برای محمد طاهر دوست تازه یازده ساله ام
دوم مهرمیلیونها دانش آموز وقتی از خواب بر خیزند در خواهند یافت فصل تعطیلات و خواب خوش صبحگاهی تمام شده است و باید به مدارس بروند و نه ماه با درس و مشق و مقرارت کنار بیایند.آنها بدون آنکه بخواهند خود را در دام نظام آموزشی می یابند که بیشترتوانایی کسب نمره را به آنها می آموزاند تا راههای دستیابی به معرفت و مهارت زندگی را.در این نظام سترون استعدادها بجای آنکه شکفته شونددر پای مدارک بی معنا پرپر می شوند
دغذغه کادر آموزشی آن نیست که دانش آموز معنای و جوهره ریاضیات و علوم درک کند و نسبت آنرا با زندگی واقعی و عملی خود را در یابد.امابه دانش آموزان یاد می دهند با چه ترفندیی در آزمونها جواب درست تست ها را بیابند تا از سد کنکور بگذرند و وارد دانشگاهی شوند که درآن رونویسی از گفته های استاد و رو نویسی از جزوها حرف و آخر را می زند. مدارکی که تنها در نظام اداری معنا دارد و حقوق افراد را بالا و پائین می برد و بتدریج در زندگی هر چقدر سن بالا می رود همه چیز از یاد می رود و محصول نهایی میلیاردهها ساعت تحصیلی و منابع هنگفت مالی به راحتی آب خوردن از دست می رود.
جامعه ای که به "د انش " اهمیت نمی دهد چه دانش آموز و یا دانشجویی را تربیت می کند.انسانها به سمت آن چیزی به صورت طبیعی جذب می شود که جامعه به آن پاداش می دهد . اگر جامعه به مدرک تحصیلی نه مهارت و توانایی عملی بها می دهد خرید و فروش مدرک ٬پارتی بازی برای ورود به این مرکز و یا دانشگاه مکد روز می شود و بسیاری از مقامات در دانشگاها جعلی مدارک تقلبی را بدست می آورند تا از شنیدن عنوان دکتر و مهندس لذت ببرند.به دلیل حاکمیت رویکرد است که تب تند رفتن به رشته های پزشکی و مهندسی اینقدر تند است چون این واژه ها در جامعه گوش نواز است.در حالی که در در آنسوی آب ها علوم پایه و تحقیقات بنیادی و معرفت عملی حرف اول و آخر را می زند.
میلیونها دانش آموز با شوق و ذوق و با خون دل والدین تحصیلات خود را به پایان می برند و مدرکی می گیرند و اگر پارتی نداشته باشند جایی در نظام اداری بیابند مجبور می شوند به مسافر کشی و دلالی روی آورند و تنها عده معدودی در این نظام فراتر از نظام آموزشی بدنبال دانش می دوند تا همراه مدرک تحصیلی به عمق دانش راه بکشند و آن چیزی که می آموزند تبدیل به خون و پوست خود سازند. آنها چون بازاری برای جذب خود نمی یابند یا از کشور می روند و یا درخلوت با ساختن و سوختن مرزهای دانش ملی را فراتر می برند. برای اصلاح نظام آموزشی باید از مهندسی معکوس استفاده کرد و بجای مدرک زدگی به مهارت ها و توانایی ها به همراه مدرک بها داد. اگر این اتفاق بیفتد به طور طبیعی همه مراحل نظام آموزشی مجبور به تغییر روش می شود. باید امیدوار بود حتی اگر همه شواهد بر خلاف آن حکایت کند. سالها پیش - اوایل دهه شصت - گزارشی نوشتم که در آن رغبت شغلی دانش آموزان قلمی شده بود .تیتر گزارش این بود :"رویای همگانی دانش آموزان دکتر ٬مهندس و کاسب بنز سوار" ٬چقدر این تیتر تازه است . گذر زمان هیچ مشکلی حل نمی کند بلکه بر شدت آن می افزاید.
کتابها را بیاندازید دور و بجایش پیتزابفروشیدتاپولدارشوید.هر روز که می گذرد کتاب فروشی های بیشتری جمع می شوند تا صاحبان آنها با فروش دیگر کالاهای دارای خریدار ضمن حل مشکلات مالی خود به جمع ثروتمند ها بپوندند.البته برخی کتاب فروشی بجای کتاب فلسفی٬شعر٬رمان و...کتابهای کمک درسی می فروشند و زندگی شان را رونق می دهند.کتابهایی که دارندگان مدارک تحصیلی را افزایش می دهد. فارغ التحصیلانی که هرکاری می کنند جز کتاب خواندن.
نه نویسنده ٬نه ناشرو نه کتاب از این حرفه نسبت به سرمایه و وقتی که می گذرند سودی نمی برند.کافه کتاب راه حلی بود آنهم به ابتکارنهادهای فرهنگ پرور دود شد و به هوا رفت.در عرضه دو روز من شاهد تغییر شغل دو کتاب فروش بودم.اسم این اقدام را بگذارید فاجعه ٬تراژدی و هر چیزی دیگرفرقی نمی کند. ما بسیاری از کمبود ها را حس می کنیم ولی در مورد خواندن حس مان را از از دست داده ایم و شاید هم از اول حسی نداشتیم. لااقل در این مورد هم مردم مقصرند و هم دولت. اصلا بجث تخم مرغ و مرغ هم نیست که کدام رتبه اول را در متهم بودن اند دارند.مردم نمی خوانند و دولت هم جز پخش بن کتاب به از ما بهتران کتاب نخوان هر کاری می کند که این حرفه رونق نگیرد.
مردم هم حاضرند برای یک وعده غذا هر رقمی بپردازند ولی تا اسم کتاب به میان می آید دادشان از گرانی به هوا می رود .تازه خریدن کتاب به معنای خواندن آن نیست.یک لحظه تصور کنید اگر کتاب خوانی رونق داشت بسیاری که قلمی دارند و حرفی برای گفتن دارند می توانستند با چاپ کتاب معیشت خود را تامین کنند امروز دارای چه گنجینه گرانبهایی بودیم. چه تحقیقات ٬یافته هایی به هدر می رود بدون آنکه این زیان بزرگ در جایی ثبت شود و دریغ کسی را برانگیزد.دوستی که دستی در چاپ کتاب دارد می گفت باید صبح تا شب باید کار گل بکنیم و آخر شب خسته چهار خط بنویسیم و بعد با چاپ کتاب پولی از جیب مان بگذاریم و به این دوست و آن آشنا هدیه بدهیم با اینکه می دانیم هیچکدام لای کتاب را هم باز نمی کنند. چه باید کرد :هیچ. سوختن و ساختن
مدتی است دارم مجموعه لاست (گمشده ) را می بینم.در این مجموعه آدمها در یک جزیره به دام افتاده اند.آنها مجبورند در محیطی ناآشنا٬زیبا و خطرناک از خود دفاع کنند و ازسوی دیگر با آدمهایی روبرو شوند که هم می توانند دوزخ باشند و هم همراه.آنها از همه دنیا جدا شده اند ولی از گذشته خود نمی تواند جدا شد و خاطرات در ذهن حفره ای ایجاد می کند که هر رفتاری را متاثر می کند.آنها در حوادث دیگران و خود را باز می شناسند.این مجموعه حسی دو گانه در من برمی انگیزد. فیلم در قاب سلیقه من جا نمی گیرد ولی نمی توانم آنرا نادیده بگیرم. مدام قسمتهای مختلف اش را می بینم تا پاسخی برای این تناقض بیابم.
به این دلیل تا همه آنرا نبینم قضاوت را در پرانتز قرار می دهم تا زمان آنرا شکل دهد.اما فیلم از یک منظر معنای زندگی امروز را برای من روشن می کند. ایران ٬ایران سرزمین من و تو تبدیل به سرزمین ناشناخته اما زیبایی شده است که مدام همه هستی فردی و اجتماعی شهروندانش را با چالش روبرو می کند. مدام در این جنگل ناشناخته مراقب باشی به دام نیفتی.گرگی ندرد ترا . به دامی نیفتی. همه آنهایی که دور و بر تویند پوست عوض کرده اند. آنی نیستند که تا کنون می پنداشتی.همه از خود دیروزشان می گریزند و دیگر نمی دانند امروز چه می خواهند باشند و اصلا چه هستند. هر کس کنار آن دیگری احساس بیم و تنهایی می کند.مدام منتظری خنجری تنت و روحت را زخم بزند.اما ناچاری با دیگران باشی.نمی توان در اتاق خالی زیست ٬چرا که تنهایی مطلق شکنجه است.شاید زندانهای انفرادی را با شناخت همین رویکرد اختراع کرده اند.
حس می کنم گم شده ام ٬نه تنهایی را تاب می آورم و نه با دیگران بودن را.شاید راز جذب من به مجموعه لاست همین باشد.شاید٬هنوز نمی دانم.جامعه تبدیل به یک حفره شده است .حفره ای با پسله های فراوان و هر کدام دلگیرتر و خطرناک تر از آن دیگری.در خلایی که ما را به دام انداخته است٬نه سیاست ورزی ممکن است و نه عاشقی.سیاست ورزی در جمع معنا می یابد و من هایی که نمی توانند ما شوند چطور می توانند با سیاست زندگی را بهتر کنند.در جامعه ای که هر کس در ناخودآگاهش دیوهای خفته دیرسال بیدار شده است چطور می توان تن به عاشقی و دوستی بدهند.همه گم شده ایم.نجات دهنده ای هم در راه نیست.اول باید بدست خود پیدا شویم. بعد شاید بتوانیم دوست بداریم و با هم بخندیم و بگرئیم.تا آن موقع باید داغ و سوزش تنهایی را بر اندام مان حس کنیم و مثل موریانه خود را بجوئیم و ویران کنیم.
"حرف مشایی حرف دولت است"٬این رویکرد احمدی نژاد در تازه ترین مصاحبه او است.او همچنان از مکانیزم خاص تصمیم گیری در مورد ماندن و یا رفتن افراد سخن گفت و آنرا مستقل توصیه ها دانست.این اعلام نظر جناح راست در موقعیت دشواری قرار می دهد که یا همچنان بر طبل رفتن مشایی بکوبند و یا اینکه در سکوت شکستی را بپذیرند که از قبل باید آنرا حدس می زدند.احمدی نژاد همه نهادهای سنتی قدرت با چالشی جدی روبرو کرده است.چالشی که آینده صورت بندی قدرت راتعین خواهد کرد آنهم در آستانه یک انتخابات سرنوشت ساز.
همین مصاحبه نشان می دهد دولت برخلاف همه شواهد تجربی و موضع گیری های سیاسی تصویری رویایی از شرایط کشور ارائه می دهد.در منطق این دولت عقب نشینی و پذیرش واقعیت جایی ندارد و به این دلیل نامزدی می تواند جلوی احمدی نژاد بایستد که مقاوم باشد و هیچ مصلحتی او را به عقب نشینی واندارد.٬ر غیر این صورت از یک دندگی رقیب شکست خواهد خورد.شاید حرف خاتمی مبنی بر آن که بجای دفاع باید اصلاح طلبان تهاجمی عمل کنند مبتی بر این درک از منش رئیس جمهوری باشد. اما درک یک واقعیت به معنای عمل به آن نیست.
احمدی نژاد چاره ای جز آن ندارد که محکم روی حرفش بایستد چون هر گونه پذیرش واقعیت به معنای باختی سنگین خواهد بود. او چالش جدی دو جناح به علاوه نهادهای سنتی را علیه قدرت بر انگیخته است و اگر نظام اجرایی را از دست بدهد هزینه سنگینی رقبا از او خواهند گرفت.اما این ایستادگی بحرانها را تشدید خواهند کرد و برخلاف وعده های داده شده نه تنها تورم متوقف نخواهد شد بلکه بعد از انتخابات با کاهش احتمالی قیمت نفت آنچنان شوکی بر جامعه وارد خواهد کرد که پیش بینی همه ابعاد آن غیر ممکن است.
مجلس شورای اسلامی نشان داده است که عادت به عفب نشینی بی وقفه جز ذات آن شده است و نهادهای سنتی هم جز توصیه ابزاری برای تغیر شرایط ندارند.توصیه ای که تنها با حضور مردم می تواند به عمل تجربه شود.اصلاح طلبان هم برای سیاست تهاجمی باید بتوانند در گفت و گوهای مداوم با نخبگان آنها رابر انگیزد تا جامعه خسته از تورم را بسیج کنند ولی این همت و درک در احزاب اصلاح طلب دیده نمی شود و آنها همچنان بجای پرداختن به چالش اصلی به بازی کی بیاید و کی نیاید ادامه می دهند و هر کدام بر آنند با جنگ روانی رقیب هم جناحی خود را از صحنه برانند.چند ماه آینده بسیار در آینده کشور سرنوشت ساز است.اگر جناح های موجود نتوانند خود و جامعه را مدیریت کنند در آینده به دلیل فربه شدن بحرانها نیرویی ناشناخته سر بر خواهد آورد که مشخص نیست چگونه می اندیشد و عمل می کند.سپردن سرنوشت کشور به نیروهای ناشناس بسیار خطرناک است. امروز شناخت این خطر باید نیروهای موجود را از انفعال برهاند. اما در این مورد خوش بینی زیاد با واقعیت همساز ندارد.+ و + و +
خود را رها می کنم در خیابان.باران ریزی می بارد.خودرها به سرعت از کنارم رد می شوند.راننده یی عصبانی سرش را از پنجره می آورد بیرون می گوید آقا می خواهی خودت را به کشتن بدهی . می خندم و جواب می دهم بله آقا . هاج و واج نگاهم می کند.از خنده من به خنده می افتد.لبخند مرگ.
نمی دانم دارم کجا می روم.مقصدی ندارم جز خسته کردن خودم.جز گم کردن خودم را گم می کنم در یک خستگی خسته.می روم. خیابانها در شب رها شده اند. فروشگاها می بندند و کاسبی تمام می شود تا کاسبی از نوع دیگر در خانه آغاز شود.به فروشگاهی می سرم. فروشگاهی بزرگ با تلویزیونها بزرگترها. تصاویر انفجار٬مرگ و جنون .جهان در تصاویر رها شده است.مدرنیته در غار
کسی می گفت آنهایی که فیلمهای روزجهان را می فروشند روزی بین سیصد هزار تا یک میلیون سود خالص ببرید.رویا بفروشید قاچاقی زندگی رویایی را بدست آورید درفضای واقعی.تلویزیونهای بزرگ با باندهای صوتی مدرن بالای دو میلیون تومان .دو روز دی وی دی بفروشید یک تلویزیون خانواده گی به خانه ببرید. ای لعنت بر حقوق بگیری و بخشنامه های ابلهانه اداری.لعنت به حقوقی که حتی بخور و نمیر هم نیست
باران ریزی می بارد و من خیس نمی شوم.خسته به خانه می رسم بدون تلویزیون خانه گی.همه جا آشفته است. تلفن همراه پسرم یک طرفه شده است.همان دیروز فیش بانکی را بردیم و نشان دادیم که پول را پرداخته ایم.دو ساعت بعد دو طرفه می شود و بازهم امروز یک طرفه شده است.زندگی چقدر مضحکه شده است.تا زمانی که رابطه دولت و مردم یک طرفه است اوضاع همین است که می بینید. همانطور که باران می بارد و من خیس نمی شودم.دولت مدام خدمت می کند با سخت کوشی و اوضاع همچنان بد می شود.لعنت به بارانی که خیس نمی کند
-چرا روزنامه نگاران اخراج می شوند و هیچ کس اعتراض نمی کند.
*چون تا شتر در خانه ما نشیند فراموش می کنیم اصلا شتری وجود دارد.
*چون اگر تو اخراج بشوی من جایت را می گیرم.انسان گرگ انسان است.باور نداری کمی به دور و برت نگاه کن باور ت می شود.راستی کف تحریریه ها با احکام اخراج سنگ فرش شده است.
*چون اخراج کننده ها فراموش می کنند روزی خود اخراج خواهند شد.اخراج در برابر اخراج٬چشم در برابر چشم.
*چون تو اعتراض می کنی٬من اعتراض می کنم و هیچ اتفاقی نمی افتد. چون روزی که همه باید اعتراض می کردیم نکردیم و امروز اخراج عادت شده است عزیزم
.*چون فراموش کرده ایم روزنامه ها مرده اند و بود و نبودنشان برای هیچ کس مهم نیست جز آنهایی که از این راه لقمه نانی بدست می آورند.البته بعضی ها هم بجای لقمه نان سهم شان را از قدرت و ثروت بدست می آورند.
*چون پیشکسوتان در برابر مدیران مسئول سرکچ می کنند تا بمانند و گاهی هم در گوش آنهاراپورت روزنامه نگاران حرف گوش نکن و زنده را زمزمه می کنند.
-یک نتیجه
*تو اخراج می کنی پس هستی و روزی اخراج خواهی شد پس نخواهی بود.
-یک خاطره
*وقتی سعید خامسی پور عکاس اخراج شد برای پادر میانی به دیدن مدیر مسئول روزنامه ایران رفتم٬این مدیر مسئول مهربانه و مودبانه گفت یکی را اخراج می کنم تا بقیه را اخراج نکنم.استدلال کردم اخراج اخراج می آورد و فراموش کردم این جمله نیچه را برای او باز بگویم دشمنی با دشمنی پایان نمی گیرد با دوستی تمام می شود.در آن روز دو پیشکسوت و چند جوان گفتند اخراج حق اوست.امروز وقتی وبلاگ تحریریه خاموش احمد جلالی فراهانی را می خواندم که از اخراج دهها نفربه همراه خودش ازروزنامه ایران سخن می گوید و بعضی از همکاران در بخش نظرها می نویسند حق ات بود.می توانم راز اخراج ها را اعلام کنم.تا وقتی بعضی ها برای بقای انگل وار خود می گویند حق اش بود اخراج شود بازی اخراج تمام نخواهد شد.من می توانم حدس بزنم این نام ها کدام اندام را پنهان می کند ولی روزی نوبت خودشان خواهد شد و در آن روز عده دیگرخواهند گفت حق شان بود و در آن روز پشیمانی اخراج شدگان خوشحال از اخراج دیگر سودی ندارد.
-یک یادآوری
اخراج مختص به دوران اشتهاردی نیست.از همان آغاز روزنامه ایران چون بقیه روزنامه ها و خبرگزاری ها اخراج شروع شد و امروز ادامه دارد.همان ر وز باید جلوی اخراج ها می ایستادیم اما این کار را نکردیم.پس عزیزم در پس همه اخراج ها همه با هم مقصریم ٬بدون استثنا.اشتهاردی هم روزی که برود اولین میراثی که برای نفر بعدی بگذرد همین بازی اخراج است و بس.
-چرا ما اینقدر بد شده ایم و غمگین
*چون مردی و مردانگی نه در منش پهلوانانه بل در تعداد زنانی که در پنهان صیغه می کنی و یا...معنا می دهد
*چون زن در جستجوی استقلال هر روز نگاهی به حساب بانکی اش می اندازد تا بداند چقدر داردو یا در خلوت بر آن می شود فمنیست بودن خود را در خیانت واقعی و لااقل ذهنی ثابت کند
*چون آنکه باید همراهت باشد در گره خوردگی های زندگی٬خنجری می شود بر تن زخمی ات
*چون آنکه باید عشق بورزد نفرت را در جانش می ریزد و هوای زندگی را مسموم می کند.
*چون همه جا اگر انسان بخواهد خودش باشد و بازی نکند احساس تنهایی می کند و هیچ کس دیگر خراب رفیق نیست .
*چون خوبی کنی بد می بینی و نامرد باشی همه هوات را دارند
*چون آنکه وقتی دور هستی سخت دوست ات دارد و وقتی نزدیک می شوی به او ٬چقدر احساس بیزاری می کند از تو
*چون یک تکه مدرک جای دانستن و مهارت را گرفته است و ابزاری که باید جامعه را پر از دانستن کند پر از شیادی و دروغگویی می کند.
*چون دانستن جرم است و نفهمیدن و ندانستن راهی تضمین شده برای داشتن پول و ثروت و...
*چون عبادت به جای آنکه جان را از منیت تهی کند و هر آنچه حجاب راه است بروبد بخشنامه ای می شود برای گرفتن ترفیع و مناصب مدیریت.
*چون سفره های سحری و افطاری بجای آنکه روح را سبک کند تن را سنگین می کند
*چون واژه ها از معنای خود تهی شده است و به نام عدالت شکاف طبقاتی را فربه تر می کنند و به نام آزادی آنرا سر می برند...
*چون شادی و لبخند نشانه سبک سری است تا نشانه سبک بالی
*چون نوشته های غمگین را دوست داریم و بارها می خواندیم تا اندوهی بیشتری بریزد در جانمان
*چون هر راه حلی بجای حل مشکلات بر گره خوردگی شان می افزاید.
*چون زندگی تفی شده است برصورت زندگی
* چون جهان پر از سوال شده است و دریغ حتی از یک جواب
*چون ...
دولت دست به هر چیزی می زند آنرا بحرانی می کند.دیگر داریم باور می کنیم این دولت ماشین تولید بحران است.اقصاد بحرانی است.آمار رسمی حکایت از افزایش نابرابری بین داراها و ندارها می کند.یعنی به زبان ساده باید بگوئیم در سایه دولت عدالت گستر ثروتمندها ثروتمندتر و فقیر ها فقیرتر شده اند.مشکل برق و آب و تلفن که از فرط پیدایی دیگر دارد ناپیدا می شود.یک جمله ساده عضو دولت و مدرک تحصیلی فلان وزیر می تواند روزها مردم را سر کار بگذارد و در نهایت آب از آب هم تکان نخورد.این بحران آفرینی سر باز ایستادن ندارد. غولی است که از خود تغذیه می کند٬یک روز صحنه ورزش را در می نوردد ٬روز بعد فرهنگ را در بر می گیرد و امروز نوبت آزمون سراسری رسیده است تا بحران خود ساخته را تجربه کند و راه گریزی نیابد جز آنکه به گذر زمان دل ببندد.
آزمون -همان کنکورسابق - به خودی خود به قدر کافی برای خانواده های ایرانی کابوس بود امروز این آزمون آنچنان آش شله قلمکاری شده است که هیچکس نمی داند چطور آنرا سر بکشد.شایعه های گسترده آنچنان فضا را مخدوش کرده است که حتی آنهایی که به حق وارد دانشگاه شده اند باید با هزار قسم به دیگران ثابت کنند نه تنها حق کسی را نخورده اند بلکه حق شان هم خورده شده است.آنهایی که هر سال می پذیرفتند حق شان نبود وارد دانشگاه شوند امروز احساس می کنند حق شان از دست رفته است بعضی ها درگوشی می گویند فلانی با رتبه پنجاه هزار در یک دانشگاه خوب قبول شده است.دیگر کسی به راست و دروغ ماجرا کاری ندارد.همه احساس آشفتگی می کنند. افزایش سهیمه ده درصدی بعضی از رشته ها نه تنها مشکلی را حل نکرد. بلکه بحران موجود را باور پذیر کرد.
فراوانی بحران وفور انتقاد را بر می انگیزد و جامعه از نظرنقد به مرحله اشباع می رسد و تاثیر پذیری خود را از دست می دهد.در این مرحله فروپاشی در معنای خاص آن آغاز می شود یعنی همه نهادها به صورت شکلی باقی می مانند ولی کارکرد اصلی شان را نمی توانند انجام دهند و این فرایند بی اعتمادی موجود در جامعه را افزایش می دهد و همین بی اعتمادی ناکارآمدی را فربه تر می سازد و در اینجاست که موافقان دولت گلایمند می مانند. چرا نکات مثبت عملکرد دولت نادیده گرفته می شود.آنها اما یک نکته را فراموش کرده اند که در میان انبوه بحرانهای خود ساخته چطور می توان حواس ها را به سمت کارکردهای مثبت جلب کرد. این هواداران بهترین کاری که می توانند انجام دهند آنست در شرایطی که مخاللفان نمی توانند کوچکترین بحرانی بیافریند دولت را وادار کنند تولید بحران را متوقف کند.اگر این اتفاق نیفتد مخالفان بخواهند هم نمی توانند از گفتن نکات منفی پرهیز کنند.
اصول گرایان در بن بست ناکارآمدی گرفتار مانده اند و نه در نظام اجرایی٬نه در مجلس و نه در شهرداری نتوانستند از خود هنری نشان دهند.آنها وقتی قرار شد دولت را بدست گیرند قول دادند پول نفت را بر سفره های مردم بیاورند ولی حاصل کارشان یک تورم افسار گسیخته و کاهش خدمات بود.مجلس هم بجای نظارت وقت و توان خود راصرف تهدید به استضیاح٬سوال و تحقیق و تفحضی می کند که هیچکدام به نتیجه نمی رسد و شهرداری هم بجای حل مشکلات مردم پیاده روها رانشانه رفته است تا نشان دهد دارد کاری می کند.تمام پیاده روها ویران می شود تا در آینده دور سنگ فرش شوند. سنگ فرشهایی که خیلی زود توسط شرکت گاز ٬برق و آب دوباره خراب خواهند شد و چیزی که دست مردم را درآخر می گیرد خرابی کفش هایشان٬مختل شدن کاسبی شان و هزار مشکل دیگر.
بحران اصول گرایی را می توان در دعواهای بی پایان خلاصه کرد.اصلا معلوم نیست آنها به چه اصولی متعهدند که اینگونه زیر پای متحدان خود را خالی می کنند.این دعواها آنچنان حدت یافته است که نهادهایی که تا کنون حریم امنی داشتند و هیچکس جرات نقدشان را نداشت به راحتی مورد انکارقرار می دهند.در آستانه انتخابات این نکته دیگر روشن شده است با رفتن احمدی نژاد و آمدن اصول گرای دیگر هیچ چیزتغییر نخواهد کرد.این گروه هر چه داشت رو کرد.تجربه تغییر رئیس مجلس نشان داد مشکل در تغییر چهره ها نیست.تا زمانی که کارهای نمایشی اقتصاد ٬فرهنگ و مدیریت شهری را می بلعد و تبدیل به ویرانه می کند هیچ چیز تغییر نمی کند.
مشکل اصول گرایان آنست که خود رای اند٬اهل گفت و گو و میدان دادن به نخبگان و کارشناسان نیستند. آنها با اینکه در همه موارد با هم نزاع دارند ولی در مشورت ناپذیری بسیار همگون اند.هزار بار به دولت بگوئید این روش اقتصادی منجر به تورم می شود هیچ حاصلی ندارد. همانطور به شهرداری یاد آور شوید در میان هزاران مشکل جدی کدام کار کارشناسی باعث شده است منابع مجدودخود را صرف پیاده روها و کارهایی بکنید که بیشتر بوی تبلیغ می دهد تا اقدام عمرانی.مطمئن باشید هیچ پاسخی نخواهید شنید.همانطور به نمایندگان مجلس یاد آور شوید وقتی می دانید توان استیضاح وزیری را ندارید و نمی توانید معاون ریاست جمهوری را تغییر دهید چرا وارد این عرصه می شوید.یقین کنید آنها دلیلی نخواهند داشت تا ارائه دهند.
تنهایی٬هر انسانی تنهاست.فهم آن دیگری محال است.اما ما ناگزیر با دیگران زندگی می کنیم و بدون آنها نمی توان زیست.در این دیالکتیک نیاز و جدایی زندگی شکل می گیرد و بسط می یابد. عشق٬مهر و عاطفه برای غلبه براین تنهایی آفریده شده اند٬ولی عشق درمانی بر این تنهایی نیست٬بلکه آنرا فربه تر می سازد.من ژرف تر آن دیگری را می خواهم ٬ولی آن دیگری همیشه دور از من و غرق خود است.آیا از این تنهایی دهشتناک گریزی نیست آنهم در زمانی که دیگران دوزخند.
اما وقتی زندگی از رابطه من و تو استعلا می یابد و تبدیل به ارتباطی همه جانبه و متکثر می شود و بشر ما شدن را در تحقق هدف و آرمانی مشترک می یابد آن دیگری معنای دیگری می یابد.انسانها در بحرانها ٬در فاجعه های طبیعی ٬جنگ ها و بیماری ها اینگونه با هم بودن را لمس می کند و دمی از تنهایی می رهد. در میان رنج ودهشت لذت با هم بودن را در می یابد.تنها آزادی سیاست ورزی در مفهوم مطلق آن می تواند این تجربه را در فضای غیر بحرانی ممکن کندو جامعه که آزادی و سیاست را انحصاری می کند توده ها را ذره ذره ساخته وآنها را گرفتار ابتذال روزمره گی و بی ریشه گی می سازد.
مردم سالاری با انتخابات آزاد شور با هم بودن را در عین رقابت جدی در توده ها بر می انگیزد.جامعه را پر از نشاط می کند. لحظه انتخابات کسالت و بطالت را به دیار فراموشی تبعید می کند تا نشاط ٬شور و غوغا جانشین آن کند.توده ها احساس اعتماد به نفس می کنند و رایی خود را با بی تفاوتی به صندوقها نمی ریزند.درست در همین نقطه است که کاستی های انتخابات در کشور ما- البته باید دوم خرداد را مستثنی کرد- به تمامی خود را نشان می دهد.انتخابات اگر هیجانی در می اندازد نقطه اتصالی با توده ها نمی یابد و تنها در میان حلقه های فروبسته سیاستمداران در قدرت خود را باز می یابد.
از توده ها تنها می خواهند رای دهند و نه پیش از آن و نه قبل از آن سهمی به آنها نمی دهند. دریغ از یک میتینگ شور آفرین.به این دلیل انتخابات کارکرد اصلی خود را از دست داده است و چون شهروندان مشارکتی ندارند هر کس دست برتر را در قدرت داشته باشد آنچه را بخواهد بدست می آورد و تنها وعده ای که به مردم داده می شود وضع بدتر از آن نشود که هست. همین وعده هم در عمل تحقق نمی یابد. آنهایی که واقعا دگرگونی و اصلاحات را می خواهند باید قارغ از نتیجه کار دریچه کوچکی برای مردم بگشایند که وارد این بازی شوند.اما این کار کوچک نه خواسته می شود و نه کسی بدنبال تحقق آن است.
صدای دوستی را بعد از سی سال می شنوم.ذوق زده می شوم.چقدر احساس خوبی پیدا می کنم.می گوید کجایی٬توصیح می دهم بعنوان یک کارمند ساده با حداقل دستمزد یک گوشه نشسته ام و گذر روزگار را تماشا می کنم.در جواب می شنوم:"نگو یک گوشه نشسته ام٬بلکه بگو یک گوشه نشانده اند."متعجب می شوم.می گوید در تمام این سالها می دانستم روزنامه نگار شده ای٬همه نوشته هایت را در ایران و این روزنامه و آن روزنامه می خواندم.تو کارت را انجام داده ای٬تلاش ات را کرده ای٬حرف ات را زده ای٬نگران نباش.روزگار همیشه این گونه نمی ماند.ستم ماندگار نیست.
می خندم و می گویم من آرامم تر از آنم که هر ستم و انزوایی مرا برنجاند.با موهای سفید دیگر به سرنوشت فردی خود نمی اندیشم. هر چه بودم و شدم جلوی رویم قرار دارد.اگر اضطرابی در جانم باشد.از بیمی است که برای آینده این کشور دارم ٬کشوری که با داشتن بهترین امکانات و انسانهای با هوش همچنان در مدار بسته توسعه نیافتگی به دام افتاده است و راهی برای رهایی پیش روی خود نمی بیند.وقتی توانایی و شایستگی و دانستن جرمی نابخشوده می شود مشخص است که وضع باید این شود که هر روز با آن دست به گریبانیم .بسیاری از دوستان روزنامه نگارم که در کار خود حرفه ای و تاثیر گذار بودند یا از کشور رفته اند و یا آواره و منزوی و گوشه نشین شده اند.بهترین کارشناسان و صاحب نظران به راحتی آب خوردن حذف شده اند. وقتی تجربه و دانستن به هیچ گرفته می شود. وقتی دیگر هیچ معیار انسانی باقی نمانده است نباید از هیچ چیز به صورت فردی رنجید. باید رنجش را تبدیل به خودآگاهی و روشنگری کرد تا راهی بسوی نور و روشنایی باز شود.چقدر وسوسه می شوم که این حرف دکارت را من می اندیشم پس هستم رااین گونه صورت مندی کنم که من می اندیشم ٬پس حق ندارم باشم.
اگر نگرانی داشته باشم برای نسل جوانی است که باید از میان گرداب ناتوانایی ها٬ناکارآمدیها٬رانت طلبی ها و هجوم کوتوله ها راهی بسوی آینده بیابد و با همه استعداد٬خلاقیت و سخت کوشی جا را برای خود تنگ ببنند و شاهد باشند که فرزند این و آن صاحب نفوذ با مدارک تقلبی به مناصبی دست بیابند که در شرایط عادی سالها باید تجربه اندوخت تا آنرا بدست آورد.با حضور آنهاست که هر حوزه فردی و اجتماعی را نظاره می کنیم پر از نابسامانی است و نه تنها بحرانی حل نمی شود بلکه جایی هم اگر روال عادی امور حاکم باشد با مداخله این تازه بدوران رسیده ها بحرانی می شود.
با دوستم خداحافظی می کنم و با خود می اندیبشم زمان چقدر زود می گذرد.موهای سیاه٬ سفید می شوند.مناصب از دست می روند و زمان مرگ من ٬تو و او از راه می رسد.مهم آن نیست که چه داریم مهم آنست که چه کرده ایم٬یا قربانی بودیم و یا جلاد ٬آیا ستمکار بودیم و یا ستم دیده.آیا ستم را فربه تر کرده ایم و یا جلوی آن خواستیم سد بگذاریم ولی نتوانستیم.هر کس باید در پایان زندگی بی پرده با خودش روبرو شود و دریابد آیا راضی است از نوع زندگی اش و یا نه .این حسی است که باید آدم را دلمشغول خود کند.خوشحالم که جایی نشسته ام که پائین تر از آن امکان ندارد.حکیم رومی سنکا می گوید آگر از هر آنچه داری راضی نباشی٬از داشتن تمام جهان راضی نخواهی شد.من از زندگی ام راضی ام٬آنگونه زندگی کردم که می خواستم.نه آنگونه که دیگران می خواستند.بعد از پنج دهه زندگی هیچ چیز مثل تاریخ مرا دلگرم نمی کند چرا که بعنوان آموزگار می آموزاند که هیچ چیز ابدی نیست و همه چیز تغییر می کند و برنده کسی است که در جانب تغییر بایستد نه در جانب ایستایی .در میان رودخانه و نه در میان مرداب.
نئولیبرالها نتیجه منطقی آرزوها و رویاهای خود را در تمام جهان دارند تماشا می کنند.فرمولهای اقتصادی که قرار بود جهان را بهشت کند یک راست همه را به سمت دوزخ اقتصادی می راند بدون آنکه راه حلی برای گریز از آن وجود داشته باشد.آنها که بعد از فروپاشی اتحادیه جماهیرشوروی از پایان ایدئولوژی سخن می گفتند و تنها ایدئولوژی خود را نسخه شفابخشی اعلام می کردند که می تواند همه بیماری ها را درمان کنند٬امروز در سکوت شاهد از دست رفتن همه آرزوها و امیدهایشان هستند.نظام سرمایه داری در ذات خود بحران آفرین است. این همان نکته ای است که آنها به عمد نادیده اش می گرفتند.
آنهایی که جهانی شدن را پایان دولتهای ملی اعلام می کردند امروز به دامن همین دولتها می آویزند تا شرکتهای غول آسا را از مرگ نجات دهند و دولت هم به ناچار مدیریت آنها را بر عهده می گیرند تا با فربه تر کردن کسربودجه های غول آسا - بخوانید مالیات پنهان از مردم همه جهان - آنها را برای غارت دوباره توده ها مجهز کنند.اپیکور جایی گفته است زمانی که بشر به بن بست و فلاکت می افتد فلسفه از راه می رسد تا به پرسش های بی پاسخ جوابی خلاقانه بدهد.همه تاکنون می پنداشتند سرمایه داری بدیلی ندارد و باید به منطق تن داد و تا آنجا که می شود آنرا اصلاح کرد.امروز نوبت بر آمدن فلاسفه جدید است که پاسخهای تازه برای مشکلات به شدت کهنه می دهند.
سرمایه داری مالی آنچنان تباهی و مصرف زدگی بی پایان را درهمه نهادینه کرده است که نظام سرمایه داری دیگر جایی برای اصلاح خود نمی یابد.این نظام هر جا از حرکت باز می ماند تنها با دمیدن بر شیپور جنگ - از نوع گرم و سردش - روزنه ای به سود رهایی خود می جوید. جنگ با ویرانی جوامع بشری سرمایه هایی که تنها به صورت آمار و ارقام وجود دفتری دارند فعال می کند تا به اسم ساختن و آباد کردن از خفه شدگی اقتصاد به شدت جهانی شده جلوگیری کند.در چنین شرایطی رایس در لیبی با قذافی عکس یادگاری می گیرد و یار کشی از میان کشور ها تبدیل به یک استراتژی می شود.این هدیه ای بود که روسیه تقدیم جهان سرمایه داری کرد.با قطبی شدن تقلبی جهان و نمایش جنگ سرد خیلی زود شعار حقوق بشر و دمکراسی مثل دوران نیکسون و ریگان به بایگانی سپرده می شود و کشورها به دوست - بخوانید مطیع - و سرکش تقسیم می شوند و سرکش ها به ناچار به روسیه و کمی هم به چین می پیوندند تا نمایش جنگ سرد باور پذیرتر گردد.
اما در میان بحران است که اندیشه ها خلاق و ذهن ها فعال می شود تا بدیلی برای نظامی که که حاصلی جز فلاکت برای اکثریت جهان ندارد بیابند. این اندیشه ورزان امروز می دانند بدون آزادی هر بدیلی سرنوشتی بهتر از سقوط به ورطه استبداد و فلاکت از نوع دیگر ندارد. یافتن راهی که شکاف های عمیق بین آنهایی که دارند و آنهایی که ندارند را با حفظ آزادی پر کند آسان نیست . ولی آسان نبودن به معنای غیر ممکن نیست. بشر اگر بخواهد می تواند هر کاری بکند.به شرطی که از تجربه های تلخ دیروز بیاموزد و در فرایندی از تجربه های متوالی جهان را انسانی تر سازد.در این میان تن دادن تصمیم گیران ما به فرمولهایی که ناکارایی شان به تمامی به اثبات رسیده است از آن نکات شگفت انگیز است که به سادگی نمی توان این خطا را هضم کرد.
اصول گرایان و اصلاح طلبان آنچنان سرگرم انتخابات ریاست جمهوری اند که در این میان فراموش کرده اند که مهمترین رکن انتخابات مردم اند٬یعنی همانهایی که باید رای بدهند و ریاست را بر کام این شیخ٬آن سید٬این خلبان ٬آن روحانی زبان به سکوت گشوده و یا آن فرد ناشناس و یا رئیس جمهوری فعلی شیرین کنند.مردمی که امروز به هر دری می کوبند کسی برای حل مشکل شان در را به روی شان باز نمی کنند.
در این میان کسی هم پیدا می شود به این و آن توصیه می کند تا در خلوت بنشیند و با بده و بستان مشکلاتشان را حل کنند و یکی به پاس حمایت دیروزآن دیگری از خیر ریاست جمهوری امروز بگذرد ودر عوض قبای شیخ بودن را بر تن کند تا تنی صاحب سر شود. اما این کس فراموش کرده است در انتخابات باید مردم را قانع کرد نه کسی دیگر را٬مگر قرار نبود آنهایی که در راس می نشیند شیفتگان خدمت باشند نه تشنگان قدرت.قبل از هر چیز باید به این پرسش پاسخ داد که چه اتفاقی افتاده است که تشنگی قدرت امروز اینهمه بی پرده به صحنه برده می شود.
مردم را تن فرض کردند معنایی جز آن ندارد که آنها صغیرند و یا رمه ای اند که بدنبال شبان خود می گردند.مگر در هشت سال اصلاح طلبی فرضی جنگ بر سر آن نبود که این معادله بر هم بخورد و ثابت شود که مردم نیاز به قیم ندارد و این تنه خود سری دارد که هم می اندیشد و هم حق اندیشیدن دارد و می تواند سرنوشت خود را بر عهده بگیرد.مگر اصلاح طلبان نمی گفتند وقت آن رسیده است که مردم از عهد طفولیت در آیند و به بلوغ برسند و برای خود کسی شوند. تن بی سر بیشتر یک نعش است٬نعشی که بیشتر به درد دفن کردن می خورد.
قبل از آنکه چانه بزنیم که چه کسی باید رئیس جمهوری شود و چه کسی فداکاری کند و از این سمت دهان شیرین کن کام بگیرد باید به این پرسش پاسخ دهیم که چرا نظر گاه برخی اصلاح طلبان این چنین شبیه لایه های تند محافظه کاران شد.در حالی که آنها دیگر بخاطر حفظ فدرت بدست حداقل برای پرده پوشی این سخنان را بر زبان نمی آورند ولی درمیان اصلاح طلبان سوپر روشنفکر این اندیشه تئوری پرداز خود را می یابد.بی تردید در همه جای دنیا نخبگان دارای قدرت و ثروت اند که به اسم مردم و در تماشاخانه دمکراسی این و آن را به کاخهای ریاست جمهوری می رسانند ولی لااقل این کار رازیرکانه و با هزار ترفند نرم و ناپیدا انجام می دهند اما در کشورما دیگر همه چیز برهنه برزبان آورده می شود و حتی در گفتار جانب حرمت مردم را نگاه نمی دارند. این بی حرمتی نه اسم فلان ارزش و باور تاریخی بلکه از روی مصلحت اندیش و عمل گرایان انجام می شود که همه اینهمه بی پرده گی انگشت حیرت بر دهان فرو می برند. بنظر می رسد هم سید و هم شیخ و هم دیگران اگر رای مردم را می خواهند باید تکلیف خود را با این نگرش روشن کنند و بگویند مردم در کجای معادلات سیاسی و رویکردهای آنها قرار دارند.
جامعه منحط نقد را یا انکار می کند و یا آنرا آنچنان متعالی و دور از دسترس می سازد که در عمل هیچوقت اتفاق نیفتد.گزاره هایی چون "ما منتقد نداریم "٬"نقد باید سازنده باشد" ٬"منتقدان یا ستایش می کنند و یا انکار" و... پوششی اند که یک بلاهت تاریخی را پنهان می کنند.نقد در ذات خود ویرانگر است و می خواهد موضوع خود را آنچنان واسازی کند که از آن چیزی باقی نماند.اگر موضوع،قدرت تاب آوردن داشت آنگاه می توان آنرا پذیرفت.در غیر این صورت چرا باید ملاحظه ی چیزی را کرد که در برابر اولین یورش از پا می افتد.منتقد را به حسود بودن متهم می کنند تا از طریق سترون و خنثی کردن او٬موقعیت ممتاز خود را حفظ کنند.
نقد با هر انگیزه ای صورت بگیرد سنگ محکیست تا هیچکس نتواند جنس تقلبی را بجای اصلی جا بزند و به فروش برساند.با این رویکردمنتقد رسوا گرست٬او حتی با نقد رادیکال،خود را نیز در معرض رسوایی قرار می دهد.فرایندهای تاریخی شاید به ضد او شهادت دهند،ولی منتقد به همراه آنهایی که در مصطبه قدرت چه در سیاست٬چه در قدرت٬چه در فرهنگ و هنر قرار دارندبر آنست بلیط ورود به این موقعیت را بدست آوردو نشان دهد اوست که جایگاه هر چیز و هر کس را تعیین می کند و این ادعا کمی نیست.فروتنی و نقد اصلا همزیستی ندارند.جنگ بر سر بر سر جایگاه برترذات جوامع بشریست و گریزی از آن نیست.اما هر کس باید در برابر موقعیت ممتازی که در جامعه بدست می آورد تاوان پس دهد و در عمل نشان دهد که آیا شایستگی این موقعیت را دارد و یا نه.
منتقد در ذات خود عصیانگر است.او تجسم این برنهاد "کامو"است که "من عصیان می کنم پس هستم"٬آنها که نقد را به همراه منتقد طرد می کنند ناخواسته توسط منتقد حذف می شوند چرا که در غیاب جریان نقد حتی هر چیز با ارزش زیست انگل وار می یابد و باید توسط قدرت تبلیغ و حمایت شود تا باقی بماند.بقایی لرزان و در معرض سقوط٬جامعه تنها با ساختن جلو نمی رود بلکه با ویران کردن هم راه به فردا می گشاید.اگر فلاسفه را منتقد بدانیم ارسطو وقتی ارسطو شد که بر ضد استادش افلاطون شورید و هگل علیه کانت و مارکس علیه هگل و .... این بازی همچنان ادامه داردو به این دلیل فلسفه پیش می رود.
هرفیلم٬داستان ٬نقاشی و سیاست ورزی جدی شورشی نمادین و ویرانگرانه علیه آثار تثبیت شده و جدی قبلی است.تنها ابتذال است که یک دم طلوع می کند و دم بعدی غروب ٬چرا که فرصت به هیچ شورشی نمی دهدو شکل تاریخی به خود نمی گیرد تا بماند.آنهایی که مواضع قدرت را در اختیار دارند به هر دلیل منتقد را حذف کنند در حقیت خود را در معرض ابتذال قرار می دهند٬ابتذالی حذف شونده ٬آنها مبتذلانه منتقد را به حسود بودن و قدرت طلبی متهم می کنند بدون آنکه به یاد بیاورند موضوع حسادت رابه صورت انحصاری در اختیاردارند و متهم کردن به حسادت تیری است که از سوی آنها پرت می شودتا این داشتن انحصاری راتضمین کند و منتقد درست همان کسی است که این تضمین را با حضورش ملغی می کند.
اراده گرایی فرزندی جز ناامیدی و نیست انگاری نمی زاید. آنهایی که می پندارند تنها با نیروی اراده بدون توجه به ساختارها و موانع طبیعی و غیر طبیعی می توانند جهان را در یک چشم بهم زدن تبدیل به آنچه می خواهند بکنند بتدریج وقتی با پیامدهای رفتارهایشان برهنه روبرو می شوند در گام اول به جنگ با دشمنان خیالی و واقعی می پردازند که می پندارند در برابرتحقق خواست و اراده آنها مانع می گذارندْ٬هر چقدر این جنگ خونین تر می شود نتیجه آن جز ناکارآمدی بیشتر نیست.با شکست در عینيت موجی از ناامیدی جانها را فتح می کند و این اندیشه رواج می یابد که اصلا جهان اصلاح پذیر نیست و باید با مشکلات کنارآمد.
جهان هر گونه که هست نتیجه رفتار انسانهاست٬آنها با اندیشه هایشان و تحقق این اندیشه ها زیست بوم و سرنوشت شان را می سازند.اما انسان ها منافع یکسانی ندارند و در جنگ منافعی که در اشکال حقوقی و غیر حقوقی در می گیرد صورت بندی قدرت و چگونگی زندگی انسانها شکل می گیرد.اراده برای تغییر همان چیزی است که انسان را موجودی تاریخ مند می سازد ولی این اراده اگر خود در محک واقعیت آبدیده نسازد نتیجه یی جز ویرانی بر جا نخواهد گذاشت. این عقل است که باید اراده را مدیریت و تعدیل سازد. نه عقلی ترسو که آنقدر محاسبه می کند که کاملا اراده را سترون می سازد و در هیچ منحل می کند.
اراده میل طبیعی دارد که خود را بازور و فشار یکسان بداند.اراده همان انگیزه است که فکر را به عمل تبدیل می کند.در این راه فکر و عمل باید رابطه دیالکتیکی بیابند تا در هم آمیزی با هم به نتیجه مشخص برسند ولی زور بدون محاسبه بی باکی کور را با شجاعت به اشتباه می گیرد و میل طبیعی دارد که موانع را کوچک بشمارد٬به همین دلیل ناخواسته همه محیط را علیه خود می شوراند.جامعه ما دوران شگفت انگیزی را پشت سر می گذراند.دورانی که از یک سو اکثریت مردم در یک انفعال خوفناک بسر می برند و از سوی دیگر اراده گرایان به نقطه کامل تخلیه کامل انرژی خود دارند می رسند و اگرآنها هم به انفعال کامل برسند نیست انگاری و تباهی همه چیز را با خود به طوفان ویرانی خواهد سپرد.باید از گوشه ای از جامعه اراده معطوف به عقلانیت شکل بگیرد و این نکته را جاگیر سازند که جامعه و بحرانهایش را باید گام به گام بر طرف کرد و هرگزنمی توان بر فراز توان واقعا موجود و آگاهی ممکن به پرواز در آمد و جهان را دگر کرد.باید عاقلانه در جهان ممکن زیست و دست به عمل زد.
نشانه های جامعه ناشاد را باید در کجا جست؟در وفور بذله٬شوخی و خنده.افسردگی شادخوارانه در محافل خود را در شکل و شمایل قهقهه های بي وقفه به تماشا می گذارد.همه می خندندبدون آنکه لبخند بر لبی بنشیند.وقتی این محافل از هم می گسلد چهره ها در خلوت دوباره عبوس می شوند ٬نگاهها از خشمی عمیق و اضطرابی فعال سخن می گویند ولی چون این نگاهها مخاطب ندارند به ناخود آگاه تبعید می شوند تا با هر بهانه در عصیانهای ناگهانی راهی به بیرون بگشایند و زندگی را به ویرانی بکشانند٬در چنین جامعه ای است که پیامهای تلفنی پر از بذله های خنده دار است که تمام خلاقیت یک ملت را به خود اختصاص می دهد.همه از سخن جدی می گریزند تاتراژدی را از یاد ببرند که در محاصره شان قرار داده است.
جامعه از هیاهیو لبریز می شود تا آن حرف اصلی زده نشود.همه چیز گفته می شود جز آنکه باید بی پرده بر زبان آورده شود.درچنین حالتی است که انسان منفعل جایگزین انسان فاعل می شود.این هم بگذرد عادت زمانه می شود.درد و رنج تبدیل به خود آگاهی نمی شود تا جانها را تنومند سازد.زندگی در بطالت بی عملی خوفناک تر می شود و هر چقدراین خوفناکی فزونی می گیرد خندیدن مد زمانه می شود.خنده ای بدون شادمانی.خنده ای که نتواند انرژی روانی را تخلیه کند و منجر به رفتار عملي شود باقیمانده توان فرد را نیز نابود می کند.
در فضای مایوس همه به دنبال فردیت و استقلال اند اما همه از یاد می برند به قول نیچه تنها انسانهایی با جان های نیرومند می توانند مستقل باشند.هیچکس نمی داند بر آنست مستقل از چه چیزی باشدآنهم در محیطی دهشت انگیز که آدمی را با هزار بند در دام خود اسیر کرده است.همه درخوش باشی ها و لذت طلبی ها برآنند آرامجایی بیابند٬اما هر چقدر غرق لذت می شوند کمتر لذت می برند.در جامعه نا شاد که همه ذره ذره شده اند و هیچ چسبی آدمیان را به هم پیوند نمی دهد هیچکس به تنهایی نمی تواند شاد باشد. شادی صفت جمع است نه فرد.
این انسانها هستند که مشکلات را می آفرینند و خود نیز باید این مشکلات را چاره کنند ولی در جامعه ای که به اعماق نیست انگاری سقوط کرده است همه می پندارند نیرویی مرموز و دور از دسترس زندگی را تبدیل به دام کرده است و به این دلیل اراده معطوف به عمل را از دست می دهند و به درون پناه می برند و هر چقدر عمیق تر در چاه درون سقوط می کنند بیشتر نقش خود در زندگی جمعی را به یاد می آورند. هر کس به تنهایی خود را نجات دهد ولی هیچ کس به تنهایی از بندهای در هم تنیده رها نمی شود.
چرا جامعه راه به ناشادی می کشد چون آرزوهای بزرگ را در دستور کار قرار می دهد٬یک بهشت زمینی ٬ چون این آرزو دردسترس نیست قدم به قدم راه به نا امیدی می کشد و ناگهان خود را در جهانی می یابد که هیچ پناهگاهی رابه تماشا نمی گذارد و به این دلیل خود را محور قرار می دهد و به ثروت و قدرت چشم می دوزد و حتی اگر آنرا هم بدست آورد جان زخمی اش مرحمی نمی یابد. آنهایی که بدست نمی آورند با حسرت می زیند . جامعه بهتر حاصل سخت کوشی ٬برنامه ریزی ٬صبوری و گام به گام پیش رفتن است اما جامعه ناشاد حوصله صبوری ندارد و می خواهد چشم بهمزدنی رویا هایش تحقق یابد و میوه عجله چیزی جز آشفتگی بیشتر نیست.برای رهایی از جامعه نا شاد باید در جدیت باز بشناسیم ٬این درست همان چیزی است که جامعه نمی خواهد.چه باید کرد.باید بر جدیت پا فشرده و خنده دروغین را پس زد.
ما نه در آستانه نيست انگاري بلكه در اعماق آن بسر مي بريم ٬همه ارزشها بي ارزش شده اند٬دورغ بجاي راست نشسته است٬ارزشها ديگر في نفسه قلبها رافتح نمي كند٬هر ارزشي در بازار مبادله سياسي تبديل به سفته اي مي شود تا بازي قدرت را به سود جناحي و يا به ضرر دار ودسته ديگر رقم بزند٬اگر حرفي كه ضد ارزش تلقي مي شود از سوي رقيب بر زبان آورده شود آتش خشم شعله ور مي گردد تا هستي فردي و جمعي رقيب او را نسوزاند آرام نمي گيرد ولي اگر يك خودي آنرا بر زبان آورد مصلحت انديشي وارد ميدان مي شود و آنچنان سكوتي را بر مي انگيزد كه گويي جهان ارزشها از حركت باز ايستاده است.
نماد ديگر اين نيست انگاري سلطه پول بر همه چيز و همه كس است٬اين بت همه را به بردگي فرا مي خواند برادري ها را به دشمني ٬عشق را به كينه و برابري را به بي عدالتي هاي بزرگ استحاله مي كند. اين پول است كه جايگاه هر انساني را تعيين و با حضور سلطه گرانه اش فرهنگ را از گوهر خود تهي مي سازد.آدميان تنها خود را درضماير مالكيت باز مي شناسند و ديگر زندگي معنايي جز داشتن نمي دهد.اين داشتن هم چون كابوس دارنده خود را در عذاب رها مي سازد. نكند بيشتر نداشته باشم ٬اگر فقر هجوم بياورد چه بايد بكنم.اگر حذفم كنند چه مي شود. پس حذف كن تا حذف نشوي.
در تماشاخانه مديريت نمايشي جز نيست انگاري به صحنه نمي رود.مديراني كه با حقوق كلان از سپيده صبح تا تاريكي شب كار مي كنند. تصميم مي گيرند٬از اين جلسه به آن نشست مي روند٬حتي براي سر خاراندن فرصت ندارند اما شگفت انگيز آنست كه نتيجه كارشان هيچ است٬هيچ به مفهوم مطلق آن ٬آنها بجاي آنكه كارها را به پيش ببرند همه چيز را به آشفتگي مي كشانند.دستاوردهاي ديروز را انكار مي كنند تا در هرج و مرج تغيير ساختارها ماهي مراد را صيد كنند .واژه هايي چون بررسي شود٬مطابق مقرارت اقدام كنيد٬بهره وري٬مطالعات راهبردي و... معنايي جز آتش زدن به منابع كشور ندارد٬آنها هيچ نمي كنند جز ويراني و بسط نا كارآمدي و بي عدالتي.مديراني كه مدير نيستند نماد همه انحطاطي اند كه جامعه را به تباهي مي كشد.
آنها وراجي را با تفكر٬دويدن بيهوده را با کارکردن مدبرانه٬ فحاشي را با انگيزه بخشي به اشتباه مي گيرند٬ آنها از نقد و منتقد مي هراسند چرا كه هر منتقد با اولين يورش نقادانه پوچي همه جلسات ٬تصميم گيري و كنش ها را به تماشا مي گذارد و نشان مي دهد در پساپشت اين همه بي حاصلي٬ رانت طلبي ٬يار كشي ٬فرقه بازي٬تمناي قدرت بيشتر و شهوت زدگي با همه كارآمدي بقاي ارزشها مانده را ويران مي كند. هيچكس جز به منافع فردي نمي انديشد و هيچ كس هم نيست روز به روز با صداي بلند تر شعار ارزشها را ندهد.
اين نيست انگار چون درنده خونخوار همه اميدها را به نا اميدي مبدل مي كند. اقتصاد را به ويراني مي كشد٬عرفها را نابود و همه نهادهاي ديرپا را نابود مي كند. ديگر خانواده پناهگاه نيست.شعل براي بازشناسي خويش نيست بلكه محلي براي معيشت است و بس٬هراس از فردا همه مهرها را به كينه تبديل مي كند. آنها كه ندارند با حسرت مي زيند و آنها كه دارند در بيم اند كه از دايره قدرت به بيرون پرتاب شوند. در اين فضاست براي بقاي جامعه بايد با نيست انگاري جنگ بي امان در انداخت و نشان داد يك جامعه تنها از طريق اهداف متعالي مشترك مي تواند از دام فقر ٬جهل و خود ويراني برهد. آنهايي كه هنوز بقاي جامعه را بر هستي فردي خود ترجيح مي دهند و يا لااقل منافع فردي خود را در بهروزي جامعه مي دانند بايد زخمهايي كه كوتوله ها وارد مي كنند تاب آورند . بايد از دردهاي بزرگ نهراسید و نيست انگاري را بي نقاب به تماشا گذاشت تا بيماري در بيمار بودنش پذيرفته شود. تنها در اين صورت است كه مي تواند اميد به بهبودي در جان پروريد.
وقتی ماجرای مشایی و هجوم تبلغاتی علیه او بالا گرفت صاحب این قلم در همین وبلاگ قلمی کرد :"اسفندیار رحیم مشایی بخاطر مواضع دوستانه که نسبت به مردم اسرائیل گرفت نه تغییر می کند و نه تحت فشارقرار می گیرد."دلایل این رویکر قاطع در همان نوشته شرح دادم و یاد آور شدم :"هیچکس به اندازه او به رئیس جمهوری نزدیک نیست و اندیشه های پنهان و آشکارش را نمایندگی نمی کند و آنهایی که باتحولات پشت پرده انتخابات ریاست جمهوری اسلامی آشنایی دارند بخوبی با نقش این معاون رئیس جمهوری در پیروزی احمد نژاد آشنایی دارند.بنظر می رسد رویکرد جدید مشایی مقدمه تاکتیک های انتخاباتی باشد که برای انتخابات طراحی شده است"
امروز که این مسئله در کانون سکوت قرار گرفته است و مخالفان مشایی با واقعیت کنار آمده اند می توان گفت حتی سیاستمداران کهنه کار در جناح اصول گرا که با صورت بندی قدرت هم در نهان و هم در آشکارش آشنا هستند و اصلا بخشی از این قدرتند چه آسان منطق این صورت بندی را نادیده می گیرند و طرحی را پی می گیرند که قابلیت تحقق ندارد.همین نادیده گرفتن شاکله یی که دست بالا را در فرایندهای سیاسی دارند اصلاح طلبان را به شکست کشاند و امروز مجلس شورای اسلامی و بسیاری از مخالفان درون جناحی دولت را در بن بست قرار داده است.
وقتی به صورت بندی قدرت دقیق شویم در خواهیم یافت اراده معطوف به قدرت که از ابزارهای لازم هم برخوردار است بنا دارد دوره بعد هم احمدی نژاد را در مسند ریاست جمهوری حفظ کند. همین صورت بندی است که مدام اصلاح طلبان را به شکست می کشاند.نکته جالب آنست که این رویدادها در بین سیاستمداران تبدیل به خود آگاهی و تجربه نمی شود و آنها همچنان بازی بیهوده خود را پی می گیرند. تنها در شرایطی می توان با ساختارهای واقعی قدرت وارد رقابت شد و امید به پیروزی داشت که یک جنبش زنده ٬تاثیر گذار و فراگیر پا بگیرد و با بر انگیختن افکار عمومی در گسترده ترین صورت آن منطق قدرت را پس بزند.
همه داده های محیطی موید این نکته است که این جنبش پا نخواهد گرفت٬بسیاری معتقدند اگر اصلاح طلبان فضای مساعد رسانه ای در اختیار داشتند می توانستند این جنبش مرده را با دم مسیحایی خود زنده کنند ٬همین تحلیل نشان می دهد آنها همچنان بر طبلی می کویند که به جای نوای پیروزی صدای شکست دوباره را طنین در می اندازد٬مشکل آنست که اصلاح طلبان نه ساخت قدرت را می شناسند و نه تغییراتی که در میان مردم اتفاق افتاده است را مورد شناسایی قرار داده اند. این مشکل معرفت شناسانه تا حل نشود هر تلاشی بی نتیجه خواهد ماند. اگراین دوستان صدها روزنامه داشته باشند و مصونیت های قضایی هم بیابند چون حرف امروز مردم را نمی زنند -چون نمی دانند که بزنند- هیچ اتفاقی بسود آنها نخواهد افتاد.
می ماند گفتن این نکته که ماجرای کردان و مشایی نشان داد که راست همان اندازه بازنده است که چپ٬این باخت بیش از آنکه از قدرتمندی ساخت سیاسی باشد حاصل عملکرد ذهن هایی است که نمی خواهند در بینش خود در مواجهه با جهان سیاست تغییرات لازم را ایجاد کنند.آنها با هزینه زیادی وارد کار زاری می شوند که دستهای خالی شان را به تماشا می گذارد. یک سیاستمدار عاقل باید با حداقل رفتار در دیگران این توهم را ایجاد کند که قدرتمند است چرا که آوازه قدرت خود قدرت ساز است٬از همان آغاز مشخص بود که مشایی نمی رود چون بنا نیست جز احمدی نژاد کسی رئیس جمهور شود و آنهایی که از رفتن مشایی سخن گفتن تیراندازانی بودند که تنها بسمت خود تیر انداختند و بس
تمام چراغ های زمین/پنجره را زخم می زنند-سهیل آقازاده
نمی توان به خورشید زل زد چون چشم را علیل می کند٬همه می دانیم تاریکی همان اندازه نابینایی می آورد که روشنایی مفرط٬ما پیش از حد بر زندگی نوری می تابانیم٬ زیست طبیعی خود را از دست داده ایم. مدام نگران فاجعه ای هستیم که زندگی مان را ویران کند. ما در هراس زندگی می کنیم٬"چه می شود "کابوس ماست. وقتی عرف ها بدست دست های مداخله گر ویران می شوند زندگی شادابی اش را از دست می دهد.هیچ ثروتی٬هیچ قدرتی و هیچ منصبی راحت خاطر نمی آورد.مقرارات٬قوانین و دستورالعمل ها از شدت فربهگی دارند منفجر می شوند.
جامعه ای که ازعرفی شدن می هراسد همه چیز را حتی امور مقدس را عرفی می کند.ما مدام از مزایای پزشکی روزه داری سخن می گوئیم و امر ایمانی را با دلایل علمی توجیه می کنیم.اقدامی که روزه داری را در حد یک رژیم غذایی تنزل می دهد و یک امر استعلایی را به سرعت تجربی و قابل دسترسی می سازد.اصلا مسئله این نیست که روزه داری مزیت های پزشکی دارد و یا ندارد که حتما چون هر امساکی دارد.٬بلکه آنکه از خوردن و آشامیدن یک ماه خودداری می کند به مزایای مادی آن نمی اندیشد٬او با خودداری یک تجربه معنوی را پشت سر می گذارد که پر از راز و رمزهای خشنود کننده است٬چرا که این عملی است که محبوب ازلی از او خواسته و سودی برای خود نمی خواهد جز آنکه رضایت محبوب را بدست آورد٬امور استعلایی را نباید با نگاه معامله گرانه عوض کرد.
بسیاری از رفتارهای اجتماعی آنگاه کارکرد قوام بخش خود را حفظ می کنند که بصورت ناخودآگاهانه بمانند٬وقتی این رفتارها وارد وادی تصمیم گیری های اداری می شوند خون و جان خود را از دست می دهند.ما در زندگی خصوصی خود بیش از حد دنبال دانستنیم.می خواهیم همه چیز را در مورد دیگران که دوست شان داریم بدانیم و همین دانستن زندگی را سرد و یخ زده می کند.اگر کسی پشت سر من حرف می زند کار خطایی می کند ولی آنکه این حرف در پسله را به من گزارش می کند عملی دهشت انگیز انجام می دهد چرا که بین من و او دیوار ایجاد می کند و معنای دیوار نفرت است.باید بیاموزیم دانستن زندگی را پیش می برد ندانستن هم سهم خود را در حفظ حیات بشری دارد.باید مدام با خود تکرارکنیم آه ای ندانستن شیرین و دلربا.
وقتی ما مدام در هر مورد می اندیشیم و هیچ چیز را در حوزه ناخودآگاه نگاه نمی داریم در حقیقت نمی اندیشیم.اندیشه زمانی اتفاق می افتد که در یک نقطه کانونی متمرکز شود و همین نقطه را بحرانی کند و در مورد مختصات آن تردید کند تا به پاسخی در خور برسد.اگر ما در مورد هر چیز کوچکی مدام بیاندیشیم و آن نقطه را بحرانی کنیم زندگی را ناخواسته تبدیل به دوزخ می کنیم و در دوزخ رنج است ولی پاسخ نیست.وقت آن است که بعضی از نقاط زندگی در فضای گرگ و میش باقی بگذاریم و در مواردی بیاندیشیم که به زندگی ما ساخت می دهند و هستی اجتماعی ما را حد می زند.باید از شدت قوانین بکاهیم و بر کیفیت آن بیافزائیم.تنها در این صورت است که چراغ های روشن پنجره را زخمی نمی کنند.
چرا تلخ می نویسم٬پاسخی ندارم.تلخی مرا می نویسد.من او را نمی نویسم٬احساس می کنم دارم منهدم می شوم٬دقایق نمی گذرد٬همه چیز در مدار تکرار می گذرد٬سخن گفتن بی نتیجه شده است٬ضد رویدادها جای رویداد های واقعی را گرفته است٬هیچ چیز پیش نمی رود.امیدها درناامیدی مضمحل می شوند و نمی دانی چه خواهد شد٬می دانی ولی نمی خواهی باور کنی٬هیچ نمی شود.همین هیچ نمی شود.ما در جهان بی رویداد به دام افتاده ایم.
امرسیاسی دیگر وجود خارجی ندارد٬امر اجتماعی در سر پنجه دخالت های غیر عرفی از یاد رفته است٬فرهنگ خود را در محاصره می یابد٬ما دیگر نمی اندیشیم٬زبان در وراجی های مداوم از دست می رود.انسان ها دیگر هم را باز نمی شناسیم٬مگر بعنوان کیسه بکس روانی٬تا با زخم زبانی مداوم خود را از زیر فشار ناخودآگاه فربه رها سازند.جنگ مداوم درخانه هاجایی برای مهر و عشق نمی گذارد.رفاقت ديگر واژه مهجوري است٬هرکس تنها به خود می اندیشد٬وقتی غم دل را بر زبان می آوری٬غمت را چماقی می کنند تا بر سرت بکوبند.تنهایی٬تنهایی مدام آوار می شود بر جانت ٬اما گوشه دنجی نمی یابی که با خود خلوت کنی.
ارزش انسانها توسط حقوق سربرج تعیین می شود٬يا مناصبی که در بازی های باندی و فرقه ای توزیع می شود. من یک میلیون می گیرم پس از تو با ارزش ترم٬تو می نویسی ٬تو غم دیگران را داری پس ابله ای ٬زرنگ نیستي٬چون نمی خواهی باورکنی همه حقه بازند٬نمی خواهی همان بازي را بكني كه ديگران مي كنند تا برای خودت کسی بشوی. از انحطاط سخن می گویی٬همان که دیگران را بر می انگیزد٬دیگرانی که در داشتن ها و ضماير مالكيت خود را منحل كرده اند.حقه بازها در محافل و جمع ها در صدر مي نشيند و صداقت تفي مي شود بر صورت آدم صادق.من يك ميليون مي گيرم پس بايد برده من شوي٬ من اما برده نيستم نمي خواهم بشوم.من نمي خواهم عنوان شغلي ام و درآمد ماهانه ام حاصل زد و بندهايي باشد كه ديگر بعنوان كثافت باز شناخته نمي شود.
من تلخ مي نويسم چون احساس مي كنم در محاصره ام ٬چون تباهي جامعه را در تباهي اش مي بينم ٬وقتي همه تبديل به گرگ هم شده اند٬جامعه تبديل به افشاگري مطلق شده است٬اما اين افشاگري ها منتج به نتيجه نمي شود٬انكار ها در انكار متقابل در حلقه مسدود تكرار مي شوند و همه چيز را ويران مي كنند٬گريز از بحران به بحرانها ي بزرگتر منجر مي شود٬ وقتي عقل خاموشي مي گيرد زندگي همان مي شود كه همه داريم مي بينيم. عقل را بيدار كنيم همه چيز در نشاط اصلاح امور قوام مي گيرد.اما بيداري عقل همان چيزي است كه جامعه نمي خواهد .
پارک لاله نشسته ام.جهان به گونه ای عجیب در نگاهم می نشیند.حس می کنم در فضایی که فلینی می سازد در فیلم هایش به دام افتاده ام.در جهانی پر از کابوس و وراجی های مداوم.در هم ریزی فضای بین مرگ و زندگی.گم شدن سرنخ زندگی در هزارتوهای بی سرانجام.چهره های یخ زده٬چهره هایی در انتظارمرگ٬بازنشسته های ناامید ٬جوانان سرگردان٬دخترانی که دور خود می چرخند٬پسرانی که مدام به حلقه های دودی زل زده اند که از در هم آغوشی سیگار و لبها شکل می گیرد.همه مرده اند.پارک مردگان.مردگان از قبرهایشان برخاسته اند و زندگان راهی به درون گورهایشان می جویند.
کسی در گوشه پارک فیلم می سازد.دختری با شلوار کوتاه مدام راه می رود جلوی دوربین و باز بر می گردد بدون دوربین.کارگردان راضی نیست.مثل فیلمساز "هشت و نیم"یعنی فلینی٬ همه راه می روند. همه وراجی می کنند٬جشن است جشن مردگان٬مردگان که دور خودمی چرخند ٬کسی جهان را نگه دارد ٬سرگیجه دارم.کسی زمان را متوقف کند.دارم سرنگون می شوم.در برزخم. دوستی را می بینم. خبر می دهد پسر دوستی مشترک بعد از یکسال گلاویز شدن با سرطان مرده است. پسر وصیت کرده است هیچکس در غسلخانه او را نبیند. بیماری او را فرسوده کرده است. یک اسکلت. کسی دوربین را روشن کند. یک و دو و سه ٬حرکت. اسکلت ها بیرون می جهند٬می رقصند. در بی وزنی شان رها شده اند.باید تسلایی باشد. هست٬مردگان دیگر نخواهند مرد.
پدران غمگین٬پدران در خود فرورفته ٬ای لعنتی ها زمان را نگاه دارید.جوانان نباید بمیرند٬کودکان را نگذارید بمیرند.بلند می شوم سرم گیجه می رود.خسته ام ٬راه می روم ٬تعادلم را گم کرده ام.دارم سقوط می کند. هواپیماها دارند بمباران می کنند٬اشیا بلند شده و به پرواز در آمده اند٬مادر بیمار می شود٬مادر می میرد.مادر نگو مرد گریه نمی کنه٬چرا گذاشتی با همین جمله ات همه بغض های عالم بمونه توی دلم.دارم منفجر می شوم٬دارم کم می آورم.توی این دنیا نامرد مرد بودن بد دردیّه.الان همش یک گوشه خلوت می خواهم بزنم زیر گریه.اما پیدا نمی کنم ٬همه جا آدمها هستند.می رم توی خیابون خودمو گم کنم٬پلکهایم که خیس می شوند یکی یکی آدمها می پرسند آقا چیزی شده ٬می گم بخداچیزی نشده٬همین که چیزی نشده دارم منفجر می شوم.مگر قرار نبود این زندگی....یک جور دیگه بشه.نمی شه٬نمی خواهد بشه٬بد می شه.بدتر می شه٬هی منتظرم اتفاقی بیفته ٬اما نمی افته ٬این زندگی نکبتی ٬این زندگی تکراری نمی خواهد دست از سرمان برداره .خسته ام .
دوربین دختر را دنبال می کند ٬باز نشسته ها دور خود می چرخند ٬به انتظار مرگ روزهایشان را می شمارند و شبهایشان را با کابوس جوانی سر می کنند. مردی مدام راه می روند ٬همیشه راه می رود ٬تند تند راه می رود ٬می خواهد از خود بگریزد . اما گریزگاهی نیست ٬پر از تنهایی ام. آره مادر مرد گریه می کنه ٬وقتی هیچکس ترا نمی فهمد ٬همه می گن تو پیر شدی٬ ادای آدمهای افسرده رو در نیار٬پیر عاقلانه می نویسه.زندگی سینما نیست. اما سینما زندگیست. دوربین ٬حرکت ٬کلوز آپ ٬مادربگو ٬من بچگی نکردم٬من نوجوانی نکردم ٬من جوانی نکردم٬میانسالی ام پدرم را در آورد.من مانده ام و یک قطره اشک.بخدا من نمی خواهم گریه کنم ٬دیگه اختیار بغض هامو ندارم. بابا پیرم ٬وقت رفتنه ٬پس چرا نمی روم . زیر میز کسی به خود شلیک می کند٬کسی به من شلیک می کند٬من نمی میرم . کارکردان نمی خواهد من بمیرم.این درام آشفته است.پارک مردگان ٬زنده های مرده.
من می فهمم دوره گذره ،ولی این لعنتی کی می خواهد بگذره.جهان را کسی نگه داره ٬من می خواهم پیاده شوم.نه نمی شود.دوربین٬حرکت ٬سر گیجه هیچکاک٬ جنایت های کوچک ٬زنان ابلیسی ٬آقای کارکردان روز به روز همه چیز محدود تر می شود و من تنهاتر. دیگه نمی خواهم هیچکس را ببینم ،کاش بلد بودم سیگاری دود کنم و به حلقه های دودش خیره بشوم ٬اما بلد نیستم ٬هیچ چیز بلد نیستم. جز بغض کردن و خندیدن. لعنت بر من ٬پر از تنهایی ام اما تنها نیستم٬آدمها هستند ٬همه جا٬من مانده ام و حسرت یک دل سیر گریه کردن ٬کاش یک کسی بود می فهمید تنهایی مرا و می ایستاد جلوی ذهن من و نمی گذاشت کسی داخل بشه . من از هیچکس متنفر نیستم ٬همه را دوست دارم حتی آنهایی که بیخودی دشمن منند ٬همه جا سایه به سایه ام می آیند تا رنگ آرامش نبینم ٬اما نمی خواهم هیچکس را بشنوم .هیچکس را ببینم و هیچکس را بخوانم . مادر کاش نمی گفتی مرد گریه نمی کنه ٬اگر به موقع گریه کرده بودم امروز بلد بودم گریه کنم . نه من هیچ چی بلد نیستم جز زندگی را مردن.دوربین ٬حرکت . آقا فیلم نگیر٬ این فیلم نیست ٬خود زندگیه ٬٫نه نیست . زندگی سینماست ٬یک فیلم آشفته ٬گورستان ٬پارک٬عزرائیل ٬دوستان ٬دشمنان .دختر راه برو. پسر سیگارت را له کن . کسی جهان را متوقف کنه ٬من دارم سقوط می کنم...
تو-نه
او-نه
ما-نه
شما-نه
آنها-نه
صبح جمعه با نه آغاز می شود
ومی دانم بی تردید روز با آری پایان می گیرد
وقتی با یک چشم می خندی و با چشم دیگرمی گریی
و برای همیشه به جهان نه می گویی

عکس با من حرف می زند. خود را چون این قایق به گل نشسه می یابم. خسته و فرسوده .من هستم بدون آنکه بخواهم.بودنی ناآرام اما ساکن ٬بدون تلاطم.بدون عشق٬بدون شور زیستن٬ نمی توانم بروم. زمان مرا فرسوده می کند.پیر می شوم.با موهای سفید و آرزوهای برباد رفته. یک زندگی لعنتی. اطرافم اما به زیبایی این مرداب نیست.گندابی است که گنداب بودنش را مدام به رخ می کشد.من از خودکشی نفرت دارم ولی مرگ را سخت دارم.نمی خواهم مرگ را انتخاب کنم ولی اگر مرا بخواهد چه شادمانه در آغوشش فرو خواهم رفت. زندگی ما ر ا بازی می دهد. هر روز می میریم. مثل نعش همه چیز در غیاب ما رخ می دهد.همه از ما می خواهند نقش بازی کنیم مثل زنده ها ولی مثل مرده ها رفتار کنیم.مثل مرده دراز به دراز بیافتیم و حتی دوست داشتن و دوست داشته شدن را باز نشناسیم.خوب و بد جهان را به دیگران وابگذاریم.کاش طوفانی بوزد و مرا به دریاببرد.اسیر موجهای زنده سازد. موجهایی که مرا نابود می کند اما بوی زندگی می دهد. این مرگ را دوست می دارم. اما من ماندم و خودم و تلخ ترین لحظات زیستن.بدون لحظه ای شادمانی.تماشاگر گذر لحظه ها٬لحظه های بی حاصل وبی معنا.ای لعنت براین گونه زیستن و این گونه در انتظار مرگ نشستن....
بزرگترین آفت جامعه سیاسی کشور آن نیست که سیاستمداران خودی همه قدرت را از آن خود کرده اند و حتی تکه کوچکی هم برای مردم باقی نگذاشته اند بلکه معضل اصلی آنست که آنها ضد قدرت را هم یکجا در اختیارگرفته اند و حاضر نیستند سهمی به دیگران بدهند.همین آفت باعث شده است هیچکس در نیابد در این کشور چه کسی پوزیسیون است و چه کسی اپوزیسیون٬چه کسی مشکلات را بوجود آورده است و چه کسی باید از موضع منتقد یقه خطا کار را بگیرد .آنهایی که در سی سال گذشته بر صندلی های ریاست تکیه زده و اداره امور را بر عهده داشتند آنچنان منتقدانه سخن می گویند و آنچنان همه چیز را منکر می شوند که چیزی جز حیرت در مخاطب بر نمی انگیزد.
در این سی سال وقتی کسی از خود سخن می گوید عملکرد خود را یا دهها برابر کل تاریخ و یا چند دهه اخیر اعلام می کند ولی وقتی به سر جمع عملکردها نگاه می کنیم چیزی جز کمبود ها٬آشفتگی ها و مشکلات در برابر نگاهمان نمی شنید و کسی هم حاضر نیست پاسخ دهد چرا این دستاوردها حاصلی در سفره مردم ندارد و ما بعنوان نخودی که نه اپوزیسیونیم و نه پوزیسیون ٬نمی دانیم این دستاوردها فرضی را باید کجا رصد کنیم.مثلا وقتی از تولید برق چند برابر سرجمع سالهای قبل سخن گفته می شود ما می مانیم و خاموشی های گسترده .زمانی که از موفقیتهای شگفت انگیز در ورزش گزارشی می شنویم ما می مانیم و نتایج المپیک چین.
بیماری بازی کردن نقش اپوزیسیون در موضع قدرت در کنار آمارهای رویایی از عملکرد خود کار امروز و دیروز نیست بلکه دههاست به آن عادت کرده ایم و روز به روز هم این بیماری مزمن تر می شود.مطبوعات را باز کنید از رئیس جمهوری گرفته تا رئیس مجلس ٬از رئیس قوه قضائیه گرفته تا بلند پایگان سیاسی از وضع موجود گلایه و شکایت دارند٬در این میان هیچگاه آدرس متهم داده نمی شود تا ما بدانیم چه کسی این مشکلات را بوجود آورده است و اصلا چه کسی باید این مشکلات را حل کند.تا به این پرسش های مشخص پاسخ داده نشود و این بیماری بدست پزشک حاذق درمان نشود وضع همین است که داریم می بینیم و باید آگهی معروف سالها قبل را تکرار بصورت معکوس تکرار کنیم یعنی هر روز بدتر از دیروز.
می ماند گفتن این نکته که اگر بخواهم در انتخابات بعدی ریاست جمهوری شرکت کنم تنها به یک شرط حاضرم رای دهم. این شرط بسیار ساده است .تنها به کسی حاضرم رای بدهم که در مسند ریاست جمهوری بجای نقش مسئول نقش مخالف را بازی نکند و دوره اول ریاست جمهوری را صرف انکار دیروز و دوره بعد را صرف دفاع از خود نکند و از موضع مقام مسئول به رفع مشکلات ساده بپردازد.چون هیچکس به رای من برای ریاست چمهوری شدن احتیاج ندارد من می مانم و یک رای ناقابل که به کسی تعلق نمی گیرد.
تماشاخانه انتخابات تماشاچی زیادی ندارد٬چرا که پایان نمایش را همه از قبل می دانند و برای بسیاری دیگر هیچ انگیزه ای باقی نمی ماند که کلی ماجرا و تبلیغات و ضد تبلیغات را دنبال کنند تا به پایانی برسند که از قبل بر چگونگی آن وقوف دارند.با این دانستن است که همه می دانند آمدن و یا نیامدن خاتمی ٬کروبی ٬قالیبافی شاید بتوانند کمی رخوت را از سالن نمایش گرفت و شوری در میان مخاطبان بیفکند ولی آسیبی به فرایندی را که از قبل طراحی شده است نمی زند.
اما آنهایی که ازدیدن فیلمهای هیچکاک لذت می برند می دانند در بعضی از فیلمهایش هسته مرکزی درام خود را لو می دهد و تماشاچی می دانند در پایان چه اتفاقی خواهد افتاد ولی از چگونگی بسط حادثه و شگردهایی که بکار برده می شود لذتی زیباشناسانه می برند.برای آنهایی که دور از صورت بندی قدرت تحولات سیاسی را دنبال می کنند مهم پایان انتخابات نیست بلکه چگونگی مواجه جناحها٬احزاب و فعالان سیاسی با این پدیده است که این انتخابات را جذاب و یا غیر جذاب می سازد.
اصلاح طلبان که از قبل تمام کانون های قدرت را واگذاشته اند بر آنند در بازی شرکت کنند که پیشاپیش بازنده بودن خود را به نام خود مهر کرده اند. تردیدی نیست که اگر توده های رای دهنده با اشتیاق وارد صحنه شوند می توانند پایان نمایش را هر گونه که بخواهند رقم بزنند ولی مشکل از آنجا آغاز می شود که این توده ها اصلا انگیزه ای برای ورود به سالن نمایش ندارند و در غیاب آنهاست که می توان پایان داستان رااز قبل نوشت.بنظر می رسد باید راهی پیدا کرد که این توده ها حساس شوند.
انتخابات فرصت خوبی برای این مهم فراهم می کند.به شرطی که اصلاح طلبان یکپارچه وارد میدان شوند و این پارچگی وقتی بدست می آیند تمنای قدرت تبدیل به خواست روشنگری شود. اگر تحقق تمنای اول غیر ممکن باشد خواست دوم حتما قابل تحقق است.این امر می طلبد که آنها اصلا به نتیجه نیاندیشند بلکه فضای انتخاباتی را صرف روشنگری و انگشت گذاشتن به مشکلات ملموس مردم سازند.اگر این اتفاق بیفد و روشنگری در عمل تحقق یابد هر کس رئیس جمهوری شود نمی تواند بر خلاف شهروندان باانگیزه و مشارکت طلب هر چه بخواهد انجام دهد.این امر همان پیروزی است که در هشت سال دولت اصلاحات مورد غفلت قرار گرفت.
باید چون هیچکاک بجای پایان به شگردهایی اندیشید که هم بازی را جذاب و هم نتایج عمیقی تر نسبت به آمدن و رفتن یک رئیس جمهوری نصیب جامعه می کند.هر چند که تجربه نشان می دهد انگیزه های انسانی در عمل می تواند نتیجه را به طور طبیعی مطلوب سازد. دوم خرداد نمونه روشنی از این فرایند است. خاتمی در آن دوره خود را بازنده می دانست و به قصد روشنگری وارد میدان شد و چون صادقانه با مردم سخن گفت هم روشنگری اتفاق افتاد وهم پیروزی از آن شد. ولی ناکامی از آنجا آغاز شد که پیروزی روشنگری را خیلی آسان مضمحل کرد.
برای مجید انکوبا و همه مهربانی هایش
فرض کنید شما صبح زود به بانک می روید تا مبلغی پول دریافت کنید.فکر می کنید نباید بیش از چنددقیقه وقت سر این کار بگذارید.به لطف شیوه جدید شماره ای می گیرید و منتظر می شوی٬ با خود محاسبه می کنید چهار باجه کار مردم را راه می اندازند و خیلی زود نوبت تان خواهد رسید.اما بیش از یک ساعت می گذرد و همچنان باید منتظر بمانید چرا که بیش از دو باجه کارشان را انجام نمی دهند و آنها به دلایل نامشخص کارشان را با سرعت انجام نمی دهند.حس می کنید کلافه اید٬تصمیم می گیرید اعتراض کنید ولی با خود می گوئید زبان سرخ وقت تان را بیشتربر باد می دهد.
به هر حال بعد از یک ساعت و نیم پول تان را می گیرید ولی خسته اید٬با خود زمزمه می کنید اگر تا غروب همه کارها اینگونه بگذرد به هیچکدام از کارهایتان نمی رسید و پیش عده ای بدقول می شوید. تردید ندارید کارمندان بانکها مثل پرستارها در بیمارستان فرصت سر خاراندن ندارند ولی همه از آنها ناراضی اند چرا که نسبت کارکنان به مراجعه کنندگان کم است.پول به قدر کافی وجود ندارد و یا روشهای ارائه خدمات مناسب نیست. یا اینکه آموزش کافی به کارمندان داده نشده است.ولی نارضایتی از نهادها درست در فضایی شکل می گیرد که نقطه اتصال مردم و کارکنان است.مثل بانکها ٬ شهرداری ها٬ شرکتهای بیمه و....با خود می گوئید سالهاست وضع همین است ولی چرا هیچکس در بهبود روش ها نمی کوشد. اصلاح روشها در آوردن تکنولوژی جدید نیست بلکه نو کردن نگاه به رابطه با مردم است.
تورم از یک طرف به همراه هزار مشکل ریز و درشت دیگر روزت را خرالب می کند ٬آخر شب به خانه می رسی٬با خود عهد می کنی مشکلات بیرون را پشت در جا بگذاری.سلام و علیکی می کنی.ناگهان ظلمت به خانه می ریزد.می خواهی بگویی لعنت ... ولی از خیرش می گذری و با لبخند می گویی شام خوردن در تاریکی می چسبد.خانواده دورت جمع می شوند و غذایت را می خوری و دغدغه هایت را می گذاری برای لحظه خوابیدن تا خستگی نگذارد پلکهایت در آغوش هم فرو بروند.چه کسی باید این مشکلات را حل کند .با خود زمزمه می کنی کاش وقتی بچه ها بزرگ می شوند. آنها بهتر زندگی کنند.
نااميدي را بايد در نااميديش به تماشا گذاشت.نااميدي را بايد راديكال كرد.بايد اجازه داد انحطاط در منحط بودنش بي نقاب سخن بگويد و عمل كند.تنها در اين فرايند تخريب گر است كه انسان به خود آگاهي مي رسد و روزنه اي بسوي عمل باز مي كند.بايد ذهنيت را به عينيت نزديك كرد.درچنين حالتي عينيت هم بسوي ذهن خيز بر مي دارد.ما چاره اي جز آن نداريم كه مدام وضعيت را نقد كنيم و هر نقدي مستلزم تفسير است و اين تفسير ذهن را خلاق مي كند و در اين خلاقيت نوبنو شونده مفري در جهان بي مفر مي تواند خود را در معرض تحقق قراردهد.
ناميدي منفعل آنست كه از نا اميدي سخن مي گويد تا خود را تسكين دهد و همدلي ديگري رابدست آورد٬ولي نا اميدي راديكال اراده معطوف به تغيير را بر مي انگيزد و آن ديگري در صندلي اتهام مي نشاند تا سهم خود را از انحطاط باز بشناسد. تنها راه گريز از انفعال گسترده كه هستي جمعي را تهديد مي كند فرايندي است كه بي رحمانه خود را همانگونه كه هستيم بشناسيم و شرايط را حتي خوفناك تر از آن كه هست تصوير كنيم.فرافكني و خود را در مظلوميت رمانتيك رها كردن نشانه تباهي است.بايد نقد ويرانگر را از خود شروع كنيم٬همانگونه كه آن ديگري را متهم مي كنيم.
تنها امكان موجود مرئي شدن زخمهاي ناپيداست.زخم را در زخم بودنش بايد بازبشناسيم.حتي اگر زخم اميد بهبودي را غيرممكن اعلام كند.به رسميت شناختن بيماري سر آغاز درمان است.تنها روشنفكران مطرود امكان روشنگري و راديكال كردن نااميدي را دارند.كافكا در توصيح علت اخراج شاعران -بخوانيد روشنگران - بدست افلاطون از مدنيه فاضله خود مي گويد:"فهم اين مطلب بسيار ساده است.شاعر سعي دارد به مردم چشمهاي ديگري بدهد تا واقعيت را تغيير دهد.به اين دليل براي دولت عنصر خطرناكي بشمار مي آيد ٬چون خواهان تغيير است .مگر نه اينست كه دولت و همه چاكرانش دست به سينه اش فقط مي خواهند دوام داشته باشند؟".از اين منظر نااميدي راديكال خواست تغيير را بر مي انگيرد و همين خواست آدمي فاعل حادثه اي بنام تاريخ مي كند.نه موجودي اسير نيروهاي بهيمي دروني و بيروني اش.
گمانه زنی در مورد رفتن و یا ماندن مشایی از میراث فرهنگی در کنار جنجالهایی که مدرک تحصیلی وزیر کشور بر انگیخت به سادگی ناتوانایی ساخت سیاسی کشور را آشکار می کند.موجها و ضد موجهایی که بر می انگیخته می شود و بدون نتیجه مشخص کنار گذاشته می شود جامعه را در سر در گمی فرو می برد ٬سردرگمی که در نهایت انفعال موجود را پردامنه می سازد. این که مخالفان بتوانند مشایی را برکنار کنند و یا احمدی نژاد بتواند معاون خود را در برابر موجها حفظ کند موضوع مهم شرایط موجود نیست٬بلکه بحث اصلی آنست که این بحث ها اصلا در کانون توجه مردم قرار ندارد و به هیچ عنوان نتیجه بازی برای مردم مهم نیست.
بی تفاوتی باعث می شود که دولت هجمه سیاسی را به راحتی تاب بیاورد . اگر افکار عمومی نسبت به موضوعی حساسیت کافی داشته باشد و این حساسیت را در عمل نشان دهد هیچ دولتی نمی توانددر برابرآن بی تفاوت بماند.بحث های موجود اخلاق و ارزشهای جمعی را مورد اتکای خود قرار داده است٬اخلاقی که در برابر خورد با ناعقلانیت آنچنان فرسوده شده است که می توان به راحتی نادیده اش گرفت.وقتی اخلاق در فضای انتزاعی شکل می گیرد و با زندگی ملموس مردم بیگانه می ماند در نهایت آئینه وار خود را نسبت به مردم بیگانه می ماند.
مشکل مردم تورم افسار گسیخته است که ادامه زندگی را برای فرودستان غیرممکن کرده است و بسیاری به دلیل اجاره خانه های افساز گسیخته هر روز حاشیه نشین تر می شوند و بسیاری هم ترجیج می دهند با همه مشکلات شغلی به روستاهای خود بازگردند. خاموشی برق ٬وعده کمبودگاز در زمستان ٬خشکسالی و....پاشنه آشیل دولت نهم است ولی مخالفان بجای شلیک انتقادات خود به این پاشنه به اندامهای آسیب ناپذیر این دولت شلیک می کنند. با این شلیک نه مشایی عوض می شود و نه افشای مدرک تحصیلی وزیر معادلات واقعی تغییر می کند.مردم بجای آنکه ازدلایل و فرجام مجادلات بپرسند از دلایل ناکامی در اداره اقتصادی کشور و یا نتیجه نامطلوب کاروان ورزشی ایران در المپیک از هم می پرسند . همانگونه که مردم نسبت به تلامات ساخت سیاسی بی تفاوتند در مقابل این ساخت نیز در برابر مشکلات جدی مردم حساسیتی ندارد. ر این معادله برابر این آینده کشور است که در غیاب تعامل مردم و سیاستمداران از دست می رود بدون آنکه کسی به آن بیاندیشد.
مدال طلای هادی ساعی لبخند ر ا بر لبان میلیون ها ایرانی نشاند.این حق ملت است که بیش از این شاد شود.این پیروزی بر تجربه ٬مهارت و توانایی خود او متکی است نه برتوانایی مدیریت سازمان ورزش کشور. نباید اجازه داد این پیروزی ناکامی های المپیک را کمرنگ کند.این به نفع آینده است که این پیروزی شکست ها را پر رنگ کند آنهم به این قصد که پیروزی های آینده را تضمین کند .