ساعتی دیگر پرت می شویم به سال تازه.در آغوش عزیزانمان مهربانی را می چشیم.عید است٬نوروز باستانی.فصل سبز شدن طبیعت و دگر کردن جان.ما می بایست ذره ذره دنیا را به رویاهایمان شبیه کنیم.هنوز مزه سبزی پلو مادرم با چشمهای میشی اش و دعا خواندان پدرم با دستهای لرزانش با من است.ما مردگانمان را دوست می داریم٬با یاد آنها هر روزمان را به فردا می رسانیم ولی هر کاری می کنیم برای ساختن فرداست.ما موسفید کرده ها٬ما بازنده گان دیروز می نویسیم که زندگی را برای فرزندانمان بهتر کنیم.می توانیم اگر چراغ عقل را روشن کنیم و آتش سوزان منیت هایمان را خاموش و کمی هم به فکر فرو دستان باشیم که بهار فصل دلتنگی آنهاست.من از میان آنها بالیدم٬قد کشیدم و هنوز با رنج آنهاست که تلخ می شوم. باید به داد آنها رسید.به یادشان آورد و نگذاشت کودکی شان را گم کنند در حاشیه شهرها و میان سالی و پیریشان بسوزد در آه نداشتن.من یکسال دیگربا شمازیستم . از بسیاری آموختم و وظیفه دارم در باره تک تک شان بنویسم که اگر عمری باشد خواهم نوشت. باید به جمع خانواده بروم.شما را در این جمع حس می کنم.هم اندوه تان و هم شادی تان را انسانی تر می خواهم و امید دارم اندوه تان هر روز کم رنگ تر و شادی تان پر رنگ تر باشد. نوروزتان پیروز باد و اهریمن دور باد از زندگی تان.
صبح مجله دنیای تصویر قرار داشتم.در راه تصادفی حال مرا بد کرد.موتور سواری جوان روی زمین پرت شده بود و خون سرش زمین را سرخ کرده بود.طپش قلبم بالا رفت.موج افسردگی تنم را گرفت و با خود برد.نمی توانستم نگاه کنم.دیگر از بازگشایی مجله ای که در آن یک اتاق مال من بود٬نامش را اتاق فکرگذاشتیم .در جامعه ای که نمی اندیشد و فکرکردن امر زائد است پنج سال می شود ساکن این اتاقم.ازآدمها و اهالی سینما می نویسم که هر کدام بخشی از پدیدارشناسی روح ایرانی اند.ازانحطاطی قلم می زنم که فاعلیت را از ما گرفته و همه را در انفعال ناخواسته رها کرده است .
در این مجله دوستی با زبان طنز از وبلاگ سخن می گفت و از بی تاثیری اش و او نمی دانست در همان حال که او به تمسخر می گیرد این رسانه را٬وبلاگ نویسی بنام امیدرضا میرصیافی در زندان جانش را در راه آن داد٬هنوز ماجرا او را نمی دانم.باید بدانم چرا برایش این اتفاق افتاده است٬مهم آنست که دیگر نیست و این چقدر غم انگیز است.دوستی خبر مرگ او را برای من گذاشته.نمی شناسمش و هرگز وبلاگ اش را ندیده بودم.ولی درزندانی که قرار بود دانشگاه باشد بایداز انسانها بیشتر مراقبت شود.باید گشتی در جهان مجازی بزنم تا بیشتر بدانم٬قضاوت کردن آسان نیست ولی حفاظت از جان انسانها ارزشی است که نمی بایست از آن به سادگی گذاشت.
هر رسانه تازه مخالفانش را دارد.اما زمانه کار خود را می کند.وبلاگ هر انسان که می تواند بنویسدتبدیل به یک رسانه می کند.انحصار اطلاع رسانی را می شکند.گاهی وبلاگ نویسی سریع تر از رسانه های دیگر اخبار را به گوش دیگران می رساند و تحلیلی که در آن قلمی می شود عمیق تر از رسانه های رسمیست که با هزاراما و اگر قلمی می شوند.اما شلختگی و بی مسئولتی هم در وبلاگ های بی نام و نشان کم نیست٬اماکدام برساخته بشری آفت ندارد که این یکی نداشته باشد.باید با صبوری و تدبیر این آفت ها را کاهش داد.
سال دارد پایان می گیرد.باید به همه روزهایمان در این سال خیره شویم.ضعف هایمان را باز بشناسیم٬اندوه هایمان را به خودآگاهی بکشانیم و از یاد نبریم زندگی حاصل کنش و واکنش های خودمان است و هر چقدر آگاهانه تر بزئیم بهتر لجظات زندگی مان را خواهیم گذراند.سالی که در آن دانستیم اگر خواستن با تدبیر و خردمندی همراه نباشد در آمدهای نفتی معجزه ای در آستین نخواهد داشت.فردا سالی می رود و سالی تازه از راه می رسد.باید دیگر بدانیم برای رسیدن به جامعه ای عادلانه تر باید شجاع بود ٬غیر ممکن را از ممکن تشخیض داد و از یاد نبرد باید برای هر تقییر به خود چشم داشت و بس .
صبح که از خواب برمی خیزم کلافه ام.چرا٬نمی دانم.از همه چیز و از همه کس خسته ام.خود را در سایتها و وبلاگها رها می کنم و گم می شوم در انبوه واژه ها که باید جهان را معنا کنند ولی نمی کنند.همه چیزم در یک آشفتگی ناخواسته رها شده است.یک جور شلختگی ذهن را با خود می برد و ظاهرم را می آلاید.نمی خواهم خودم را ببینم و اما این لعنتی همه جا مرا تعقیبم می کند.صدای "افسانه رثایی" می آید با سازی که حسین علیزاده دست همراهانش داده است .حزنی در صدای این زن است که ترجمه آن چیزیست که مرا در برگرفته و رها نمی کند. ای همه گل های از سرما کبود/خنده هاتان را که از لبها ربود؟/ مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت/باغ هرگز اینچنین تنها نبود.
می دانم افسرده ام. می دانم اضطرابی فعال مدام مرا با خود می برد٬می دانم شبهایم با کابوسها می گذرد و روزهایم با ظاهری که باید آرام باشد و عقلانی.تنها جنون نوشتن است که بار اندوه هایم را سبک می کند.عاصی ام٬شورشگری که تنها می تواند علیه خود بشورد٬با تیزی واژه ها.با خود آگاهی خودکاری که چون شبح تعقیبم می کند.کجا بگریزم؟نمی دانم.کاش می توانستم آن دوزخی که مرا در برگرفته به تماشا بگذارم تا بدانید تنهایی در حالی که با دیگرانی و می خندی چه غم انگیز است.صبح می خندد خود آرایی کنید/اشکهای یخ زده آیینه تان/رنگ عطر آویزتان بر باد رفت/عطر رنگ آمیزتان نابود شد/زندگی در لای رگ هاتان فسرد/آتش رخساره هاتان دود شد!/روزگاری شام غمگین خزان/خوشتر از صبح بهارم می نمود/این زمان حال شما حال من است/ای همه گلهای از سرما کبود!/روزگاری چشم پوشیدم ز خواب/تا بخوانم قصه مهتاب را/....
آن روز که مشیری مرد.شاعر کوچه های دلتنگی ٬آن روز دردهایش را با خود برد و درسکوت خاک پنهان کرد.اما این سکوت در هر جانی که می خواند و یا صدای رثایی را می شنود طوفانی می شود٬روزگاری یک تبسم یک نگاه/خوشتر از گرمای صد آغوش بود/این زمان بر هر که دل بستم دریغ/آتش آغوش او خاموش بود/روزگاری هستیم را می نواخت/آفتاب عشق شور انگیز من/این زمان خاموش و خالی مانده است/سینه از آرزو لبریز من/تاج عشقم عاقبت بر سر شکست/خنده ام را اشک غم از لب ربود/زندگی در لای رگهایم فسرد/ای همه گلهای از سرما کبود...!..." حالم که بد می شود هجوم می برم به دکمه های کیبورد٬واژه های لعنتی٬لغات ٬مفاهیم و حسرت جمله ای که آنی باشد که می خواهم مرا بیان کند.
بعضی نوشته ها را باید برای خود نوشت و پاره کرد و دور انداخت . اما نمی توانم . بخشی از من باید بیان شود تا بتوانتم خودم را برای آن که من باشم تحمل پذیر سازد.این نوشته پیشاپیش شکست خورده است چرا که وقتی می خواهی از هستی اجتماعی فاصله بگیری حسی را می یابی که بسیار زنده است ولی راه به کلمات نمی دهد. اما در همین ناتوانی ممکن است حسی را منتقل کند که یک نسل را متلاشی کرد.باید بنویسم خنده را کی از لبهایمان ربود. آئینه را که نگاه می کنم کسی در من فریاد می زند" خودت". وقتی نوشتن را انتخاب کردی و زندگی و سرخوشی هایش را رها کردی تا از درد جامعه بنویسی و خود درد شدی به تمامی.ای همه گل های از سرما کبود/خنده هاتان را که از لبها ربود؟/ مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت/باغ هرگز اینچنین تنها نبود/تاج های نازتان بر سر شکست/باد وحشی چنگ زد در سینه تان.حرفی ندارم و اگر دارم نمی دانم چگونه بگویم. این آشفتگی را تاب آوردید در سالی سخت که دارد می رود با افسوسی و دریغی...
شب عید است و هنگام خرید.در میان همهمه خریدن و فروختن همه می دانندهیچکس با سلیقه اش خرید نمی کند.خریداران با پولی که در جیب دارند می توانند دست به انتخابات بزنند.همه می دانند بنز و بی ام وی ٬پرادو و...ماشین شیک ٬چشم نواز و بقول راننده ها برویی اند٬آنکه پیکان مدال قدیمی و بقول معروف لگن می خرد و با آن به مسافر کشی می پردازد بد سلیقه نیست.آنچه او را با آدمهای خوش سلیقه متمایز می کند میزان در آمد ماهیانه اش است.تازه اگر همین لگن را هم اقساطی نخریده باشد. خرید کت و شلوارهای میلیونی برای کارمندی که پانصد هزارتومان بالاتر درآمد ندارد بیشتر به یک رویا ببخشید کابوس شبیه است.
آنهایی که سوار تندروی سیاست اند شاید خبر نداشته باشند آنجا که می توان نبض زندگی را اندازه گرفت مراکز خرید است. کودکی که سال به سال به دلیل فقر از داشتن لباس نو محروم می ماند شب عید نه تنها شبی شادی برایش نیست بلکه وقت به غلیان در آمدن بغضی ایست که در هنگامه تحویل سال نو می ترکد. چه پدرها و مادرهایی که در این ایام موهایشان سفیدتر و جان شان فرسوده تر می شود. وقتی می شنویم آجیل شصت درصد گران شد باید معنای آنرا از فرودستان و طبقات متوسط بپرسیم که باید در پذیرایی از میهمان شرمنده بمانند.درست درهمین ایام پنج درصدد از افزایش حقوق کارگران می کاهند تا آنهایی که ندارند بدانند نباید چشم انتظار بهبود اوضاع شان باشند و کمر بندها را باید تنگ تر کنند.این پنج درصد بسیار حرفها برای گفتن ندارد .
نمی دانم حامیان دولت که چهارسال پیش با دادن وعده بردن پول نفت به خانه های مردم بازی انتخابات را بردند چه جوابی به خریداران دست تنگ خواهند داد. یکی بلاخره باید به آنها پاسخ دهد چرا دارها دارتر شدند و بی پول ها بی پولتر.مگر قرار نبود اوضاع طور دیگری شود.بنظر می رسد وقت آن رسیده است از آنهایی که با وعده و وعید می خواهند رای مردم را شکار کنند خواست بطور بی واسطه به مردم از دلایلی سخن بگویند که شکاف طبقاتی را اینقدر فربه ترکرد.گفتن دلایل یک مشکل مقدمه ضروری در حل آنست.دولت هم بجای آنکه با وعده های بیشتر به صحنه بیاید باید بگوید کدام ساختار و نیروها نگذاشتند آنی را انجام دهد که می خواست به فرجام برساند.
حق داریم بپرسیم چرا حتی در این چهار سال یک اسم از مافیای نفتی و اقتصادی افشا نشد.آیاحال که مافیای قدیم افشا نشد می توانیم دل خوش باشیم مافیای جدیدی شکل نگرفته باشد.بعضی از اخبار پنهان و آشکار روایت دیگری را جلویمان می گذارند که دردناکند.لااقل بخاطر بغض فروخفته کودکان فقر زده کمی مشخص تر بگوئید برای آنها چه خواهید کرد.برای حمایت از آنها فرستادن لباس نو به در خانه هایشان کفایت نمی کند بلکه باید ساختارهایی را اصلاح کرد که فقر را ممکن می کند و غارت را.آیا کسی در این مورد سخن خواهد گفت. چاره ای جز به انتظار نشستن نداریم و رسیدن ایام انتخابات.
برای بچه های اعماق و باتلاق تقدیر بی ترحمشان
شهر مدام منفجر می شود و ذهن من در پس هر انفجار متلاشی می شود.مشوش و خسته به آئینه می نگرم٬دارم پیر می شوم.از همان کودکی پیر بدنیا آمدم.خیابانها٬کوچه ها و خانه ها پر از کینه اند٬پر از خشمند٬پر از جدالهای بی دلیل.همه تبدیل به جنازه شده ایم و روی دست زندگی مانده ایم.نه امیدهایمان راست است و نه دردهایمان از حقیقت بهره ای دارد.در توهمی کور به دام افتاده ایم.به قول شاملو هرگز کسی این گونه فجیح به کشتن خود برنخاست که ما به زندگانی نشسته ایم.آه لعنت بر عشق ها و دوست داشتن های تهی.از مهربانی های دهشت بار.از با هم بودن های خسته و با خنجری در آستین.
شاملو را می خوانم تا خودم را خوانده باشم :باتلاق تقدیر بی ترحم در پیش و/دشنام پدران خسته در پشت /نفرین مادران بی حوصله در گوش و/هیچ از امید و فریاد در مشت/بچه های اعماق/بچه های اعماق/....آری ما در شهر بی خیابان بالیدیم با دشنه ای و زخمی درقلب/در شبکه ی مورگی کوره و قاچاق و زرد زخم چشم به دنیا باز کرده ایم /ما در سیاهی شب فریادی به سوی نور کشیدیم٬ما بچه های اعماق بودیم. خسته٬پیر شدیم.کودکانه پیر شدیم.نه دهانی داشتیم برای بوئیدن و نه حسی که بگوئیم دوست ات می داریم.از امید به نا امیدی راه کشیدیم و باز این راه تکراری را تکرار کردیم.ما بچه های اعماق٬ما کودکان درد.
زیستن در وحشت.شهر منفجر می شود و کلمات چون دشنه در قلب من فرود می آیند.آنی که باید مرحمی باشد خود زخمیست.مایا آنجلو که هم افریقایی و هم امریکائیست برای من این چنین سرود٬در سیاهترین شبی که شهر پر عدوت و دشمنیست٬بخوانید آنرا:"ماماها و مرده شوها خوب می دانند /زاده شدن ٬مشقتی ست/مردن٬فراغتی/وزیستن٬آزمونی کوتاه در فاصله ی این دو./پس از چیست که ماشکوه کنان /همچون شایعه پراکنان /در میان ستارگان٬سرگردان و دربدریم؟/آیا به جستجوی حجمی گمشده ایم ؟آیا نام آن حجم گمشده عشق است؟"در باز می کنم تا شاید عشق وارد شود. شهرپر بوی گوگرد است و سیاهی همه جا شبیخون زده است.در که می بندم نفرت خودش را در آغوشم می اندازد تا٬تا صبح با من در کابوس هایم همراهم شود.آه دریغ از این شهر بی عشق که هر روز درانفجار نفرت هایش متلاشی می شود.بچه های اعماق در همانجا ماندند و کاوه ها در رویای دور دست ماندند تا شاید روز دیگر بیایند بالبخندی و آهی.
*این نوشته تلخ است چون جان من. نمی نویسم تا کسی بخواند. می نویسم تا کمی سبک بشوم.اما متاسفم که شما را هم تلخ می کنم. اما برای من گریزی از تلخی نیست. تلخی مدام مرا می نویسد.
شب چهار شنبه سوری است.کودک که بودیم از روی آتش می پریدیم و می گفتیم "زردی من از تو و سرخی تو از من"٬اما زردی صورتها که از فقر بود و تنگدستی٬با این جمله ها از بین نمی رفت ولی شاد می شدیم٬همانطور که از داشتن ماهی سرخ در تنگ کوچک سرمست می شدیم.مدام نگاهش می کردیم٬نکند بمیرد.اما بلاخره ماهی ها می مردند.همیشه بدنبال ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی بودیم که نمیرد.مثل مرد راهش را بگیرد و از ماهی بزرگ نترسد تا به دریا برسد.
چهارشنبه سوری که از راه می رسد هیچکس از آتش نمی پرد و زردی اش را به آتش نمی سپارد تا سرخی اش را بگیرد.شهر پر می شود از صدای انفجارهای کر کننده٬بوی باروت و فضای تیره ای که شهر را پر می کند.این شب دیگر صفای گذشته اش را ندارد٬کسی فال گوش وا نمی ایستد تا بداند در آینده چه در انتظارش ایستاده است.همه با اضطراب شب را به روز می رسانند تا از جراحت این و یا از حدقه در آمدن چشم آن یکی با خبر شوند. وقتی جلوی سنتی را می گیرند مثل سرطان جهش می کند و غول آسا شکل و شمایل زشت می یابد.در سالهای اخیر یک نوع مقاومت منفی در بین مردم در برابر این انفجارها ایجاد شده است و هر سال صدای انفجارها کمرنگ می شود.کی کاملا بی رنگ خواهد شد؟ وقتی سنت را همانگونه که هست بپذیریم.
سنت ها در دل تاریخ معنای خود را از دست می دهند و دیگر آن چشم اندازی را بر نمی انگیزند که نزد نیاکانمان بر می انگیخت.کار ماست که روح زمانه را در این سنت ها بدمیم و از نوع معنای دیگری به آنها بدهیم. آن را تبدیل به هنر با هم بودن و شادمانه زیستن کنیم ٬چقدر زندگی مان تلخ است.چرا نمی خواهیم کمی شادی را تحمل کنیم.بهار از راه می رسد و طبیعت نو می شود و خانواده ها که مدتها هم را نمی دیدند به دیدار هم می شتابند ولی چشم هم چشمی و مصرف زدگی٬چیدن سفره هایی مفصل این دید و بازدیها را تباه می کند٬بجای آنکه با صفای دل بگوئیم و بشنویم مبل ها و پرده های تازه مان را به رخ می کشیم.کاش یاد بگیریم مثل بهار با طروات بشویم.مثل همیشه یک رنگ داشته باشیم.رنگ سبز طبیعت و نشستن کنار باغچه ای و گلدانی و با غذایی که طمع خوب مهربانی می دهد.باید بلند شوم و به خانه بروم.اداره زود تعطیل می شود تا همه سلامت به خانه برسیم.
سایه مخوف دیکتاتوری را در همه جا می توان رصد کرد.درروابط بين پدران و پسران٬مادران و دختران٬استادان و دانشجويان٬معلمان و دانش آموزان٬مديران و كارمندان.اما اين ديكتاتوري هميشه از بالا به پائين نيست٬مي تواند بر عكس هم باشد.بجاي آنكه مرد به زن زور بگويد٬زن مرد را وادار كند كه برخلاف تمايلش رفتار كند٬فرزندان والدين را تحت فشار قرار دهند.گاهي اين كارمندان اند كه روسا را برمي انگيزند كه به همكاري سخت بگيرند و به ارباب رجوعي اعتنا نكند٬مفهوم كمتر شناخته شده اي درجامعه شناسي سياسي وجود دارد كه امروز نياز داريم بخوبي آنرا مورد شناسايي قرار دهيم و همه ابعاد آنرا مورد شناسايي قرار دهيم.
ديكتاتوران در طول تاريخ هميشه انديشه اي را در جامعه جا مي اندازند و وقتي اين انديشه در پيروان اين انديشه همه گير شد٬ديگر از دست ديكتاتورخارج مي شود و همين انديشه تبديل به دامي برايش مي شود٬در بهترين حالت اگر او دريابد بقاي قدرتش ايجاب مي كند اين انديشه را به دور اندازد براي اغناي هوادارانش دچار مشكل مضاعف مي شود.بايد تدابير پيچيده و غامضي را اتخاذ كند تا همراهانش را قانع كند و چه بسا افرادي كه در طول تاريخ در اين مرحله قرباني شده اند و پيروان به دليل خيانت او راكنار زده اند.اين بهترين حالت است.در بدترين وضع هواداران يك فكر آن را آنچنان راديكال مي كنند كه ديكتاتور تسليم آن مي شود و آنچنان آنرا به غايت منطقي اش مي رساند كه چاره اي جز نابودي آن انديشه نمي ماند.هيلتر و استالين نمونه روشن اين وضعيت اند و گورباچف بعنوان دبير كل حزب كمونيست شوروي٬وضعيت اول را به تماشا مي گذارد.هرچند او واعض انديشه هاي حاكم بر دوران خود نبود٬ولي از طريق ساختارهايي كه اين انديشه ايجاد كرده بود در سلسله مراتب قدرت٬نفر اول شد.
محمد خاتمي در چند ماه اخير گرفتار ترديدهاي مداوم براي آمدن و يا نيامدن بود٬سرانجام براين ترديدها غلبه كرد و وارد صحنه شد و بعد يكماه ناگهان اعلام كرد دوباره صحنه انتخابات را وامي گذارد.درتمام اين مدت٬اين چهره محبوب و دوست داشتني از دو سو تحت فشار بود٬از يكسو هسته سخت قدرت آمدنش را بر نمي تابيد و موج رسانه اي كه عليه او راه افتاد و تا مرز هشدار براي ترور پيش رفت و از سوي ديگر احزاب و حاميانش به هيچ چيز جز به آمدنش رضايت نمي دادند.بنظر مي رسد خاتمي دشوارترين مرحله زندگيش را مي گذارند.او كه آزاد انديش است و حاضر نيست هيچ چيز را به كسي تحميل كند٬خود در معرض تحميل از هر سو قرار گرفته است.اين موضوعي است كه در جامعه شناسي ناشناخته است و آنرا تنها در پديدار شناسي روح ايراني مي توان يافت.
آنهايي كه ساخت قدرت را مي شناسند٬نبايد ترديد كنند اگر آمدن خاتمي تحت فشار هوادارانش شكل گرفت رفتنش ربطي به آمدن ميرحسين موسوي ندارد.ساخت قدرت نمي تواند اجازه دهد اصلاحاتي كه پس زده بود٬جان دوباره بگيرد٬بنظر مي رسد بسياري كه اين ساخت را به دليل نزديكي عمرانه به آن بخوبي مي شناسند٬بر آنند اختلافات تاريخي خود را با نخست وزير سابق٬يكبار براي هميشه حل كنند.آنهايي كه اين تاريخ را مي شناسند٬علت قهر وزير اقتصاد كابينه موسوي و يافتنش بعد از مدتي در شهر مشهد را مي دانند.مي توان با بازشناسي اين رويدادهاي تاريخي پرده از بسياري از مسايل برگرفت.اتفاقي كه به سود هيچكس نيست.مگر دوستان نمي دانند با كنار كشيدن خاتمي تخريب نامزدهاي ديگر اصلاح طلب به نفع چه كساني تمام مي شود؟ آيا آنها بر اين باورند كه حال كه نامزد مورد علاقه شان در صحنه نيست بهتر است وضع موجود تداوم يابد؟مي توان با ايجاد موجهاي رواني و عاطفي امروز به مقصود رسيد ولي داوري تاريخ٬جدا از اين موج آفريني همه را به پاسخگويي وادار خواهد كرد. مي خواهم اين نكته را تصريح كنم كه من دلم مي خواست خاتمي بماند در كنار موسوي و كروبي تا فضاي سياسي جامعه شفاف شود و همه بدانند وزن هر گروهي چقدر است تا توهم جاي واقعيت را بگيرد٬ولي اين را هم مي دانم که هميشه جهان با آروزهاي ما پيش نمي رود.
*بد نيست اين مطلب را هم دوباره بخوانيد :خاتمي روحي عاصي كه از عصيان مي گريزد ولي دريا را طوفاني مي كند
*اینجا هم متن انصراف خاتمی از نامزدی ریاست جمهوری را بخوانید.
زمانه تلخ اندیشی و جدال بی وقفه با خود است.جدالی خونین که فرجامی دردناک دارد.هرجا می نگری انحطاط با همه صورتهایش خود را به رخ می کشاند.سال نو نزدیک است و باید خانه ها را از گرد و غبار پالود٬لباس نو به تن کرد و در دامن سبز طبیعت دمی آسود تا یکسال دیگر زندگی را با سامانی بهتر پیش برد٬اما ویروس مرگبار مصرف زدگی و صرف ناخودآگاهانه ضمایر مالکیت و داشتن و به نمایش گذاشتن زندگی را تبدیل به جهنمی کرده است.کالاها مدام خریده می شوند بدون آنکه مصرفی داشته باشند.همه بر آنند ویلایی در شمال داشته باشند و هیچکس نمی اندیشد این داشتن طبیعت شمال را به ویرانی می کشد و برای دارنده اش جز مخارج بیشر و عذابی همیشگی دستاورد ی نخواهد داشت.همه خانواده ها بدنبال هاخرید این مدل ماشین و یا مدل ديگرند.بدون آنکه بدانند در یک ترافیک قفل شده آنکه در خود رویش می نشیند جز عذاب ازآن بهره نخواهد برد.
بسياري بر آنند در ميهماني ها مختلف لباس متنوع بپوشند تا همه بگويند به به چه سليقه خوبي دارد و لي از هيچ كس نمي شنويد كمي مطالعه كند و يا كمي بيانديشد تا در ميهماني ها نشان دهد ذهن اش كهنه نشده است و هميشه حرف نويي براي گفتن دارد.چرا كه انديشه در بازار مكاره ذهن ها خريداري ندارد.ضماير مالكيت آن گردونه جهنمي است كه قدرت ايستادن ندارد و سرنوشت آدمي را سيزيف وار مي كند.بايد تا ابد- تا لحظه مرگ- بدنبال پول بيشتر بدوي و وقتي بيشتر مي يابي باز بيشتر خواهي و در اين ميان فرودستان از قبل بازنده انددر اين مسابقه.يك طرف بيهوده مصرف مي كند و طرف ديگر حتي لقمه ناني را به راحتي از گلو به معده خالي نمي فرستد.
آنهايي كه در سرحد مرزي كه فرودستان و فرادستان را از هم جدا مي كنند مي زيند گرفتار اضطرابي فعالند٬براي اينكه به زير خط فقر نلغزند دست به هر كاري مي زنند ازدلالي ناشرافتمندانه و يا شب و روز كار كردن و كاركردن بدون آنكه پاياني براي آن متصور باشند و فرادستان چون بجاي توليد ثروت و كار آفريني از طريق زد و بند و رانت طلبي به ثروتهاي افسانه اي دست مي يابند خود را در جامعه اي دشمن كيش مي يابند.چون مي دانند جامعه را غارت كرده اند خود را بيگانه اي در ميان انبوه دشمنان مي يابند.آنها با داشتن بيشتر برآنند تسكيني بيابند ولي نمي يابند. از كشور مي گريزند ولي نمي دانند آنچه دنبالشان مي كند وجدان بيدار شده خود آنهاست نه اين و نه آن.در چنين جامعه مصرف زده اي است كه ناهنجاري ٬كاهبرداري ٬دزدي و جنايت تبديل به امر عادي مي شود.
همين روحيه در انتخابات هم خود را به رخ مي كشد همه از نامزد من٬بودن و يا نبودن اين چهره و آن چهره سخن مي گويد و هيچكس از درمان انحطاطي كه هستي جامعه را به يغما مي برد هيچ نمي گويد.هيچ تحليل گري از چگونگي رام كردن ويروس مصرفي زدگي هيچ كلمه اي بر زبان نمي آورد.در مقابل براي شكار راي ها همه از بذل و بخشش اين مقدار پول به مردم و يا شعار دادن سهام عدالت و يا نفت را بر زبان مي رانند.هيچكس نمي گويد جامعه اي كه توليد ثروت نمي كند چه حقي دارد اين چنين افسار گسيخته منابع طبيعي را غارت كند و از هم اكنون پشتوانه نسل هاي آينده را از بين ببرد.ميراث امروز ما براي نسل هاي بعد چه خواهد بود٬جز چاههاي خالي از نفت و كالاهاي بدور ريخته شده؟
وقت آن رسيده است با بازگرداندن ارزشهايي كه بدست مديران رانت طلب٬كاسبكاران موش صفت و روشنفكراني كه با انديشه هاي به ظاهر سوپرمدرنشان بي ارزش و مورد مضحكه قرار گرفته اند به نجات جامعه كمر همت بست. بايد روشنفكر و هنرمند آدمي٬كه نخواهد از رنج و حرمان فرودستان سخن بگويد و تنها براي فتح گيشه ها و جشنواره ها٬از دردهاي مزمن و بيهوده طبقه متوسط يك فضيلت مي سازد و آنرا تا اسطوره شدن استعلا مي بخشد و خود در رفاه و سفر و خوشباشي هاي سرخوشانه روزگار مي گذارند را٬بر صندلي اتهام نشاند.بايد گفتماني كه در سال پنجاه و هفت اميد ايجاد كرد و مردم را از زندگي روزمره فراتر برد و به آنها هويتي اجتماعي داد را احيا كرد.
اين احيا باز گردندان گذشته نيست.بلكه آن را در پرتو نيازها و يافته هاي تازه نو كردن است٬مي بايست اين ارزشها رادر صافي تجربه سي ساله به محك گذاشت و به اين پرسش پاسخ داد اين ارزشها چه كاستي هايي داشتند و يا چه كرديم و چگونه به بيراه رفتيم كه از شعار هاي عدالت طلبانه و آزادي خواهانه فاصله گرفتيم و براي داشتن و بيشتر داشتن هر ننگي را به اسم عقل و سازگاري با شرايط پذيرفتيم و از جبن و ترس و وادادن٬يك ايدئولوزي ساختيم.بر همه ايدئولوژيها شوريدیم و ايدئولوژي مصرف را تبديل به تنها دليل زنده بودن و حتي مردن كرديم.نگاه كنيد به بهشت زهرا سنگ قبرها هر روزشيك تر و گرانتر مي شود و فاصله طبقاتي هيچ جا مثل بهشت زهرا خود به رخ نمي كشد.بحرانهاي فرامرزي٬تباهي اقتصادي و اخلاقي نياز به تغيير گفتمان را ضروري كرده است.بايد پيشقراول اين تغيير شد و از دادن هزينه نهراسيد٬چرا كه آنچه در انتظار جامعه ايست كه فاعليت را رها کرده و به انفعال پناه برده است٬از هر هزينه ای سهمگين تر است.
*برای اینکه بفهمید ویروس مصرف زدگی چه بلایی سر کشور آورده است این گزارش را بخوانید:پردهبرداری مجدد از مافیای فوتبال فاسد ایران
حوادث اندیمشک که درآن علقه های قومی تضادهای اجتماعی را برانگیخت و درگیری های خونین را در پی داشت علایم بالینی یک بیماری سهمگین است که مورد بی اعتنایی مسئولانی قرار می گیرد که درمان آنرا برعهده دارند٬هر چند که در بسیاری از مواقع با بی تدبیری توسط برخی از مسئولان هیزمی بر خاکستر این تنازعات بیهوده ریخته می شود که شعله هایش در نهایت می تواند امنیت ملی را در همه صورتهایش مورد تهدید جدی قرار دهد٬وقت آن است که علائم بالینی این بیماری را تشخیص دهیم و به سرعت درمانهای لازم را بیابیم و بر شکاف های گسترده ای پل بزنیم که چون آتش فشان خاموش منتظر انفجارند.
فصل انتخابات همیشه این فرصت خطرناک را فراهم می سازد که برای شکار رای از علقه های قومی بهره برداری شود و بعد از آن این علقه ها را فراموش کرد و از یاد برد وقتی تفنگی را مسلح کنیم با اندک اشاره ای شلیک می شود.بی تردید ایران از تنوع قومیت ها بهره می برد و همچنان گوناگونی آب و هوایی و اقلیمی٬زیبایی خاصی به این سرزمین بخشیده است.در طول تاریخ مستبدان برای بهره گیری سیاسی قومهایی را مجبور به کوچیدن از زادگاه خود به مناطق دیگر کرده اند و همین موضوع باعث در هم تنیدگی قومیت ها شده است و هیچکس بر آن نبوده است این تنوع را زمینه استعلای فرهنگی سازد و با تعاملی که بین آنها بر می انگیزد سمفونی ایرانی بودن را پرشکوه تر سازد.تضادها همانجور که هستند باقی می مانند بدون آنکه در مصالح عام به آشتی برسند.
درمان این بیماری راه حل ساده دارد٬باید قبل از هر چیز این تنوع به صورت واقعی و نه شعاری به رسمیت شناخته شود و توسط همه صاحبان بصیرت این نکته در تمام جانها تنیده شود که ما بعنوان ایرانی هر چند خاستگاه قومیتی مختلف داریم که پاره فرهنگ های جورواجوری را به تماشا می گذارد ولی وقتی این پاره فرهنگها در وحدت ملی یگانه می شوند چشم انداز زیبا را بوجود می آورد.وحدت در کثرت و کثرت در وحدت درمان همه بیماری هاست که توسط شکاف های اقتصادی٬سیاسی و فرهنگی برانگیخته می شوند.این وحدت و کثرت زمانی مفید و تاثیر گذار خواهد بود که احترام هر دو طرف معادله را داشته باشیم و نخواهیم بسود یک طرف به طرف دیگر آسیب برسانیم.
زمانی که تناقض های اجتماعی خشونت آمیز رخ می دهند وظیفه نیروهای امنیتی آنست که با حداقل خشونت٬تدبیر و با رفتار حرفه ای آرامش را بازگردانند٬آرامشی که بسود همه طرفهای ماجراست ولی در این میان می توان به نهادهای فرهنگی این تشر را زد که وقت و امکانات خود را صرف برگزاری جشنواره ها و مراسم های تکراری و بیهوده می کنند و اصلا وظیفه ای برای خود قائل نیستند که باید با بهره گیری از افراد بصیر و فرهیخته این پاره فرهنگها را به آشتی برسانند.اگر این بازخواست از نهادهای فرهنگی به عمل نیاید وظیفه نهادهای امنیتی سنگین و دشوار می شود و آنها نیز حربه ای جز آن ندارند که به صورت موقت آرامش را برقرار کنند ولی بعد از آن دوباره کینه ها در خفا مدام فربه تر می شود و روزی به بهانه دیگر شعله ورمی شود. آنچه بر آتش خشم در اندیشمنک دامن زد یک جهالت از سوی فردی بود که بدرستی تربیت نشده بود و در آن سوی ماجرا هم بجای این که جهالت را به مرجع قضایی ارجاع دهند به دلیل جهل از سوی دیگر وارد دور خشونتی شدند که هر دو رقیب در آن بازنده اند.باختی که ما بعنوان یک ایرانی در آن سهیمیم.
* اخطار قانون اساسی احمدی نژاد به مجلس شورای اسلامی پیش از آنکه روایت دو دستگی در بین اصولگرایان باشد نشاندهنده این حقیقت روشن است که دولت به نقش مجلس وقوف نیافته است و برآنست که مجلس خوب مجلسی است که لوایح را همانگونه که هست به تصویب رساند.این رویکرد بسیار خطرناک است چرا که اعتبار نهادی را با پرسش روبرو می کند که باید ضامن قانونمندی کشور باشد.همه می دانیم دولتها می آیند و می روند٬بودجه ها چه درست و چه غلط هزینه می شوند و به تاریخ می پیوندند و حتی نماینده ها چه ضعیف و چه قوی تغییر می کنند ولی آن چه بر جا می ماند و یا باید بماند اعتبار نهاد قانونگذاراست که همه زندگی فردی و جمعی ما در گروی رایی است که این نهاد به قوانین می دهد و اگر این نهاد به هر دلیل تضعیف شود در نهایت کلیت زندگی جمعی به آشفتگی کشانده می شود.
* رسانه های اصول گرا که در انتخابات انجمن صنفی روزنامه نگاران نتوانستند آرای لازم را بدست آورند ناگهان بدون آنکه کسی از اهالی رسانه خبر شود انجن صنفی خاص خود را تشکیل دادند.این اقدام نشان می دهد کشور هنوز وارد حوزه قانونمندی نشده است و کسانی بجای آنکه سعی بر آن داشته باشند مقبولیت خود را در بین همکارنشان را افزایش دهند تا وارد هیات مدیره شوند راه حل ساده را در پیش می گیرند یعنی تشکیل انجمن جدید را در دستور کار خود قرار می دهند تا در غیاب رقیب هر آنچه می خواهند بدست آوردند. تشکیل انجمن های موازی پیش از آنکه کمکی به منشعبین کند نهادی صنفی و مدنی را بی اعتبار می کند و انجمن تازه تاسیس هم از این بی اعتباری نصیب می برد و در نهایت این انجمن هیچ کمکی به روزنامه نگاران نخواهد کرد بلکه در برابر تحقق حقوق آنها موانعی هم خواهد گذاشت.
* سالهاست در سازمانها و وزارتخانه ها بجای آنکه با افزایش بهره وری تشکیلات اصلی را فربه و قوی سازند به بهانه خصوصی سازی شرکتهای موازی شکل می گیرد تا بتوانند دور از رویه ها قانونی هر آنچه سلیقه مدیران می طلبد در عمل اجرا شود.جدا از درآمدهای میلیونی که مدیران از طریق عضویت درهیات مدیره شرکتها می برند زمینه فساد گسترده یی هم فراهم می شود و از همه مهمتر اعتبار سازمانهای رسمی را با پرسش روبرو می کند.امروز وظیفه اصلی روشنگران آنست که از اعتبار نهادها حمایت کنند چرا که دمکراسی و کارآمدی در گروی این اعتبار است و بس.
دیشب خواب دیدم در دربند هستم٬کفش هایم را گم کرده ام و همه جا یخبندان است و از این سو و به آن سو می دوم٬سرما بر تنم شلاق می زند.چهره های آشنای بسیاری را می بینم ولی هیچکس مرا به یاد نمی رود.هیچ اتوبوسی مرا سوار نمی کند.اصلا نمی دانم باید به کدام مقصد بروم.در فضایی معلق به دام افتاده ام٬فضایی که حتی کابوس نیست.چرا که می دانم دارم خواب می بینم ولی چشمهایم را نمی توانم باز کنم.فیلمسازی آشنا را می بینم-نمی خواهم نامش را اینجا بگذارم-دارد فیلم می سازد.نگاهش می کنم و او هم نگاهم می کند.می خندد و بعد می گوید برای تو آقای منتقد هیچ نقشی وجود ندارد.اما در فیلم نقش داری٬دیده نمی شوی اما همه حس ات می کنند.صدای زنگ تلفن بر می خیزد٬سراسیمه از خواب می پرم.هاج و واج همه جا را می نگرم.همسرم در خانه را می زند.سهیل پسرم با تور دانشجویی سفری به شیراز داشت و اکنون آن سفر به پایان رسیده و او در خانه است.سلام و احوالپرسی که تمام می شود وحشت می کنم که باید دوباره بخوابم و باز ...
مدتهاست شب برای من دوزخی است و بیداری برزخی دیگر.آدمی حیران می ماند اینهمه انزوا و اینقدر تنهایی به چه جرمی مرا در محاصره قرار داده است.برای گریز از این کابوس آرامبخش ها مدام در معده ام رها می شوند و لی کاری ار آنها ساخته نیست.باید کاری کرد ولی چطور.همه درها بسته اند.اما هر چقدر کابوس شبیخون بیشتری بر شبهایم می زند و برزخ در روز عمیق تر در چنگالم می گیرد جنون بیشتری در خود برای نوشتن می یابم.حس می کنم باید آنقدر گفت و بر در سرنوشت ضربه زد که کسی آنرا به رویت باز کند.فرصتی برای نا امیدی نیست.تاریخ درمان هر انزواییست.آنرا که بخوانی در می یابی هیچ چیز ابدی نیست.به ما می آموزد دوران تنهایی های بزرگ٬زمان تحولات عظیمی می شود که از جرقه های کوچک آغاز می شود و ناگهان بدل به شعله می گردد.
در بازی انتخابات ریاست جمهوری که دارد آغاز می شود به ما هیچ نقشی نمی دهند ولی ما می توانیم با نوشتن و نور بر تاریکی پاشاندن حضور خود را بر واقعیت که بر آنست حذف مان کند تحمیل کنیم.دارم به کابوس هایم نظم معنا دار می دهم.چاره ای جز این نیست که به آشفتگی ها معنایی بدهیم.اگر معنایی در آنها نباشد باید آنرا اختراع کنیم.باید هر رویدادی را تبدیل به بهانه برای سخن گفتن سازیم. فرهنگ اگر ماشین تولید معناست.آنی که واقعیت را تملک می کند نمی تواند معنای خود را برآن تحمیل کند٬اما ما می توانیم٬ما نه بعنوان بازیگر بعنوان مشاهده گر فعال می توانیم فرایندی از علایم و اشارات را خلق کنیم تا هرکس رویداد ها را بنگرد چاره ای جز آن نداشته باشد از دریچه این علایم آنها را بنگرد و با این نگریستن جهان بی تردید تغییر می کند.
امروز آمدن موسوی برای ما حاشیه نشینان بهانه ایست که فرودستان را از حاشیه به متن سیاست بیاوریم.آنهایی که در سیطره خواب خوش نئولیبرالیسم در کابوسی بی صدا فرو رفته بودند.آنهایی که از موضع حمایت از وضع موجود جهان بر آنند نظم فعلی میهن شان را تغییر دهند بدنبال سراب می دوند.در گام اول باید دغدغه ها و رنجهای بی چیزان را تبدیل به مسئله کنیم.اگر این امکان فراهم شود و ما از آن بهره بگیریم٬بازی انتخابات هر نتیجه ای داشته باشد ما برنده ایم.مسایل را در کانون توجه قرار دادن کار روشنگران و حل آن بر عهده جامعه و تاریخ است.خود آگاهی جمعی موتور محرکه ای است که هر کار نشدنی را ممکن می کند.می پندارم پاد زهر کابوس و برزخ در همین روشنگریست٬راهی دیگر نمانده است.این نقش ماست اگر کسانی ما را از صحنه بیرون برانند این نقش را اگر خود بخواهیم نمی توانند از ما بستانند.یادمان باشد هر تغییر اگر همه جامعه را در بر نگیرد رویایی است که فرجامی جز بیداری سهمگین ندارد.
حس می کنم باید کاری کرد٬باید موج بیداری را در میان خوابزدگان در انداخت.باید از خود عبور کرد و در سیلاب از خودبیگانگی ها و یاسها و حرمانها خود رادر رویایی تازه بازیافت.در خود ماندن و به آن افسردگی که محاصره ات کرده است تن دادند مرگیست بدون چاپ آگهی ترحیم.زندانیست بدون زندان بان.جراحتیست بدون زخم٬می دانم همه رویاها فرو ریخته اند و هیچ مفری در جهان بی مفر خود را به تماشا نمی گذارد٬همه تنهایی ایم٬همه خسته ایم٬همه به تنگ آمده ایم و درست در همین لحظه است که آدمی حق دارد و باید امیدی دیگر را اختراع کند.باید سخن بگوید.باید چون آرش کمان را برگرفت و دور دست ها را نشانه گرفت.ممکن است معترض باشید که این گزاره ها خصلتی شعارگونه دارند.می دانم٬ولی این را هم می فهم باید با شعار به جنگ شعار رفت و با رویا به جنگ کابوس.
قرنها پیش "سون تسه " وقتی درباره هنر جنگ می نویسد گویی برای ما هم پیغامی دارد٬بخوانید:"هر چقدر هم اوضاع و احوالی که در آن هستید بحرانی باشد٬باز از هیچ چیز قطع امید نکنید٬در مواقعی که بیم هر چیز می رود از هیچ چیز نباید بیم داشت٬به هنگام گرفتار شدن در همه خطرهاست که از هیچ خطری نباید هراسید٬به هنگام کاملا بی راه چاره بودن است که بایدبه تمام راه چاره ها تکیه کرد٬به هنگام غافلگیر شدن است که دشمن را باید غافلگیرکرد".بشر دارد تاریخ را می سازد.این ما هستیم که با حضور در صحنه می توانیم کاری بکنیم.
آنهایی که به خاطر تلخ کامی نمی نویسند.آنهایی که به دلیل بی مخاطب بودن وبلاگ شان را رها کرده اند٬آنها که گرفتار روزگار بی مرامند باید بدانند تنها با نوشتن٬مدام نوشتن است که جان از تلخی فاصله می گیرد.درست در لحظه ای که مخاطب نداریم ناگهان حرفی بر زبان می رانیم که انبوه مخاطبان برای شنیدن آن از راه می رسند.آنها که امروز مدام خوانده می شوند در روزگار خود گرفتار بی مخاطبی بودند. تاریخ زندگی نیچه٬مارکس٬فردوسی و... را بخوانید در می یابیم سرنوشت در را به روی کسی باز نمی کند که مدام به در نمی کوید. شاید هم شکست بخوریم و نه امروز کسی صدایمان را بشنود و نه فردا.این شکست مردانه است و بهتر از زندگی بزدلانه.
در جهانی که انسان تبدیل به کالا شده و سرمایه در فرایند خود ویرانگرش حتی آنچه مایه ادامه زندگی اش است را ویران می کند انسان باید بیاندیشد و با اندیشیدن خود را از کالا بودن برهاند.در زمانه ای که بحرانهای مالی بزودی چون کابوسی همه زندگی را در می نورد و پایمال می کند باید با روشنگری سدی جلوی آن کشید.در زمانه ای که آزادی کالای رسانه ای شده است هر وبلاگ نویسی می تواند اندیشه ای بدون قیمت را هدیه بدهد به دیگران. سایتی به تازگی ای راه افتاده است که قیمت هر سایت و وبلاگ را به دلار تعیین می کند.این یک دام است که تاآنچه کالا نبود تبدیل به کالا کند.نگذاریم وبلاگستان هم تبدیل به سوپرمارکت شود.در زمانه ای که همه چیز مبدل به کالا شده است باید وبلاگ را تبدیل به هنر گفت و گو کرد بدون نرخ٬آنهم به دلار٬
پیش شماره شهری چون شیراز را می گیرم با هفت تا۳ که پایتخت ادبی ایران است و شاعرانی چون حافظ و سعدی در آن بالیده اند.برآنم شماره تلفن متلی را بگیرم.مخاطب من خانمی است می گوید:"متل چیه٬اگر سواد نداری چرا شماره تلفن می خوایی .ما هتل داریم ولی متل نداریم!".البته با کمی خنده این جمله را می گویدو بعد بلافاصله تلفن را قطع می کند.دوباره شماره را می گیرم و پرسشم را تکرار می کنم گوشی دست به دست می شود و همه با خنده می گویند هتل داریم٬متل نداریم!اصلا گیریم حق با آنهاست که نیست مگر قرار بر آن نبود که احترام ارباب رحوع حفظ شود.می دانم که این قرار٬یک شوخی تشریفاتی است و نباید جدیش گرفت ولی نکته در این ماجرا آنست که انسان در ندانستن نه تنها لجاجت کند بلکه حاضر نباشد حرف مخاطب را بشنود که شاید چیزی بیشتر از او در یک موضوع خاص می داند.
ندانستن عیب نیست٬انسان بسیار چیزها را نمی داند و آنچه می داند چون قطره ای است در برابر اقیانوس ها٬اما انسان این توان را دارد که جهالت را پس بزند و آنچه نمی داند بیاموزد.همه ما به دلیل آن که نمی دانیم که نمی دانیم در لبه پرتگاهی زندگی می کنیم که هر آن احتمال سقوط را در برابرمان قرار می دهد.هیچ چیز دهشتناک تر از آن نیست که انسان به دلیل آنچه حس می کندمی داند احساس برتری و تفاخرکند.جایی شنیدم قدرت٬القای دانایی می کند.قدرت آن فضای گسترده است که در همه اجزای زندگی پراکنده شده است٬دنبال آن تنها در سیاست نباشید.استادی که در برابر پرسش دانشجو حاضر نیست از کلمه نمی دانم بهره بگیرد می پندارد باید همه چیز را بداند.آن خانمی که کلمه متل را نشینده است ولی بجای آنکه کنجکاووی کند تا بداند٬مخاطب راتمسخر می کند از زندگی یک دام می سازد چرا که خود را در موضع قدرت می یابد و حس می کند همه چیز را می داند.
بخاطر همین که نمی دانیم که نمی دانیم با اینهمه درآمد نفتی و امکانات بیشمار٬اوضاع هر روز بغرنج تر می شود٬رئیس جمهوری هرکس باشد٬نباید بپندارد همه چیز را باید بداند٬افتخار او باید این باشد که کاربلدها و نخبگان را گرداگرد خود جمع کرده است و از دانستن آنها بهره می برد٬نمی دانم در کجا خوانده ام و یا شنیده ام که فردی با سن و سال کمی پائین تر ازمیان سالی در کشور سوئد وزیر می شود٬مطبوعات به او خرده می گیرند که برای شغلی که به او سپرده اند پیش از حد جوان است٬شبکه تلویزیونی او را برای یک مصاحبه و جوابگویی به منتقدان فرامی خواند و او با چند مشاورش در این مصاحبه شرکت می کند٬مجری در آغاز مصاحبه با طعنه از او می پرسد چند سال دارید و وزیر بلافاصله می گوید مثلا سیصد و هفتاد سال -چون عدد یادم نیست-. مجری با کنجکاووی نگاهش می کند و از مصاحبه شونده می شنود:قرارنیست من به تنهایی وزارت کنم که سنی که دارم مهم باشد٬من با کمک مشاورانم که همه با تجربه اند امور را اداره خواهم کرد.
نمی دانم این ماجرا صحت دارد ویا نه٬ولی نکته آموزنده ای دارد که اگر دولت احمدی نژاد آنرا می آموخت٬یعنی بهره گیری از نخبگان و با تجربه ها٬اکنون ناچار نبود در آستانه انتخابات این چنین در برابر منتقدان بی دفاع باشد.خیال نکنید این تنها ایراد احمدی نژاد است.در دولتهای قبلی هم این چنین بود.الان در همین سازمانی که من کار می کنم آنچه به راحتی آب خوردن در طبقه بندی مشاغل حذف شد٬سابقه کاری٬تجربه و کار بلدی است.در کشورما که همه خود را دانای کل می دانند تجربه گناهی نیست که بخشیده شود٬چرا که بلد نبودن مدیران بی تجربه را با هر سن و سال٬که به دلایل دیگر به غیر از شایستگی به مدیریت رسیده اند به راحتی آب خوردن آشکار می کند.
مضحکه غریبی بر پاست٬همه چیز به یک شوخی بی مزه شبهات دارد تا یک رقابت جدی٬این انتخابات نیست٬بلکه بیشتر به یک فیلمفارسی بی سر و ته می ماند که نه داستان شیرین دارد و نه فرمی لااقل قابل تحمل٬این گونه سیاست ورزی همه را مات و مبهوت می کند.همه چیز به پیش فرضهای عقب مانده برمی گردد که بازیگران را اسیر اعوجاج های بیهوده و دست و پا زدن های بی نیجه می کند.مشکل اصلی در هر دو جناح این است که می پندارند رسیدن به اجماع و وحدت آیه مقدسی است که شکستن آن ایمان فردی و جمعی را بر باد می دهد.بر اساس این باور٬رقابت عرصه خیر و شر تلقی می شود و چاره ای جز این نیست که با یکی شدن پشت شر را بر زمین بزنیم.
پیش فرض غلط دیگر آنست که شکست را آنچنان تراژیک می کنیم که حتی اندیشیدن به آن تن مان را می لرزاند٬یک طرف از ماندن احمدی نژاد هراس زده است و طرف دیگر از آمدن خاتمی.درحالی که دستکم همه در تئوری این را می دانیم و صدبار با خود تکرار کرده ایم که دمکراسی بازی با قواعد مشخص ولی با نتایج نامعلوم بوده و تا ابد هم خواهد بود.اگر قرار باشد که از قبل تعین کنیم چه کسی می برد و چه کسی می بازد چرا اصلا مردم باید تن به این بازی بدهند.هیجان هر رقابتی در آنست که تا لحظه آخر ندانیم چه اتفاقی خواهد افتاد٬با این رویکرد بازیگران فرصت آنرا می یابند که نبوغ ٬خلاقیت و زیرکی خود را نشان دهند و با یک روبط عمومی حرفه ای و تاثیر گذار خود را در کانون رغبت عموم قرار دهند.همین پیش بینی ناپذیری است که رقابت را پرهیجان می کند.
فرض کنیم جناح اصلاح طلب با همه ناکارآمدی که دولت نهم از خود نشان داد نتوانست با شواهد روشن رای دهنده ها را مجاب کند که به احمدی نژاد رای ندهند٬خب٬یا باید به شیوه خود در مواجهه با افکار عمومی شک کنند و یا باید بگذارند مردم هزینه انتخاب غلط خود را آنقدر بپردازند که یاد بگیرند با چشمهای بسته رای ندهند.از آن سوی ماجرا اگر خاتمی با هشت سال تجربه ریاست جمهوری و در غیاب همه امکانات تبلیغاتی بتواند رای مردم را بدست آورد چه حقی داریم نگذاریم او انتخاب شود.اگر این دو با اعتماد به نفس کافی بر این باورند بازیگران اصلی انتخابات اند٬چرا باید از نامزدهای دیگر بخواهند خود را از صحنه کنار بکشند.اصلا گفتن آنکه:"یا خاتمی یا موسوی"کجا با درایت سیاسی همخوانی دارد؟
در فرهنگ ما ضرب المثل غلطی وجود دارد که مشکلات فراوانی ایجاد می کند.این ضرب المثل می گوید:" حرف مرد یکی است"،در حالی که در سیاست و خیلی عرصه های زندگی اگر پای فرصت طلبی و نان به نرخ روز خوردن در میان نباشد٬حرف نامرد یکی است.مثلا من تا دیروز بر اساس شواهد و تحلیلی که داشتم فکر می کردم باید این گونه عمل کنم ولی بعد به شواهد دیگری می رسم و یا دستگاه تحلیلی خود را تغییر می دهم و به دیدگاه دیگری می رسم٬کجا خرد اجازه می دهد چون حرف مرد یکی است همه یافته هایمان را به دور بیاندازم.وقتی این استدلال را می کنیم که عبدی و کرباسچی و جمیله کدیور با پیوستن به ستاد کروبی کشتی اصلاحات را سوراخ می کنند٬خوب باید منتظر بمانیم کسانی از خاتمی بخواهند به حرف خود ملتزم بماند و با آمدن موسوی صحنه را ترک کند.
البته صاحب این قلم اصلا معتقد نیست که باید خاتمی از میدان رقابت کنار بکشد٬بلکه توصیه اکیدش آنست که با همه قدرت برای نشستن در صندلی ریاست جمهوری تلاش کند و برای این کار اصلا نیازی نیست که حامیانش به استدلهای پیچیده و غامض فلسفی دست بزنند بلکه خیلی راحت خاتمی باید به مردم بگوید تا دیروز اینگونه فکر می کردم و استدلهای دوستانم را پذیرفتم که غلط بود آنچه می پنداشتم. اگراین بیان با معذرت خواهی ساده ای همراه شود٬کمی اخلاقی تر می شود.اگر معذرتی هم بر زبان رانده نشد زلزله ای رخ نمی دهد و این هم اضافه می شود به هزاران بد اخلاقی دیگر.بنظر می رسد این انتخابات ناخواسته دارد تبدیل می شود به وزن کشی همه طیفهای دو جناح عمده جکومتی و این سنجش خوبی است که همه بدانند در افکار عمومی چه وزنی دارد.امیدوارم برگزارکنندگان و ناظران آنقدر عادلانه رفتار کند که در پایان این چالش فشرده٬هیچکس فرصتی نیابد جر زنی کند و شکست اش را به اشباح ناپیدا نسبت دهد و یا پیروزیش را به معجزه.
با این رویکرد باید از همه خواست به بازی کنار کشیدن و ماندن خاتمه دهند و به جای این کار رقیب را نقد عالمانه کنند و برای حل مشکلات از تدابیر خرمندانه خود سخن بگویند.اگر چنین شود دیگر از منظر دانای کل از موسوی نمی پرسیم چرا بیست سال سکوت کرده است و در برابر این رویداد و آن موضع گیری چیزی نگفته است٬آزادی حکم می کند که هر کس کنش دلخواهش را انجام دهد و به هیجکس در برابر آن جوابگو نباشد.این افکار عمومی است که در نهایت ثابت خواهد کرد این سکوت را مهم می شمارد و یا نه٬البته شرط انصاف آنست از یاد نبریم که گزاره بستن فله ای مطبوعات را نخست وزیر سابق بر زبان راند که از هزاران مقاله بیشتر فضای نظام رسانه ای کشور را توضیح داد.
می ماند گفتن این نکته که آنهایی که از رای داشتن این چهره و آن چهره سخن می گوید آدم را یاد فیلمهای فارسی پیش از انقلاب می اندازند که با بهره گیری از نامهای آشنایی چون فردین٬بیک ایمان وردی٬فروزان و...به تولیدانبوه فیلمهای پرفروش می پرداختند و آنقدر این حربه را به کار بردند که قبل از آنکه این سینمابه مرگ طبیعی و قیر طبیعی بمیرد از پا افتاد و با یک ورشکستگی غیر قابل درمان روبرو شد و اگر انقلاب هم رخ نمی داد دیگر آن سینما قدرت تداوم نداشت.کافیست سری به روزنامه ها و مجلات آن دوران بزنید تا صحت این تحلیل را بپذیرید.نباید اجازه داد این منطق٬کار سیاست در کشور را بسازد و بجای برنامه ها٬خوش تیپی و بدتیپی منشا رای آوردن و نیاوردن بشود.
درست یادم نیست چه ماهی بو د و یا چه سالی٬در آن روزها در صفحه آخر روزنامه اعتماد ستونی داشتم که در آن قلم می زدم.یعنی هنوز فرصت قلم زدن در روزنامه ها برای من باقی بود و آنرا نگفته در محاق نبرده بودند.از خیابان فرهنگ پیاده داشتم می رفتم سرکار.بیشتر وقتها اگر چون این روزها بیمار نباشم از خانه به سر کار پیاده می روم و برمی گردم.کمی بالاتر از چهارراه سپه٬میر حسین موسوی را دیدم که تنها و سر به زیر داشت قدم می زد.گمانم داشت به فرهنگستان هنر می رفت.حس عجیبی داشتم.نمی خواستم به طرفش بروم و آن تنهایی خاص را به هم بزنم.پریدم در ماشین و از پشت شیشه نگاهش کردم و با خودم گفتم٬یعنی با خود بلند گفتم:"نخست وزیر در خیابان"!سرنشینان خودرو صدایم را شنیدند و بر گشتند نگاهش کردند.خانمی گفت:آدم باید مرد باشد که در اوج قدرت کنار برود و مثل همه ما تنها در پیاده رو قدم بزند.
همان روز حسم را از تنهایی او و عظمتی که این تنهایی داشت در روزنامه اعتماد قلمی کردم- اگر بیابم آنرا در اینجا برای شما خواهم گذاشت-.بعد ها کسی از من پرسید آیا موسوی تماس گرفت و تشکری کرد.جوابی ناخودآگاه به او دادم که مرا از درون شکست چرا که نسبت به چاپ آن یادداشت به تردیدم کشید٬گفتم شاید از اینکه از تنهایی اش و از قدم زدن در پیاده رویش نوشتم تلخ باشد.شاید نمی خواست هیچکس بداند.سال پنجاه و هفت یکی از ارزشهایی که در جامعه جوانه داد ولی قد نکشید ساده زیستی بود.قرار بود مقامات مثل مردم باشند٬درست مثل خود آنها.هیچ چیز نتواند آنها را از دیگران متمایزکند.در آن روز اتاق های مدیران چه مبلمان ساده ای داشت.هیچ کس به روزنامه نگاران هدایای گرانبها تعارف نمی کرد و مردم را پشت در و در برابر تکبر منشی ها٬نگاه نمی داشت ولی آنها را جدی می گرفت و کارشان را راه می انداخت.همه یک اندازه ارزش داشتند٬یعنی قرار بود تمرین کنیم داشته باشند.
یادم می آید روزی در موزه هنرهای معاصر نمایشگاهی برپا بود.بعنوان خبرنگار از او سوالی پرسیدم. داشت جواب می داد که کسی صدایش کرد و او فراموش کرد دارد با یک خبرنگار جوان - آنروزها را می گویم -مصاحبه می کند.به سراغش با شتاب رفتم و به یادش آوردم.در عذرخواهی اش حجب شرقی را یافتم که سالهاست آنرا در هیجکس نمی یابم.در آن روزها همه اینگونه بودند.محمد خاتمی هم این چنین بود و امروز هم اگر پدر سالارهای کوچولوی مدرن بگذارند این چنین هست.در باره این پدرسالارها خواهم نوشت بی پرده و با سند٬می گذارم برای بعد.بعنوان روزنامه نگار مستقل که دارد کارمندی می کند آنهم با حقوقی نصف خط فقر از نظر فردی مهم نیست چه کسی رئیس جمهور می شود چون من نه در پی مقامی هستم و نه کسی آنرا می دهد...در آستانه بازنشسته شدن ایستاده ام و برای نوشتن همین وبلاگ برایم کافیست.هیچ چیز دیگر نمی خواهم.می پندارم باید کسانی باشند بنویسند تا هیچ چیز فراموش نشود.
اما آمدن موسوی مرا به یاد سالهایی می اندازد که انسان بماهو انسان ارزش داشت٬ثروت و خانه های اشرافی و ماشین های مدرن موجب فخر نبود.کسی خود را بالاتر از آن دیگری نمی دانست.شاید بگوئید آن رویا ها قابل تحقق نیست و به این دلیل به سادگی از دست رفتند٬اما بسیاری را می شناسم که هنوز ارزش آن رویاها را باز می شناسند و حالشان از جامعه پول زده٬سودازده که در آن کاسب های موش صفت٬دلالان حرامی و آقازاده ها و خاله زاده ها به ثروت های باد آورده با رانت طلبی پر شتاب همه ارزش ها را بی ارزش می کنند به هم می خورد.اگر جهان تغییر کرده همین است که داریم دردور و برمان می بینیم٬در نظام سرمایه داری منحط٬در شکاف عظیم طبقاتی٬در فقر و خودسوزی٬در بن بستهایی که اکثریت جامعه گرفتار آنند وچه کنم که سرنوشت همه شده است.دلم می خواهد پایبند همان رویاها بمانم که واقعیت سخت را آسان می کند.می دانم روزی جهان شبیه این رویا خواهد شد٬اگر انسان بخواهد.
اگر آزادی این است که عده ای به اسم آزادی همه چیز داشته باشند و اکثریت جامعه در تنگدستی و فقر باقی بمانند این آزادی نیست٬عین توحش است.برای آزاد بودن باید حداقلی از معاش را داشت.نباید مدیران این اجازه را داشته باشند با کابوس تعدیل- همان اخراج-حقوقهای میلیونی بگیرند و با راننده و ماشین اداره فرزندان خود را به کلاس انگلیسی بفرستند و دیگران در ازدحام مترو خفه شوند.من آزادی را در کنار عدالت می خواهم٬هر چند که اگر قرار به انتخاب باشد آزادی را بر می گزینم چرا که در خفقان عدالت در همان گام اول قربانی می شود.ولی آزادی را نه برای عده خاص بلکه برای همگان می خواهم.هر کس که بدنیا می آید باید سهمی از آنرا داشته باشد.تنگدستی نباید زندان کسی باشد.
آنهایی که از آمدن میر حسین موسوی بر آشفته شده اند دلشان برای سفرهای مداوم به آن سوی آبها و رانت های باد آورده تنگ شده است.آنها بخاطر مردم قلم نمی زنند.آنها نه برای خاتمی می جنگند و نه برای کروبی٬اصلا برای کسی نمی جنگند جز برای منافع فوری شان.اگر موسوی هم بیاید از میان کسانی که همیشه مدیر بوده اند کابینه خود را خواهد چید و نه از یک جناح که از همه جناح ها و سهم ما مثل همیشه هیچ خواهد بود.روزی که خاتمی در دوم خرداد برنده شد و من بعنوان کسی که هزینه گفت و گو با او و یارانش را پرداختم و از خاطرات آن روزها بسیار خواهم نوشت از بسیاری شادباش شنیدم.همان روزها بود که نوشتم و گفتم خاتمی در قدرت باید نقد شود و باید با او منتقدانه بر خورد کرد تا فراموش نکند چه گفته است و این چنین کردم و بخاطر همین نقد از ایران اخراج شدم.موسوی در قدرت باید نقد شود و هزینه این نقد هم از هم اکنون روشن است.
بسیاری از طرفداران خاتمی این استدلال را بر زبان می آورند:"موسوی رای ندارد".در حوالی دوم خرداد بسیار به ستاد خاتمی رفت و آمد داشتم٬حتی یک نفر را در آن ستاد نیافتم که معتقد باشد خاتمی رای خواهد آورد و رئیس جمهور می شود.درست همانهایی که امروز از رای نیاوردن موسوی چماق می سازند٬حتی خاتمی خود در لابلای مصاحبه از من خواست ضبط را خاموش کنم-در آن مصاحبه در کنارم جمشید برزگر نشسته بود که اکنون دور از وطن در بی بی سی کار می کند و بعنوان کارشناس طرف مصاحبه قرار می گیرد- تا به ما بگوید می داند رئیس جمهور نخواهد شد٬تنها آمده است حرفش را بزند و با رایی که می آورد فضایی برای تنفس مردم فراهم آورد.در همان چهار سال پیش چه کسی فکر می کرد در حضور هاشمی٬کروبی ٬معین و...احمدی نژاد رئیس جمهوری شود.چرا تجارب تاریخی را نادیده می گیریم و لااقل با اما و اگر سخن نمی گوئیم.داوری های مطلق زده خطرناک است٬بسیارخطرناک.بیماری مهلکی که بجای شواهد تجربی از منیت خوراک می گیرد.
از میان خاتمی٬موسوی و کروبی هر کس رئیس جمهوری شود به نفع اصلاح طلبان است ولی برای من پیش از نتیجه انتخابات٬آمدن موسوی معنای خاص دارد٬یعنی مواجهه دوباره با رویای فراموش شده٬باز شناساندن اصل از بدل٬فرصتی برای تعریف واقعی و نه کاریکاتور گونه از ارزشها و سخن گفتن از تهیدستان که برای یافتن کار٬پول هزینه درمانشان و حتی مخارج ساده زندگی سرگردانند٬اگرسکوت بیست ساله موسوی در جهت حفاظت از این فراموش شده ها باشد هزار بار شرف دارد بر هیاهیوهای رانت طلبانه و پوچ٬دهه شصت دهه رویایی نبود.بسیار چیزها نداشت.اما دهه ای بود که کارگری چون من می توانست ازچاپخانه به تحریریه برود و نخست وزیر را مواخذه کند.اما امروز در روابط بین فرودستان و فرادستان سدی قرارگرفته است که نه با ارزشهای سنتی چون مرام و مردانگی همخوانی دارد ونه با ارزشهای مدرن که انسان بماهو انسان دارای حق است.
میرحسین موسوی با انتشار بیانیه ای وارد میدان انتخابات شد.او بعد از بیست سال سکوت با ادبیاتی وارد صحنه شد که برای نسل ما آشناست ولی برای نسل بعد ازما تازگی دارد.در باره این ادبیات باید زیاد سخن گفت و بر این نکته انگشت گذاشت که چر ا گفتمانی که یک ملت را در انقلاب و جنگ برانگیخت این چنین در زبان سیاست ورزی امروزمان بیگانه است.این بحث می ماند برای بعد.امانکته اصلی در حال حاضر آنست که با آمدن موسوی٬خاتمی در دو راهی سرنوشت ساز قرار گرفته است٬او با ملت عهد کرده است اگر موسوی وارد صحنه شود او دیگر نامزد انتخابات نخواهد شد.اگر به این عهد پایبند بماند باید جوابگوی احزابی باشد که او را برای رئیس جمهوری شدن تحت فشار قرار داده اند و اگر در میدان رقابت بماند باید با دلایل مدغن مخاطبان را قانع کند که چرا به این عهد وفا نکرده است.صاحب این قلم نظری و اصراری بر آمدن و نیامدن او ندارد ولی سکوت در این مورد بدترین اتفاق ممکن است چرا که این شائبه را بوجود می آورد که دیگر عهدها را می توان در سکوت شکست٬اقدامی که با صداقت خاتمی همخوانی ندارد.
آنکس با منطق دیروز به کارزار متفاوت امروز می رود قبل از ورود به میدان مبارزه شکست اش را به نام خود پیشاپیش ثبت می کند.هواداران دولت که در انتخابات گذشته در رودررویی با هاشمی رفسنجانی بازی انتخابات بردند می پندارند اگر بتوانند پای او را به وسط انتخابات پیش رو بکشند می توانند آن پیروزی را تکرار کنند.این اشتباه محاسبه به این دلیل صورت می گیرد که آنها نزدیک به چهارسال تجربه را به عمد نادیده می گیرند. امروز آگاهی عمومی نسبت به هاشمی رفسنجانی و احمدی نژاد تفاوت ماهوی کرده است و دیگر هیچکس حاضر نیست مشکلات را به نام رئیس مجلس خبرگان بنویسد٬چرا که دولتمردان بخوبی در این سه سال به مردم قبولانده اند که وی هیچ سهمی در تصمیم گیری ها نداشته او هر کاری انجام شده چه خوب و چه بد توسط خود آنها به فرجام رسیده است.
افکار عمومی امروز دیگر هاشمی رفسنجانی را آن چهره قدرتمندی نمی داند که در همه ماجراها دستی دارد و همه گناه مشکلات را باید به پای او نوشت بلکه امروز بسیاری در درون هواداران نظام جمهوری اسلامی معتقدند شیوه ها و منش های حکومتی او با بعضی از تعدیل ها راه مناسبی برای اداره کشور است٬این درک در عمل قدرتی بیشتری به او داده و برای اولین بار نفوذی که در لایه های قدرت با زیرکی و هوشیاری اش و برخلاف خواست دوجناح قدرتمند حفظ کرده است به درون نخبگان و توده های مردم هم تسری داده است.این دستاورد بیش از آنکه حاصل کنش های خود او باشد حاصل نخبه گریزی و اغتشاش در فکر و کردار دولت نهم است.
امروز دیگر همه می دانند حمله به هاشمی دیگر رای آور نیست و هرکس بر طبل این حمله بکوبد بجای آنکه در کانون رغبت رای دهندگان بنشیند ممکن است از این کانون حذف شود. همیشه تاریخ پیامدهایی را بر نمی انگیزد که حاصل کنش های آگاهانه افراد است ٬بعضی مواقع خواست ها نتیجه معکوس می دهند.در روزهای اخیر روزنامه دولتی ایران که به همت خود هاشمی راه اندازی شد به نمایندگی از گروههای قدرتمند به این شخصیت سیاسی تهاجم بزرگی را آغاز و او را متهم به عبور از نظام کرد.این اقدام کارکردی دو گانه داشت ٬اول تاثیر گذاری آن در انتخابات هیات رئیسه مجلس خبرگان و دوم بهره گیری از آن برای انتخابات بیست و دوم خرداد. این کارزار غیر مترقبه در هدف اولش با ناکامی روبرو شد و هاشمی با ده رای بیشتر از انتخابات سال گذشته ریاست خود را بر مجلس خبرگان تثبت کرد و بی تردید این ناکامی در هدف بعدی تکرار خواهد شد. بنظر می رسد دیگر وقت آن رسیده است همه بدانند جنگ روانی علیه رئیس مجمع تشخیص مصلحت رای آور نیست. این خود آگاهی می تواند چالش های انتخاباتی به روزتر سازد٬اتفاقی که در نفس خود یک قدم به جلوست.خبر انتخاب هیات رئیسه مجلس خبرگان را اینجا بخوانید.
جنگ روانی در همه مراوده های شخصی و جمعی بکار می رود٬همه ما می کوشیم که تاثیر مثبت در دیگران بگذاریم و یا با شگردهایی٬کسانی را از چشم دیگران بیاندازیم و از این طریق ذهن دیگران را دستکاری بکنیم.این عملیات که منجر به جنگ روانی می شود همیشه آگاهانه نیست و به صورت طبیعی در تعامل ها بکاربرده می شود٬چاپلوسی و خبر چینی - آنتن بودن در نظام اداری - بخشی از از این جنگ دیر پا است٬چاپلوس می کوشد دل رئیس را بدست آوردتا پست و یا وامی بگیرد.چاپلوس واژه هایی بکار می برد که هیچ ربطی به واقعیت ندارد و موضوع صدق و کذب نیست ولی در مخاطب تاثیر شگرف بر جا می گذارد.خبر چین هم با دادن اطلاعات دروغ و یا اغراق شده می کوشد کسی را از هستی بیاندازد و یا لااقل اعتبارش را از بین ببرد.
کسی تردید نباید داشته باشد که در انتخابات حجم بزرگی از جنگ روانی بکار برده می شود که دو کارکرد هم بیشتر ندارد: اول تخریب همه جانبه رقیب و دیگری به گونه ای از نامزد خود تصویر ارائه دهد که می تواند معجزه کند و ایده ال های همه را محقق کند.شناخت این ترفند و مکشوف کردن آنها وظیفه فوری روشنفکر مستقل است که نه از نامزدی دفاع می کند و نه بر آنست که کسی را تخریب کند ولی این وظیفه را در خود می یابد که مردم را با واقعیت آشنا کند تا آنها آگاهانه تر تصمیم بگیرند.لذا بر آن است در طول انتخابات مخاطب محدود خود را با شگردهای جنگ روانی آشنا کند و از این طریق به جای انحراف ذهن ها آنها را با دورنمایی دیگر آشنا کند.
یکی از شگردهایی که دو جناح به کار می برند استفاده از واژه نظام - همان رژیم سیاسی - برای بی اعتبار کردن نامزدی و یا معتبر کردن نامرد خود در اذهان است٬اگر طراحان جنگ روانی در جناح اصول گرا بر آنند که نامزدهای اصلاح طلب را متهم به عبور از نظام کنند و از آنها چهره غیر خودی نشان دهند٬بعضی از حاشیه نشینان اصلاح طلب که بین انتخاب رادیکال ترین صورت اصلاحات و یا نازل ترین و رسمی ترین صورت آن در نوسانند بر آنند با فرضیه سازی های موهوم و بر اساس شواهدی که خودشان نسبت به آن در تردیدند و برای خنثی کردن این بی شواهدی اعلام می کنند نمی توانند روی حدس خود شرط بندی کنند می کوشند با نشان دادن این موضوع که فلانی٬نامزد اصلی نظام است او را در بعضی از رای دهنده های مردد بی اعتبار کنند.
هر دو گروه برای اینکه در جنگ روانی موافق شوند به عمد واژه نظام را مبهم و در غبار نگاه می دارند تا بتواند هر مصداقی را عین نظام و یا مخالف آن نشان دهند.در هیچکدام از نوشته هایشان و یا سخنرانی هایشان نمی توان تعریف مفصل و یا نسبی از نظام پیدا کرد.آنها به عمد خود را به تجاهل می زنند که نظام را نمی توان به حد سلیقه این فرد و یا آن نهاد تنزل داد٬بلکه نظام مجموعه روابط و قواعد نوشته شده و یا پنهانی است که به صورت ساختاری تعریف می شود و به راحتی نمی توان آنها را تغییر داد.مثلا مسئله اصلی در نظام سرمایه داری و سوسیالیستی تعریفی است که از نظام پایه روابط تولید و مالکیت بدست می دهد و اگر این تعریف پایه حفظ شود همان اندازه هیتلر و بوش متعلق به نظام سرمایه داری است که مدافعان لبیرالیسم نرم مثل کوشنر وزیر خارجه فعلی فرانسه .
در نظام جمهوری اسلامی که برای دادن یک سمت کوچک مدیریتی٬ ده ها قواعد نانوشته شده وجود دارد و اگر کسی فاقد این مولفه ها باشد نمی تواند حتی در تخیل خود انتظار عنوانی را داشته باشد چطور ممکن است کسی تجربه رئیس جمهوری و وزارت در کارنامه خود داشته باشد و در حال حاضر بتواند از شورای نگهبان تائید صلاحیت بگیرد و مخالف نظام باشد*.هر کس وارد این وادی می شود تردیدی نباید داشت که بخشی از نظام است هر چند که با جناح مقابل خود سرسازگاری نداشته باشد.به این علت نامزدی نمی تواند ادعا کند عین نظام است و یابرآنست در مسند ریاست جمهوری از نظام عبورکند.هر ادعایی جز این بخشی از طرح فریب افکار عمومی است و بس و گزاره یی است که مثل همه ترفندهای جنگ روانی بیشتر از آنکه آشکار کننده باشد پنهانگراست و بر آنست داوری فردی افراد را مخدوش کند.
*البته یکی از عجایب جامعه ما این است که می توان از سوی شورای نگهبان رد صلاحیت شد و حتی در دادگاه محکوم شد عضو تاثیر گذار نظام ماند.عجیب ترآنکه غیر خودی ها با هر اقدامی مثبتی در جهت حفظ نظام نمی توانند مجوز ورود به آن را بدست آورند.
همسرم سرمیهماندار هواپیماست٬کار سخت و دشواری دارد.عید که می شود خانه تکانی هوار می شود سر او٬کارهای دیگری برای انجام دادن دارد.همیشه خسته است٬در میان اینهمه خستگی از او می پرسم "نظرت در باره روز زن چیست؟"٬خیلی متعجب نگاه می کند. می گویم هشت مارس روز جهانی زنان است٬او از اوضاع خودش راضی است٬با غرور و افتخار می گوید زنان دارند جلو می روند.در دانشگاه٬در حرفه های مختلف.در حوزه مدیریت هر جا دری به روی شان باز می شود خودی نشان می دهند و شایسته گی شان را نشان می دهند.گلایه هم دارد.می گوید باید فرهنگ تغیر کند.باید یاد بگیریم کارهای خانه را تقسیم کنیم.بسیاری از مسایل باید از درون خانه ها شروع شود.اگر این اتفاق بیفتد بیرون هم تغییر می کند و سد قوانین خودبخود فرو می ریزد.
راست می گوید.بسیاری از مردها در خانه ها می کوشند همراه و یاور همسرشان باشند ولی برای این کار تربیت نشده اند.پدر و مادرها به آنها آموزش خانه داری نداده اند٬حال که با یک حقوق روزگار خانواده ها نمی گذرد.باید پدر و مادرها یاد بگیرند پسرها را طوری تربیت کنند که شانه به شانه همسرشان به کار خانه هم برسند.واژه زن ذلیل برای نسل ماست که تازه دارد با مقتضیات زندگی جدید آشنا می شود ٬ولی چون به گونه دیگر پرورش یافته است٬کم می آورد و زن هم هنوز یاد نگرفته وقتی کاری را مرد انجام می دهد باید با سلیقه همسازی کند.مرافعه ها٬حاصل درون گذر است.
هیچ مقاومت رسمی نمی تواند وقتی جامعه ای به حقوق خود وقوف یافت جلوی آن سد بگذرد٬اگر این سد گذاشته شود٬نیرویی پشت آن انباشت می شود و وقتی این نیرو افزایش یافت سیلی جاری می شود که بنیان جامعه را بر باد می دهد.باید گذاشت سیر طبیعت امور مسایل را حل کند. متاسفانه زنان فعال بیشتر از آنکه در متن زندگی حقوق خود را بجویند و آنرا با روشنگری و البته صبوری بدست آورند٬فعالیت خود را در چالش با کانون قدرت فرسوده می کنند٬در حالی که در متن زندگی قدرتی دیگر حکم می کند که آینده با خواست و تفکر و آموختن از تجربه به پیش می رود.امروز دیگر زن ذلیلان عزیز هم می دانند باید بدون غرولند حقیقت را بپذیرند و بجای مرافعه با همراهی با همسران خود شاد بودن را تجربه کنند.من این روز را به همسرم و همه زنان عزیز تبریک می گویم و به روشنایی که در پرتو ایستادگی و شجاعت حقوق خود را بدست آورده اند می نگرم و مطمئن ام زنان آنچه را که می خواهند در همراهی با مردها بدست آورند. آزادی مرد و زن با هم تحقق می یابند و اگر یکی آزاد نباشد دیگری هم آزادی اش را از دست می دهد.
سهم خواهی از رئیس جمهوری٬بعد از اعلام غیر رسمی برنده انتخابات آغاز می شود٬هر کس پلاکاردی چسبانده و یا اعلام حمایتی کرده است٬مقامی و یا رانتی می طلبد.کسانی که در ستادهای انتخاباتی شب و روز نشناخته اند٬سمتی را بدست می آورند.احزاب و تشکل ها در این میان پیش از بقیه خود را در این سهم خواهی محق می دانند.چرا که هم امکانات بیشتری دارند و هم دایره نفوذی کم و زیاد دارند.ولی می خواهم قبل از آنکه کار به جر زنی بکشد٬از حالا اعلام کنم اگر محمد خاتمی برای سومین بار بر مسند ریاست جمهوری بنشیند چه کسی بیشترین سهم را در رای آوردن او دارد.
حتما می پندارید می خواهم از کسانی سخن بگویم که در ستاد او فعالیت می کنند و یا احزاب و گروههایی چون سازمان مجاهدین انقلاب و حزب مشارکت نام ببرم که اعضای آن یک روحند در دو بدن و یا به بخشی از حزب کارگزاران منهای دبیرکل اش اشاره کنم و یا اینکه با قاطعیت بگویم پیروزی خاتمی ربطی به کسی ندارد و محبوبیت خود او علت اصلی هر پیروزی است. همه این احزاب و از جمله شخصیت خود خاتمی در این پیروزی احتمالی موثرند و هیچکس نمی تواند سهم آنها را نادیده بگیرد٬ ولی سهم اصلی را جریان دیگری بر عهده دارد.
تردید نکنید مخالفان خاتمی پیش از موافقان او در پیروزی این چهره شناخته شده سهم دارند.مثلا طرح ترور احتمالی او چقدر شخصیت گرفتار می آیم و نمی آیم را از یک فضای بی عملی خلاص کرد و ضمن اینکه خود او را فعال کرد و از تردید رهانید٬بلکه بسیاری هم برای انکار این احتمال بسیار خطرناک وظیفه خود دانستند وارد صحنه شوند و به طوری مجبور شدند از منش و شخصیت خاتمی حمایت کنند.حملات رسانه های اصول گرا به طور طبیعی٬ نقد فعالی که در خود اصلاحات طلبان علیه این نامزد انتخاباتی بخاطر تجربه هشت ساله ریاست جمهوری اش در گرفته بود و داشت تبدیل به یک فرایند تاثیر گذار می شد به محاق برد.
پس بدانید اگر خاتمی با رای بالا به کاخ ریاست جمهوری رفت٬سهم اصلی را باید به رسانه های اصول گرا داد که با تبلیغ منفی علیه خاتمی غیرت رای دادن به خاتمی را در اقشار بالایی٬میانی و تا حدودی پائین جامعه بر می انگیزند و از همه مهمتر فضا انتخاباتی را دو قطبی می کنند.منطقی خواهد بود که اگر این اتفاق بیفتد رئیس جمهوری بعدی امکانات خوبی در اختیار این رسانه ها قرار دهد تا در دور بعد هم شانس موفقعیتش را در رقابتهای فشرده انتخاباتی بیافزاید!
جانبازی خود را آتش زد. مشکل چه بود٬چه فرقی می کند. کسی چرا حرفش را گوش نکرد٬حرف کی را گوش می کنند که پای صحبت او بنشیند٬ماجرای خودسوزی دارد سریالی می شود. نه مقام مسئولی می آید تا توضحیی بدهد و حرف آدمهایی که مسئولیت ندارند مثل قطره آبی است در کویر تشنه که هنوز شکل نگرفته بخار و ناپدید می شود.تراژدی دارد به مضحکه تبدیل می شوند تا تحمل پذیر شود.آنهایی که در پس هراظهار نظر که باب میل شان نیست فریاد وامعصیتا سر می دهند چرا خاموش می مانند آیا جان انسانها حتی از نوع جانبازش جز ارزشها نیست ویااینکه به درد دعواهای سیاسی نمی خوردو اصلاح طلب ٬ اصول گرا و مدافعان جقوق بشرچقدر در این حوادث شبیه هم عمل می کنند٬چه می کنند آنها:سکوت ...بگذریم. خبر را اینجا بخوانید
هفده اسفند که می رسد بدون آنکه بخواهم رودر روی مرگ می ایستم و خود را در آئینه تولدم که در این روزاتفاق افتاد به محاکمه می کشم٬بیش از نیم قرن زیستن کدام ثمر را برای خودم و دیگران داشته است؟ هیچ چیز دردناک تر از این رودررویی نیست٬هر بار که می نویسم٬هر بار که بنا می کنم به دیگران - آنهایی که مرا می خوانند -تفسیر خودم را از رویدادها و جهان بگویم از جهالتی می ترسم که می تواند نوشته هایم را بیالایند٬ولی هرگز نمی توان بر این جهالت غلبه کرد.هر گز نمی توانی بر آنچه می دانی و یا می توانی یقین داشته باشی.اما از گفتن گریزی نیست٬لااقل با این گفتن هاست که می توانیم بر عمق نادانستن هایمان وقوف یابیم.
حقیقت آنست که ما نمی اندیشیم و اگر می اندیشیم به خطا می رویم٬چرا که حقیقت در شکاف و تناقض هایی سر باز می کند که در گفت و گوهای جمعی و بی وقفه در می گیرد.ما آن فضای عمومی را که که فرصت به همسخنی می دهد ایجاد نکرده ایم و بقول دوستی در پیغام خصوصی اش به من هر کدام از ما حرف خود را به سوی فضایی سیال و آشفته رها می کنیم و واتاب سخنانمان را در نمی یابیم.اگر ما آن هستیم که دیگران می فهمند و چون این فهم در ستایش ها و نفرت و یا بی تفاوتی ها تقلیل می یابد هر گاه به خود می اندیشیم گرفتار یک بی خودی مزمن می شویم و هراس از این بی خودی که پهلو به پهلوی هیچ می زند٬اندیشیدن را ناممکن می کند.
وقتی صحنه انتخابات٬صحنه هم سخنی چالشگرانه باشد همه چیز در خودگویی مکرر به سطح نازل تبلیغات و برانگیختن احساسات خلاصه می شود٬و حتی در سطح نخبگان - اگر باشند- چه در آشکار و چه در پنهان تعامل و تامل جایی ندارد و ستایشگران جای منتقدان را می گیرند چگونه می توان تفکر کرد؟هر چه سن بالاتر می رود این هراس در آنکه نمی خواهد در روزمره گی ها زندگیش را ببازد و معنای آنرا در ضمایر مالکیت بیابد و بر آنست زندگی را کمی بهتر کند و انسانی تر ٬روز تولد روز شادمانی نیست.تولد من در آستانه بهار رخ داد آنهم بدون آنکه من بخواهم .
همیشه این روزها که می رسد همه غبار از خانه ها بر می گیریم و آن را به بهای سیاه و پارچه های کثیف می سپاریم تا بجای آن تمیزی جایگزین شود و من حس می کنم روز تولد بهانه ایست که غبار ازذهن بگیریم و بجای پرسش "چه دارم؟" به "چه هستم؟" بیاندیشم. شاید برای روزنامه نگاری چون من که از خانه اش - بخوانید روزنامه ها - رانده شده است این وبلاگ صحنه اعتراف است به آنچه هستم و مقایسه آن با آنچه می توانستم باشم. قلم برای من چاقوی جراحی است که گذشته ام را می درد و جز حسرت از نتوانستن هاباقی نمی گذارد و می پندارم پیرتر می شویم بدون آنکه جهان شبیه رویاهایمان شود. اما کفاره این نتوانستن انفعال و یاس نیست٬تلاش بیشتر و قلم زدن مدوام است تا شاید اتفاقی بیفتد٬تنها٬ "شاید"!
نخست وزیر چین در سخنانی بحران مالی در جهان را عمیق تر از آن می داند که تا کنون به تصور آمده است٬او بر این نکته انگشت می گذارد که مداخله هزاران میلیاردی دولتها نه تنها اوضاع را بهبود نبخشیده است بلکه بر آشفتگی اوضاع افزوده است.این سخنان را باید بسیار جدی گرفت و در مورد آن سخن گفت.بی تردید این بحران سال آینده گریبان ایران را خواهد گرفت و محیط های کسب و کار را با رکود وحشتناکی روبرو خواهد کرد.بیکاری گسترده پیامد طبیعی آن خواهد بود.در میان جدالهای انتخاباتی این گفته بهمنی رئیس کل بانگ مرکزی که دولت بین تورم و رکود ترجیح می دهدکه تورم را برگزیند چون ابعاد رکود گسترده تر است ولی او نگفت که اگر رکود همراه تورم اقتصاد را درنورد٬آنگاه دولت چه می تواندبکند. اتفاقی که هم اکنون رخ داده و بزودی ابعاد واقعی خود را بازخواهد یافت.
بحرانهای مالی حل نخواهد شد چون نئولیبرالهاحاضرند همه عواقب بحران را بپذیرند ولی از عمل به نسخه شفا بخش خودداری کنند.این نسخه چیزی نیست که جز به صحنه آوردن مردمی که با کار و تلاششان تولید ثروت را امکان پذیر می کنند ولی در تقسیم آن سهم حقیری می یابند.آنها هیچ نقشی در اداره امور ندارند و تنها با حضور آنهاست که غارت متوقف می شود و اقتصاد واقعی جایگزین حبابهای مالی می شود که با ترکیدشان جهان را به انفجار فقر و تنگدستی می کشاند.اقتصاد ایران هم با مشارکت واقعی و نه نمایشی مردم از جمله کارگران٬معلمان٬پزشکان٬کارکنان ادارات دولتی و خصوصی می تواند بر بحرانهای ساختاری خود غلبه کند.
نامزدهای ریاست جمهوری باید موضع خود را در مورد این مشارکت به روشنی و شفافیت بیان کنند٬کاری که میرحسین موسوی در پیامی به کنگره خانه کارگر شهر تهران به تمامی انگشت اشاره خود را بّه سمت آن دراز کرد٬او در دو پارگراف به صورت فشرده و مینیاتوری هم واقعیت اقتصاد ملی را آشکار می کند و هم راه حل مناسب را ارائه می دهد:
"در همه جرياناتي كه منجر به پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي شد و پس از آن به انقلاب عمق بخشيد و دامنه هاي آن را گسترده كرد,كارگران كشورمان سهم درخشاني داشتند.آنان در شرايط دشوار دفاع مقدس و آشفتگيهاي ناشي از درهم ريختگي وضعيت كارخانهها و كارگاهها،نه تنها با آگاهي و عمل مثال زدني خود از اقتصاد و توليد كشور صيانت كردند,بلكه فراتر از آن با اهداي خونهاي بسياري در دفاع مقدس در ايستادگي ملت ما نقش اساسي بازي كردند.ايستادگيهاي قهرمانانه كارگران در مقابله با بمبارانهاي دشمن به كارخانهها و پالايشگاهها حماسه هايي آفريد كه هنوز ميتواند الهامبخش دولتمردان براي حل بحرانهاي اقتصادي فعلي كشور باشد.
كارگران عزيز هم چون همه نيروهاي زحمتكش كشورمان به خوبي ميدانند كه براي برون رفت از مشكلات اقتصادي كشور كه گريبانگير همه محيطهاي كاري است جز با تكيه به نيروي انساني كه ازاعتماد به نظام و دستاندركاران سياست و اجرا سرشار باشد,امكانپذير نيست.واين هدف مهم تنها در سايه سياستهاي روشن و شفاف اقتصادي و حمايتهاي اصولي از نيروي كار ارزشمند كشور قابل حصول است.حمايتهايي كه به مقاصد و طمعهاي سياسي آلوده نگردد و هدف آن رشد و تعالي و رفاه مادي و معنوي جامعه كارگري و همه نيروهاي انساني پر ارزش كشور باشد."
گفتن از واقعیت های درست اگر بخشی مهم برون رفت از مشکلات است ولی بر عهده فعالان مدن٬سیاسی و اقتصادی و روشنفکران است که راه های این مشارکت را خلق و پیشنهاد کنند.خصوصی سازی زمانی منجر به کارآیی می شود و نه زمینه برای غارت که به این مراکز به خود کارگران و کارکنان سپرده شود.مطمئن باشید خیلی زود آنها از میان کارآفرینان خلاق٬مدیر و مدبر را به جامعه معرفی خواهند کرد.کارآفرینانی که بجای چپاول از نیروی اجتماعی و عدالت جان و خون می گیرند.اقدامی که جهان به ناگزیر روزی به آن٬حتی اگر نئولیبرالها نخواهند٬تن خواهند داد.نئولیبرالهای وطنی که مضحکه ای از آن را به نمایش می گذارند خیلی سخیف تر از آنند که حتی در اوج بحرانها نسبت به بتی که می پرستند دچار تردید شوند.
اقدامات شگفت انگیز دولت نهم تمامی ندارد.این دولت هر کاری بخواهدانجام می دهد و به هیچ کس هم پاسخگو نیست٬راه ندادن مهدی کروبی که سالها رئیس مجلس شورای اسلامی و از شخصیت های پر نفوذ نظام محسوب می شود٬به دانشگاه همدان از آن اتفاقات نادری است که هر تحلیلی را سالبه به انتفاع موضوع می کند٬چرا که خود خبر گویای همه چیز است.دولتی که در سفرهای استانی از همه امکانات برای تبلیغ خود استفاده می کند با بهانه و بی بهانه کوچکترین روزنه ای برای رقبایش باقی نمی گذارد تا با مردم سخن بگویند.
پاتک مهدی کروبی هم نشان داد او می داند چطور این محدویت را به نفع خود مصادره کند.پشت در ماندن بیش از صد سخنرانی بازتاب بیشتری می یابد و اقدامی که قرار بود فضا را به ضد او تنگ کند توجه گسترده افکار عمومی را برایش به ارمغان آورد.این اقدام نشان می دهد اصلاح طلبان درانتخابات راه دشواری را در پیش دارند و بسیار تدبیر٬خلاقیت و همراهی سخت کوشانه افکار عمومی را می طلبند تا این راه دشوار را آهسته آهسته بپمایند و با تنی خسته به مقصد برسند.ستادهای انتخابات باید راههای شناخته شده را فراموش کنند و با خلاقیت تیم رئیس جمهوری فعلی را در عرصه تبلیغات غافلگیر کنند.
بنظرمی رسد نامزدهای دیگر اصلاح طلب از جمله محمد خاتمی٬میرحسین موسوی و...باید تاحدودی قید سخنرانی های رسمی را بزنند و بطور بی واسطه هر جا مردم حضور دارند٬حاضر شوند و با آنها در کوچه و خیابان هم سخن شوند.این اقدام می تواند موجی را برانگیزد که شور انتخاباتی را تا اعماق جامعه بکشاند.با این اقدام دولت به ناچار عقب خواهد نشست و در مراکز رسمی و شناخته شده را به روی رقبا باز خواهد کرد.در بعضی از کشورها نامزدها و هوادارهایشان به در خانه های مردم می روند و می کوشند آنها را اقناع کند.این اتفاق اگر به سود دولت نباشد با داغ شدن فضای انتخاباتی کل نظام از آن سود خواهد برد و مناقع آنرا دیپلماتهای ایرانی در مذاکرات دشوار سیاسی فرامرزی حس خواهند کرد.
نشسته ام در تاکسی٬دو نفر پشت سرم با هم سخن می گویند.دارنددرد دل می کنند٬٬از گرفتارهایشان می گویند.یکی از دیگری می پرسد فکر می کنی اوضاع درست می شود٬آن دیگری می گوید نه مطمئن نیستم ٬تنها این را می دانم آدم اگر بمیرد از شر همه مشکلات رها می شود.یک جوری دلم می خواهد بر گردم و آنهایی که دارند حرف می زنند ببینم.اما به مقصد می رسیم و باید پیاده شویم.یک اسکناس دوهزار تومانی از جیبم در می آورم و به راننده می دهم.غرولندش بلند می شود پول خرد ندارم.جیبهایم را می گردم چهارصد تومان پیدا می کنم و به او می دهم .زیر لب زمزمه می کند تو که پول خرد داشتی چرا وقت مرا بیخود تلف می کنی.پشت ازدحام ماشین ها راه پیش رفتن نداریم.نگاهی به راننده می اندازم.می شنوم طلبکاری؟٬طلبکار نیستم ولی بدهی هم ندارم که پرداخت کنم. این را با خود می گویم
پیاده می شوم دنبال آن دو صدا می گردم ولی نمی یابم شان٬درانبوه آدمها گم شده اند.با خودم می گویم چه فرقی می کند چه چهره ای داشتند.مهم حرفشان بود.این پرسش اوضاع درست می شود و آن جواب که نه مطمئن نیستم ٬تنها این را می دانم آدم اگر بمیرد از شر همه مشکلات رها می شود چون بختک می نشیند در ذهنم.تاریخ را بخوانیم پر از تلاش هایی است که برای خلق بهشت شکل گرفته اند ولی در پایان سر از جهنم در آورده اند. هیچ چیز مثل سرنوشت نامطمئن و غرق در احتمالات نیست.تازه اگر آدم به همه آرزوهایش برسد غرق در بطالتی کشنده می شود که از هر اندوه و انتظاری دهشت بارتراست.شاید همین تلاش برای حل مشکلات باشد که به زندگی معنا می دهد و یا آنرا تحمل پذیر می کند.
زیمل جایی نوشته است:" امر عادی مقدر است که در آنچه یگانه است یافت شود٬امر قاعده مند در آنچه تصادفی است٬ذات و معنای هر چیزها در آنچه سطحی و گذراست".تقدیر من این است که ناگهان از یک گفت و گوی ساده به پرسش هستی شناسانه گذر کنم.آیا خوشبختی در این جهان ممکن است.آیا مشکلات پایان خواهند یافت٬آیا من از افسردگی که در پس نگاه خیره به رویدادهای اطرافم می خواهم فراموشش کنم رهایی خواهم یافت.
همه دیروزدر جلوی من می ایستند٬دور ان کودکی با همه رنج هایش٬روزهای پر تلاطم انقلاب و جنگ٬شادیها و غمها٬امیدها و ناامیدی ها.همین دیروز بود که دوم خرداد همان حسی را در ما ایجاد کرد که انقلاب سال پنجاه و هفت و یا آزاد سازی خرمشهر برانگیخته بود٬می پنداشتیم با پدیده یگانه طرفیم که همه چیز را به سود بشر دگرگون خواهد کرد ولی امروز تلاش آن روزها٬موجها و ضد موجها٬مقاومت ها و رنج ها تبدیل به یک روایت شده اند٬روایتی که با هیچ معجزه ای در بیان٬آن شورمندی که درآن روزها درخود می یافتیم نمی توانیم به کسانی که در آن روزها نبودند منتقل کنیم.رویدادها بر تاریخ تاثیر می گذارند ولی آنگونه که می خواهند آنرا نمی سازند.
بعد از اینهمه تلاش و تجربه اندوزی چرا باید از انتخابات سخن بگویم. آنهم از انتخاباتی که در نقطه ثقل تاریخی دارد رخ می دهد و می تواند در آینده تبدیل به امر یگانه شود و بیشترین تاثیر را در سرنوشت ما بگذارد امروزوقت آن رسیده است از خود بپرسیم چرا این رویداد تبدیل به امری عادی و روزمره شده است و در پس جدالهای واقعی سیاست چرا مردم این چنین بی تفاوت تنها به روزمرگی هایشان می اندیشند ٬به خانه تکانی هایشان در آستانه نوروز٬به مشکلاتی که با آن دست به گریبانند و شاید کسانی در آینده دور از خود بپرسند چرا این پدیده یگانه را هیچکس جدی نگرفت.چرا این چنین نسلی تهی از انگیزه با سرنوشت خود روبرو شد.چه پاسخی امروز نسل ما برای آن روز تدارک دیده است.
ما که می نویسیم٬ما که در پس تلخی ها و حرمانهایمان می دانیم داریم تاریخ را می سازیم بدون آنکه سودی از آن ببریم نمی توانیم بخاطر این دانستن در خود یله شویم و هیچ نگوئیم از نمایشی که در صحنه سیاست بدون کارگردان روی صحنه است و توسط جنبش خودجوش رویدادها جلو می رود.وظیفه ماست برای آنکه تنها به انتظار مرگ نمانده باشیم تا آنجا که فهم مان اجازه می دهد معنایی به حرکت های خودبخودی سیاست بدهیم تا با تولید نظم های معنا دار بتوانیم کمی ٬تنها کمی متمایل به سمت آرزوهایمان جلو برانیم.
حتی اگر شکست بخوریم بازنده شرافتمندی خواهیم بود چرا که دانسته با سرنوشت روبرو شدیم.در این راه باید هم از جنگل بنویسیم - بخوانید ساختارها - و هم از درخت ها - نامزدها و فعالان تاثیر گذار- تا در آینده لااقل کسانی بدانند می دانستیم چه بر ما می گذرد ولی نتوانستیم سدی بگذاریم جلوی آنچه نمی خواستیم.در این بازی گاهی سرنوشت نامنتظرانه پیروزی به ارمغان می آورد.پس نهراسیم از این قمار٬تا اگر طلبکار تاریخ نیستیم بدهکار آنهم نباشیم چرا که معنای زندگی در همین قمارهایی است که در غبار فردا تبدیل به تاریخ می شوند
برخی از خبرهای سیاسی بسیاری را غافلگیر می کند و بعضی با شنیدن این اخبار یا حيرت زده می شوند و یا آنکه ترجیح می دهند آنرا باور نکنند.اما به هر حال این اخبار خود را به همه تحمیل می کند و دیر و یا زود همه ناچارند واقعیت آنرا به رسمیت بشناسند.مثلا چه کسی باور می کرد روزی غلامحسین کرباسچی شهردار سابق تهران و دبیر کل فعلی حزب کارگزاران ریاست ستاد انتخاباتی مهدی کروبی را بپذیرد.آنهم در شرایطی که می دانیم در دوره قبلی انتخابات کروبی با نوشتن نامه ای به هاشمی رفسنجانی در تضعیف او در افکار عمومی سهم داشت و در آن دوره به طور طبیعی کرباسچی حامی هاشمی بود و از سوی دیگر در این دوره هم شورای مرکزی حزب کارگزاران از خاتمی حمایت می کند و معنای این رویکرد آنست که دبیر کل یک حزب بجای حمایت از نامزد حزبش برای رای آوردن رقیب او پا به صحنه گذاشته است.
از این نمونه ها بسیار است.مهدی کروبی سالها دبیرکل مجمع روحانیون مبارزه بود ولی همین تشکل مذهبی و سیاسی در دوره قبل انتخابات حاضر نشد از دبیرکلش حمایت کند.حمایت عباس عبدی و همسر عطا ءالله مهاجرانی جميله كديور از مهدي كروبي تعجب بسياري را بر انگيخت. نمونه هاي ديگري هم از اين اخبارتعجب برانگيز مي توان در همين دوره انتخابات بر شمرد.علیرضا زاکانی نماينده شوراي اسلامي در دوره قبل انتخابات رياست ستاد انتخاباتي قاليباف را بر عهده داشت و تلاش مي كرد او رئيس جمهوري شود. اما در اين دوره از احمدي نژاد حمايت مي كند و بخاطر همين حمايت جملاتي از قول قاليباف بر زبان مي آورد كه سخنگوي او بشدت آنرا انكار مي كند.در جلوي چشم حيرت زده من و شما برخي از چهره هاي سياسي كه در انتخابات گذشته در تلويزيون از احمدي نژاد حمايت مي كردند امروز جز منتقدان جدي اويند.
فكر نكنيد اين اتفاق تنها در كشور ما مي افتد در همين امريكا پاول وزير امور خارجه دولت بوش كه جز جمهوري خواهان درجه اول بود در همين انتخابات اخير از رقيب جمهوري خواهان يعني اوباما حمايت كرد . اين خط عوض كردنها در تمام دنيا وجود دارد.ولي چون در كشورما سياست ورزي هنوز به مرحله پختگي خود نرسيده است ما از اين اخبار متعجب مي شويم.البته يك نكته را بايد بي درنگ تا كيد كرد و آن٬این است كه خط عوض كردني كه بر اساس تحليل مشخص سياسي - چه درست و چه نادرست - انجام مي شود را نبايد با عمل فرصت طلباني كه هر روز رنگ عوض مي كنند و به راحتي آب خوردن يك روز با نوشتن عليه كسي به شهرت مي رسند و بعد حامي او مي شوند و در دور بعد متناسب با وزش باد موضع مي گيرند و در تمام دوره ها هم با راديكل ترين شكل به وسط ماجرا مي پرند به اشتباه گرفت.
ريمون آرون در سال ۱۹۵۶در جريان اختلافي كه با سارتر پيدا كرد نوشت :"هيچ نوع دوستي٬در نسل ما ٬در برابر اختلاف نظرهاي سياسي پايداري نمي توانستند كرد"٬دليل اين امر كاملا روشن است ذات سياست مي طلبد آدمي در برابر رويدادهاي خاص واكنش نشان دهد و به سود موضعي كه دارد مداخله كند و چون شرايط تغيير مي كند مواضع افراد هم به ناچار دچار دگرگوني مي شود٬اما وظيفه فوري يك فرد سياسي آنست كه با دلايل روشن و شواهد قابل قبول اين تغيير جهت سياسي را به مردم توضيح دهد ٬ممكن است اين توصيح كساني را قانع نكند ولي اين قانع نشدن جز ضروري چالش ها يي كه در گرداگرد سياست رخ مي دهد و بسط مي يابد. مي ماند گفتن اين نكته وقتي دبيركلي با اكثريت هم حزبي هايش اختلاف سليقه پيداكرد بايد به عنوان يك اقدام فوري و حرفه اي از سمت دبيركلي استعفا دهد و يا مخالفانش را در حزب قانع كند كه چون او بيانديشند.دو طرفه بازي كردن مي تواند شائبه برانگيز باشد كه اين امر با اخلاق سياسي همخواني ندارد. كاري كه عباس عبدي با كنار كشيدن از حزب مشاركت انجام داد و امروز اين حق را دارد به هرگونه كه مي خواهد رفتار كند. هر چند كه نقد رفتارهاي چهره هاي سياسي حق طبيعي منتقدان بر سر جاي خود باقي مي ماند .
دختری در ایستگاه مترو نواب خود را کشت و زن دیگری بر آن بود در ایستگاه حسن آباد به زندگی اش پایان دهد ولی با مداخله دیگران زنده ماند.این رویداد را وقتی در کنار اخبار خودسوزی ها قرار می دهیم به این نتیجه دردناک می رسیم که بحرانهای اجتماعی و فرهنگی آنچنان فربه شده اند که برای بسیاری تحمل زندگی کردن را سخت تر از مرگ کرده است.این مرگهای دردناک نشان می دهد ناهنجاری تا اعماق جامعه رسوخ کرده و مهمتر آنکه بسیاری به این باور رسیده اند که مفری در جهان بی مفر وجود ندارد و تنها راه رهایی تن دادن به مرگ خود خواسته است.این درحالیست که همه می دانیم انسانها از مرگ می هراسانند و غریزه بقا در آدمی چیره دستانه عمل می کند و از کار افتادن این غریزه را باید بسیار جدی گرفت.
خودكشي نمايشي كه در منظر عام انجام مي شود اعتراضي آشكار به جامعه ايست كه فرد را با مشكلاتش به حال خود رها كرده است.اين اعتراضها بيشتر از آنكه عليه نهادهاي مشخص و سياسي باشد كليت جامعه را نشانه مي رود.اما اين اعتراض ها در بي تفاوتي همه ما٬ديگر كسي را بر نمي انگيزد و همه از ياد مي بريم فقر و شكاف طبقاتي از يك سو و تضادها و نابساماني هاي فرهنگي از سوي ديگر چون چشمه جوشان ناهنجاري ها را توليد و به سمت اعماق ناخودآگاه جمعي مي فرستد و متاسفانه نه سازمانهاي اقتصادي و نه نهادهاي فرهنگي نه تنها در برابر اين چشمه سدي نمي گذارند بلكه با ندانم كاري و رفتارهاي غلط خوراك به آن مي رسانند و بر ابعاد ناهنجاري ها مي افزايند.
درمقابل آنهايي كه در تنگناي زندگي مرگ را انتخاب مي كنند٬بسياري هم با كلاهبرداري و زد و بندهاي بي پايان هستي ديگران را به غارت مي برند ٬آنها از نظر اجتماعي شخصيت خود را به تباهي مي كشند تا به ثروتهاي بادآورده برسند.اين دو گروه دوروي يك سكه اند. يعني بي اعتنايي به زندگي و آرامشي كه لازمه آنست.يعني اولي از نظر فردي مي ميرد و دومي از لحاظ اجتماعي٬چرا كه فرد كلاهبردار خود را در يك جامعه دشمن كيش مي يابد و همه لحظات زندگيش را در بيمهاي بي پايان مي گذرد. وقتي فرهنگ بعنوان ماشين توليد معنا گرفتار تناقض هاي لاينحل مي شود نمي تواند ارزشهاي انساني را در كانون ارجاع انسانها قرار دهد و در اينجاست که همه خود را در دام ملال٬بي انگيزگي و سوداگري افسار گسيخته مي يابند و به اين دليل هيچكس از مرگ خود خواسته دختري متوحش نمي شود.
ناهنجاري ها خود را به اشكال مختلف به تماشا مي گذارند.اعتياد٬فحشا٬خودكشي٬كلاهبرداري٬طلاق٬ولگردي٬مرافعه هاي بي وقفه٬رانت طلبي افسار گسيخته٬پارتي بازي٬شهوت راني هاي حاد و...نمونه آشكار اين آشوبهاي اجتماعي اند.مجموعه اين ناهنجاري ها مي تواند عدم اثبات گسترده به دنبال داشته باشد و عدم اثبات در جامعه شناسي معنايي جز آن ندارد كه جامعه نمي تواند بازتاب خواسته هايش را در نهادهاي اداره كننده جامعه بيابد.آنهايي كه امنيت اجتماعي را مهم مي گيرند بايد بدانند قانون به تنهايي نمي تواند ناهنجاري را رام كند.بايد با مطالعات ساختاري رويكرد نهادها را تغيير داد و آنها را نسبت به مسئوليتي كه دارند پاسخگو كرد.برگزيدن هر راهي جز آن مشكلات را فربه تر مي سازد . بايد به جامعه اين پيام را فرستاد که انسان بماهو انسان اعتبار ذاتي دارد و موضوع فلاح و رستگاري است و براي حل مشكلاتش مي تواند روي ديگران حساب باز كند.اين تنها راه مقابله با ناهنجاري هاست٬آيا اين اتفاق خواهد افتاد؟آينده جواب اين پرسش را خواهد داد.
سیاست در پدیدار شناسی روح ایرانی حوزه نفرت است و جذبه.حوزه ای که باید از آن گریخت٬تاریخ گواه روشنی بر این نفرت تاریخی است.اما از سیاست گریزی نیست٬همه جا حضور دارد و چون آهنربایی قوی پنجه همه کس و همه چیز را به سمت خود جذب می کند چرا که اقتدار٬ثروت و حتی تاثیر گذاری و انسانی تر کردن زندگی تنها از آن بر می آید.گریز از سیاست خود نوعی سیاست ورزی معکوس است. رها کردن آن بدست اراده دیگران است.در این شرایط محمد باقر قالیباف٬شهردار تهران٬به تمامی در تمام گفتارها و کردارهایش این نفرت و جذبه را به نمایش می گذارد.او در عین حال که از سیاست ابراز انزجار می کند و صادقانه بر آن پا می فشارد٬وارد معرکه انتخابات می شود که اوج سیاست را متبلور و همه زشتی ها و زیبایی های آنرا یکجا آشکار می کند.
سیاست موذی و انقیاد آور است و همیشه با تملک دیروز و وعده فردا خود را معنا می کند و بر آنست در این دیالکتیک مخوف دیروز و فردا٬اکنون را قربانی کند٬اکنونی که به زندگی خصلتی بلاواسطه می دهد و هستی فوری آدمی را مشروط به خود می کند.قالیباف چون از سیاست متنفر است در اکنون ابدی زندگی می کند.به این دلیل همه چیز را در عمل فوری منحل می کند٬در ساخت و سازها٬در طرحهای عمرانی و در اداره امور که در یک فضای اداری معلق نه به فردا می اندیشد و نه به دیروز.در این نگاه همه چیز تبدیل به بخشنامه٬مدرک و آرشیو می شود.در این لحظه است که روح زنده اکنون منجمد می شود و از دست می رود.
در فضای اداری که سلسله مراتب حکم می راند و جای هر فرد را مدارک تعین می کند٬آرمانها ناپدید می شوند٬فضایی برای شوق و ذوق٬خلاقیت و نقد زنده نمی ماند.باید ساخت و بعد" در این ساخته ها کدام روح زنده باید جولان دهد؟" پرسشی بی پاسخ می ماند.این روح فاوست است که ظاهر می شود تا انسان دغدغه هایش را در عمران و آبادی فراموش کند.همه چیز برای فراموشی دیروز و امروز محقق می شود و عمل صرف و برهنه هم امروز را در یک فراموشی آنی منحل می کند.او همه چیز را در کمیت های فربه باز می یابد و همیشه همان است که باید باشد.
سیاست حوزه ما شدن است و او همیشه منفرد می ماند. وقتی مجبور می شود از سیاست سخن بگوید در کلامش دلزدگی حرف اول و آخر را می یابد. همین خصلت است که در اطراف او هیچکس جمع نمی شود بلکه همیشه کسانی از او منها می شوند.نمی خواهد از خود سخن بگوید.خود کار ی که بر آنست انجام دهد نمایش او را بر عهده می گیرد.این برج میلاد و یا سنگ فرش خیابانها و یا آمار و ارقامند که باید از او سخن بگویند و آنهم در کشوری که هیچ ساخت و سازی وارد ضمایر مالکیت نمی شوند و در یک گمنامی رها می مانند.
به این دلیل نه می توان با او چالش کرد و نه به دفاع از او برخاست. همین است که همیشه در یک قدمی موفقیت به کانون اصلی سیاست دست نمی یابد. چون در بده و بستانهایی که سیاست را در خفا می سازد او معامله گر خوبی نیست و همه سازش ها و چالش هایش به حوزه صرف اداره امور تقلیل می یابد. مثل ماجرا ی منوریل و سنگ فرش پیاده روها٬ اداره امور توسط او هیچگاه معنای سیاسی به خود نمی گیرد.با اوست که بخشی از پدیدار شناسی روح ایرانی را باز می شناسیم. بخشی که تلاش را ملال انگیز می کند و روح زنده فرهنگ را از آن می ستاند ٬هر چند که با دستاوردهایش زندگی را بسامانتر می کند. راهی که کرباسچی در شهرداری آغاز کرد او به غایت منطقی اش رساند.
دیگر چهره ها:احمدی نژاد (+)- خاتمی (+)- موسوی (+) و کروبی (+)
*در روزهای بعد از کسانی سخن می گویم که در پشت صحنه انتخابات سیاست سازی می کنند. مثل:" بهزادی٬نبوی٬تاجزاده٬آرمین٬حجاریان٬عبدی٬کرباسچی٬مشایی٬باهنر٬قوچانی" و....
ساعت یازده شب در خیابانهای تهران قدم می زنم٬باران می بارد.باید پیاده خود را به خانه برسانم.تنهاکه با خود می شوی کلی حرف داری بزنی.خودت را به محاکمه می کشی.همین چند دقیقه پیش بود که با دوستان وبلاگ نویس نشسته بودی حرف می زدی.از سیاست و هنر و شاید هم از هیچ چیز٬تنها خود حرف زدن آرامت می کند.قلبها پر از اندوه است٬هر کس از خود مراقبت می کند٬دیگر هیچ کس پناهگاه نیست.
به خانه می رسم می خواهم بنویسم از زهر تنهایی٬از انزوایی که چون پیله هر روز تنگ تر در برت می گیرد.جرمت آنست که می خواهی شبیه خودت باشی. ضعیف و قوی ٬زشت و زیبا و... مهم نیست.مهم آن است که خودت باشی.نه!خود بودن ممکن نیست.باید با آن باشی یا علیه آن دیگری.نه٬من با هیچکس نیستم٬می خواهم حرف خودم را بزنم.نه!نمی خواهند بشنوند.اما ناامید نیستم.می دانم چیزی در متن جامعه دارد تغییر می کند.سوداگری و انفعال همه را خسته کرده است.همه خسته اند٬پولدار و بی پول٬قدرتمند و بی قدرت٬مشهور و گمنام.چیزی دارد تغییر می کند.اینهمه خستگی چیزی را تغییر خواهد داد.
شاملو با من سخن می گوید چه به درستی: "روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد/و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت/روزی که کمترین سرود بوسه است/و هر انسان /برای هر انسان /برادری ست/قفل /افسانه یی ست /وقلب /برای زندگی بس است/روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است/....." دارم در خیابانهای خلوت و بارانی قدم می زنم و به دوستانی می اندیشم که با همسخنی دردهایشان برآنند فراموش کنند.ما برادران و خواهران هم ایم.با هم درد می کشیم و با هم می گریم برای زخمهایمان ...اما من نا امید نیستم."من امیدم را در یاس یافتم/مهتاب ام را درشب/عشق ام را در سال بد یافتم /وهنگامی که داشتم خاکستر می شدم /گر گرفتم/..." باران می بارد٬باید به خانه بروم و قرض های آرامبخشم را بخورم و رها شوم در کابوس هایم که گاهی پایان خوب دارند.شهر بوی دیوارهای خیس را می دهد.فردا در من آواز می خواند٬روزهای خوب و مهربان:" و من آن روز را انتظار می کشم/حتا روزی /که دیگر نباشم..."
صدای شهرام ناظری در اتاق می پیچد.او می خواند و غمی در ذهنم می دود٬نمی دانم معنای آن چیست٬می شنوم:"ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود/وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود...سیاست محاصره مان کرده است٬زندگی روزمره درتنگنایمان قرار می دهد.باید بگریزیم.کجاست هوای تازه و جرعه ای آزادی که مستمان کند؟کجاست گریزگاه؟نمی دانم!
عشق را گم کرده ایم و دوست داشتن را٬صدا با موسیقی همنفسم می کند.نفس چقدر دلم را می شکند.باید خاموش ماند و شنید:محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان/کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود/او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان/دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود/...زهر تنهایی را بر کاممان می ریزند ٬شادی با هم بودن را دریغ می کنند. چقدر خسته ام از خبر و تنها صداست که آرامم می کن:" با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او/در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود".
غروب پنجشنبه است٬همه مردگان در گرداگرد منند٬چقدر دوست شان دارم.مادر و پدرم.پسر خاله ام احمد.خواهرش افسانه٬مادر بزرگم و دایی ام...دیروز نمی دانم چرا ذهن مرا برد به سالهای دور.روزنامه کیهان.خانم صدر دانش که سالهاست چهل و هفت ساله مانده است.با آن نگاه خیره اش به خبر و ستمی که در هوا موج می زد٬روزنامه نگاری طراز اول. آه٬منصور حسین زاده.روزنامه نگاری قهرمان که جسمش نگذاشت با روح بزرگش٬جهان معنای بیشتری بیابد.
شهرام ناظری می خواند و من می شنوم:بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین/کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود/.../در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن/من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...
خبرها خوشایند نیست،فرزندان من و شما که دانشجویند و شوقی دارند برای همنفسی با جامعه و شاید هم تند می روند٬درست مثل همه آنها که مسئولیت دارند و تند و تیز سخن می گویند و از همه هزینه می گیرند٬.بعضی از آنها-دانشجویان را می گویم- در زنندانند٬چه کسی فرزندش را به زندان می اندازد؟کجاست آن نگاه پدرانه؟من هم زندانیم٬زندانی عادت و یک لقمه نان.کتاب گفت و گو با کافکا را می خوانم٬در جایی در باره شاعری سخن می گوید:"هیچ شغلی ندارد٬رسالت دارد٬بازن و بچه هایش نزد این یا آن دوست می رود.انسانی است آزاد و نویسنده ای آزاد.در حضور او وجدانم همواره به من سرکوفت می زند که می گذارم زندگی ام در موجودیت اداری ام غرق شود"٬کافکا از زبان من سخن می گوید. چقدر تلخ و خسته ام.می گذارم سعدی از حنجره ناظری با من سخن بگوید:"ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود/وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود/...
تحلیل حوادثی که در دانشگاه امیرکبیر و در دیگر دانشگاهها می گذرد پیش از آنکه خوانشی درون متنی را بر انگیزد نگاهی تاویل گر را می طلبد که ارتباط این حوادث٬با صورت بندی قدرت در جامعه را در پرتو روشنایی قرار دهد.هوشیاری زیادی نمی خواهد تا در یابیم گروهی در پس ظاهر ماجراها بر آنند با هر تدبیر ممکن٬فضای دانشگاه را یا به سکوت بکشانند و یا سمت و سویی رادیکال به آن بدهند تا در هر صورت دانشجویان نتوانند و یا نخواهند در انتخابات ریاست جمهوری شرکت و در نتیجه نهایی آن تاثیر بگذارند.چه کسی است که نداند دوم خرداد تنها با حضور پرشور دانشجویان اتفاق افتاد و آنهایی که می دانند این شور به هر حال به سود آنها نخواهد بود از هر تدبیر ممکن برای پیشبرد اهدافشان بهره خواهند برد.با این تحلیل می توان گفت روح خاموش انتخابات٬دانشگاهها را ملتهب می کند.
ممکن است کسانی که در دانشگاه رودر رو هم صف آرایی می کنند٬ندانند کدام بازیگردان دارد بازی خود را پیش می برد و دو طرف ماجرا حرفهایی دارند که از منظر خودشان درست است ولی مسئله اصلی اصلا ربطی به این تحلیل ها ندارد.در سالهای اخیر همه مفرهایی که دانشجویان می توانند انرژی روانی شان را تخلیه کنند و یا حس مشارکت طلبانه خود را بروز دهند٬بسته شده و یا می شود و وقتی مفری وجود نداشته باشد رفتارها به ناگزیر رادیکال می شود.این رفتار اگرچه در کوتاه مدت می تواند برای گروهی دستاورد ملموس سیاسی داشته باشد٬ولی در دراز مدت٬سیاست ورزی از نوع مدنی و قانونمند را از سکه می اندازد و همه راهها را به کوره راه خشونت می کشاند و این بازی نیست که کسی در آن فرجام پیروزمند داشته باشد.
اگر هدف واقعا رادیکال کردن اوضاع نیست٬مسئولان نهادهایی که با دانشگاه و دانشجو در ارتباط اند می توانند با صبر و حوصله با معترضان وارد گفت و گو شوند٬آنها را یا قانع کنند و یا با پذیرش دیدگاههای درست برخی از کردارهایشان را تغییر دهند.اخباری که از دانشگاهها به گوش می رسد حتی در مورد مسایل درسی و امور ساده صنفی٬مسئولان با منطق "همین که هست!می خواهی بخواه و نمی خواهی نخواه" برخورد می کنند و دانشجو وقتی با عدم دقت برنامه ریزان درسی روبرو می شود و باید هزینه آنرا بپردازد هیچ گوش شنوایی برای شنیدن حرفهایش نمی یاب.همه چیز را در تحکم خلاصه کردن ساده ترین نوع مدیریت است ولی بهترین نوع آن نیست.از نظر آموزشی و تحقیقاتی٬بهروری نظام آموزشی را ازبین می برد و ازمنظر پرورشی نیز دانشجویان را منفعل٬افسرده و شاید پرخاشگر بار می آورد.باید بده و بستانهای سیاسی را از محیط های دانشگاهی دور نگاه داشت و حرفه ای و پدرانه به اداره امور پرداخت.در این صورت شورمندی دانشجویان بالاترین حد از امنیت ملی را تضمین می کند.
عصر دیروز دوستی که در دانشگاه تهران دانشجوست ماجرای خودسوزی فردی در این دانشگاه رابرای من تعریف کرد که بیشتر به یک فیلم هولناک می ماند تا یک واقعیت سوزناک.فردی که خود تحصیل کرده است آنگونه که به دانشچویان گفته است در شهرستان کنگاور کرمانشاه به او ستم شده است٬ستمی که اگر راست باشد تا مرز جنایت پیش رفته است.وقتی همه ماجرا را از او شنیدم بر خود لرزیدم.سقوط اخلاقی جامعه و بی پناهی مردم را مدتهاست با تمام هستی ام حس می کنم.انحطاطی که روح اجتماع را زخم می زند و خیلی زود هستی جامعه را به یغما می برد.نمی خواهم همه ماجرا را که دوستم برایم گفت شرح دهم که بیان آنرا چون به همه ابعاد آن وقوف ندارم کار غیر اخلاقی می دانم.
اصلا تا این خبر را در تابناک نخواندم نمی خواستم باورش کنم٬مدتهاست از شنیدن ناهنجاری ها می گریزم.روح خسته ام تاب شنیدن ندارد.کسی از زمانه٬زمانه یی که به انسان بماهو انسان بی اعتناست و سرنوشت او را به رویداد هایی می سپارد که از کنترل همه خارج است و تنها از منیت و غرایز کور بهره می برد به تنگ می آید و تنها راهی که پیش روی خود می یابد خودسوزی معترضانه است.اما جامعه نسبت به همین حادثه هم بی اعتناست.کسی در جلوی مجلس خود را آتش می زند بجای آنکه به کسانی ماموریت دهیم که ریشه های روانی و جامعه شناسانه مسایل را پی بگیرند و سعی بر آن داشته باشند جامعه بیمار را درمان کنند و لااقل نگاه همدلانه از خود بروز دهند سعی بر آن دارند شخصیت او را مخدوش کنند تا مسئولیتی بر شانه هایشان سنگینی نکند.چرا ؟نمی دانم
دیروز نکته ای دوست دانشجویم برایم گفت که از خود حادثه دهشتناک تر است.او می گفت.وقتی فرد معترض گلایه هایش را بر زبان می آورد و بعد خود را آتش زد تماشاگران به گونه ای به مسایل نگاه می کردند که گویی با حادثه عادی روبرو شده اند.به نظر می رسد یکراست با جهان کافکایی سرکار پیدا کرده ایم.جامعه ای با فقدان حساسیت در زندگی روزمره غرق شده است.زندگی که چارچوب هایش را نیرویی هایی حد می زنند که هیچ نظم معناداری را تولید نمی کنند و همه چیز بوالهوسانه به پیش می رود.فیلسوفی بر این نکته انگشت گذاشته بودن درک کردن است و چون ماجراها تبدیل به فهم در ما نمی شوند بودن خود را درک نمی کنیم و همه چیزبرایمان شتابناک می گذرد و در این شتاب رویدادها بی معنا می شوند. دالی تهی و به این دلیل رویدادها ما را محاصره می کنند بدون آنکه این محاصره شدگی را حتی حس کنیم.
می توان با یک پیشنهاد عمق بی تفاوتی را در جامعه به ارزیابی نشست. آنها که نامزد ریاست جمهوری اند می خواهند به ما امید دهند که با آمدنشان زندگی به سامان تر می شوند.أنها می توانند تا قبل از انتخابات همین ماجرای خودسوزی در دانشگاه تهران را با استفاده از نفوذ سیاسی شان پی بگیرند. همه ابعاد ماجرا را به مردم بگویند و بعد خواهان عدالتی باشند که از کسی دریغ شده است٬اگرچنین اتفاقی بیفتد در می یابیم فردای انتخابات هم قرار است چیزی تغییر کند.اما صاحب این قلم در این مورد خوش بین نیست و حتی یقین ندارد نامزدها و ستادهایشان راغب باشند این خبر را بشنوند چه برسد به آنکه واکنشی نشان دهند.بازی قدرت فرصتی برای پی جویی مشکلات مردم باقی نمی گذارد.اصل خبر را اینجا بخوانید.می ماند گفتن این نکته که خودکشی امر مذموم است اما آنکه به درجه ای می رسد که با مرگش می خواهد دادخواهی کند و راه دیگر نمی یابد همه ما را در جایگاه متهم می نشاند.بدون آنکه کسی باشد که به این اتهام رسیدگی کند
*نوشتن در مورد قالیباف و دیگر نامزدهای احتمالی ریاست جمهوری را به روزهای بعد وامی گذارم
"مهدی کروبی را در یک کلام می توان "سیاستمداربه سبک ایرانی" لقب داد ٬سیاستمداری که سادگی را با پیچیدگی ٬اعتراض تند و تیز را با عقب نشینی به موقع ٬مداخله مسئولانه به نفع آنهایی که گرفتارند و بهره گیری به موفع از این مداخله را بخوبی با هم تلفیق می کند و خود را همیشه در کانون منازعات تند و تیز قرار می دهد بدون آنکه هزینه ای را متقبل شود که دیگران را به سادگی از صحنه سیاست حذف می کند.این سیاستمدار کهنه کار که دو دوره ریاست مجلس را برداشته است و در یک دوره عنوان "شیخ اصلاحات" را از آن خود کرد نه راست است و نه چپ و حتی نمی توان او را یک میانه رو تلقی کرد. هیچکدام از این عناوین نمی تواند هویت خاص او را به تماشا بگذارد.
درحالی که همیشه به صورت فردی سیاست را پیش می برد و با نامه نگاری و صراحت لحجه در معادلات قدرت تاثیر گذاری می کند این نکته را می داند در سیاست کسی که تنها از جانب خود سخن بگوید همیشه بازنده میدان خواهد بود و به این دلیل ازکلمه ما پیش از دیگر افعال استفاده می کند.زمانی که دبیرکل مجمع روحانیون مبارزه بود از این عنوان استفاده می کرد تا حرف خودش را بزند اما وقتی در انتخابات گذشته دانست که دیگر نمی توان از جانب این گروه حرف خود را بزند با عمگرایی بی سابقه که پدیده نادری در این مرز و بوم است حزب خود را تاسیس کرد.امروز چه کسی است نداند حزب اعتماد ملی یعنی کروبی و اگر او نباشد خیلی زود این حزب از هم می پاشد.ولی او به این حزب نیاز دارد تا بعنوان یکه سوار تنها معرفی نشود.
رفیق بازی و کمک به دوستان نزدیکش پیش از آنکه صبغه فردی و اخلاقی داشته باشد نشان از هوش سیاسی بالای او دارد چرا که او می داند پراکندن دوستان در سیاست ورزی معنای خوبی ندارد. همین زیرکی است که این قدرت را به او داده است تا رادیکال ترین منتقدان خاتمی را گرد خود جمع کند و از تکنوکرات بی تفاوتی چون کرباسچی که همیشه از بالا به همه چیز نگاه می کرد یک فعال ساده سیاسی و تبلغیات چی بسازد.نکته بارز در این جذب آنست که کروبی با همه نشست و برخاست با روشنفکران و تکنوکراتها هرگز شبیه آنها نخواهد شد و مدام شبیه خودش خواهد ماند. شباهتی که در منازعات سیاسی و اداره مجلس بسیار ثمر بخش است ولی در اداره نظام اجرایی می تواند دشواری هایی را بر انگیزد که از قبل نمی توان برای آن چاره اندیشید.
بنظر می رسد اگر کروبی بخواهد سهمی از موفقیت را در انتخابات را از آن خود کند بایدمثل همیشه خودش بماند.در انتخابات گذشته چند باری با او دیدار داشتم تنها توصیه ای که به او داشتم آن بود که مثل خودش عمل کند و عمل به این توصیه او را مورد اقبال رای دهندگان قرار داد و همین توصیه را می توان همین امروز هم تکرار کرد و به همین دلیل می توان گفت:اگر جذب ناراضی یان سیاسی اصلاح طلب اکنون برای او یک برگ برنده است اگر سرنوشت تبلیغات این فعال سیاسی بر شانه های آنها قرار بگیرد می تواند در رای طبیعی کروبی اختلالی ایجاد کند بدون آنکه رای های دیگر را به نفع اش بسیج کند.
دیگر چهره ها : احمدی نزاد (+)- خاتمی (+)- موسوی (+)
*درروزهاي آينده درباره قاليباف و ديگر نامزدهاي احتمالي مطالبي قلمي خواهد شد.
سکوت "میر حسین موسوی" در فردای نخست وزیریش فریاد خاموشی بود که بخشی از پدیدار شناسی روح ایرانی را نمایندگی می کرد که در آن پا برهنه ها و فرودستان جایگاه برجسته یی دارند و عدالت اسم مستعاری نیست که تنها در بده و بستانهای سیاسی بکار برده شود.انقلاب سال پنجاه و هفت فرصتی به این فرو دستان داد تا به میدان بیایند و یک نظام متصلب دیر پا را به زیر افکندند و در یک جنگ هشت ساله از استقلال و تمامیت ارضی کشور دفاع کنند.زمانی که آنها بعد از اتمام جنگ و انقلاب به خانه بازگشتند دوباره به جهان فراموشی تبعید شدند و هیچکس در برابر امواج سرکش نئولیبرالیسم و تعدیل اقتصادی نتوانست مقاومت کند و روز به روز ارتش فرادستان همه میدانهای فکری و عملی را از آن خود کردند و در این شرایط اگر کسی از فرودستان سخن می گفت خود را در برابر تحقیری می یافت که با محاصره جهان کامیابانه ذهن ها را فتح کرده بود.
میر حسین موسوی سکوت کرد چرا که گفتمان فرادستان هیچ روزنه ای را باز نمی گذاشت تا کسی از آن به زاغه نشین ها و حلبی آباد ها نگاه بیاندازد و اگر کسی بر آن بود نیم نگاهی به این مناطق بیاندازد به این قصد بود که آنها را ویران کند تا بجای آن بوستانهای چشم نواز بسازد و چهره نازیبای شهرها را بزک کند.در چنین شرایطی آنکه می خواست صدای فرودستان باشد چاره یی نداشت جز آنکه سکوت کند و شاهد باشد که با خود اتکایی بیمارستانها٬ندارها حتی از مداوای بیماری خود عاجز باشند و برای یافتن سر پناه از کانون شهرها فاصله بیشتری بگیرند.موسوی چه می توانست بگوید جز آنکه در خفا به آنچه رفته است بیاندیشد و در عمل شاهد باشد به جای اقتصاد دولتی اقتصاد رانتی هم بنیان زندگی فرودستان را برباد داد و هم حلقوم اقتصاد تولیدی را آنچنان سفت فشرد که بجای آن دلالان به ثروت های بادآورده دست یافتند و تنها صدای طبقات نوخاسته از همه جا به گوش رسید.
شکست نئولیبرالیسم٬درکانون مرکزی خود و ترکیدن حباب سرمایه داری یکبار دیگر دولت را٬به دعوت سرمایه دارها٬در کانون اقتصاد قرار داده است و دولتها به قیمت کسری بودجه های عظیم که در نهایت طبقات متوسط را به قعر فقر فرو می اندازد و سپاه بی چیزان را انبوه تر می سازد به یاری سرمایه داران می شتابند تا آنها هم در زمان رونق سودهای کلان را نصیب خود سازند و هم در زمان ورشکستگی پولهای سرسام آوری نصیب خود سازند.اما این معادله به زودی فرودستان را صاحب صدا خواهد کرد و شبحی که در چند دهه اخیر به خواب رفته بود دوباره بیدار خواهد شد تا رعشه بر اندام فرادستان بیاندازد.هر چند باید زمان بگذرد تا به تمامی این اتفاق بیفتد.
میرحسین موسوی در این شرایط که هنوز اولین ضربات شلاق بحران جهانی بر اندام نحیف اقتصاد ایران با کاهش قیمت نفت فرود آمده است سکوت خود را می شکند تا بگوید گفتمان فرادستان چه با کشور کرده است.باید صدای او را بیشتر شنید و راه به این حقیقت کشید که چقدر او در دوران سکوت توانسته زبان نویی که حامل راههای تازه در حمایت از فرودستان است٬بیابد.امروز برای گلاویز شدن با نئولیبرالها که فضای گفتمانی را به تمامی فتح کرده اند باید با خلاقیت٬نوآوری و گفت و گو های مستمر هم بنیادهای لرزان نئولیبرالها را نقد کرد و هم راههای بدیل را به بشریت پیشنهاد کرد.این پیشنهاد حتما در سکوت نمی تواند شکل بگیرد و تبدیل به نیروی مادی برای تغییر جهان شود.در این اندیشه ورزی باید از یاد نبرد تساهل و آزادی تنها بستری است که می تواند فضایی فراهم سازد که خود فرودستان را به صحنه اجتماع باز گرداند تا آنها بیاموزند چگونه خود سرنوشت کشور را بدست بگیرند و همچون جنگ و انقلاب با میدان دادن به توسعه همه جانبه و وفاداری به عدالت٬زندگی را برای همه آسان کنند.منتظر می مانیم تا ببینیم سکوت طولانی موسوی تا چه حد بر خود آگاهیش افزوده است و او تا چه حد حرفهای تازه دارد. می ماند گفتن این نکته که من بعنوان روزنامه نگار بارها با او در دوران نخست وزیریش پیرامون مسایل هنری گفت و گو کردم و از او جز تساهل٬دانش٬فروتنی و متانت چیزی ندیدیم که در اینجا در جهت روشنگری قابل گفتن باشد.
دیگر چهره ها :خاتمی(+) -احمدی نژاد( +)
*در روزهاي آينده درباره كروبي ٬قاليباف و ديگر نامزدهاي احتمالي مطالبي قلمي خواهد شد.
محمد خاتمی آن کانون محوری است که در آن همه تناقض های روح ایرانی به وحدتی شکننده و لرزانی می رسد که امکان کوچکترین تحولی را از فاعلش می رباید.این چهره آشنا که صداقتش غبطه برانگیز و مهربانی اش با جهان بی شائبه است نه بی عملی را بر می تابد و نه کنشی را به فرجام می رساند که هزینه بر باشد.او اهل تامل است و با تردیدهایش می زید.در او مطلق گرایی جایی ندارد ولی در همین جاست که از خود یک مطلق می سازد. روحی عاصی که ازعصیان می گریزد و روحی آرامش طلب که ناخواسته در هر آرامشی تلاطم در می اندازد.
داوری در مورد او با مولفه هایی چون شجاعت و یا هراس پیش از آنکه ناعادلانه باشد خطا درتحلیل است٬او نظام جمهوری اسلامی با همه وجود می طلبد و به آن کاملا وفادار است.من چهارده سال در کیهان خبرنگار بودم و او سرپرست این موسسه بود و بعنوان منتقدهنری و خبرنگار چالشی پس پی گیر با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی داشتم که خاتمی وزیرش بود.در تمام این سالها وفاداری به این انقلاب در او با گوشت و پوست خود احساس کردم همانگونه که تعلق عاطفی و عقلانی اش به آزادی و تساهل را در همه گفتارش در آن سالها می توانستم رد یابی کنم. اما برای او انقلاب و آزادی همپوشانی داشتند و دارند.او معتقد است بدون تساهل و بردباری نمی تواند داوم وقوام نظام را تضمین کرد و اگر در بسط آزادی می کوشد بخاطر جانبداری از جمهوری اسلامی است و بس
تمام مشکلی که خاتمی در طول هشت سال رئیس جمهوری اش با آن روبرو بود یافتن تقاطی بود که تقویت نهادهای مدنی منجر به پایداری نظام جمهوری اسلامی شود٬اما نتوانست این تقاطع را به گونه ای تعریف کند که هم کانون قدرت از آن نهراسد و هم فعالان اصلاح طلب آن را بپذیرند.هر جا که احساس می کرد ایستادگی منجر به ضعف نظام می شود عقب می نشست و از سوی دیگر حاضر نبود به دلیل تعریف روشنفکرانه که از خود دارد وارد چانه زنی های سیاسی و بده و بستانهایی مرسوم بشود که با اصول اخلاقی اش همسازی نداشت و ندارد. هر چند که گاهی سکوت و انفعال در برابر یک رویداد از همین منظر غیر اخلاقی تلقی شود.
اکنون که خاتمی وارد میدان پر بلای انتخابات شده است باید به این پرسش پاسخ دهد چقدر می تواند با ماندگاری در تقاطی که به آن تعلق دارد ضمن حفاظت از نظامی که به آن سخت وفادار است حداقلی از آزادی را تضمین کند و گامهایی جتی کوچک اصلاحات را به پیش ببرد .سکوت در این مورد می تواند زیانهای جبران ناپذیری به هر دو سوی ماجرا یعنی هم به نظام و هم به آزادی بزند. خاتمی را تنها باید از کانونی مورد نقادی قرار داد که جهان را می نگرد و دست به اقدام می زند. اگر این کانون را پذیرفته نشود هر تحلیلی او را در صندلی اتهام می نشاند ولی نمی تواند در تصمیمگیرهایش تاثیر بگذارد . +
*در روزهاي آينده در باره كروبي ٬قاليباف ٬موسوي و ديگر نامزدهاي احتمالي مطالبي قلمي خواهد شد.