مي فهم كه جهان آني نيست كه بايد باشد ولی این فهم گاهی برای صبوری بس نیست ٬هربار که گروهی می پندارند دوران صلح پایدار رسیده است از گوشه و کنار صدای جنگ های مهیب جانها را به هراس می افکند.هر زمان عقل های خود شیفته این باور را می خواهند جا یگیر کنند که یک رویکرد بشر را به کمال رسانده است و جهان هر روز مرفه تر از پیش خواهد شد بحرانهای مالی و سیاسی این برج و باروهای شیشه ای را در هم می شکند .در پس هر آرامشی تئوری پردازان پایان از راه می رسند و بشارت پایان شر را می دهند ولی آنها نمی دانند شر همراه بشر تا کنون آمده است و تا معجزه ای رخ ندهد همچنان خواهد آمد.
اما بشر برای پیشرفت خود نیاز دارد این اصل بدیهی را به فراموشی بسپارد و به این دلیل هر نسلي مي پندارد كه مي تواند اين رويداد هميشگي را كه که به دلیل ناگزیریش تبديل به تقدير شده است را تغيير دهد ولی این خواست تحقق نمی یابد و شكست هاي متوالي تاريخي در تحقق زندگی بهتر و در رودر رویی با بحرانها عقل افسرده می شود و عاطفه جریحه دار. اما نکته یی در این میان ناگفته می ماند بحرانها صاعقه وار فرود می آیند و پیروزی ها قطره قطره جای خود را در روح و روان انسانها باز می یابند و از منظر این منطق شکست ها پیش از پیروزی ها دیده می شود.یک مثال ساده مسئله را روشن می کند . برای اینکه کسی حافظ شود یا مولوی ٬شاملو گردد و یا فروغ و...باید سالها صبر کرد٬کسانی زیادی باید خون دل بخورند و مقاومت های زیادی را باید درهم شکست تا آنها نامی شوند در اندازه تاریخ ولی مرگ آنها در یک لحظه آوار می شود و جان را می فرساید. ما آن لحظات سخت کوشی را نمی بینیم ولی جام مرگ آنها را باید در یک لحظه سر بکشیم.
انسان امید را مطلق می خواهد ولی هر خواست نیک صبوری می خواهد و سخت جانی برای تحقق اش ولی شر ماهیتی آنی دارد. یک بمب اتم می تواند شهری را یکجا ویران کند ولی شاید قرنی لازم باشد تا شهری بنیان گیرد. همین منطق ناگفته است که زندگی را تراژیک و تب آلود می کند و آنهایی که رویای جهان بهتر را دارند با کابوس مداوم مجبورند درگیر باشند و همین کابوس زدگی آن پیروزی های کوچک را در زلزله مهیب ها ممکن می کند. آنها که با این گروه قلیل سر ستیز دارند نمی دانند قبل از آنکه با این نام و یا آن نام درگیر باشند به تاریخ خیانت می کنند. چرا اینها را می نویسم چون وقتی به نامهایی چون پوینده و مختاری می اندیشیم می پندارم اگر آنها زنده بودند چقدر فرهنگ شعر و تحلیل و ترجمه این فرهنگ غنی تر می شد. در برابر عظمت این فاجعه خوشحالیم که امروز ما ناچاریم آثارشان را دقیق تر بخوانیم و همین دقیق خواندن است که هاضمه روح ایرانی را غنی تر می کند هر چند به هنگام دیده و یا حس نشود .همین لحظه که این نوشته را می گذارم اینجا بسیاری در عسرت با خون دل می آفرینند سهم شکست ها را به قدر ارزنی کم کنند . همین گروه معدود است که عقل افسرده را توان ماندگاری و روح فرسوده را تازگی می بخشد. چراغ دلشان همیشه روشن باد
گاهی یک اتفاق کوچک می تواند در جهان بی لبخند لبخندی بر لب خسته بنشاند. این روزها لبهایم با هیچ کیمیایی از هم باز نمی شود تا لبخندی را به تماشا بگذارد.مجتبی غلام دوست را نمی شناسید ٬چراباید او را بشناسید٬او کنار بام سبز لاهیجان زندگی می کند٬جوانی غریب ٬اما می خواهد فیلمساز شود٬فیلم هشت دقیقه ای "یهودا" را به جلوی دوربین برده است.فیلمش از طریق ناگفتن حرفهایش را می زند. می توان اما و اگر کرد در باره اولین اثر یک عاشق سینما ٬ولی من که با بسیاری از فیلمسازان که امروز نامی دارند جهانی اولین مصاحبه را انجام دادم و یا اولین یادداشت درباره کارهایشان نوشتم - مثل رخشان بنی اعتماد٬مجید مجیدی ٬کیانوش عیاری و بسیاری از نامهای دیگر- جای پای آن پنهان را در اثرمجتبی دیدم. او اگر شانس بیاورد و زمانه فرصت بدهد بشود یکی از این نامها
شاید فکر می کنید اغراق می کنم ولی با غرور می گویم اگر خود استعدادی ندارم جرفه های استعداد را در دیگران خوب می شناسم و شامه تیزی در این مورد دارم.ماجرای آشنایی من و او هم شکل عجیبی دارد.روزی پسرم سهیل گفت کسی در وبلاگ اش پیغام گذاشته است که می خواهد شعری از مرا در فیلمش بگذارد و خود خجالت می کشد این خواست را با من در میان بگذارد.یافتمش و با هم دیداری داشتيم.روز دوشنبه آمد با فیلمش و یک بسته چای لاهیجان و تعدادی کلوچه. مانده بودم چه بگویم . کلانتری مستند ساز و منتقد صاحب نام را یافتم و از او خواستم فیلمش را ببیند و نظر بدهد. سالها بود صدایش را نشینده بودم. با مهربانی و کمی شوخی پذیرفت.
از این استعدادها چقدر در گوشه وكنار این کشور وجود دارد.در شعر٬داستان٬نقاشی٬موسیقی ٬فیلم ٬نمایش٬روزنامه نگاری و... استعدادهایی که اگر ببالند فرهنگ را می توانند غنی تر کنند اما در بی امکانی و پشت درهای بسته تباه می شوند و از دست می روند. این اتلاف بزرگ ٬این نابودی دهشتناک اما دیده نمی شود. چه استعدادهایی را می شناسم که از دست رفتند چون حسادت ها و خودخودخواهی ها راه را بر جوانان می بندد ٬چون نسل موسفید کرده گاهی فکر می کند با این نسل زمان باید متوقف شود. آنها نمی توانند جوانان را در یابند٬هر چند این ایستادگی ها بی نتیجه و گروهی با پایمردی راهشان را می یابند٬مثل آنهایی که غریب بودند و امروز آشنا.جوانانی که امروز پیش کسوت اند و باید به گذشته خیره شوند و دریابند آنهایی را که دریافته نمی شوند. می دانم موسفید کرده ها هم در عسرت اند. اما این عسرت نباید جلوی آفتاب فردا سد بگذارد.
هر بار جوان بااستعدادی را می بینم با خود می گویم شاید ما هم یهودایی باشیم که با بی اعتنایی به نسل جوان به امروز و فردا و شاید هم به تدوام خود خیانت می کنیم. نگذاریم صلیبی که بر دوش داشتیم و کمرمان را شکست نسل نورسیده را بیازارد و آنها را با ما هم سرنوشت کند..ببینم جوانان را.اندوه شان را تاب نیاوریم . با گذاشتن جمله هایی که او در فیلمش از من گذاشته است این نوشته که نباید تمام شود به پایان می برم:
آفتابی نیست که بتابد
ظلمتی نیست که پنهان کند
مرا از سایه ی خنجری که در دست هایم
زخم می زند بر تنم
و
روحی که در درماندگی اش تسکینی نمی یابد.
باراک اوباما آیا معجزه ای در آستین دارد٬معجزه ای که بحران مالی گسترده و فراگیر که منجر به رکود اقتصادی گسترده شده است و روز به روز ابعاد وسعیتری می یابد را رام دستهای پرقدرتش کند٬بی تردید پاسخ منفی است. سرمایه داری مالی بدون این بحران های ادواری قادر به سرکردگی در نظام اقتصاد جهانی نیست و نمی تواند بدون آسیب زدن مداوم به اقتصاد واقعی به سودهای هنگفتی دست بیابد که در یک قرن اخیر مشغول آن بوده است.
سرمایه داری مالی همانقدر که در ثبات نمایشی سود می برد از بحران ها نیز منفعت سرشار می برد و این منفعت را از کیسه توده هایی می رباید که به امید یک جهان رویایی تر و تغییر رویه های یغماگرانه موجود به اوباما رای دادند .امیدی بی حاصل که در گذرزمان خیلی زود از دست خواهد رفت . در بهترین حالت او به نمایندگی از سرمایه داران پشت صحنه این بحران را مدیریت خواهد کرد تا خواست ها ی واقعی توده ها برای توزیع عادلانه ثروت رادیکال نشود و خواهان تحقق عملی خود نشود.این خواست -البته نه به سادگی و در نه در کوتاه مدت - اجرایی خواهد شد و یکبار دیگر سرمایه داری تضادهای خود را به زمان دیگر ارجاع خواهد داد.
تا مدتها سرمایه مدیریت برخود را تاب خواهد آورد تا دولتها از مردم مالیات بگیرند و یا با کسر بودجه قدرت خرید واقعی آنها را مصادر کنند تا شرکتهای غول آسا از ورشکستگی بدر آیند و سودی که از طریق عادی بدست نمی آورند از دولت -بخوانید مردم - دریافت کنند. در این میان کاهش بهای جهانی نفت سهمی است که کشورهای تولید کننده به سرمایه داری مالی می پردازند.کاهش تولید نفت درشرایط کنونی می تواند کمپانی های بزرگ نفتی را به نوایی برساند ولی اقتصاد واقعی را با بحران عمیق تری روبرو می کند و این بحران طرف تقاضا را باز کاهش می دهد و از این طریق قیمتها باز میل به سقوط می یابند.
برای رهایی از این بحران تنها باید از اقتصاد نفتی رهایی یافت و با عقلانیت فرصت سرمایه گذاری را برای سرمایه های سرگردانی فراهم کرد که در جهان فرصتی برای قرار گرفتن در یک فضای مطمئن می جویند.سرمایه همه جا بدنبال امنیت است ولی این امنیت با حرکات نمایشی بدست نمی یابد بلکه با تثبیت قوانین علمی ٬پویا و ادامه دار بدست می یابد. قوانینی که با محدود کردن قدرت نهادها نیروی خلاق جامعه را می افزاید. اتفاقی که اگر در عمل رخ ندهد فقر و بیکاری ناهنجاری های اجتماعی بیشتر را بدنبال دارد و بازوی خشن قانون هر چقدر توانمند باشند نخواهد توانست بر بحرانهایی غلبه کند که گژی های اقتصادی و توزیع ناعادلانه ثروت چون چشمه جوشان آنرا به جامعه سرریز می کند.باید عاقل بود ولی این سفارش آسان ولی تحقق اش سخت و دشوار است.
امروز که به سرکار می آمدم.پاهایم لغزید و به زمین افتادم و زخم برداشت بدن خسته ام. همانطور که یله شده بودم و ماشین ها از کنار با احتیاط می گذاشتند به تنهایی عمیقی می اندیشیدم که تمام وجودم را پرکرده است. شاید در آن لحظه بود که نجواهای علی "علیه السلام" در چاه تنهایی را فهمیدم٬اما من چاهی ندارم که در آن فرياد بزنم. وقتي مغاك تنهايي را ببيني و از دهشت فياض آن بنوشي سخت است كه دوباره آني شوي كه مي پنداشتي بودي. در اين مغاك است كه پرده اوهام دريده مي شود و خود و ديگران را همانگونه كه هستند مي بيني نه آنگونه آرزو داشتي باشند.بسياري آني نيستند كه بايد باشند. مي پنداشتي شانه اي اند بر غمهاي تو و نه خنجري بر قلب مجروح و پاره پاره ات.
برمي خيزم و اين شعر ايرج جنتي عطايي كه سالهاست با من مي زيد زمزمه مي كنم :تو اگر می دانستی /که چه زخمی دارد/خنجر از دست عزیزان خوردن/از من خسته نمی پرسیدی/آه ، ای مرد چرا تنهایی ؟!/اين تنهايي از كجا مي آيد كاش مي توانستم بگويم. كاش مي گفتم وقتي انسان وارد ششمين دهه زندگي اش مي شود و همه طرح هايش را نا تمام مي يابد و در مي يابد با همه تلاش هايش و جان فرسودن هايش هنوز جهان ذره اي شبيه آرزوهايش نشده است و هم در زندگي شخصي و هم در بستر اجتماعي جز بازنده هاست فرو مي پاشد. چند روز پيش نوشته اي تلخ از ابراهيم نبوي خواندم كه در مورد پنجاه سالگي اش. نوشته اي كه در اوج بيماري گويي بخشي از دلتنگي هاي مرا باز مي گويد.اين نوشته به من مي گويد نه مهاجرت و نه در وطن بودن تسكيني نيست براي اين تنهايي مرگبار.نسل من با همه تفاوتهايش جز سوختن و ساختن چاره اي ندارد.
مي دانم تلخ نويسي بد است و براي بيماري ام مهلك. اگر تلخ ننويسيم چطور مي توانيم نسل جوان راقانع كنيم از زندگي لذت ببرند ٬چطور براي خود زندگي كنند. هنري كه اصلا من بلد نيستم.كاش مي شد چاهي مي يافتم راز دلم را بيرون بريزم از خودم بگويم.از خودم كه هزار پاره است. چقدر اين روزها نيچه مي چسبد و همرا ه آن بيشتر ترجيح مي دهم در وبلاگ جوانان شعرهايي را بخوانم كه تلخ اند. ميراثي كه آنها از ما دارند. گاهي نام خداست كه تسكين بخش است . همان او كه دل را با بزرگي اش آرام مي كند. خدايا تاب اين تنهايي را به من بده. البته قدر دان دوستانم هستند. همين امروز خانم همكاري چطور براي زخم من بتادين يافت و مجيد انكوبا پاهاي مجروحم را مرحم گذاشت و فرهنگ فر و فرهنگي با مهرباني هايشان آرامم مي كنند.روزنامه نگاري با دست گل به ديدنم مي آيد تا تسلا دهد. پزشك عاليقدري كه شرافت با او معنا مي يابد مي گويد شيرمردي چون تو و افسردگي و... ولي تنهايي از جايي ديگر مي آيد.از كجا.....نمي گويم؟
کاهش بهای نفت دوران مدیریت آسان و باری به هرجهت را تمام کرد.هرگاه بهای این ماده بالا می رود کابوسی تن و جان مرا می لرزاند٬چرا که این افزایش قیمت نه به توسعه همه جانبه میدان می دهد ونه عمران و آبادانی ملموسی را به دنبال دارد. تنها ثمره درآمدهای باد آورده یک اقتصاد رانتی٬یک تورم افسار گسیخته و به حاشیه راندن نخبگان و منتقدانی است که زبان سرخ شان جز انزوا و بی پناهی حاصلی برایشان دربر ندارد.
مدیران پول خرج کن و دست و دلباز٬ترسو و بشدت سخت گیر با فرو دستان و مطیع و برده در برابر بالایی ها وقتی در آمدهای نفتی بالا می رود جای مدیران علم گرا٬پویا و کارآ را می گیرند. بجز آقازاده ٬خاله زاده ٬عمو زاده و...بودن کسانی می توانند مدیر شوند که وارد این فرقه و یا آن باند شوند تا ضمن غصب عنوان مدیریت سهمی از کیک قدرت و ثروت را ببرند.با میدان داری این گروه دیگر نمی توانی از دست هزینه های گزاف درمانی ٬کرایه خانه ٬افول نظام آموزشی ٬ فشل شدن نظام اداری و فروپاشی عرف و عادتهای تاریخی و اخلاقی که به جامعه قوام و دوام می دهد به جایی شکایت بری و چاره درد بخواهی.
وقتی در آمدهای نفتی کاهش می یابد و اثرات واقعی خود رابصورت امواج بحرانهای گوناگون به تماشا می گذارد بسیاری از این مناسبات خودبخود دچار فروپاشی می شود و رجوع به نخبگان با تجربه و دلسوز در اولویت قرار می گیرد ولی این رجوع متاسفانه این بار به دلیل ضربات روانی که خواسته و ناخواسته به این نخبگان وارد شده است و بین نهادها و نخبگان شکاف ژرفی بوجود آمده است می تواند بی فایده باشد. این نخبگان آزرده و رنجیده خاطرند و حتی اگر خود هم بخواهند سالها دیر می کشد تا خود را باز یابند.مگر آنکه انتخابات ریاست جمهوری واقعا معجزه ای در آستین داشته باشد.
در فضای رانتی مدرک زدگی حرف اول و آخر را می زند و مدیران با هر کلکی یکجا عنوانهای دکتری را از راههای امروز کاملا شناخته فراچنگ می آورند ولی در فضایی که درآمدهای نفتی تکاپوی مخارج ساده را هم نمی دهد بجای مدارک تقلبی و غیر مرتبط به مهارت و توانایی ها واقعی افراد توجه می شود و همه در می یابند هر کس را باید با کارایی اش سنجید و نه با مدرکی که با هزار رابطه بدست آمده است و حتی واقعی اش غیر واقعی است . می شود همه این مدیران نما را یکجا جمع کرد و از آنها خواست یک انشای ساده دبستانی بنویسند تا سیه روز شود آنکه در او غش باشد .کاهش در آمدهای نفتی برای صاحب این قلم شادی آور و مثل داروی موثر ضد افسردگی عمل می کند.
*بیماری شفا بخش است ٬خود را در اوج ضعف تماشا می کنی ٬در می یابی تا قوی نباشی٬تانتوانی سرپای خود بایستی نمی توانی کسی باشی ٬زندگی ات را بسازی . وقتی در بیماری هم ناچاری روی پای خو دبایستی معنای استقلال را می فهمی .بیماری نشان می دهد جهان چیزی نیست جز آنچه در ذهن تو می گذری و ذهن بیمار جهان را واقعی تر می بیند.انسان موجود بسیار تنهایی است.
*بیماری معجزه وار حس گالیله بودن را در من بیدار کرد چرا که وقتی سرگیجه داری همه می گویند جهان ایستاده است نترس ٬اما من می خندم چون تنها بیماری حقیقت چرخش زمین را به حس ات منتقل می کند و من چرخش زمین را به دور خودش حس می کنم . بیمار هم تنها به دور خود می چرخد و بس٬چون زمین ٬خورشید - بخوانید دیگران - چیزی اضافی است.
*وقتی بیماری آنهم روحی در می یابی زندگی چیزی نیست جز مقدارکمی دوست داشتن و دوست داشته شدن و حجم زیادی از نفرت های بی دلیل.آنهایی که می خواهند خشمت را بیدار کنند تا بمیری و دیگرانی که با مهرشان آبی بر آتش خشمت می ریزند.باور کن آنهایی که واقعا دوستت دارند آنهایی نیستند که می پنداشتی دوستت دارند. کمی دورتر را نگاه کن
*بیماری واقع بین می کند آدمی را٬معجزه در آمدن و یا رفتن این و یا آن نیست٬اوباما معجزه ای در آستین ندارد٬هیچکس ندارد.سرمایه داری در بحران ساختاری است و تنها می توان ظواهر بیماری را کاهش داد. این هم هنر کمی نیست. باید دید اوباما این هنر را دارد.بیماری و فاجعه می تواند یکباره بیاید ولی به تدریج درمان می شود .اصلاحات در ایران شکست می خورد چون از یاد می بریم بیماری جز با صبوری و بتدریج درمان نمی شود و هر شتاب بیمار را بجای درمان می کشد.آنهم وقتی کسانی بخواهند از ضعف بیمار آنچه نتوانسته بوددر گذشته بدست بیاورد فرا چنگ آورد .این را از پزشکان حاذق بپرسید که اهل تشخیص اند.تندروها در سیاست همین کسانند در زندگی جمعی
زيستن با حماقت محال است ٬سر و كله زدن با احمق آدم را به ناچار مبتلا به ويروس حماقت مي كند. احمق كسي است كه مسايل بديهي را درك نمي كند ٬واقعيت را نمي بيند٬اصلا به شواهد تجربي و كذب و صدق ماجرا و شهادت منصفانه ديگران كاري ندارد.اگر مسئله اي و رويدادي را هزار بار شرح دهي باز حرف خود را مي زند.درك اشتباهي كه يكبار در اعماق ناخودآگاهش ته نشنين شده است ابدي مي كند و تنها مرگ مي تواند اين پيش داوري را متوقف كند.
در هر رويدادي داوري آغازين آنهم از نوع غلط اش به ذهنش مي چسبد و رهايش نمي كند.هيچوقت جلوي آئينه نمي رود تا متوجه شود او هم مي تواند اشتباه كند. اگر هزار بار سرش به ديوار بخورد بجاي آنكه مسيرش را تغيير دهد غرولند مي كند و دست به شكايت مي زند قرار بود ديوار جايش را عوض كند.اگر بگويي ديوار نمي تواند جا عوض كند بدون آنكه ويران شود.در اين صورت فرياد مي زند زنده باد ویرانی و خواهان نابودي ديواري - بخوانيد منطق زندگي - مي شود همزيستي با حماقت افسرده كننده است و اصطراب را تا اعماق جان مي تند. چرا كه نمي تواني احمق را تغيير دهي و به ناچار ويروس حماقت سهمي از ذهن ترا مي خواهد و اگر مقاومت نكني حتما بدست مي آورد.
اگر شبيه آنچه هم بشوي كه مي خواهد باز عليه تو مي شورد چرا كه او يك كليشه ذهني دارد كه تغيير نمي كند و هيچ تغييري را به رسميت نمي شناسد.تراژدي آنست كه نتواني از احمق فاصله بگيري و هم نتواني تحمل اش كني.اين است قصه تلخ زندگي ما.به دور و برمان نگاهي بياندازيد.در كوچه و بازار٬در مراكز خريد٬در خانواده ها و .... اين احمق ها را مي بيني كه همه عمر يك حرف را مي زنند و نمي توانند با واژه هاي ديگر جهان را ببينند٬گوشي براي شنيدن و چشمي براي ديدن ندارند. چه بايد كرد. نمي دانم .
بیماری ام را شناختم . سرگیجه ٬به هم ریختگی وضعیت گوارش و سردرد وکلی بیماری دیگر معلول بود و عاقبت پزشکان علت بیمارم را کشف کردند :افسردگی و اصطراب
فعلا باید داروهایم را بخورم تا عوارض جسمانی بر طرف شود ولی درمان حقیقی آن است که از زندگی لذت ببرم و برای خودم اهمیت بیشتری قائل شوم.چطور٬پزشک جوابی نداشت.می گفت هر کس باید خودش راهش را بیابد. باید این راه را اختراع کنم ولی من مخترع خوبی نیستم.
نمی توانم نسبت به درور و برم بی اعتنا باشم ولی دکتر می گوید باید باشم. چطور نمی دانم . بایدبا واقعیت شغلی ام کنار بیابم و با خوبی و بد و حتی با بی عذالتی بسازم. چطور نمی دانم . کاش کسی راهنمایی بکند چطور می تواند بی خیال شد.من که بلد نیستم. ولی حتما باید یاد بگیرم.
تلخم از بستن شدن شهروندان امروز٬نمی دانم چرا حس می کنم یک رابطه نا گفته بین این بسته شدن و پیروزی اوباما و پیام احمدی نژاد به او وجود دارد.بیماری اجازه گمانه زنی در باره رابطه این دو موضوع به ظاهر بی ارتباط وبسط بیشتر موضوع را نمی دهد.امیدوارم حدسم اشتباه باشد.
اوباما پیروز شد و به گفته خود او امر یکا تغییر خواهد کرد .سیاستمداران دستتکشهای مخملین بر دست خواهند کرد..ولی باید به داشت جنگ های جدید را کلیتون دمکرات در بالکان برپا کرد ونه بوش جمهوریخواه.اما همین تغییر هم می تواند فرصتی برای آزادی و دمکراسی خواهان باشد.البته مستقل از آنچه امریکا می کند .همیشه جنگ فرصت را به گروه خشن می دهد و زبان نرم أآنها را به مرخصی تاریخی می فرستد. بیماری عود کرده نمی گذارد بیشتر از این بنویسم . سرگیجه با من است و نوشتن و خواندن را باید متوقف کنم . این رژیم بسیار سختی است.
نظام سرمایه داری یکبار دیگر با بحرانی که از ذات آن سرچشمه می گیرد بی پرده روبرو شده است.این بحران پیش از آنکه خطرناک باشدبرای طبقات یغماگر ٬فرودستان را وارد مهلکه مرگبار خواهد کرد و در کام بیکاری و فقر تلخ زندگی شان را از دست شان خواهد گرفت.اما این بحران باعث فروپاشی این نظام خود ویرانساز نخواهد شد چرا که برای سقوط هر نظام دو شرط لازم است اول بحران ساختاری و دیگر بدیلی که جانشین آن شود. اگر شرط اول تا حدودی مهیا است ولی دستیابی به دومی حتی در افق دور دست هم دیده نمی شود.بشر ناچار است بین بربریت نظام هار سرمایه داری به شدت جهانی شده و اختراع یک نظام بدیل دست به انتخاب بزند.
تازمانی که این نظام بدیل یافت نشده است باید منتقدین با نقد پیگیر و همه جانبه سرمایه داری مالی که با سفته بازی و خرید و فروش سهام بدون تولید واقعی از جیب مردم جهان به سود های کلان دست می یابند را در معرض رام شدگی قرار دهند تا بشر بتواند در فرصت بدست آمده با بهره گیری از تجارب تاریخی راهی برای آشتی آزادی واقعی با برابری نسبی اما کارآ را بیابند. تا زمانی که شکاف های موجود طبقاتی هر روز حادتر می شود جهان برای انسان بماهو انسان جای امنی تلقی نمی شود.باید مصرف افساز گسیخته که طبیعت را بسود رفاه کاذب مقعطی ویران می کند و جامعه را در یک از خودبیگانگی مضاعف به حال خود رها می کند را تعدیل کرد و آن را بسمت نیازهای واقعی سوق داد.
برای نقد نظام سرمایه داری باید این نکته ظریف را به یاد داشت که این نظام پیش از آنکه ساختاری اقتصادی داشته باشد بر بنیاد روابط اجتماعی استوار است که نابرابری را جاودانه جلوه می دهد و این باور را نهادینه می سازد که عدالت رویایی است که هرگز تحقق نخواهد یافت ٬چرا که نابرابری از ذات انسا ن بر می خیزد و این ذات را نمی توان تغییر داد.درز حالی که بشر هیچ ذات اجتماعی ندارد و هر چه تا کنون به آن عادت کرده ایم برساخته خود انسانها در روابط مشخص اجتماعی است و همین بشر می تواند برساخته دیگری را جایگزین آن کند.
مضحکه روزگار آنست آنهایی که از سقوط نظام سرمایه داری شادمان می شوند خود مناسبات سرمایه داری از نوع نئولیبرالی اش را دامن می زنند و همه همت و شجاعت خود را صرف تحقق قانونهایی می سازند که با واقعی کردن قیمتها فرادستان را به قیمت خارج کردن فرودستان از بازار مصرف فربه تر سازند آنهم با پخشش پولهایی که قبل از تقسیم بی اعتباری خود را در فرار قیمتها اعلام می کند. دولتی که از گرفتن مالیات از دارندگان ثروتمندان رانت طلب عاجز است بر آنست با طرح تحول اقتصادی - بخوانید حذف ندارها از بازار مصرف - بتوانند کشور را اداره کنند.
آنهایی که از قیمتهای واقعی سخن می گویند باید جواب بدهند با کدام روش ها و راهکارها پول ملی ارزش خود را از دست داد و چه کسانی این روشها را به سود خود جعل کردند و چه کسانی آن را به اجرا گذاشتند. چرا بجای آنهایی که مسبب این زیان بزرگ شدند توده های مردم باید مجازات شوند.بجای واقعی کردن نرخها می توان با کارآمد و کوچک سازی نهادها و سازمانهایی که اداره امور مردم را بر عهده دارند حجم مخارج عمومی را کاهش داد و با دادن فرصت به کسب و کارهای کوچک و کارآفرینان واقعی ارزش پول ملی را افزایش داد. چه کسی است نداند بزرگترین مصرف کننده خود دولت و نهادهای عمومی دیگر است.اگر آنها یاد بگیرند درست ٬به موقع و توسط افراد شایسته هزینه کنند نیازی به واقعی کردن قیمتها نخواهد بود.
اگر دولت بجای سفرهای استانی زیر ساخت تکنولوزی اطلاعاتی را گسترش می داد و به مردم می آموخت چگونه ایمیل بزند و حرف خود را با دولت در میان بگذارند چه اتفاق بزرگی در کشور رخ می دهد.بگذریم از اینکه اگر سازمانها به وظیفه ذاتی شان عمل کنند چه نیازی به نامه نگاری وجود دارد.اگر ادارات از طریق اینترنت به مردم خدمات می دادند چقدر جابجایی در شهرها و کشور کم می شد. چون این زیر ساخت ها مناسب نیست مردم برای گرفتن پول از خود پردازها باید کلی در شهر آواره شود تا یک پنجاه هزار تومان ناقابل دریافت کنند.مشکلات راه حلهای مشخصی دارد به شرطی که در حفظ مشکلات تصمیم گیرندگان منافع نداشته باشند و قبول کنند که برای حل مشکل از شعار کاری بر نمی آید و باید کار را به کاردان سپرد تا زندگی عمومی به سامان تر شود . البته کسانی که در سه سال اخیر میلیاردها دلار درآمد نفتی را بر باد دادند و تنها یک تورم سی درصدی و نرخ بیکاری دو رقمی را بر جا گذاشتند حتما نخواهند توانست مشکلاتی را حل کنند که خود بوجود آورده اند.
روزی همه جز جهان مردگان خواهیم شد.سنگ قبری و شاید هم نه .نمی دانم ٬شما هم نمی دانید.امروز٬فردا و شاید هم کمی دیرتر می میریم به همین راحتی .آرام و یا مصطرب٬خوشحال و یا غمگین. عاشق و یا با تنفر.سهم ما از زندگی همین است که داریم تجربه می کنیم.پولدار و یا فقیر٬قدرتمندو یا ضعیف .شاد و یا غمگین.در این میان از ما چی باقی می ماند. مقداری خاطره پیش این و یا آن و بعد همه چیز از یاد می رود.عده ای هم در حافظه تاریخی می ماند. نه خودشان ٬آثارشان می ماند.حافظه و مولوی و شکسپیرو...تنها آثارشان نبودند٬چیزی بیشتر و یا کمتر.
دلم نمی خواهد غروب پائیز در خیابان و یا خانه باشم. کجا می خواهم باشم نمی دانم. در یک ناکجاآباد و شاید پیش این دوست و یا آن آشنا. اما همه غمگین اند. چشمهای خسته مرا آزار می دهد. دلم یک خنده ساده می خواهد. کمی دل خوش . اما دریغ که نمی یابم. آقایان و خانمها کمی مهربان تر باشید. زندگی را اینقدر سخت نکنید. چقدر چهره عبوسی دارید.نگذارید بنویسید سال هشتاد و هفت و سالهای قبل و بعدش سالهای عبوسی بودند.سالهای بد. خشن و نامهربان. چقدر زنده می مانید ٬چقدر زنده می مانیم.ببینین همه دارند داد می زنند. همه عصبانی اند. همه نامهربان.دشنه نامهربانی جای خنده را گر فته است.
این روزها که سرم گیجه می رود و باید در خیابان و کوچه و پس کوچه ها آرام راه بروم٬مراقب باشم زمین نخورم.-بگذریم از این که همه عمر م زمین خورده اما دستی نبود کمکم کند روی پای خودم بایستم- می بینیم راننده ها چقدر بد و عصبی رانندگی می کنند. ویراژمی دهند. همه با هم دعوا دارند . به هم تنه می زنند. موتور سوار ها آدم را می ترسانند.رعایت هم را نمی کنیم.دولت رعایت مردم را نمی کند و مردم هم رعایت هم را. دلم کمی آرامش می خواهد و مهربانی . غروب جمعه است . حالم بد است.چند روزپیش این چند خط را گذاشتم کنار هم : "جهان می چرخد /من نمی چرخم / من می چرخم /جهان نمی چرخد /تنها یک ویروس کوچک/هم جهان را می چرخاند/هم مرا/مرگ چیزی خوبیست/اگر در نگاه تو /در کنار تو/اتفاق بیفتد/و چهان بایستد در دستهای نوازشگرت / "عشق چقدر خوب است/ مهربانی چقدر قشنگ است.دلم می خواهم جایی باشم پر از خنده و تویی که آرامم کند.اما من خسته و تنهاو تلخم . چقدر...
من مهدی جامی را نمی شناسم.اصلا بشر شناخت پذیر نیست.من وقتی بیمار شدم دیدم چقدر خودم را کم می شناسم اگر نگویم اصلا نمی شناسم.پس چرا تاکید می کنم جامی را نمی شناسم. چون واقعا نمی دانم چه شکلی دارد. قد بلند است و یا کوتاه . پیر است و یا جوان ٬خوش تیپ است و یا بد تیپ.نمی دانم او اصلا اسم مرا شنیده است و یا نه .اما"سیبستان" اش را دوست دارم.دلم می خواهد بدانم جهان و رویداد ها از نگاه او چه معنی می دهد.اصلا تا کنون به این فکر نکرده ام او مدیر رادیو زمانه است.رادیویی که تا کنون صدایش را نشنیدم و هر روز یکبار به سایت زمانه سری می زنم تا خبری از چشم من دور نماند.چرا این ها را می نویسم.ناچارم توصیح دهم.
وقتی برای فراموشی آنچه سرگیجه با من می کند به جهان مجازی سری زدم و سر عادت -عادت چه چیز خوبی است - به وبلاگ حسین نوروزی سری زدم دیدم نوشته جامی از زمانه استعفا داده است. مطلب جامی را می خوانم .تلخ می شوم و این چقدر برای بیماری ام بد است. دلم نمی خواهد بدانم چرا با او جفا کرده اند . حق داشتند و یا نه . ولی سوزی در نوشته اش بود که مرا خاکستر کرد. من حس او را وقتی از کیهان٬همشهری٬ایران ٬همبسگی ٬اعتمادو....رفتم .مجبور شدم بروم.در خود دیده بودم. همان حس تلخی که با بسته شدن دنیای تصویر در خود یافتم. اکنون تنها برای من مانده این وبلاگ و یک تن بیمار و یک روح غمگین .
جامی را نمی شناسم ولی نوشته اش با من بیداد کرد. چرا زمانه این چنین است.ایرانی بودن چرا هر جا هستیم زخمی مان می کند. تهمت و افترا.من مهاجرت را دوست ندارم . من کار کردن آنسوی مرزها را برنمی تابم.چون دور از ایران بودن را نمی توانم تاب بیاورم و مثل مردن می ماند.این را می دانم درهمه جا آن که پول می دهد می خواهد تعیین کند چطور کارکنی و من می خواهم از خودم دستور بگیرم و به این دلیل بر آنم تنها در این وبلاگ بنویسم وقید رسانه های بزرگ را برای همیشه زده ام . این را هم می دانم در همه جاروابط دموکراتیک کشک است و دروغ . برای خود بودن باید منزوی بمانی و تنهایی را تاب بیاوری و آن چیزی که در نوشته جامی حال مرا بد کر د همین تنهایی و خود بودن است. خوب است وبلاگ وجود دارد و من جامی را می خوانم در سیبستان مثل همیشه بدون زمانه.
اسطوره سازان ردای دیگر به تن کرده اند و بر آنند اسطوره های خودساخته را خلع ید کنند و بجای آنها آدمهای دیگر که منطق قدرت را می شناسند و می دانند در بازی سیاست چگونه چون ماهی بلغزند و به جلو بروند و مصطبه قدرت را با مصلحت اندیشی بخرند و شاید هم بفروشند حمایت کنند.آنها فراموش کرده اند حتی اگربپذیریم خاتمی اسطوره شد آنها در زایمان این اسطوره از دل تاریخ هیچ نقشی نداشتند و بعد از خلق دوم خرداد از راه رسیدند و از هول حلیم به دیگ اسطوره سازی لغزیدند و رادیکالیسم را به نهایت خود رساندند تا از سفره پهن شده سهم ببرند که بردند و اکنون باید کنار سفره دیگری بنشینند که با اسطوره زدایی دارند به یاد می آورند هستند و می توانند در حاشیه قدرت نامی و نانی در حد زور قلم شان ببرند و بخورند.
اصلاحات شکست خورد چون گروهی جوان جویای نام بجای درک منطق ساده قدرت و حرکت در مدار عقلانیت و تشخیص ممکن از غیر ممکن به تو هم اسطوره سازی و خلق حماسه گرفتار شدند و یکی پس از دیگری فرصت ها را سوزاندن و بر باد دادند.خاتمی اگر هر عیبی داشته باشد در تمام هشت سال ریاست جمهوری خود را در مسند رهبری اصلاحات و اسطوره شدن ندید و خواست در مجاری قانونی اهداف خود را پیش ببرد.مشکل او در آن بود که در دو جبهه خوب نجگید یک در جبهه قدرت که از تن دادن به هر قانونی تن می زدند و از سوی دیگر نتوانست خط فاصله خود را با قهرمان نمایان صحنه اصلاحات روشن کند. دو گروه که در بازتولید هم و فربه کردن یکدیگر سهم عمد داشتن و هر دو از جنگ شان آنچه می خواستند بدست آوردند.
صاحب این قلم در آن روزگار در روزنامه ایران با هر دو جبهه وارد چالش شد و با زدن تیتر "اصلاحات در دام اصلاح طلبان ٬عقل گریزی را باید مهار کرد" حکم اخراج را بدست دوستان در حاشیه قدرت که هیچ مصلحت اندیشی را بر نمی تابیدند امضا کرد.همان روز روشن بود که اسطوره سازی راه بجایی نمی برد و هم اکنون مشخص است اسطوره زدایی خیال باطلی است که هیچ ثمره ای جز ماندگاری دوستان در نظام رسانه ای کشور ندارد. اما وظیفه آنهایی که دست به قلم دارند آن است از حرمت سید محمد خاتمی که نماد روشنی از صداقت ٬پاکی ٬ محافظه کاری عقلانی است و منطق شجاعت شجاع نبودن را بخوبی می شناسد به دفاع برخیزند.این دفاع البته هیچ ربطی به آمدن و یا نیامدن او به صحنه انتخابات ندارد.
صاحب این قلم با آمدن او موافقتی ندارد چرا که معتقد است سه دوره بر مسند ریاست جمهوری نشستن یک فرد به صلاح فرایند تاریخی نهادینه شدن دمکراسی در یک کشور استبداد زده ای مثل ایران نیست. این استدلال تنها به درد بازی های کودکانه می خورد اگر خاتمی بیاید از احمدی نژاد شکست می خورد چرا که ذات دمکراسی در پیش بینی ناپذیری رفتار ثابت با نتایج نامشخص است. از نظر صاحب این قلم شکست هاشمی رفسنجانی و کروبی دور قبل از احمد نژاد اگر حواشی آن نیز بگذاریم اقدامی شرافتمندانه بود که سیاستمداران علاقمند به منافع ملی باید با تحمل هر هزینه پایبند به آن باشند.آن شکست توهم غیر منطقی از قدرت هاشمی را شکست و او را در جایگاه واقعی اش قرار داد و این دستاورد بزرگی برای او بود.هر چند در آن دوره نیز در ملاقات با فائزه هاشمی مخالفت خود را با نامزدی او بخاطر سه دوره شدن ریاست جمهوری اش اعلام کردم.
با این استدلال باید از کروبی خواست چون یکباراز احمدی نژاد شکست خورده است و احتمال ناکامی دوباره وجود دارد از انتخابات کنار بکشد اما این منطق ابتری است که نباید جدی گرفته شود. شکست و پیروزی راز ماندن و یا رفتن از میدان پیکار انتخاباتی نیست بلکه میزان تاثیر گذاری در تحولات و مصالح ملی باید سرنوشت این تصمیم گیری را مشخص کند.وظیفه روشنفکران و روزنامه نگاران مستقل آنست که اجازه ندهند هر عاملی جز رای مردم پیشاپیش نتیجه رقابت را روشن کند و اگر این اتفاق بیفتد هر کس رئیس جمهوری شود در دراز مدت بسود توسعه سیاسی تمام می شود حتی اگر در کوتاه مدت هزینه سنگینی بخاطر انتخاب غلط بپردازیم
شهرداری تهران و دیگرشهرهای بزرگ بزودی با بحران بی سابقه مالی یی روبرو خواهند شد که می تواند زندگی عمومی را در این شهرها مختل کند.این بحران بخشی ازبحران های اقتصادی فراگیریست که در انتظار اقتصاد ملی است.اگر علایم بحرانها پیشاپیش شناخته شوند می تواند بخشی از پیامدها ی آن را به راحتی کنترل کرد ٬در غیر این صورت چشم انداز می تواند بسیار خطرناک باشد.
در ماههای اخیر رشد افسار گسیخته قیمت مسکن جذب سرمایه به این بخش را به مرز اشباع رساند و به صورت طبیعی رونق موجود تبدیل به رکود ناخواسته شد و بسیاری از معاملات متوقف شد و کسانی که به دلایل گوناگون مجبور به فروش املاک خود بودند آنها را زیر قیمت واقعی اش در معرض فروش گذاشتند و این امر توهم کاهش نرخ را ایجاد کرد.این توهم در نتیجه منطقی خود به سرعت ساخت و سازها را به کمترین میزان خود می رساند و این امر جدا از اثرات مخربی که دربخش تولید می گذارد و می تواند هزاران فرصت شغلی از بین ببرد وبه ناگزیر شاهد بیکاری گسترده ای شویم ٬مدیریت شهری را هم با کمبود مالی دست به گریبان خواهد می سازد.
متاسفانه شهرداری ها در سالهای اخیر بجای طراحی روشهای که مدیریت شهری از طریق دریافت عوارض معقول و مطمئن از شهروندان تامین شود از طریق فروش تراکم و دریافت عوارض ساخت و سازبه اداره شهرها می پردازند.در سالهای اخیر به دلیل افزایش نرخ مسکن میزان دریافتی شهرداری ها افزایش یافت و شهرداری ها با روش های انبساطی با تقسیم بودجه برخورد کردند و آثار این مدیریت را می توان در شهرها رصد کردد.کنترل بحران موجود از حیطه مسئولیت شهرداری خارج است ولی می توان این پیشنهاد مشخص را به شهرداری و شورای شهر ارائه داد که از هم اکنون با تشکیل شوراهای تخصصی و مشورت با صاحب نظران روش های جدید جذب منابع مالی را طراحی و به اجرا بگذارند. روشهایی که متاثر از رونق و رکود در ساخت و سازها قرار نگیرند و از اثبات بیشتری برخوردار باشند تا شهرهای بزرگ که هم اکنون با کابوس مشکلات دست به گریباند به مرز غیر قابل کنترلی نرسند.
طاهره صفارزاده مرد به همین سادگی . در کمایی که نه درچند روز که سالهای طولانی تداوم داشت. مگر او خود نسروده است٬ما سالهاست منتظرمقصدیم/مادر کمین حرکت و ماشین/ما در تقاطع تاریخی تاریخها/درامتداد کورش/ودرنهایت تخت جمشید /در این صف بلند زمان/کاوه های پیر /با ما/کنارما/خمیازه می کشند/شاید اسب تند فریدون /اسب پولاد/از آسمان به زیر بیاید/ما را به مقصدبرساند/ماشین آبی شمران/انگار آمدنی نیست/. او مرد. بدون آنکه بداند نسل ما هنوز روبرو دماوندایستاده با پرسشی و حسرتی.طاهره صفارزاده شاعر بود و همین کافیست مرگش را تلخ کند
مرگ بر بیماری غلبه می کند .ولی شعر همیشه با زندگی باقی می ماند . طاهره صفارزاده مرد ولی سبکی که باقی گذاشت به تاریخ پیوست.شاعری که در اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه پنجاه نامی داشت. زمانی که شعرهای مذهبی حامی نداشت و برای سرودن آن به کسی صله نمی دانند او و یکی دو تنی دیگر شعر نو مذهبی را رسم روزگار کردند و جوانانی که به نام مذهب به خیابانها ریختند و یک انقلاب را شکل دادند او را اگر نمی خوانند دوست داشتند . زمان گذشت و شعر مذهبی رسم روزگار شد و صفار زاده تنها در ذهن نسلی باقی ماند که امروز مو سفید کرده اند و یا نسل جوان او را نمی شناسند.
قضاوت در مورد او را باید به آینده سپرد. روزگاری که سلیقه سیاسی قضاوت را مشروط به خود نمی کند. صاحب این قلم اما معتقد است او می ماند چرا که بنیانگذاری کرد و راهی را گشود که تداوم یافت٬حتی اگر با سلیقه او همساز نباشیم نمی توانیم و حق نداریم نادیده اش بگیریم.شاعران می میرند و شعر می ماند. شهرت امروز دلیل ماندگاری فردا نیست .ولی فراموشی امروز به معنای چگونگی داوری آینده نیست. طاهره صفارزاده شاعری بود که بخشی از جوانی ما را ساخت و وظیفه ماست که در موردش سخن بگوئیم تا همه بدانند دیروز را نمی توان نادیده گرفت . +و+
بیست و چهارساعت است دارم با خودم کلنجارمی روم بنویسم و یا ننویسم.یک بیماری سوپژکتیو -بخو انیدذهنی -مرا به دام کشانده و رهایم نمی کند.هر حرکت می تواند مرا در خلایی ناپیدا رها کند و من خود را معلق در زمین و آسمان بیابم.درحالی که دراز کشیده ام حس می کنم از دره ای دارم سقوط می کنم. به هر چی دور و ورم می یابم چنگ می زنم تا در امان بمانم. اطرافیان هاج و واجم نگاهم می کنند. یک بیماری بدون هیج نشانه ملموسی .
اخبار را دنبال نمی کنم . تنها خودم را می یابم. جسمم وزنه ای شده است بر حسمم.می خواهم بگریزم ولی نمی توانم .فرهاد سهرام با همسرش مهرورزانه به دیدنم آمده است تسلای بیماریم باشد. از خاطراتمان سخن می گوئیم .از ایران و رنجهایش .منتظرم سرگیجه هجوم بیاورد.ناگهان فرهاد خبر می دهد"رمضان علی هیری " مرد.جهان به دوران در می آید . به زمین چنگ می زنم . تنها می گویم نه . کاش می توانستم بگریم .برای مردی با جثه بزرگ و قلبی صاف و زلال. مردی که در زندگی باخت. در سلسله مراتب موسئسه ایران رتبه ای نداشت. اما آدم مهمی بود برای من. وقتی داورهایش را در مورد نوشته هایش که در گروه آئینه ایران می گفت با دقت به حرفهایش گوش می دادم . دقیق می خواند و هوشمندانه . اگر سرنوشت دیگری می یافت می توانست مدیر برجسته و یا یک تحلیل گر درجه یک شود.اما سرنوشت نخواست . مرد در حالی که نتوانست آنی شود که باید می شد.
یکبار بعد از سالها برای دیدن همکارانم به روزنامه ایران رفتم .حایگاهی بر خلاف شان اش به او داده بودند. کچ سلیقه ای آزارم داد ولی وقتی بوسیدمش گفتم بزرگی آدمها در سمتی که دارند نیست و در خودآنهاست و هیچکس نمی تواند این بزرگی را از تو دریغ کند. نمی خواستم بنویسم .ولی برای هریری بزرگ سرگیجه و اصطراب را تحمل می کنم . اشک می ریزم و می نویسم. جهان چه ستمکار است . وبلاگ را باز می کنم . پیامهاهمدردی را می خوانم آرامم می شود . جهان هنوز برای دوست داشتن فرصت دارد.ممنون همه تان هستم. تصمیم می گیرم بر بیماری غلبه کنم و لااقل در این وبلاگ کوچک ثبت شود مردی بزرگ رفت بدون آنکه بزرگی اش را جایی اثبات کند.خدایش بیامرزد. نمی توانم دوباره مطلب را بخوانم . اگر غلطی در آن یافتید بگذارید کنار هزاران غلط جهانی که کوچک ها را بزرگی می بخشد و بزرگ ها را در گمنامی رها می کند