايگزين شعار و وعده شود لحظه اي كه از جهان چشم مي بينيد مثل همه انسانها ديگر٬ مثل همه ما٬ در ذهن ها و در تاريخي كه نوشته خواهد شد با مهر خواهيد ماند. در غير اين صورت خواهند گفت و خواهند نوشت" آمد و هيچ نكرد و رفت" هر چند نگويند آمد و بد كرد و رفت. مراقب باشيد چهارسال رياست جمهوري بسان لحظه اي مي ماند. از اين لحظه با همه خود آگاهي تان مراقبت كنيد. نگذاريد بده و بستانهاي لحظه اي و مهرورزي با آشناها شايسته ها را از كنارتان پس بزند. تنها با آنهاست كه خواهند گفت "آمد و لحظه اي خوش درخشيد و رفت". براي همين گزاره ساده بايد چون آرش كمانگير عقل٬ جان و همه هستي تان را گرو بگذاريد. باور كنيد در اين معامله اگر چنين كنيد برنده خواهيدشد. همان بردي كه احمدي نژاد از خود دريغ كرد.
سیاست صحنه دلتنگی نیست٬ میدان صدای های زخمی نیست٬ در آن آهی که در تنهایی کشیده می شود مورد بی اعتنایی قرار می گیرد. می گویند سیاستمداران معنای افسردگی را در نمی یابند٬ آنها در نمی یابند در زندگی زخمهایی است که مثل پلنگی تیز دندان روح آدمی را تکه تکه می کند و آنرا خوراک کفتارها می کند. حقیقت قدرت به ما می آموزد سیاستمداران در گروی آینده میهن شان دارند در بهترین حالت به جنگل می اندیشند و فرصت دیدن تک درختها را ندارند. اما اگر هنرمندید و صفحه سفید بوم را با رنگهای انتزاعی تان رنگی می کنید تا ناگفته ها راهی برای گفته شدن بیابند٬ چاره ای جز این ندارید که اگر جنگل را مهم می دانید درخت را هم جدی بگیرید. نمی توانید و حق ندارید روح تان را دوپاره کنید٬ پاره ای را به سیاست بدهید و پاره ای را به هنر. این دوپاره را به آشتی برسانید. سیاست را با امر زیبا همراه کنید و درشب ظلمانی امر سیاسی نور درخشان هنر را بتابید تا انسان بماهو انسان٬ انسانی به تمامی انسان را ببینید. انسان زخم خورده٬ انسان حیرت زده٬ انسان غمگین٬ انسان بی پناه٬ انسان سرگشته و راه گم کرده٬ و در یک کلام انسان تنها.
راست است که سیاستمدار نمی تواند با تردیدهای هاملتی زندگی کند٬ او باید تصمیم بگیرد و هر تصمیمی پیامدهای ناخواسته دارد ولی می توان این درک را درونی کند که هر تصمیم اش می تواند زندگی هایی را به باد دهد٬ کسانی را به ثروتهای بادآورده برساند و شکم هایی را گرسنه بگذارد. نباید با تردید زیست٬ ولی از دغدغه هم گریزی نیست. در همین لحظه که این واژه ها را برای شما می نویسم بسیاری هستند که پول درمان بیماری خود را ندارند. با درد می سازند و می سوزند. بخاطر یک آب مروارید ساده در چشمهایشان کور می شوند. چه دانشجویانی که بخاطر نداشتن شهریه ترم شان٬ قید درس خواندن را می زنند. چه خانواده هایی برای یافتن دو اتاق کوچک کرایه ای از این بنگاه به آن آژانس املاک می روند و دست خالی باز می گردند و چه روزنامه نگارانی در اوج شکوفایی در غم نان موهایشان در جوانی سفید می شود و هیچکس نیست به دادشان برسد.
يكبار به من در مورد نوشته اي كه در باره تان با اين عنوان "مير حسين موسوي در پياده رو ٬تنها و سر به زير" نوشتم گفتيد من آنقدر خوب نيستم كه شما نوشته ايد٬ فرض مي كنم تعارف كرديد. ولي اگر رئيس جمهور شديد حق نداريد به همان خوبي نباشيد. مردم خسته اند٬ مردم گرفتارند٬ مردم در مضيقه اند و همه منتظرند معجزه اي رخ دهد و اگر اين معجزه اتفاق نيفتد لااقل همدمي بيابند. اگر مرهمي بر زخمهايشان نمي تواند بگذارد لااقل پلكهايش از غم خيس شود. عزيز دلم قرنهاست سياست را بد تعريف كرده اند. مگر به ما نگفتند امام اول مان شبها براي يتيم ها آرد مي برد و بخاطر خلخالي كه از پاي زني كندند نگفت اگر از غصه اين خبرکسی بميرد حق دارد. اين ها را تنها براي كتابهاي درسي ننوشته اند. براي عمل قلمي كرده اند. براي عمل سياستمداراني كه مدعي اند به دين پايبندند.
يك نكته را مي گويم و مي گذرم. در جامعه اي كه شكاف طبقاتي بيداد مي كند و دختران و پسراني كه بخاطر نداري و هزار دليل ديگر فرصت ازدواج نيافته اند و پدر و مادري هم ندارند و كاملا بي كس اند و تنها زندگي مي كنند و از غم تنهايي چشمهايشان پر از آب شده است٬ بشنوند قرار است خانه هاي مجردي را بدون اما و اگري از آنها بستانند و غم تنهايي شان را با آوارگي در هم بتنند كه ديگر روزنه اي براي زندگي نيابند٬ شما بعنوان يك مسلمان چه خواهيد كرد؟ حتما زبان به اعتراض بلند خواهيد كرد. امروز بايد صداي شما را در اين مورد بشنويم. باوركنيد حتي اگر اين خبر تكذيب شود مدتها طول مي كشد صاحبخانه ها به اين مستاجران جواب آري بدهند. سكوت نكنيد آقاي موسوي!
دشت جلوي من است٬ پر از گندمزار. غروب است٬ غروبي تلخ٬ كلاغها در دور دست آواز مي خوانند٬كسي در ذهن من آواز مي خواند "بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو/یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو/اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام/تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ/پوستم از جنس شبه پوست تو ازمخمل سرخ/رختم از تاول تنپوش تو از پوست پلنگ.." خود را از شهر دور مي كردم با دوستم، دوستي كه ديگر نيست٬ دوستي كه گم شد در شهر فرنگ٬ مي نشستيم غروب آفتاب را تماشا مي كرديم٬ او بوي گندم داريوش را مي خواند و من گوش مي كردم. گوش مي كردم با پلكهاي خيس٬ چقدر تنها بوديم. اما من و او با هم تنها بوديم. صدايش خوب بود : "تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش/من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه ی خواب/تن من خاک منه ساقه ی گندم تن تو/تن ما تشنه ترین، تشنه ی یک قطره ی آب/شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا/شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا/تن تو مثل تبر تن من ریشه ی سخت/تپش عکس یه قلب مونده اما روی درخت /نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم /تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم/تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه/حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد می زنم..."
نشسته ام انتهاي سالن انجمن صنفي مطبوعات٬ روزنامه نگاران برتر را انتخاب كرده اند. صداي شان را مي شنوم٬ مي شنوم و نمي شنوم /...ديگر گندمزاري نيست. ديگر كسي با آن ديگري تنها نيست. هر كس با خودش تنهاست. باز كسي در من مي خواند: "اگه همصدام بودي هيچكس حريفم نمي شد/كوه اگر رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد/". نمي دانم چرا احساس تنهايي از آن سالهای دور خود را مي رساند به من. دوستي كه رفته است و گم شده است در شهر فرنگ٬ با صداي اوست كه مي شنوم:"تو اگه خواسته بودي /تو اگه خواسته بودي تو اگه مانده بودي .موندني ترين بودم عمر صدام كم نمي شد/اگه زخمي مي شدم به دست تو مرحم بود/زخم قيمتي من محتاج مرحم نمي شد/..." با عبدي ٬سحر خيز و چند تني در باره انتخابات حرف مي زنم. درباره كروبي٬ در باره موسوي٬ در باره وعده و عمل به وعده. مي گويم كروبي بايد در شعارهایيش تمركز لازم را بوجود بياورد. عبدي مي پذيرد. با همه سلام و عليكي مي كنم٬ اما آن صداي لعنتي در من مي خواند :" اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت / گل سرخ قصه مون تشنه شبنم نمي شد."
سحر خيز مي گويد چرا اينقدر تلخ مي نويسي و آنهم با خود زني. به او نمي گويم ولي با خود زمزمه مي كنم. من نمي نويسم٬ كسي در من مي نويسد. كسي مي خواهد خود را خلاص كند. " آخ تو اگر خواسته بودي " .ولی ما ٬ ما نمي شويم. همه حتي در تنهايي ها غريبه ايم. پايبند هزار مصلحت. هزار خنجر پنهان در دستهايمان. هيچ گوشي نمي شنود٬ هيچ كس نمي گويد جز به خودش٬ هيچكس زبان باز نمي كند جز براي خودش٬ در دفاع از آزادي هم خود را محدود مي كنيم به هزار مصحلت. حتي آني كه سخن مي گويد خاموش است. همان صداي لعنتي٬ همان صدا كه من با او تنها بودم. همان كه در شهر فرنگ گم شد باز درمن مي خواند :"خموشيد خموشيد خموشي دم مرگ است/همه زندگي آنست كه خاموش نميريد" در انجمن صدايي جز صداي خاموشی نمي شنوم. مي روم در خيابان خود را گم كنم تا صداي اين خاموشي را هم نشنوم.
* هجوم و ضد هجوم کیهان و کروبی جاذبه های بسیار دارد و برای روزنامه و سایتهای خبری خوراک لذیذی فراهم می آورد که هیچ معده قویی به سادگی از آن نمی گذرد و نخواهد گذشت. اما آنچه در این میان مورد غفلت قرار می گیرد٬ دلیل اصلی طراحی این بازی دیدنی و شنیدنی است. این بازی در نهایت ظرافت طراحی شده است که در اوج مبارزات انتخاباتی٬ پاشنه آشیل دولت نهم نادیده گرفته شود و هیچکس فرصت نکند راجع به تورم بیست و پنج درصدی و گسست و هرج و مرج در نهادهای دولتی سخنی بر زبان آورد و از میلیاردها دلاری که در محاسبات مشخص نیست کجا هزینه شده است. با بلند کردن گرد و خاک چشمها نمی بینند و گوش ها از شنیدن باز می مانند. باید ضمن بی پاسخ نگذاشتن هر هجومی٬ تدبیری اندیشید که مسئله اصلی فرعی نشود.
* متاسفانه بازی انتخاباتی در کشور ما بدست مربی های کارنابلد هدایت می شود و در نهایت اگر مطبوعاتی چون کیهان موجی ایجاد نکند تا در این سوی میدان ضد موجی پا بگیرد٬ همه چیز در فضای سرد و یخ زده تداوم می یابد. تنها هنر این بازیگران تکرار است و بس. در نشست ها و سخنرانی ها تنها کسانی حضور می یابند که از قبل نسبت به این مسئله حساسیت کافی دارند. ستادها فاقد اتاق فکرند و به این دلیل هیچ کس نمی نشیند با ابداع و خلاقیت٬ شور و نشاط را در میان مردم بر انگیزد و آنها را فاعل یک انتخابات پر شور سازد. تا زمانی که ستادها شکارگاه منصب وزارت و معاونت و...باشند بازی به همین شکل تداوم خواهد یافت و کسانی که سرنوشت کشور را مهم می دانند و شانی برای خود قائل اند و دارای فکر و ایده اند ترجیح خواهند داد همچنان انزوا بگیرند و مضحکه ای را تماشا کنند که در لحظه حساس تاریخ٬ فرصت ها را دود می کند و به هوا می فرستد.
*ترديد در هنگامه نبرد پيروزي را پيشاپيش تقديم رقيب مي كند.
*سخت ترا دوست دارم اما با حفظ فاصله،اين چنين است كه دوست داشتن تداوم مي يابد.
*بورژوازی فرزندانش را به دشمنان خود تبدیل می کند تا آنها با شعار حمایت از فرودستان و نفرت از فرادستان نظام بورژوازی را ابدی کنند چرا که آنها در ذهن سرشار از تعالیم مارکسند و در عمل شباهت بی نظیری به والدین خود دارند.
*هیچ کلامی یارای آن نیست ما راتسلا باشد در جهانی سنگدل که جز از مرگ آرام نمی یابد.
*گوسفند در جنگ بین گرگها هم موضوع و هم بهانه نزاع است بدون آنکه خود سهمی در آن داشته باشد جز دریده شدن.
*هرپسر ودختر مجرد برای هم به طور بالفعل سوژه ازدواجند و بعد از ازدواج اشباح سرگردان که هم را بجا نمی آورند.
*کسی گفته عقل همیشه بر حق است اما بی عقلی با نعره براین حق پوزخند می زند.
*امروزرای ترا می خواهم با هر ترفندی آنرا بدست می آورم و فردای انتخابات اجازه داری بروی پی زندگی ات.پس قرار ما چهارسال دیگر.تا آن روز فراموشم مکن حتی اگر من فراموش ات کنم.
*وقتی زندگی پیش از حد سخت می گیرد حسرت مرگ در غیاب شجاعت تنها دلیل زنده بودن می شود.
*گاهی نامی می برد ترا تا دور دست ها و تازه می فهمی چقدر از خودت دور شدی.
*نگاهت مدام غافلگيرم مي كند وقتي بجاي آنكه جواب نگاهم را بدهي به ذهني خيره مي شوي كه از تو يك دروغگو مي سازد.
*حسی در من بیداد می کرد با تو حرفی بزنم هر چه باشد. اما چیزی نیافتم بگویم.کاش می توانستی جواب سکوتم را بدهی تا این مکالمه کامل شود.
*آزادي لقمه ايست براي همه دهانها و اگر آنرا تنها براي خودت بخواهي، درگلويت گير مي كند و هم خود خفه مي شوي و هم ديگران.
*شعارهای انتخاباتی نه راستند و نه دروغ ،تنها ابزاریند برای رسیدن به قدرت.برای رای دادن به جای گزینش وعده های بزرگ باید طرف شر کوچکتر راگرفت.
*رای ندادن رای به نفع کسی است که بیشترین دوری را با ما و آرزوهایمان دارد.
چهار سال عملکرد دولت نهم جلوی ما ایستاده است٬ این عملکرد به صراحت ما را وا می دارد تا "نباید به احمدی نژاد رای داد" را تبدیل به یک شعار انتخاباتی تاثیرگذار کنیم. همان شعاری که چهار سال پیش نخبگان را برانگیخت تا به رقیب این چهره سیاسی رای دهند امروز توده های عاصی از تورم را نیز بر می انگیزد به نخبگان بپوندند . شناخت ما نه تنها جهان را قابل فهم می کند بلکه زمینه تغییر آنرا فراهم می سازد. نفی وضع موجود تبدیل به دیالکتیک نا گزیز شده است . ادامه این وضع حتی به مصلحت حامیان آن نیست .چرا که تداوم آشفتگی ها و بحرانها و میدان دادن به سلیقه ها ی رادیکال که همه قواعد و قانونمندی جامعه را نادیده بگیرند و هر چه دلشان می خواهد انجام دهند و به حقوق شهروندی ٬ کرامت انسانی و سلیقه افکار عمومی بی اعتنا باشند شاکله قوام دهنده جامعه را با فروپاشی ناگزیر روبرو خواهد کرد و این چیزی نیست که عقل سلیم صاحبان قدرت به آن تن دهد.
مخالفت با احمدی نژاد نبایدتنها در سطح ظواهر رویدادها و تصمیمات بماند. باید از سطح به ژرفا گذر کرد و ریشه مسایل را مورد واکاووی قرارداد .مشکل بزرگ دولت نهم و همه نهادهای همسو با آن در این است که یکبار برای همیشه تئوری و اندیشه ورزی را کنار گذاشته اند و منطق هر چه پیش آید خوش آید را در دستور کارخود قرار داده اند. آنها مردم را خمیری می دانند که با تبلیغات و بذل و بخشش هر جور بخواهند می توانند شکل شان داد و به این دلیل در عمل آنها را از محاسبه هایشان کنار گذاشته اند. به طور ضمنی بر این اعتقاد پا می فشارند مردم نان می خواهند نه احترام و آزادی که لازمه هر احترامیست ٬ولی چون فاقد استراتژی و تاکتیک در حیطه اقتصاد و سیاست و تدبیرند همین نان را هم در عمل از فرودستان دریغ می کنند. تمام تجربه بشری موید آنست زمانی که احترام مردم نه در سطح شعار بلکه در زندگی عملی نادیده گرفته شود بزودی نان هم از آنها دریغ خواهد شد.
در مسایل اجتماعی همه رویدادها به طور ارگانیگ با هم در ارتباطند ٬نمی تواند در سطح سیاسی فضا را مسدود کرد ولی در اقتصاد آزادی خلاقیت و نوآوری را به مردم هدیه داد.نمی توان فردیت مردم را نادیده گرفت و در سطح تولید از آنها خواست بهره وری خود را بیافزایند. سلب اولی ایجاب دوی را خیلی زود سالبه به انتفاع موضوع می کند. دولت نهم و حامیانش چون به این ارتباط قایل نیستند مقعطی تصمیم می گیرند و بجای حل مشکلات آنرا غامض تر می کنند. مشکل دیگر آنست که این دولت خود را بی نیاز از مشورت می داند و حتی دستی که بخاطر منافع ملی به سمت اش دراز می شود بی تعارف پس می زند چرا که خود را فراتر از همه عقل ها می داند و معتقداست آنقدر از نظر عقلی به خود کفایی رسیده است که نیاز به عقول دیگر نداشته باشد. باز در این باره باید سخن گفت.
روز جمعه است ودر جهان مجازی می خوانم:"دلارا دارابی اعدام شد"٬مرگی غیر مجازی. بلاخره انتقام بر بخشش پیروز شد.این بار در انتقام لذتی بود که در بخشش نبود.غم انگیزی ماجرا در آنست که نمی توانی کسی را مجرم اعلام کنی . اما جامعه ای مقصر است که کشتن را آسان کرده است چه در شکل قانونی اش و چه در شکل بی قانونی اش ٬این پرونده بسته شد.اما پرونده پیروزی مرگ بر زندگی تمام نخواهد شد.چه کسی این پرونده را خواهد بست .نمی دانم
هنوز شوک این خبر ذهن ام را به عصیان می کشد که خبر می دهند "رضا سیدحسینی" رفت ٬مردی که با همت او جامعه ما با سبکهای ادبی آشنا شد. اما این آشنایی نتوانست ذهن انسان ایرانی را قدرشناس کند. آنی که ترجمه می کند٬آن که می نویسد٬آنی که می آفریند در جامعه تنهاست و در انزوایی ناخواسته اسیر.شاید اگر آنها را جدی می گرفتند جامعه این چنین لبریزازخشونت نمی شد. نمی خواهم در باره سید حسینی بنویسم. حسی دارد حال مرا بد می کند. باید آرام که بشوم به قلم فرصت دهم بنویسد. افسردگی گاهی آنچنان شبیخون می زند که جای دفاعی باقی نمی گذارد
دولت نهم در سال صرفه جویی بر آنست در جهت صرفه جویی ستاد تبلیغاتی انتخاباتی تشکیل ندهد و بجای پراکنده کاری این مهم را به صدای و سیما بسپارد. خوشبختانه این نهاد اطلاع رسانی در انجام این وظیفه مهم سنگ تمام می گذارد و هیچ روزنه ای را برای رقبا این دولت باز نمی گذرد٬اگر جنگ روانی علیه رقبا را به حساب تبلیغ برای آنها نگذاریم!
برای مهدی فتحی و حضورش که آرامم می کند
من بودم و تو. بودی اما نبودی. باران می بارید. چترت را باز نمی کردی و چشمهایم خیس می شد. ازدور دست صدایی می آمد صدای تو نبود. کسی می گفت: "رو می کنم به آينه ... رو به خودم داد می زنم/ببين چقدر حقير شده ... اوج بلند بودنم/رو می کنم به آينه ... من جای آينه می شکنم/رو به خودم داد می زنم ... اين آينه ست يا که منم/...من و ما کم شده ايم٫ خسته از هم شده ايم/بنده خاک، خاکِ ناپاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم." تو نمی خوانی . سکوت ات معنایی نداشت جز بغضی که در گلویم خفه ام می کرد.
هیچکس نیست که تنهایی مرا ببیند. کسی نیست در این غروب لعنتی که باران می بارد و آسمان خورشیدش را گم کرده است سرخی چشمهای مرا تماشا کند. بیا ببین من و تو چقدر کم شده ایم. خسته ای. من هم خسته ام. اما من ترا خسته نکرده ام. بگذار بگریم. کجا رفته ای جوانی از دست رفته ام. من وتو ما نمی شویم. زمانه با من نمی سازد و من با او. مرد بودی. مرد! باید گرسنگی را تاب بیاوری. مرد باید گریه نکند. مرد باید کودکی اش را گم کند. هیچکس مرا نمی فهمد. من دیگران را می فهمم. نمی دانم. دیگر نمی خواهم بفهمم.
چهار سال پیش بر اساس محاسبه ای که از شرایط انتخابات داشتم٬ براین اعتقاد بودم اگر همه اصلاح طلبان پشت سر مهدی کروبی جمع شوند او می تواند رئیس جمهوری شود و حداقل هایی از اصلاحات را پیش ببرد٬ در آن روزگاری چند باری به نزدش رفتم و حسم را با او در میان گذاشتم و تنها چیزی که از او می خواستم این بود که در تمام مرحله انتخابات خودش باشد٬ همانگونه که تا کنون بوده است و همین خود بودن بود که او را تا آستانه پیروزی پیش برد و اگر همه اصلاح طلبان به یاری اش می شتافتند٬ تردید نکنید پدیده احمدی نژاد رخ نمی داد و بعد از چهار سال امروز در آستانه بحران بزرگ نمی ایستادیم.
امروز با همان محاسبه ها متعقدم موسوی شانس بیشتری در انتخابات دارد٬ به دلیل آنکه ستاد انتخابی اش و خودش خواهان مشورت با من نیستند و بناچار هر چه از اوضاع می فهم در این وبلاگ می نویسم تا این پیروزی تضمین شود و آثار تاثیر این نوشته ها را در حرفهای این چهره تازه به میدان آمده و اطرافیانش حس می کنم. تنها توصیه ای که امروز به او دارم این است که فضای تبلغی اش را به یاران خبره خاتمی بسپارد اگر می خواهد در این میدان برنده شود. یاران خاتمی همان اسم مستعار حزب مشارکت است. هر چند با این حزب مرزبندی جدی دارم و آنها این مرزبندی را جدی تر رعایت می کنند معتقدم پیروزی اصلاحات در گرو حضور با اشتیاق٬ همه جانبه و خالی از تردید آنهاست. هر چند این حضور از نظر فردی به نفع من نیست و نقدهایم نسبت به این حزب هرگز فراموش نشده و نخواهد شد٬ ولی ما باید بیاموزیم از خود بگذاریم بخاطر فردای کشور اگر چه دیگران نتوانند چیزی را فراموش کنند.
همان چهار سال پیش به کروبی با حضور یک شاهد گفتم که اگر رئیس جمهوری شوید برای من کاری نمی توانید بکنید. حرفی که در تمایل او برای مشارکت صاحب این قلم در روزنامه اعتماد ملی رخ داد. همسر او فاطمه کروبی در دیداری که با این بانوی محترم در وزارتخانه کار و امور اجتماعی داشتم یادآوری کرد که دو نفر از اعضای حزب مشارکت خواهان آن شده اند که کروبی از من فاصله بگیرد که در عمل چنین شد. چرا این ناگفته ها را می نویسم چون این نکته اثبات شود آن دفاع از کروبی و این دفاع از موسوی از نظر فردی هیچ معنایی برایم ندارد. حذف یادداشت " میرموسوی در پیاده روُ٬ تنها و سر به زیر" از سایت کلمه حتی در آرشیوش می دانم چرا اتفاق افتاد و اعتراضی هم ندارم چرا که آن را به صلاح نمی دانم. ولی این حذف مهم نیست. آنچه مهم است سرنوشت میهن مان است که در گروی رئیس جمهور شدن موسوی ایست.
امروز معتقدم وظیفه اخلاقی همه ماست که از شان و جایگاه مهدی کروبی دفاع کنیم و اجازه ندهیم او را بخاطر صراحت لهجه اش تحقیر کنند. صراحتی که بسیار به نفع اصلاحات به کار رفته است. محمد خاتمی و میر حسین موسوی باید از شان همراه دیروزشان و به ناگزیر همراه فردایشان دفاع کنند. کروبی بسیار باهوش و اهل مشورت است و به حرفی که می زند عمل می کند ولی امروز هم اگر فرصت دیدنش را داشتم - چند روز پیش در یگ گفت و گوی کوتاه تلفنی وعده این دیدار را داد- حتما می گفتم اگر خواهان همان موفقیت هستی خودت باشد. همان خودی که در توده های مردم رای دارد. حرفهای رادیکال و تندی که این روزها در قالب بیانیه ها از جانب او صادر می شود آئینه ای نیست که او را شبیه خودش نشان دهد. تغییر کادر اعتماد ملی و بعضی از مشاورانش بسود او در جلب رای تمام نخواهد شد.
نمی خواستم تا فردای انتخابات این نکات را بنویسم. ولی نگران او هستم. کناره گیریش از انتخابات را بسود اصلاحات نمی دانم. او همان جاهایی رای دارد که دایره نفوذ احمدی نژاد است. موسوی هم می توانست همین دایره را نشانه برود ولی روز به روز به دلایل تاکتیکی دفاعش از فرودستان کم رنگتر می شود. امیدوارم فردای انتخابات دوباره این دفاع پررنگ شود. کروبی می تواند نقش حساس در این مورد داشته باشد به شرطی که خودش بماند و تجدید نظری در تاکتیک هایش صورت بدهد تا اگر رئیس جمهور نمی شود٬ لااقل پایگاه اجتماعی بزرگش از او نهادی در دفاع از اصلاحات بسازد. باشد که چنین شود
بی پرده و صریح می گویم ملتی که وعده خود با تاریخ را فراموش کند مجبور است همه چیز را از نو آغاز و یا در سراشیبی انحطاط تبدیل به یک موجودغیر تاریخی شود. شما در گفته هایتان خود را اصلاح طلبی می دانید که مدام به اصول مراجعه می کنید.تا اینجا با شما همراهم چرا که معتقدم اگر اصول راهنمایی نداشته باشیم و اگر نقشه راهی برای خود تدارک نبینیم چه بخواهیم و چه نخواهیم سراز ترکستان در خواهیم آورد.اما نباید مفاهیم را تعریف نشده باقی بگذاریم ٬نباید اجازه بدهیم این مفاهیم تبدیل به کلیدی شوند که به همه درها می خورند ولی هیچ دری را به روی مخاطب باز نمی کنند . اگر اصلاحی باید صورت بگیرد چاره ای جز آن نداریم بجای آنکه به دهه شصت بر گردیم به سال پنجاه و هفت بازگردیم که انقلاب با رویاهای بزرگ و انسانی در اذهان شکل گرفت و تبدیل به نیروی اجتماعی قویدستی شد که یک نظام دیرپا را به آسانی فروپاشاند.
در اواخردهه پنجاه بود که کتابهای امام ٬شریعتی و دیگر کتابهای جلد سفید مثل گنیجنه گرانبها از این دست به آن دست می رفت و با هر گردشی جانی را از شور و امید لبریز می کرد. در زمانه ای که مدرنیسم قلابی بر آن بود سبک زندگی بلاهت آمیز را بجای شهروندی مدنی حاکم کند سیل آگاهی جانها را فتح کرد. در آن زمان نه گزینش سخت گیرانه بود ٬ نه برای گرفتن شغل و مناصب اداری امتحان نماز و احکام از هیچکس نمی گرفتند . قدرت حاکم جلوی هر فراخوانی به دین را می گرفت ٬ولی چند کتاب و نوارها که در خفا جا بجا می شدند فوج فوج روح زنده دین را در جان مردم بر می انگیخت و زنان نه از ترس گشت های ارشاد به دلیل ایمانی که در جانشان شعله می کشید ساده پوش شدند و روسری های سبز به نشانه رهایی و آزادی در سرها قرار گرفت و در گلوها گره خورد. جوانان مساجد را پر کردند و دین سرمایه زندگی شد. سرمایه ای که باید جهان را پر از عدالت و آزادی می کرد.
قرار بود شرافت هر انسان در خدمتی باشد که به مردم می کند و این خدمت معنایی جز عبادت و پرسش خدا نداشت. قرار بود دین زمین را آسمانی کند و آسمان را در معرض نگاههای مشتاق قرار دهد . روزهای تاسوعا و عاشورا بایاد حسین مظلوم میلیونها انسان به خیابانها کشاند تا با هم وعده ای با تاریخ بگذاریم تا جامعه توحیدی را شکل بدهیم که انسان رها شده از همه جبرهای جهل و ستم موضوع فلاح و رستگاری شود برای همیشه . همه می پنداشتند که انسان رها شده در کوره انقلاب آنقدر رشد کرده است که آزادانه تصمیم بگیرد و سوژه خود فعال ٬خود بنیاد و خود تصمیم گیر باشد چرا که خداوند او را خلیفه خود در زمین اعلام کرده بود. این وعده ای بود که با خود گذاشتیم. اگر به اصولی قائلیم باید همین وعده ای باشد که با تاریخ داریم.
امروز چاره ای جز اصلاح نداریم چرا که نه تنها آن روزها را فراموش کرده ایم بلکه وعده ای که امروز هم می دهیم زود فراموش می کنیم. اصلاح طلب اصول گرا و یا اصول گرای اصلاح طلب کسی است که دلش در گرو تحقق همان وعده ها باشد که امروز به جهان فراموشی تبعید شده اند. فراموشی از واقعیت تاوان می گیرد . اصلاح طلب کسی نیست که خانه مخروبه را با زدن رنگهای روشن ظاهر پسند می کند بلکه پی این خانه را آنچنان مستحکم می کند که هیچ طوفانی آنرا به لرزه در نیاورد. اگر این چنین شود کسی به خود اجازه نمی دهد نمازی که جان را پالوده می کند و انسان را در توحید ناب به رهایی می کشاند و انسان از خود بیگانه را با هستی به آشتی می رساند و با حضور خود ستم و نابرابری را غیرممکن می کند موضوع امتحاناتی کند که انسان در جستجوی شهوت حقوق بیشتر و منصب بهتر باید تن به آن بدهد. نمازی که قرار بود ما را از دنیازدگی برهاند یکراست ما را در گیر جذبه دنیا می کند. اگر به ارزشها و اصولی که در بهمن سال پنجاه پنج و هفتاد گذاشتیم وفا کنیم دیگر نیازی به گشتهای ارشاد و دیگر نهادهایی نخواهیم داشت که می خواهند با اجبار انسان را از منیت برهانند ولی با روش هایی که بکار می برند او را غرق شهوت دنیا می کنند.انشااله
دیروز سخت تلخ بودم ٬صدای چاووشی مرا برد به جهان تلخ تر.این تلخی را قلمی کردم. رضا ولی زاده دوستی که سخت دوستش می دارم و شاید چیزی فراتر از سخت در پست قبلی ام برای من این پیغام را گذاشت:" آقاي آقازاده يادداشت شما ذهن آدم را گره مي زندبه فيلم تلخ «نيوه مانگ» و حال و روز مرشد که در آرزوي به صحنه بردن کنسرتش در مرز بال بال مي زند و ... . اما براي شما چنين پاياني نمي بينم و اعتقاد دارم هيچ چيز و هيچ کس نمي تواند مانع گذشتن شما از مرز شود.پاينده باشيد استاد"٬فیلم بهمن قبادی را ندیده بودم. به خانه رسیدم و آنرا در ویدیو گذاشتم و نگاه کردم تا بینم چه بر مرشد رفته است که مرا با او مقایسه کرده است. فیلم را دیدم٬ لحظه به لحظه با آن گریستم . اما در پس تلخی که در «نيوه مانگ» بود حماسه شور انگیزی پنهان بود که راز نجات میهن را در این حماسه و در همین تلخی می یابم. حماسه ای که زیستن با کرشمه های هنر در جان آدمی بر می انگیزد و کسی که با آن زیسته باشد هرگز از آن رها نخواهد یافت.
فيلم را ببينيد آقاي موسوي. بهمن قبادي بخاطر ماجراي نامزدش ركسانا صابري تلخ است و گويي پيشاپيش روح كاووشگر فيلمساز اين ماجرا را حس كرده است و "مامو" نوازنده پير كه سي و پنج سال حضور بي واسطه مخاطب را در نيافته است بر آنست همراه با صداي آسماني يك زن اين تماس را پيش از مرگ تجربه كند . او در اين سفر زائرانه رنج مي برد و با مرگ مي زيد و حسرت. او آرش وار و در تبرك زخمهايي كه مي خورد جانش را در موسيقي به استعلا مي رساند. فيلم ناتمام مي ماند .نمی تواند نماند. موضوع فيلم بدون آنكه از آن سخني گفته شود آزاديست ٬آزادي هنرمند براي همنشيني و همنفسي با مخاطب. حسرتي كه در فيلم موج مي زند حسرت قبادي است براي ديدار با تماشاگرایرانی . مامو مي رود در آْنسوي مرز ها بخواند ولي جانش را در اين سوي مرزها فداي استعلايي مي كند كه به زندگي معنا مي دهد.
خود با كرشمه هاو خلق هنر آشنائيد و مي دانيد سد كشيدن بين هنرمند و مخاطب چه ترازدي دردناكيست. هر كس سهمي در بالا بردن اين سد داشته باشد از سوي تاريخ ٬هنرمند و مخاطب بخشيده نخواهد شد. هيچكس حق ندارد هنرمند را خودي و غير خودي كند ٬هيچكس حق ندارد به هنرمند سفارش كار بدهد ٬ هيچكس حق ندارد هنرمند را بخاطر آنگونه كه مي انديشد در قرنطينه قرار دهد. مي توانيد در سياست ملاحظه كار باشيد و براي رسيدن به مقصود اين جا كوتاه بيائيد و در آنجا تن به مصلحتي بدهيد ولي حق نداريد در حيطه هنر و نوشتن ملاحظه چيزي و كسي را بكنيد و هنرمند را محدود كنيد. هنرمند در ذات خود بدون انكه بداند هشدار دهنده است. اگر آنهايي كه امنيت يك جامعه را مهم مي شمارند در کار خود جدیند بايد زبان هنر را بشناسند و در تمام آثار هنري بجز آنهايي كه سفارش پذيرند تهديد هاي نزدیک٬ دور و دير را رصد كنند. تهديد هايي كه هنوز در حوزه ملموس جسميت نيافته اند . آزادي خلق اثر هنري به نفع همه است و پيش از هر چيز به نفع سياستمداران كه بقا در قدرت را جدي مي گيرند.
ديروز در نوشته تلخم از محسن چاووشي گفته بودم ٬از صدايي كه در سنتوري فلاكت هنرمند منزوي را به تمامي مكشوف كرد . همان چيزي كه قبادي در "نيمه ماه " از آن گفته بود مهرجويي در سنتوريش مرثيه اش را سرود. حزنی كه هر روز تلخ تر مي شود و در پس زمینه نیمه ماه به گوش می رسد. سليقه فردي تان در هنر را بايد در مسند رياست جمهوري در خانه جا بگذاريد و حقي كه متعلق به هنرمندان است يعني آزادي خلق اثر هنري را به آنها بازگردانيد. آنها مي دانند چه بايد بكنند. مصلحت انديشي را به خود آنها بسپاريد .آنها مي دانند همين را نيز در كرشمه هاي هنر زيبا و ماندگار كنند. شما بعنوان هنرمند در اين سالها در جفايي كه در حق هنرمندان رفت سكوت كرديد و خبر هم ندارم در فرهنگستان براي نهادينه كردن اين آزادي چه كرده ايد. از نظر من ديروز مهم نيست ولي از اين به بعد اگر رئيس جمهور شويد حق سكوت نداريد. بايد بگذاريد فيلمهاي كيا رستمي ٬قبادي ٬ پناهي ٬ جليلي و سنتوري مهرجويي ديده شوند . هم رئيس جمهور بودنتان و هم هنرمند بودنتان اين تكليفي است كه بر عهده تان گذاشته شده است وحق نداريد از آن سر بزنيد و راي ما از همين تكليف خون و جان مي گيرد. مطمئنم غير از اين نخواهيد كرد.
"رفيق من سنگ صبور غمهام /به ديدنم بيا كه خيلي تنهام/ هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم/چه دنياي رو به زوالي دارم /..." صداي محسن چاووشي مي آيد. حالم بد مي شود از صداي خسته اش. خدا نذار اين افسردگي بي پير باز امروز يقه ام را بگيرد و من يله بشوم در انبوه دردها و زخمهايي كه چون دغدغه بي پايان همه هستي ام را آتش مي زند. "مجنونم و دل زده از ليليا/خيلي دلم گرفته از خيليا/نمونده از جوونيام نشوني/پير شدم پير تو اي جووني/ ..." صبح که بیدار می شوم٬ با خود کلنجار می روم تا به یاد بیاورم کابوس های شبانه ام را. قناری کوچکی بر صورتم نشسته بود و به مژه هاین نک می زد. به دستش می گیرم ناگهان از میان دستهایم سگی سیاه پارس کنان بسویم هجوم می آورد. از خواب مي پرم. نصف شب است. مي دوم به بالكن كوچكم٬ اشك صورتم را خيس مي كند. فرياد مي كشم "مرد با خود چه كردي؟". صدايي در گوشم مي پيچيد. "براي خودت زندگي كن٬ بي خيال جامعه شو. به تو چه كي رئيس جمهور مي شه. به تو چه جوونا چه مي شند، لا معصب به توچه!"...صداي خودم مي آيد ..نمي تونم٬ بخدا نمي تونم....لامعصب برو بگير بخواب ...كابوس...
"تنهاي بي سنگ صبور/خونهء سرد و سوت و كور/توي شبات ستاره نيست/موندي و راه چاره نيست/اگر چه هيچ كس نيومد/سري به تنهاييت نزد/اما تو كوه درد باش/طاقت بيار و مرد باش/..."به اداره كه مي آيم. سگي لابلاي ماشين ها به دام افتاده است ٬وحشت زده بسويم مي دود٬هاج و واج نگاهش مي كنم. خيره مثل يك سنگ٬ راهش را كج مي كند و مي دود. بي پناهي اش حالم را بد مي كند. خدايا چرا ما نمي تونيم با هم مهربانتر باشيم. زندگي را براي هم جهنم نكنيم. همه كوه درديم٬ خنجرها را چرا زمين نمي گذاريم. بغضم مي تركد. بايد گريه كنم٬ نمي توانم. مدتهاست از خودم ننوشته ام. براي شما مي نويسم. "براي خودت زندگي كن ٬بي خيال ديگرون .برو فكر نون باش كه خربزه آبه!" ،لامعصب ها نمي تونم. مي دونم هر كاري بكنم باز غريبه ام ٬يه وصله ناجور ٬يك طرد شده ٬يه عاصي٬ يه خسته
"توي شبات ستاره نيست/موندي و راه چاره نيست/اگر بياي همونجوري كه بودي/كم ميارن حسودا از حسودي /..." خدايا كاري بكن ٬به حرفهام قوت بده ٬تا بتونم خيلي ها را بيدار و لااقل خودم را خواب كنم ٬سارتر مي گويد:"انسان يك شورمندي بي فايده است٬ چيزي دهشت بارتر از بازگشت وقتي جاي تو پر شده وجود ندارد"٬ اما نه! باور ندارم٬ معتقدم انسان با عصيان٬ با آزاديشی٬ با اراده اي كه براي تغيير دارد چيزي مي شود. بله جاي ما پر شده٬ ولي براي نسل بعدي ميراث خوبي به جا نگذاشته است. هيچكس براي بازگشت ما كارت دعوت نفرستاده٬ سياست جاي ما نيست. غريبه اي پيش نيستيم٬ ولي آمده ايم تا بگوئيم بايد هر روزنه اي در جهان بي روزن را جدي بگيريم٬ بايد كاري كنيم. در دو راهي سرنوشت انتخاب من موسوي است. ممكن است اشتباه كرده باشم. ولي اين حق من است خطا بكنم ولي حق من نيست در خودم يله بشوم و خودم را به انفعال كابوسهايم بسپارم. نمي خواهم براي خودم زندگي كنم.نمي توانم..
"صداي سازم همه جا پر شده /هر كي شنيده از خودش بي خوده/اما خودم پر شدم از گلايه/هيچي ازم نمونده جز سايه /سايه اي كه خالي از عشق و اميد/هميشه محتاج به نور خورشيد /..." من در اوج نااميدي و تنهايي زيسته ام. نمي خواهم اين زندگي را حتي براي دشمنانم٬ چه برسد برای شما. بايد كاري كرد. بايد مدام نوشت. كلمات ساز منند. تنها آنهايند كه تنهايي ام را پر مي كنند. تنها با آنهاست كه سبك مي شوم. براي شماست كه مي نويسم. نمي خواهم وقتي به سن من می رسید مثل ما٬ مثل نسل ما زمزمه كنيد:"هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم/چه دنياي رو به زوالي دارم"٬بايد در اوج نااميدي بدنبال خلق اميد باشيم. بايد ذره ذره دنيا را بهتر كرد. با ويراني و نابود كردن هيچ چيز درست نمي شود. "زنده باد ويراني" صداي دوزخ است كه گوشها را كر و عقل ها را خاموش مي كند. بايد بلند بشيم. از افسردگي عبور كنيم و جهان را در بيست و دو خرداد پر از شور و غوغا كنيم. بعد از آن روز حق من است كه دوباره اين بار را از شانه ام زمين بگذارم و باز صداي تنهايي ام را درخاموشي حنجره بلند كنم. تا آن موقع: "اگر چه هيچ كس نيومد/سري به تنهاييت نزد/اما تو كوه درد باش/طاقت بيار و مرد باش...."
*وقتي با شرم از كانديدايي حمايت می كني با وقاحت دستمزدت را پيشاپيش مي گيري.
*خاطره جنگ حافظه با فراموشيست ،جنگي كه با پيرايش گذشته و دوست داشتني كردن آن پايان مي يابد.
*هر دوست تازه پنجره ایست به سمت جهانی دیگر. جهانی یکه و بی نظیر.باید این تنوع جهانها را درک و ازآن حفاظت کرد با ایمانی به بزرگی خود انسان.
*درهنگامه تصميم هاي بزرگ بايد بر ترديدهايمان غلبه كنيم تا تاريخ را آنگونه كه مي خواهيم بسازيم و نه آنگونه كه مي خواهند بسازند.
*نااميدي پنجره اي بسوي دوزخ و اميد دريچه اي بسوي خود انسان كه حريف همه جهان است.
*ذوق زدگي مقدمه انفعال و انفعال مقدمه ذوق زدگي ديگر.اين دو مقدمه را حذف كنيد زندگي بسامان مي شود.
*بیداری مقدمه خواب است و خواب مقدمه بیداری.همیشه در مقدمه است که تقدیر ما رقم می خورد.
*کابوس های شبانه پناهگاهی ایست در برابرروزهای تهی.
*نویسنده مدام دنبال مخاطب می گردد ولی او را در آئینه می بیند کسی جز خودش را نمی بیند ٬چرا که او فراموش کرده است اولین مخاطب هر نویسنده کیست.
*هر وقت در برابر ستمي كه بر شما مي رود توان مقاومت نداريد نقاب بي تفاوتي را همراه با لبخندي بر چهره بزنيد،بلافاصله ستمكار دچار هراس مي شود چرا كه بصورت شهودي مي فهمد زير اين نقاب چه خشمي ديرهنگام آماده فواران است.
*اگر تنها با یک لبخند عاشق شدید لازم است٬بدانید خیلی زود مجبور خواهید شد با صورت پر از اشک با این عشق وداع کنید.
*در هنگامه وحشت سكوت تنها صدايي كه بلندشود ضمن تقديس ناديده گرفته مي شود و در بحبوبه سكوت وحشت به تمامی انکارش می کنند.
*وقتي امرعمومي به حوزه خصوص تجاوز مي كند خيلي زود عموميت جامعه خصوصي سازي مي شود.
*تازمانی که سیاست را نمایشی می کنند باید هر نمایشی را سیاسی کرد.
جهان سیاست نمایش عجیبیست. نمایشی که از مضحکه تا تراژدی توامان در آن رخ می دهد. در آن می توان وعده های بزرگ داد و اقدامات کوچک کرد. می توان از سادگی سخن گفت و مدام با حرفهای عجیب و غریب خود را در مرکز رسانه های جهانی قرار داد. بجای آرمانها خود را نمایش داد. می توان از مهرورزی با مردم سخن گفت و با به آشوب کشاندن تمام رویه ها و نظم های معنادار٬ هستی فردی و جمعی همین مردم را ساقط کرد. می توان در اوج مسئولیت بی مسئولیتی کرد ولی اگر نسبت به این جهان و حرفی که می زنی متعهد باشی زندگی غمباری انتظارت را می کشد٬ باید مسئولیت تمام ندانم کاری و کمبود ها را بر شانه ات بگیری و قدم به قدم نابسامانی ها را به سامان کنی. می دانید در چه شرایطی مسئولیت نظام اجرایی را می خواهید بر عهده بگیرید؟ در شرایطی که همه ساختار ها تا مرز فروپاشی پیش رفته اند. همه قواعد طرد شده اند و سلیقه جای نظم را گرفته است. سلیقه ای که حتی به خود هم ملتزم نیست. در لحظه ای که در مسند مسئولیت قرار گرفته اید همه این مشکلات در ذمه تان قرار می گیرد. باید ضمانت بدهید حل شان کنید. نمی توانید بگوئید چون من نکرده ام جوابگو نیستم. همه جواب ها را ازشما می خواهند چرا که پاسخگویتان می دانند و ملتزم به کشور.
خود پدر هستید و می دانید برای آدمی مثل من و میلیونها انسانی چون من که باید فرزندانانمان را بزرگ کنیم و آنهم در شرایطی که هیچ چرخی در جهت مراد ما نمی گردد چه سخت و دشوار است ولی کاستی ها اجازه نمی دهد لحظه ای کاهلی کنیم. "نمی شود" و "نمی گذارند" بهانه ای خوبی برای نتوانستن نیست. همه فرزندان ما به شما میر حسین عزیز مثل یک پدر نگاه می کنند. انتظار دارند پناهگاهشان باشید. دردها و زخم هایشان را مرحم بگذارید. نگذارید در یک فضای از خود بیگانه و کمبودها آینده شان را ببازند. اگر امروز به رای ما نیاز دارید٬ فردا برای حل بحرانها به همراهی همه یک ملت نیاز دارید. اگر دیگران شعار کابینه هفتاد میلیونی را سر دادند و حتی دولت چند ده نفری خود را به اراده یک نفر و لااقل چند نفر تقلیل دادند٬ شما باید امکان مشارکت همه را برای رساندن این بار سنگین به مقصد فراهم سازید. اعضای کابینه تان باید اهل درد و زخم باشند و از باده غرور کامشان تر نشده باشد. آنها باید فروتنی را بیاموزند تا لشکر کارکنان را پدرانه به کارزار حل مشکلات بفرستند.
اندیشیدن به آینده مهم است و این دغدغه در همه ما همیشگی است که فرزندانمان اگر درس می خوانند و تخصصی یاد می گیرند٬ آنرا در خدمت سربلندی وطن قرار دهند. اما وقتی با کسانی روبرو می شویم که درس خوانده اند و مدرک سطح بالا با سخت کوشی٬ همت بلندخودشان و با پیر شدن والدین شان بدست آورده اند و از پیدا کردن یک شغل متناسب با شانی که دارند عاجزند٬ می رنجیم و قطره اشکی در چشمهایمان می نشیند. اما وقتی در می یابیم همه تلاش ها برای گرفتن مدرک تنها این ثمره را دارد که در نظام اداری ازمزایای قانونی مدرک شان استفاده کنند بدون آنکه از تخصص شان کمترین سود را ببرند٬ چیزی فراتر جانمان را تسخیر می کند. احراز مشاغل در رشته غیر تخصصی تباه کردن عمر یک و یا چند نسل است. دود کردن همه هزینه هایی است که در نظام آموزشی صرف شده است.
مهمترین دغدغه هر دولتی باید ایجاد شغل برای دختران و پسران باشد. عدالت جز این را نمی طلبد. وقتی در خیابانها با ماشین های دهها میلیونی و حتی صدها میلیون تومانی روبرو می شویم و آگاه می شویم که پولهای نفت صرف واردات موز و کیوی و انگور و پرتقال و هزاران قلم کالای تجملی دیگر شد که ضرورتی جز مصرفی شدن و ثروت اندوزی ندارند همه وجودمان به لرزه در می آید٬ و با خود می گوئیم اگر این پولها درست سرمایه گذاری می شد امروز٬ معضلات چون میراث ناخواسته به دولت بعدی نمی رسید. غیر از این تباه کردن منابع٬ سازمانها و وزارتخانه ها بخاطر غلبه رانت طلبی٬ فامیل زدگی٬ باند بازی٬ مدرک زدگی و بی توجهی به اصل کارایی و شایستگی و تعهد تبدیل به ماشین تولید معضل شده اند. باید این ماشین را دوباره طراحی کرد و به آن چابکی بخشید و تدبیر. تا این معضل حل نشود هیچ معضل دیگری حل نخواهد شد و هر تلاشی بدون توجه به این مهم آب در هاون کوبیدن است. این بحث را ادامه خواهم داد.
"سعید"٬ دوست پسرم سهیل و شاید بهتر باشد بگویم دوست خودم در پست قبلی نوشته است : " این گردابها به شرطی درمان می شوند که ادبیاتی که در کشور استفاده می شود صادقانه باشد. حرف و عمل یکی باشد. و بالاتر از آن، خود حرف، به تنهایی ارزش داشته باشد؛ نه اینکه حرفی زده شود که به راحتی بتوان آن را فردا نقض کرد. من حس می کنم ادبیات امروز میرحسین نیز تا حدودی اینگونه است. بعضی حرفهایش در خود این پتانسیل را دارند که به ضد چیزی که دیگران فکر می کنند تبدیل شوند. آیا او با این ادبیات می تواند کشور را از گردابها و آنهایی که به گرداب ها دامن می زنند نجات دهد؟" می خواهم جوابی بنویسم ٬جواب که نه ٬می خواهم این پرسش را بسط دهم و از چیزی بگویم که سالهاست دلتنگ گفتن اش هستم.
دوستی سالها خطابت می کند استاد ولی در اولین اتفاقی که احساس می کند باید در کاری بالاتر از تو بیایستد گزاره خود را آنچنان نقص و موجودیت ات را انکار می کند که تو می مانی حیرت زده. اینهمه دوگانگی چرا؟ اصلا چرا ما اینقدر با تعارف حرف می زنیم. چه لزومی دارد از واژه هایی استفاده بکنیم که بار ارزشی دارند ولی حامل هیچ ارزشی نیستند جز تن دادن به فرهنگی که حتی در مراوده ساده بدون اغراق نمی تواند خود را تداوم دهد. اغراقی بدون مضمون٬ مدلولی بدون دال. دروغی که قباحت اش را به مفت می فروشد. در پس تعارفاتی که از فرط تکرار مدام در حال انفجار است و زبان را به گند می کشاند در تعاملهای عملی٬ همه گرگ هم می شوند و هیچ ترحمی بر هم نمی کنند.
خانم وکیلی وقتی با مراجعه کننده روبرو می شود آنچنان زبان به ستایش باز می کند و از سادگی احقاق حق سخن می گوید که مخاطب حیرت زده می ماند و با این دستگاه قضایی و اینهمه سهولت. اما وقتی دستمزد پیشاپیش پرداخت می شود این خانم محترم حاضر نیست جواب سلام موکل را بدهد. مهندس و معمار و عمله و بنا و راننده تاکسی و حتی من و شما عادت کردیم در زبان به گونه ای سخن بگوئیم و در عمل به گونه دیگر. سالهاست رادیو و تلویزیون را گوش و یا نگاه کنی و یا روزنامه ها را بخوانی٬ مدام ستایش از مردم شریف٬ شهروندان محترم٬ توده های دوست داشتنی و عزیز و...می شنوی٬ ولی همین مردم وقتی به سازمانها و مراکز مسئول مراجعه می کنند٬ آنچنان داغ بی تفاوتی خشونت آمیز بر پیشانی شان می خورد که تا آخر عمر نمی توانند فراموش کنند. مدتهاست که هیچ تعارفی را جدی نمی گیرم و سعی می کنم تظاهر به شنیدنشان کنم و بس.
سعید عزیز دلم! ادبیات گفتاری و نوشتاری ما آنچنان آلوده است که عقل سلیم حکم می کند که تا مرز بی اعتنایی کامل در مقابل آنها پیش رفت. این روزها شعارهای انتخاباتی هر روز داغ تر می شود و رسانه های رسمی و غیر رسمی آنچنان از خدمات دولت مهرورز سخن می گویند که آدم با حیرت از خود می پرسد "کجا باید این خدمات را مشاهده و یا حس کرد؟" نه در شب تاریک چراغ بدست می توان آنها را یافت و نه در پرتو آفتاب تابان. چهار سال به ما گفتند نامهای باندهای مافیایی را افشا می کنند ولی دریغ از یک نام که افشا کنند. گفتند پول نفت را به سفره های من و شما می آورند ولی در پایان دوره دولت شان سیب زمینی و تراول چک و پرتقال اسرائیلی پخش کردند.
سیل شعارها ی انتخاباتی جاریست و دارد همه را غرق می کند. نامزدهای انتخاباتی و اطرافیانشان آنقدر شعارهایشان را فربه تر می کنند که مثل روز روشن است که اجرا نخواهند کرد. من موسوی را بخاطر وعده هایی که نمی دهد بیشتر ترجیح می دهم تا وعده هایی که در مورد جمع آوری گشت ارشاد می دهد. مطمئنم اگر خودش باشد همین حرفها را نمی زد. هر روز که به انتخابات نزدیک می شویم حرفهای او شفاف تر و صریح تر خواهد شد. امیدوارم این صراحت در بیان حقایق باشد تا وعده های انجام نشدنی. آنچه خواهد کرد را مهم بدان نه آن کلماتی که بر زبان می آورد. این را هم بدان در این بازی یک طرفه٬ یک طرف هر چه خواست می تواند بگوید و هر چه خواست با اموال عمومی می تواند انجام دهد ولی طرف دیگر باید هزار بار حرفهایش را مزه مزه بکند تا راه به افترا و تخریب ندهد. در این فضا از سکوت باید بیشتر انگیزه گرفت تا هیاهیو کرکننده ولی پر ازدروغ. شاید این جواب تو نباشد و خالی کردن دل من و سبک تر شدنم می تواند باشد. ولی این را هم به یاد بسپار تا من و تو واخواست نکنیم و در صحنه نباشیم هیچ وعده ای تحقق نمی یابد.
تردیدی نیست گردابهای زیادی در فضای مجازی و غیر مجازی وجود دارند و اگر چشمها بیدار نباشند و ذهن ها هوشیار این گردبادها بسیاری را خواهند بلعید. خوشبینانه می گوئیم خوب است که بیداری و هوشیاری وحود دارد و نمی گذاریم ذهن مان دچار تردید شود. ولی در همین خوش بینی هم باید اشاره کنیم متاسفانه مثل همیشه در لحظه انکار متوقف می شویم و همان چیز را که از نفی کردن بدست آوردیم از دست می دهیم. سی سال است مدام می گوئیم نکنید٬نپوشید ٬نبینید و... ولی هرگز با همه امکانات که داریم نمی گوئیم چه باید بکنند جوانان. با کدام اوقات فراغت موافقیم. چرا از خود نمی پرسیم نهادهای فرهنگی چرا برای فن آوری اطلاعاتی مدرن برنامه ندارند. اگر چت انحراف ایجاد می کند چرا خودمان مبدع چت عمیق٬ تاثیر گذار و فرهنگی نمی شویم. همه این نهادها اگر تعطیل شوند چه اتفاقی می افتد جز صرفه جویی در منابع کشور. تا تهی بودن این نهادها درمان نشود این بیماری با هیچ نهی سلامتش را پیدا نمی کند. همه امیدواریم دولت موسوی فرهنگ و نهادهای فرهنگی را زنده کند تا نفی به ایجابیت هم برسد. در حالی که همه می دانیم اگر به ایجابیت برسیم خودبخود از دایره نفی هم به طور طبیعی کاسته می شود.....
دستمزد کارگران و کارمندان را دستوری پائین نگاه می دارند و از سوی دیگر وعده می دهند که ماهی هفتاد هزار تومان یارانه نقدی به مردم خواهیم داد. آیا این حمایت از بیکاری در مقابل سخت کوشی نیست؟ باید هر کس با یک شیفت کار و چند ساعت اضافه کاری بتواند زندگی خود و خانواده اش را اداره کند. وقتی خط فقر هشصد و پنجاه هزار تومان تعیین می شود٬ هر کسی که شغلی دارد و کمتر از این مقدار می گیرد یارانه مستقیمی به کارفرما می پردازد و چه کسی است که نداند بزرگترین کارفرما دولت در مفهوم عام آنست. اگر دولتی مهرورز باشد٬ قبل از هر چیز باید متناسب با تورم دستمزدها را اصلاح کند ولی این اقدام نمی تواند ابزار تبلیغاتی باشد.
پرداخت یارانه نقدی بی ارزش است. وقتی مقداری پول به اندازه مشخص در جامعه پخش شود٬ قیمتها متناسب با آن افزایش می یابد و در حقیقت این پول هیچ قدرت خریدی ایجاد نمی کند٬ تنها حجم پولهایمان را می افزاید. دولت با وجود در آمدهای هنگفت نفتی تورم را به بیست و پنج درصد رساند. یعنی اگر کسی سال گذشته پانصد هزار تومان حقوق می گرفت٬ امروز در حقیقت سیصد و هفتاد و پنج هزار تومان می گیرد. یعنی تورم صد و بیست وپنج هزار تومان او را دزدیده است و اگر دولت معتقد است باید به داد مردم برسد باید همین مقدار را به حقوق او اضافه کند. تازه اگر این کار را هم بکند باز در حق مردم جفا شده است٬ چرا که یکسال تورم را تحمل کرده اند و بعد حقوق شان افزایش یافته است.
دولت اگر به فکر مردم است باید سایه سنگین خود را از اداره مراکز تولیدی کنار بکشد. اجازه ندهد سیل کالاهای قاچاق و غیرقاچاق هستی تولید ملی را بر باد دهد و از همه مهمتر با کنترل هزینه های مسرفانه و چابک و ورزیده کردن سازمانها و نهادها٬ از طریق ترویج شایسته سالاری تورم را به زیر ده درصد کاهش دهد. همان وعده ای که دولت نهم در آغاز کارش به ملت داد و امروز اصلا در مورد آن سخن نمی گوید. هر نامزدی که از پرداخت نقدی یارانه ها و هر شکل دیگری از کمک به مردم سخن به میان آورد بدون آنکه کار و تولید ثروت را جدی بگیرد٬ به سپاه عوام زدگی و ابدی کردن اقتصاد انگلی کمک می رساند٬ بدون آنکه بتواند در عمل آنرا نیز تحقق بخشد. نکته ای که این روزها از یاد می رود کاهش فیمت سوخت در جهان اصلا پرداخت یارانه را سالبه به انتفاع موضوع کرده است. بجای این کار دولت مصرف نهادهای عمومی را کاهش دهد تا صرفه جویی واقعی اتفاق بیفتد.
*دفاع وزیر کار دولت نهم از عدم تطبیق مو به مو دستمزد باتورم را اینجا بخوانید
دوستانی که از ایران رفته اید و امروز درتمام جهان پراکنده اید این نوشته با شما سخن می گوید. بعضی هایتان ذهن مرا می کشانند به انبوه خاطراتی که با هم داشتیم. آن روز ها چه خوبشان می یافتم٬ و چه بد. امروز جز در جذبه شان نمی توانم به گذشته بنگرم. همیشه امروزم پر از حسرت می شود از نبودنتان. بعضی هایتان را از قلم تان می شناسم٬ حیرت می کنم چطور و چگونه دور از وطن این گونه در دستهایتان واژه ها چه آسان قوام می گیرند و شیرین می شوند. قدرت استدلالتان مراهم شگفت زده می کند و هم به حسادت می کشاند. حس نمی کنم دوری از وطن بیگانه تان کرده باشد از مسایل ملموس وطن. مدام می خوانمتان و می آموزم. هر چند با نوع نگاهی که به جهان و رویدادها دارید همساز نباشم و نپسندم٬ ولی قدرت کلامتان مجابم می کنم نوع نگاهم را نقد کنم٬ نقد جدی و برهنه.
در بد زمانه ای به دام افتاده ایم٬ هر ستایشی شائبه برانگیز است و بوی چاپلوسی به خود می گیرد ولی در همین زمانه با نفرت سخن گفتن خریدار زیادی دارد. به دلیل همین شائبه است که نامت تان را نمی گذارم اینجا. باید مشخص تر سخن گفت ولی زمانه نمی گذارد. حتی همیشه می کوشم آنهایی که بسیار دور از واقعیت وطن اند و کلامشان به مضحکه شباهت می یابد تا به تحلیل بفهمم٬ شما را که می بینم نمی توانم آنها را بفهمم٬ مگر آنکه بپذیرم چون تنها از پنجره کینه و نفرت و حذف و نابودی جهان را می بینند٬ بجای آنکه برنهاد نهادی باشند با رفتار و گفتارشان همان چیز را ابدی می کنند که موضوع نفرت شان است. بجای آنکه با تفسیر به تغییر جهان بپردازند با تحقیر آنچه بر نمی تابند به حفظ آن یاری می رسانند.
جهان برای آنهایی که به تائید و یا انکار مطلق وضع موجود می پردازند جای امنی است چرا که بجای تحلیل و یافتن پیچیدگی ها زمانه می دانند تنها باید به بسیج لشکری از واژه های ستایش آمیز و نفرت انگیز بسنده کنند٬ ولی برای ما که معتقدیم باید با تحلیل مدام شرایط٬ به پر کردن شکافهایی پرداخت که مانع رسیدن به وضع موعود می شوند جهان در تمام صورتهایش ناامن است. این ناامنی قبل هر چیز از امکان خطا در تفسیر خون و جان می گیرد. چون جامعه موجود زنده ای است که آبستن ناشناخته های بسیاریست و نمی توان بر همه داده ها و شواهد تجربی مسلط شد و به این دلیل باید همیشه با احتیاط و یقین نسبی دست به داوری بزنیم و از سوی دو طرف ماجرا مورد تهدید واقع شویم٬ چرا که هر چه بدیهی می دانند به ناچار مورد تردید قرار می دهیم. ما به همه چیز با تردید نگاه می کنیم و آنها با یقین. یقینی صلب و تغییر ناپذیر.
چرا اینها را می نویسم . چون در آستانه یک دو راهی سرنوشت ساز ایستاده ایم. باید دست به انتخاب بزنیم. آنهم بین بازیکنانی که ما حق انتخابشان را نداشتیم و بازی و بازیکن به ما در هر حال تحمیل می شود. اما دریک طرف ماجرا کسی ایستاده که حداقل ها را چه در اقتصاد و چه در سیاست و چه در تدبیر امور و چه در آزادی و...حفظ می کند و دیگری شاید همین حداقل هایی که به همت همه ما مانده باز پس بگیرد. در این شرایط من می پندارم مجبوریم طرف اولی را بگیریم. ما که درون کشور می زئیم و فشارها و بحرانها را بی واسطه حس می کنیم و آوار بدفهمی هر لحظه گریبانمان را می گیرد و از همه چیز محرومان می کنند چون خواهان آنیم که آزادی نقد باید در حداقل اش حفظ شود٬ چرا که می دانیم بدون آن همه شاکله های قوام دهنده جامعه فرو می ریزد و دیگر چیزی نمی ماند تا بتوانیم در بستر آن بنای زندگی بهتر را حفظ کنیم. همین رویکرد و شناخت است که مرا ملزم می کند بر همه تردیدهایم غلبه کنم و برای حفظ همین حدافل ها٬ نه بیشتر٬ به میر حسین موسوی رای بدهم.
نمی خواهم شما را فرابخوانم انتخاب مرا٬ انتخاب خود بکنید. چرا که شما هم بهتر از من می فهمید و هم بهتر از من زمانه را می شناسید. تنها از شما می خواهم وقتی می خواهید تحلیل کنید و مردم را هر انتخابی فرابخوانید به فوریت رویدادها بیاندیشید و زندگی میلیونها انسان ایرانی را حس کنید که باید پیامدهای این انتخاب را بلاواسطه در زندگی شان تاب آوردند. می دانم شما هم دلسوز و متعهد این مردمید ولی ممکن است حرفهای رادیکال و فراخواندن به اینکه رای ندهید٬ در ضمیر ناخودآگاه تان احساس بهتری برانگیزد ولی وقتی بشنوید مردم با عواقب فراخوان شما روبرو شده اند چگونه می توانید با تاوانی شریک بشوید که هم وطنان می پردازند بدون آنکه شما همراهشان باشید؟ آن روز مرثیه خوانی سود ندارد جز سر پوش گذاشتن به خطایی که از یک ذره تغییر حمایت نکرد و در غیاب این ذره جهان کلی از رویاهایمان دورتر شد. با درک و توجه به همین نکته کوچک هر انتخابی کردید حق شماست. انتخابی که سودش اگر درست باشد به شما هم می رسد ولی اگر غلط باشد زیانی از آن نمی برید. این قضاوت بی رحمانه ای نیست بل گفتن از نکته ایست که باید مراتب به یادش آورد.
افشین قطبی سرمربی تیم ملی شد ٬می توان از این گزینش متاسف شد و گفت یک نفر که توانست با رفتار اخلاقی و حرفه ای موافق اش نامی در تاریخ بیابد خود را قربانی مناسباتی می کند که در ذات خود نمی تواند منتچ به نتیجه شود. دایی و مایل کهن قربانی شدند و امروز نوبت قطبی رسیده تا نامش را از دست بدهد. اما خود او تن به این گزینش داد ودر مصاحبه ای اعلام کرد: "تمام موارد در خصوص قراردادم و دستيارانم از سوي نايب رئيس فدراسيون فوتبال به اطلاع مردم ايران خواهد رسيد. من فقط اميدوارم بتوانم يك سرباز براي جمهوري اسلامي ايران باشم.وي افزود: با تلاش و كمك تمام فوتبالدوستان؛ آفريقاي جنوبي آماده ميزباني از فوتبال ايران باشد. اين آرزويي است كه من دارم و براي رسيدن به اين هدف تمام تلاشم را انجام خواهم داد.قطبي تاكيد كرد كه به دليل مفاد قراردادش نمي تواند بيش از اين صحبت كند." ادعایی که در حرف او موج می زند و سخن گفتن به گونه ای که این انتخاب را بی مسئله کند نشان می دهد گاهی آدمها آنی نیستند که تصور می کنیم بل آنگونه اند که عمل می کنند. بخاطر روحیه مردم و غرور ملی امیدواریم این تحلیل خطا بودنش را اثبات کندو او موافق شود قولش را محقق سازد. اصل مصاحبه را اینجا بخوانید
هر چیز دراین سرزمین سخت و دشوار باشد نوشتن آسان است ٬هر چند عواقب آن بی تردید سهل نیست. شما خود می نویسید و می دانید یافتن سوژه دشوارترین مرحله کارو جانکاه ترین آنست٬ اما چند سالیست که این مرحله دیگر به دشوار سابق نیست٬ کافیست به یک سایت خبری مراجعه کنید تا انبوه سوژه ها بسویتان حمله ور شوند و در محاصره ات قرار دهند و در نهایت ناچاری از بین آنها گزینش کنی و در این مرحله در می یابی بسیاری از مسایل مهم را نادیده گرفتی و این عذابی می شود در وجدانت . در همین لحظه ذهن برای نوشتن در باره باخت های افتضاح تیم ملی ٬پیروزی و... لشکری از واژه ها را برای سرریز شدن بسیج می کند. فروریختن شرم در مناسبات اجتماعی ٬نامه سر مربی تیم ملی و لحن آن یکی دیگر از این سوژه هاست. محکومیت رکسانا صابری و نامه احمدی نژاد ٬بهمن قبادی ٬زیبا کلام در باره این محکومیت به طور مطلق قابلیت نوشتن دارند. گشت های ارشاد ٬ورشکستگی مراکزتولید ٬بیکاری دویست هزار کارگرو...آنقدر مهمند که بتوان نادیده اشان گرفت.
بی تردید شما این روزها که در نشست های متعدد شرکت می کنید و به پرسش ها باید پاسخ دهید با انبوه این سوژه ها برخورد می کنید و به هرحال مجبورید در برابر آنها موضع بگیرید و علیه روش های غلط بشورید. اما اجازه بدهید بر این نکته انگشت بگذارم که آفت جزیی نگری باعث شده است که ما بدنبال وقایع بدویم و مرتب در باره این موضوع و یا آن اتفاق موضع بگیریم ولی با این روش تا قیامت هیچ مشکلی حل نمی شود ٬پس اگر نخواهیم سکوت نکنیم پس باید چکار کرد. پاسخ روشن است باید تمام این رویدادها را در پرتو کلیتی ببینیم که زندگی مان را در غیاب توجه ما شکل می دهد و زمین حاصل خیزی می شود برای بحرانهای بی وقفه و حل مقطعی آنها و به آرشیو سپردشان تا وقت دیگر فربه تر جامعه را به آشوب دیگر بکشاند.
شما بسیار از قانونگرایی سخن می گوئید ولی آنچه گوهر پنهان قانون است مدتهاست که مورد غفلت قرار می گیرد. باید به یاد آوریم وظیفه عرف ٬آداب و رسوم و در نهایت قوانین رسمی ایجاد نظم های معناداری است که هر کس بتواند با پیش بینی نسبی آینده به زندگی خود نظم ونسقی بدهد. بداند چه بکند از سوی جامعه مجازات می شود و یا پاداشی در خور می گیرد. مدتهاست تجاوز نهادهای رسمی و قوانین متضاد به حریم خصوصی و امرعمومی باعث شده است عرف بعنوان شاکله اصلی نگهدارنده جامعه دیگر وجود خارجی نداشته باشد.یک جامعه را فربهگی عرف و عادات نگاه می دارد و گوشه کوچکی را به قوانین و دستور العمل های رسمی می دهد که خلاهای احتمالی را که با تغییر شرایط و نیازهای جدید بوجود می آید را جوابگو باشد .اما هنگامی که عرف نابود می شود قانون متعدد می شود و به علت تعددش ناکارآمد و همین جاست که مشکلات تصمیم گیران را به قانون شکنی وا می دارد و سلیقه را جایگزین نظم های معنادارمی کند.
بدون احیای عرف و عادتها باید با اخلاق گریزی بسازیم و بسوزیم. با فربهگی ناهنجاری ها دمساز شویم و به علت خشمی که این ناهنجاری ها تولید می کند به اقدامات احساسی و خشونت آمیز رو بیاوریم و در نهایت دریابیم نه تنها مشکل حل نشده است بلکه بر حدت آنها افزوده شده است.می گویند باید اقتصاد را بایدخصوصی سازی کرد چرا که در جامعه ای که هشتاد و پنجاه درصد درآمد ناخالص ملی باشد و پانزده درصد بقیه هم زیست انگل آور از گوشه و کنار همین هشتاد و پنجاه درصد داشته باشد نمی توان بر تورم و بیکاری غلبه کرد. این اراده به نتیجه نمی رسد چون قبل ازاین اقدام باید بخش زیادی از زندگی خصوصی و عمومی جامعه را از نظارت حاکمیت نهادها و قوانین خارج کرد و به نظم های معناداری سپرد که خود جامعه تولید و بعد حفاظت می کند.
با این معادله ساده باید حاکمیت قانون را با یک گزاره دیگر تکمیل کرد تا به نتیجه برسیم باید شعار "حداکثر عرف و حداقل قانون" را جدی بگیریم تا خود جامعه بجای نهادها مشکلات را حل کنند. مطمئنا با این کار همه سلیقه زدگی ها٬بی نظمی ها ٬نظم گریزی ها٬رانت جویی ها و ناکارآمدی ها اگر به تمامی ناپدید نشوند بی شک کمرنگ خواهند شد. با یک مثل ساده مسئله را خاتمه می دهم اگرمدیریت فدراسیون فوتبال ٬اداره باشگاهها و مسایل فنی تیم ملی بر عهده خود اهالی این رشته سپرده شود و بعد از مدتی که خود اهالی کار قلق کاررا پیدا کنند همه چیز سرو سامان می گیرد. اخلاق در آن دوباره رسوخ می کند و پیشکسو تان دوباره عادت می کنند حرمت خود را نگاه دارند و جوانترها هم با احترام به تجربه آنها عرف و عادتی را شکل می دهند که لازمه هر نظم معنادار است. دولت شما باید قادر باشد خود را مدیریت کند که حضورش را از بسیاری از حوزه ها کنار بکشد و اگر چنین کنید آنقدر وقت پیدا می کنید مشکلاتی که بر عهده دولت شماست که از پیش روی جامعه بر دارید با حوصله و تدبیر حل کنید. آنگاه آنقدر دولتمردان دولت شما وقت استراحت پیدا خواهند کرد و مجبور نخواهند بود در اوج خستگی به تصمیم گیری بپردازند که بجای حل مشکلات آنها را تشدید کند.
احسان ولی زاده عزیز برای من این پیغام را در مطلب قبلی گذاشته است :"این روزها محمد آقازاده از میر حسین موسوی زیاد می گوید ...و به قول خودش وبلاگش را ستاد میر حسین موسوی کرده اما محمد آقازاده عزیز اگر با میر حسین موسوی وضع بد تر شد آن زمان چه خواهی گفت "٬این روزها این پرسش مدام از من پرسیده می شود و همه توانم را می گذارم جوابی قانع کننده به آنها بدهم٬آیا می توانم ٬نمی دانم ٬واقعا نمی دانم.
دوستان عزیزم ٬اگر این روزها مدام می نویسم و از میر حسین موسوی می گویم و بایقینی می نویسم که برای خودم هم تازگی دارد٬آنهم برای من که عمری با تردید زیسته است و خود را متعهد جناحی نکرده وبخاطر این جدایی از همه قدرتها و احزاب و پایبندی به نقد فعال٬ آوارگی و دربدری رادارد تحمل می کند و پیرانه سر با حقوقی زیر خط فقر می زیدپاسخ دادن به این پرسش ها خفقان آور است و افسردگی و اصطرابی را که شبهایم را تباه و روزهایم را ویران فربه ترمی کند.با خود مدام تکرارمی کنم مرا چه جمایت مستقیم از یک سیاستمدار٬تجربه دوم خرداد پیش روی من است در روزنامه ایران برای آنکه خاتمی رئیس جمهور شود بسیار فعال بودم و برای این فعال بودن هزینه بسیار دادم ٬بررویم اسلحه کشیدن و...بگذریم .وقتی خاتمی رئیس جمهور شد من از او هیچ نخواستم و نقش منتقد را بازی کردم و پنداشتم این وظیفه من است و بعد بخاطر همین نقد اخراج شدم...
حال دارد همین تجربه تکرار می شود و می دانم چه در این بازی برنده شوم و چه ناکام بشوم باز بازنده بزرگ این بازی من خواهم بود.وقتی در بحبوبه انتخابات دستی که برای کمک دراز کردم بی پاسخ می ماند چرا باید ساده دل باشم که در صورت حضور در قدرت چه خواهند کرد با من. از حال مثل روزفردا روشن است برای من.اما با اینهمه می دانم در لحظه ای از تاریخ میهنم ایستاده ام که چاره جز ای انتخاب ندارم. قهرمان تراژدی با وجود آنکه می داند هر انتخابی مرگبار است باز گزینش می کند و سوژه خود فعال می شود و نه ابژه ای اسیر دست اتفاقات. من بازنده بخاطر شماست که اینهمه شورمندانه و با غیرت می نویسم ٬اما آیا می توانم به شما ضمانت بدهم اوضاع ذره ای بهتر شود نه نمی توانم و در هم نتوانستن است که باز شما را فرامی خوانم این بازی را جدی بگیرید.
کاش پیامد رفتارهاو انتخابهایمان را می توانستیم مثل یک فرمول ریاضی محاسبه کنیم و یقین می کردیم به جواب مشخص می رسیم ٬اما تاریخ همیشه غافلگیر می کند ونتیجه کردارمان آنی نمی شود که باید بشود. هزاران پیامبر٬مصلح٬فیلسوف ٬شاعر٬هنرمند٬مبارز و...آمدند تا بشر رستگارشود ولی هنوز این رستگاری تنها در افق فرداست وبس. مارکس پیش بینی کرد سرمایه داری بدست کارگران سرنگون خواهد شدمیلیونها انسان کشته شدند و نتیجه کاریک تاریخ خونبار و پر از حسرت شد. اما حق نداریم با خود بگوئیم چون این بار به فرجام نرسیده است باید آنرا برای همیشه بر زمین بگذاریم.زمین گذاشتن همان و در دهشت کابوس زده رها شدن همان.
دوستان عزیز بیاید شرط ببنیم وآرش وار تیرمان را بسوی فردا پرتاب کنیم .شاید این تیر در هدف نشست و اگر این چنین شودما می توانیم شاد باشیم در این پیروزی سهم داشتیم ولی اگر ناکام شدیم با خود می توانیم زمزمه کنیم خواستیم ولی نتوانستیم ٬ما بازندگان شرافتمندی خواهیم بود که در ناکامی مان از کامیابان بی قلب سربلندتر خواهیم بود.اوضاع آنچنان بد است که فرصتی برای تامل باقی نمی گذارد. شناختی که از موسوی دارم بی تردید اوضاع باید بهتر شود که می شود اگر نشود تلخ می شویم وتلخ می گرئیم .اما چه انتخابی جز همین انتخاب داریم بکنیم٬ سکوت یعنی ابدی کردن وضع موجود. برای ما انتخابی دیگر باقی نگذاشته اند. باید سنگ را بگردانیم در این شط علیل .امروز زمستان است و به امید بهار با پاهایی در زنجیر آخرین رمق جانم در این راه گذاشتم .می خواهم این بازی راتکرار کنم که شاید جهان شبیه رویاهایمان شود. اگر نشد بازی دیگر٬این قمار ماست.با این شعر مولوی این نوشته را ناتمام می گذارم. چون پایانی برای آن نمی بینم .خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش / بنامند هیچش الا هوس قمار دیگر
دكتر مصطفي معين هم با صدور بیانیه ای حمایت کامل و همه جانبه خود را از میر حسین موسوی اعلام کرد ٬وی که در انتخابات دوره قبل كانديداي اصلاح طلبان پيشرو بود از همه خواسته از حق مشارکت خود بهره بگیرند و کشور را از بحرانهای ساختاری نجات دهند.بیانیه را اینجا بخوانید
*وقتي عقل به هر دليل خاموش مي شود هياهيوي ويرانگر تاوان سنگيني از سكوت مي گيرد.
*كسي گفت اگر دولت دست اصلاح طلبان بيفتد چيزي تغيير نمي كند تنها يك ذره وضع بهتر مي شود،در جوابش گفتم مي داني يك ذره در موقعيتي كه ما داريم خيلي زياداست.
*عمل و تئوري كدام مهمترند،البته هردو.اين صداي عقل است كه جواب مي دهد.
*آنهايي كه منتقدان را تحقير مي كنند روزي نه چندان دير موجوديت شان محضكه دست همين منتقدان خواهد شد.
*ظلمنت درونت را با چراغ نقد روشن كن و جلوي آئينه برو. اگر توانستي آنچه مي بيني را تاب آوري همان بمان كه هستي.
*مدام خوبی مرا با بدی جواب دادی و وقتی یکباردر برابر تنها خوبی ات زبان به ستایش باز کردم تا بیاموزی. برافروخته از خوبی ناخواسته ات عذر خواستی و این چنین بود که به تمامی برایم پایان یافتی.
*آنهایی که کار درست را نادرست انجام می دهند راه را برای کسانی باز می کنند که کار نادرست را درست انجام می دهند.
*هر گاه معناي زندگي را مي انديشي بلاهت با لبخندي مي گويد:"نيانديش،زندگي يعني لذت "و وقتي پنجره لذت رابر روي هوس هايت مي گشايي ناگهان دهشت از در پشت وارد مي شود و انديشه و لذت را با هم مي بلعد.
*هر زایمان با درد آغاز می شود.گاهی حس می کنی در یک هیچ مطلق به دام افتاده ای ،یادت باشد درست داری به لحظه ای نزدیک می شوی که ذهن آماده جهش بسوی گفتن حرف جدید است.