تبليغاتX
محمد آقازاده

مصطفي تاجزاده معتقدند بهترين راه برون رفت از بحراني كه دولت احمدي نژاد در كشور بوجو آورده است به صحنه آمدن خاتمي بعنوان نامزد رياست جمهوري اسلامي است.شواهد نشان مي دهد در اين مورد خود رئيس جمهوري سايق نه تنها براي ورود به اين ميدان بي ميل نيست٬بلكه به شدت علاقه دارند كه دوباره در كاخ رياست جمهوري حاضر شوند.اين تمايل نه تنها مذبوم نيست بلكه حق قانوني و عاطفي ايشان است هر چند معتقدم تن دادن به سه دوره رئيس جمهور شدن يك فرد اگر تبديل به سنت شود مانعي تازه در برابر گردش آزاد نخبگان مي شود و ضربه اساسي ديگر به دموكراسي وارد مي كند.

در دوره قبلي كه آقاي هاشمي رفسنجاني قصد نامزدي رياست جمهوري داشت به ديدن فائزه هاشمي دختر ايشان رفتم و با دلايلي نامزدي ايشان را به نفع كشور ندانستم.وي از من خواستند كه با خود آقاي هاشمي ديداري داشته باشم و حتي ساعت ديدار تعيين شد ولي بعضي از مشاوران كه از موضوع با خبر شده بودند جلوي انجام اين ديدار را گرفتند.مشاوراني كه ايشان را به ميدان رقابت فرستادند و از اين طريق يك خطاي استراتژيك انجام دادند.خطايي كه با يك تاكتيك غلط تكميل شد.آنها آمدن و يا نيامدن هاشمي را تبديل به يك بازي تبليغاتي كردند و از اين طريق بسياري از فرصت ها ر ا سوزاندن و به احمدی نژاد اين فرصت را بخشيدند كه با چراغ خاموش بدون هيچ شانسي كل بازي را ببرد.

بنظر مي رسد محمد خاتمي جدا از خطاي استراتژيك خود تاكتيك غلط مي آيم و يا نمي آيم را دارند تكرار مي كند و از هم اكنو ن مي توان حدس زد چه كسي بازنده اين تاكتيك خواهد شد.در اخبارآمده بود كه خاتمي از چهره هاي سياسي براي آمدن و يا نيامدن خود نظر خواهي كرده است . معتقدم نفس اين نظر خواهي يك كار تبليغاتي است و كساني كه اين نامه ها را دريافت كرده اند مرتب با ايشان جلسه دارند و به صورت بلاواسطه مي توانند ديدگاه خود را بيان كنند .به اعتقاد صاحب اين قلم اگر فضاي آمدن ايشان توسط محافل قدرتمند به طور كامل مسدود نشود خاتمي نامزد رياست جمهوري خواهد شد.

در انتخابات مجلس ششم از آقاي تاجزاده خواستم كه به دوستان خود توصيه كنند كه در مورد نامزدي هاشمي رفسنجاني بي طرفي پيشه كنند چرا كه فضاي گفتماني جامعه سمت و سويي دارد كه هاشمي رفسنجاني راي كافي نمي آورد. از من پرسيدند چطور به اين نتيجه رسيده ايد گفتم من سي نفر را سالهاست برگزيده ام و وقتي در مورد موضوعات سياسي به صورت ضمني و بدون آنكه خود آنها بدانند نظرشان را جويا مي شوم نتيجه به صورت تقريبي درست در مي آيد. وقتي كه هنوز نتيجه اعلام نشده بود.ساعت يازده شب از دفتر ايشان تماس با دفتر روزنامه ايران تماس گرفتند و چون من در روزنامه نبودم شماره اي دادند و من از خانه تماس گرفتم.تاجزاده در يك جمله گفتند آن سي نفر را از دست نده. چون نظرشان درست در آمد.هر چند در دوره دوم انتخابات شورا وقتي به ايشان گفتند اصلاح طلبان راي ندارند. نپذيرفتند. در آن روز رجايي هم در دفتر تاجزاده بودند و من براي بازگشت به خانه مفاد نظر خود را با وي هم در ميان گذاشتم.نپذيرفتني كه باعث شكست هاي متوالي شد.

با آقاي تاجزاد هم عقيده هستم كه خاتمي محبوب است ولي بين محبوبيت و راي آوردن تفاوت ماهوي وجود دارد. حزب مشاركت مي تواند به چند موسسه نظرسنجي معتبر مراجعه كند و از آنها بخواهد در مورد راي آوردن خاتمي يك نظر خواهي علمي انجام دهند. مي توان از عباس عبدي و دوستانش كه در اين مورد تجربه خوبي دارند در كنار موسسه هاي ديگر كمك خواست تا مشخص شود روز راي گيري چه اتفاقي خواهد افتاد.اگر به اين توصيه دوستانه عمل نمي شود لااقل از خطاي تاكتيكي مي آيم و نمي آيم پرهيز شود تا در جنگ اراده ها خود را با ترديد هاي مرگبار در حالي كه به قاطعيت نياز است از پيش بازنده نكرد . 

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 10:0  توسط محمد آقازاده  | 

شيشه شكسته افتاده در گوشه‌اي و من خود را در آئينه آن مي‌بينم. آدمي دو تكه. هم تلخ و هم شاد. با يك چشم مي‌گريم و با يك چشم مي‌خندم. به اشك‌هايم مي‌خندم. اشك‌هايي كه مي‌ريزند؛ بدون آنكه من بخواهم. شيشه را من شكستم. غروب بود. تمام بغضم را ريختم در مشتم و روي آن كوبيدم .خسته‌ام از خود. از بي‌اخلاقي‌ها و كوچك بودن‌هايي كه در محاصره‌ام قرار داده‌اند. از شهوت‌هاي رام‌نشده. شيشه دو تكه مي‌شود و خون مي‌چكد روي زمين. من نگاه واقع بین خود را كشتم تا بگريزم از آئينه. آئينه‌اي كه همه را شبیه خود نشان می دهد.

دو شب پشت سر هم به مراسم ختم مي‌روم. يك روز براي پدرفرهاد سپهرام و روز بعد براي دايي علي معلم. دوستان نصیحتم مي‌كنند تلخي‌هاي زمانه را فراموش كنم. يك قلب تا كجا گنجايش زمانه را دارد. در مسجد وقتي روحاني مي‌گويد خلبان فرزام سپهرام، مي‌لرزم. چقدر زود زمان مي‌گذرد. چقدر زود ما پير مي‌شويم. فرزام يك سال بزرگ‌تر از سهيل پسرم است. ما براي نسل بعدي چه كرده‌ايم. برای فرزندانمان چه کرده ایم.چه ميراثي از خود بجا گذاشته‌ايم. ليلا ملك‌محمدي مي‌آيد به ديدنم. از كارش شكايت دارد. نسل جوان خود را در فشار مي‌بيند. مديريت فرهنگي آن نيست كه بايد باشد. آدم‌هاي فرهنگي آني نيستند كه بايد باشند. جان سودازده كه از غريزه فرمان مي‌گيرند. همه تنها خود را مي‌بينيم. درباره خودمان گرفتار اوهام ناخواسته‌ايم. حتي شغل خود را فراتر از آن كه هستند مي‌خواهند نشان دهند. آدم‌هاي كوچولو از آئينه مي‌هراسند. چون خود را شبيه خود مي‌بينند در آن: حقير و كوچك.

وقتي از مراسم دايي معلم بر مي‌گردم پياده خود را به شهر مي‌سپارم. در تاريكي و ظلمت. برق قطع است و من حتي از سايه خويش مي‌ترسم. زنان با هراس به‌جاي راه رفتن مي‌دوند. شهر نبايد اين‌قدر خاموش باشد. بايد حداقل روشنايي را براي امنيت مردم تأمين كرد؛ چطور؟ نمي‌دانم.

نوشتن مرا خالي مي‌كند. من تلخ نمي‌نويسم تلخي مرا مي‌نويسد. هميشه در جانب شادي مي‌ايستم. ولي شادي خسته است و زود به خواب مي‌رود. تلخي اما خواب ندارد و زود از خواب مي‌پرد. اين را در كتابي از كافكا خواندم. اخلاق دارد ناپديد مي‌شود. حرمت‌شكني دارد عادت مي‌شود. تلخي نبايد فردي باشد. نبايد تنها براي خود باشد. جامعه دارد دريده مي‌شود. يك از خود بيگانگي گسترده. آشنايي انفجاري و جدايي‌هاي تلخ. به هم‌ابزاري نگاه مي‌كنيم. همه ابزار غريزه‌اي مي‌شويم كه از ما يك حيوان مي‌سازد. نوجواني‌ام در فقر گذشت ولي در آن روزگار مرام، لوطي‌گري و حد نگاه‌داشتن و چشم‌هاي پاك‌داشتن حرف اول و آخر را مي‌زند. چه روزگار بدي‌ست. چه بد زمانه‌اي‌ست. شيشه را شكستم.شيشه دلم را مي‌گويم. تلخم ولي مي‌خندم. براي اشك‌هايم مي‌خندم كه يك لحظه مي‌آيند و بعد گم مي‌شوند؛ در انبوه لحظه‌ها گم مي‌شوند.

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 16:13  توسط محمد آقازاده  | 

گفت و گوی عبدی و حجاریان ناخواسته پرتو جدیدی بر تحولات جامعه می تاباند و نشان می دهد بخشی از نخبگان کشور خود ر ا در کوچه بن بست می یابند و برای پرسش چه باید کرد هیچ پاسخ مشخصی ندارند و به این اعتقاد رسیده اند باید دور از ساخت قدرت ضمن تحلیل شرایط منتظر بود تا مفری در جهان بی مفر رد یابی شود تا بتوان کاری انجام داد.این بی پاسخی اما در نزد گروهی دیگر که نمایندگی آنرا محمد قوچانی بر عهده دارد به گونه دیگر واتاب می یابد که از اعماق پدیدار شناسی روح ایرانی منطق خود را می گیرد . 

یادداشت های قوچانی حکایت غریبی است.او مثل کاشف معادن طلا هر روز در گفته ای٬ اعلام سیاستی و رفتن این ویا آمدن آن رگه ای از معجزه ای می یابد که می تواند یک راست ما رابه شهر رویایی لیبرالیسم و خصوصی سازی ببرد و در آنجا آزادی و رفاه بلافاصله تقدیم شور بختانی شود که در دل تاریخ همیشه منتظر معجزه ای بودند و ازبخت بداین معجز ه هر بار که در عمل تحقق یافت تبدیل به کابوس شد.رفتن حداد عادل از ریاست مجلس و آمدن لاریجانی هیچ معنای مشخصی جز آن ندارد که در در محافل پشت پرده یکی بهتر از آن دیگر توانسته افراد ذینفوذ را قانع کند. ولی آیا مجلس خواهد توانست با ریاست لاریجانی دولت نهم را رام کند و کسری عقلانیت موجود را جبران کند.

بی تردید این اتفاق نخواهد افتاد٬ نه اینکه لاریجانی و یارانش بخواهند و در عمل نتوانند٬بلکه اصلاآنها این خواست را ندارند.تا چند ماه دیگر همه خواهند دید هیات رئیسه مجلس حدید بیش از گذشته با دولت همسازی خواهد کرد٬ملاقات احمدی نژاد و برادرش با ر ئیس جدید مجلس نشانه روشنی از این آینده است .البته اگر در دوره هفتم این همسازی بدون چشم داشت مشخص سیاسی انجام می شد٬امروز این کار ضمن داد و ستد های سیاسی انجام خواهد شد که سیاستمداران ورزیده در انجام آن تبحر دارند و افراد فرهنگی که تازه لباس سیاست را بر تن کرده اند در این مورد ورزیدگی کافی از خود نشان ندادند.این تفاوت اما اگر در صورت بندی توازان قدرت در جناح اصول گر ا و یا محافظه کار و یا هر اسم دیگر تاثیرات مقطعی بر جا بگذارد در روابط بین حکومت و مردم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد و هیچ معجزه ای جز تداوم وضع موجود رخ نخواهد داد.

همانگونه که گفتگوی دو فقیه در مجلس منتج به هیچ نتیجه ای نشد ٬اعلام رویکرد جدید در مورد اصل چهل و چهار قاون اساسی هیچ چیز را در مناسبات واقعی قدرت تغییر نداد.جابجایی حداد و لاریجانی هم در عمل آن معجزه ای نخواهد بود که سرمقاله نویس شهروند همیشه بدنبال آن است و هرگز به آن نمی رسد. مفاهیمی چون راست بنیاد گرا٬تند رو ٬ محافظه کار چون نسبت مشخصی با واقعیت ندارند و باری به هر جهت از یک گفتمان دیگر بر واقعیت از نوع دیگر تحمیل می شود بجای آنکه نوری بر تاریکی بتاباند فضا را تاریک تر بر جا می گذارد.

اما مردم راه حل خود را یافته اند.دانشجویان ٬کارگران ٬زنان و...با فاصله گرفتن از صورت بندی قدرت در حوزه های مشخص و با اهداف ملموس به شدت مشغول فعالیت اند و همین فعالیت است که در رابطه دیالکتیکی با نا کارآمدی ها و ناهنجاری خیلی زود مفری در جهان بی مفر خواهد گشود.آنهایی که بدنبال چه باید کردند باید این حوزه را در یابند.هر چند در این حوزه معجزه ای رخ نخواهد داد ولی با صبوری٬سخت کوشی و ایستادگی می توان قدم به قدم جامعه را به خود آگاهی فراخواند و کسری عقلانیت در ساخت سیاست را جبران کرد.    

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 9:29  توسط محمد آقازاده  | 

بهره کشی از موقعیت مسلط برای ارضای تمایل جنسی همزاد خود قدرت است.تاریخ ما پر از حرمسرا هایی است که نه تنها غرایر جنسی اهالی دربار را پاسخ می دادند بلکه با بهره گیری از تمایلات کنترل نشده مردان قدرتمند سمت و سوی تحولات سیاسی نیز تاثیر می گذاشتند.کسانی را از مصطبه قدرت به زیر می کشند و کسانی راروانه کانون های قدرت می کردند و یا باعث کشته شدن بخت برگشته یی می شدند و یا کسی را از پای چوب دار نجات می دادند.

تردیدی نیست هر جا قدرتی است امکان این بهره کشی وجود دارد.حتی در کشورهایی که آزاد روابط جنسی یک اصل تردید ناپذیر است و استفاده از موقعیت اداره برای برقراری روابط جنسی یک خطای مسلم و موجب عواقب سیاسی ٬اجتماعی و قضایی می شود ولی با وجودتدابیر سخت گیرانه هرازگاهی این روابط کشف و جنجال های زیادی زیادی حول آن بر پا می شود.درماههای اخیر اخباری در فضای اینترنتی پخش شد ه و می شود که فلان مقامی انتظامی و یا فلان مقام دانشگاهی اخلاق مدنی و حرفه ای را زیر پا گذاشته اند و تن به وسوسه جنسی داده اند.این اخبار تاثیرات پر دامنه ای بر مردم می گذارد و دامنه اعتماد عمومی ر ا سست و ناهنجاری را تبدیل به یک عادت می کند.

در جامعه ما که مو ی پسران و لباس دختران مورد حساسیت شدید قرار دارند و بسیاری بخاطر عدم رعایت ضوابطی که در این مورد به صورت نانوشته وجود دارد درمعرض برخورد قرار می گیرند.اخبار تعدی اخلاقی به زنان مثل زلزله تمام تدابیر برای کنترل اجتماعی را با پرسش و تردیدهای جدی روبرو می کند. به شرطی می توان این زلزله مهیب اخلاقی را مدیریت کرد که با همان قاطعیت با متخلفان برخورد شود که با مردم عادی صورت می گیرد و از یاد نبرد بهره کشی از موقعیت اداری خود یک جرم مستقل است و مجازات خاص خود را هم دارد. مماشات و پرده پوشی نسبت به این وقایع این ظرفیت روانی را دارد که در جامعه هر روابط ساده انسانی را بر بال شایعه بنشاند و حرمت بسیاری را بر باد دهد.مصلحت اندیشی آن نیست که بر ای حفظ حرمت نظام مدیریتی خطاها را کم رنگ و یا بی رنگ کنیم بلکه مصلحت ایجاب می کند که مجرم را به جزای خود برسانیم تا اگر روزی بعد از تحقیقات و حکم قاضی مشخص شد فردی واقعا بی گناه است همه به سرعت باور کنند.

آنهایی که در این مورد افشاگری می کنند خوب است بدانند همانقدرحفظ آبروی افراد مهم تلقی می شود که دفاع از امنیت جنسی افراد با ارزش است.باید دقیق و بدون هیجان سراغ پدیده ها ر فت تا فرصت طلبان نتوانند در فضای بوجود آمده با آبروی افراد بازی کنند.سخت گیری در روابط اجتماعی و سپردن همه روابطی که در حیطه عرف جامعه قراردارد به برخورد انتظامی می تواند نتیجه عکس بدهد و بسیاری را که در این مورد ماموریت دارند دچار وسوسه و لغزش کند.ماموران و مدیران هم دارای غرایز جنسی اند و اگر پیش از حد در معرض این مسایل قرار گیرند به صورت طبیعی آلوده می شوند و عواقب آنرا نظام سیاسی پیش از افراد می پردازند.تعادل نگاه داشتن در هر مورد بهترین سپهر حفاظتی در برابر ناهنجاری ها و آلودگی هاست.   

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 15:1  توسط محمد آقازاده  | 

دست خالی ما هیچ جا مثل استفاده از اعداد و ارقام روی نمی شود ولی خوشبختانه چون همه در این مورد جز تعداد محدود اهل حساب و کتاب نیستیم خیلی در این مورد احساس شرم و حیا نمی کنیم. البته وقتی در یک محاوره خصوصی ارقامی را می پرانیم ضرری متوجه کسی نمی شود. هر چند نشان می دهیم چقدر کم زبان اعداد را می فهمیم. ولی زمانی  که بعنوان مقام مسئول اعدادی را بر زبان می آوریم که لااقل نزد کارشناسان اعجاب آور است و همه می فهمند این اعداد نمی تواند درست باشد در می یابیم اگر می خواهیم اتفاقی در کشور بیفتد باید این بیماری مهلک درمان شود.

در این مورد اجازه بدهید یک نیشتر به خود بزنم تا اجازه بدهم به خودم که یک سوزنی هم به ارقام بادکنکی فرو کنم.یکی و دو سال پیش از دوستی که تخصص اش کتابداری است برای طبقه بندی کتابهایم راهنمایی خواستم . او پرسید چند جلد کتاب داری.من که هیچوقت در این مورد فکر نکرده بودم ناگهان عددی بر زبان آوردم که در چشمهای دوستم بلافاصله تبدیل به حیرت شد.اما به احترام من هیچ نگفت.ولی مدتی بعد غیر مستقیم به من گفت در یک کتابخانه عمومی با یک فضای متوسط چند جلد کتاب جا می گیرد فهمیدم چقدر رقم پرتی بر زبان آوردم. هر چند وقتی او کتابهای مرا دید گفت برای یک کتابخانه شخصی داشتن اینقدر کتاب خوب است. می خواست به من آموزش دهد نیازی به آن رقم نبود تا نشان دهم کتابخانه غنی دارم. ولی تا مدتها در برابر این دوست احساس شرم می کردم.هر چند که فکر می کنم تا یک دوره آموزشی را نبینم ممکن است باز گاف بدهم.

ولی وقتی سخنگوی دولت اعلام می کند قیمت مسکن سی درصد اکاهش یافته من بعنوان شهروند باید آثار این کاهش بزرگ را حس کنم ولی چون نمی کنم.این آمار همانقدربرایم بی معنی می شود که دیگر آمارها وقتی از زبان مسئولین شنیده می شود.زمانی که رئیس دولت خبر می دهد هفتاد وچهار درصد مردم ایتالیا طرفدار مایند.من به صورت غریزی تردید می کنم. چون می دانم در همه ملتها درصد بسیار کمی سیاست خارجی و سرنوشت کشورهای دیگر در کانون رغبت شان قرار دارد٬یکی از خبرگزاری ها خبر می دهد در تظاهراتی که در یکی از پارکهای تهران انجام شد کمتر از صد و پنجاه نفر شرکت داشتند ولی فردای آن روز اعلام می شود که دویست نفر بازداشت شده اند. بلافاصله پنجاه نفر اضافی تبدیل به سوال برای ما می شود که از کجا آمد.برای بی ارزش کردن یک تظاهرات راههای مختلف وجود دارد که نیاز به کوچک نشان دادن آن وجود نداشته باشد.در یک شهر چند میلیونی رقم هزارو یا دو هزار نفر عددی نیست که با بیان آن احساس خطر کنیم. آنهم در پارکی که به صورت طبیعی تعداد زیادی از مردم حضوردارند.

نمونه دیگر بی توجهی در بیان آمار در بخش حقوق و دستمزد است. از دوستی پرسیدم چقدر در آمد ماهانه دارد. در پاسخ رقمی اندک را بر زبان آورد که با عقل همخوانی نداشت. وقتی فیش های او را بررسی کردیم و آن را با اضافه کاری ٬بهره وری و دیگر پاداش ها جمع کردیم به صورت متوسط در یافتیم چیزی نزدیک به یک میلیون تومان در آمد ماهانه دارد. وقتی به این رقم رسیدیم.گفت آخه همش صرف قسط و وام می شود.گفتم این چیزی از رقم در آمد ماهانه تو کم نمی کند ولی می توانی بگویی این رقم هم کفاف زندگی مرا نمی دهد.از این مثال ها زیاد می شود زد.ولی یک مثال تاریخی مسئله را روشن می کند. در آغاز جنگ روزنامه اطلاعات آمار آسیب های جنگی عراق را در یک جدول چاپ می کرد.به مرور این آمار آنقدر بالا رفت که با واقعیت نمی خواند.به این دلیل این جدول از روزنامه حذف شد.هر چند که در جنک اغراق در آسیب های دشمن جزیی از تکنیکهای جنگی است و نباید از آن صرفنظر کرد ولی تجمع آن در یک جدول پیش از حد لو دهنده بود.

اوایل انقلاب یکی از گروه های سیاسی تظاهراتی در زمین چمن دانشگاه تهران برگزار کرد و در نشریه خود تیتر زد سیصد هزار نفر در این تظاهرات شرکت داشتند. آن روز با دوستی که اهل آمار بود در دانشگاه بودیم. او با محاسبه طول و عرض زمین و حتی اطراف آن و با کمی اغراق به عدد بیست و هفت هزارنفر- اگر درست یادم مانده باشد- رسید .من تردید ندارم همین آمار اغراق آمیز خود این گروه سیاسی را فریب داد و به راهی کشاند که جز فاجعه برای گروه شان و کشور در بر نداشت.بی توجهی به آمار در سیاست مرگبار است.

امیدوارم آدمهایی که با آمار و ارقام سرو کار دارند در فضای مجازی آموزش این مورد را جدی بگیرند و با گفتن از حقیقت آمارها فضایی فراهم کنند تا همه در بیان اعداد با دقت حرف بزنند تا همه مقامات مسئول و غیر مسئول در یابند نمی شود هر رقمی که دوست دارند بر زبان آورند.در خیلی جاهای دنیا با آمار دروغ می گویند ولی این کار را آنقدر حرفه ای و نزدیک به واقعیت انجام می دهند که تنها کارشناسان ماهر باید مدتها پشت رایانه  ها بنشیند تا میزان دروغ در این آمارها را در آورند نه مثل ما که هر مبتدی با دیدن آمار در می یابد چقدر غیر واقعی است .باور کنید توسعه کشور بدون آمار واقعی امکانپذیر نیست. به این دلیل باید همه مقامات در یک کلاس فشرده زبان آمار را بیاموزند. من فکر می کنم در این مورد بیشتر با سهل انگاری طرفیم تا دروغگویی . البته نه همیشه.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 10:8  توسط محمد آقازاده  | 

خسته یله می شوم درصندلی٬بعدازچندساعت دوندگی و پرسه زدن در زیر تابش تند آفتاب و رفتن ازاین مغازه به آن مغازه خود را به سرکار می ر سانم.فرهاد سپهرام زنگ می زند.خبرمی دهد پدرش فوت کرده است.یک لحظه آنچنان بی حس می شوم که یادم می رود تسلیت بگویم.گاهی سکوت تلخی بیشتری را واتاب می دهد.تسلایی در برابر مرگ پدر وجود ندارد.پدرش نظامی بود.مردی مقتدر با قدی رشید.انسان در برابر مرگ بعد از قرنها همجنان بی دفاع است و نمی داند با آن چه بکند.چطور با آن کنار بیاید.این جمله را در ضد خاطرات آندره مالرو خوانده ام.این خبر مرا می برد به سالهای دوران نوجوانی و میان سالی.سالهایی که تعداد روزنامه نگاران کم بودند ورفاقت ها عمیق.

می پرسم چرا بی خبرمانده ام.می گویددرروزنامه ها به چاپ آمده است.ولی مدتهاست روزنامه نمی خوانم.نمی دانم چرا.همین چند روز پیش با ناصر بزرگمهر تلفنی صحبت می کردم. پرسیدم تو که رفیق ابراهیمی بودی و ترا سخت دوست داشت چرا در تشیع جنازه اش حضور نداشتی. بغض کرد و گفت در روزنامه اعتماد ملی خواندم که بجای دوشنبه٬چهارشنبه مراسم تشیع جنازه برگزار می شود و همین خبر مرا ازحضور در این مراسم رفیق ام محروم کرد.چقدر دلتنگ بود.چرا روزنامه نمی خوانم.نمی دانم.

صبح که از خواب بیدار می شوم کولر مشکل پیدا کرده است.سراغ تعمیرکاررفتم.عصبانی بود و خسته . مدتی طول کشید تا راه رفاقت با او را بیابم.گفت قعطه ای که خراب شده پیدا نمی شود.درلاله زار از این فروشگاه به آن فروشگاه رفتم.هیچکس جواب درست به آدم نمی داد.همه عصبانی اند.همه از وضعیت مبهم اطرافشان شاکی اند.اما مشتری در این وسط چه گناهی کرده است.در فروشگاه "صمیمی" برخلاف جاهای دیگر مهربانی می بینم و کارم راه می افتد.

اطلاع رسانی در این کشور فشل است.برای انجام ساده ترین کار پیچیده ترین عملیات را باید انجام داد.هم دولت و هم بخش خصوصی از معجزه گردش اطلاع بی خبرند.مثلا صنف های مختلف می توانند با تاسیس یک سایت خدمات اطلاعاتی لازم راارائه بدهند و لی هیچکس به این مهم نمی اندیشه و همه ما هزینه اش را می پردازیم.

شاید اگر دولت می دانست چه حجم نارضایتی عظیمی در جامعه موج می زد.تدابیری می اندیشید که این آتشفشان را به گونه ای مدیریت می کرد که به نفع کشور تمام شود نه آنکه شعله ای گردد و هستی همه ما را خاکستر کند.نه گوشی برای شنیدن داریم و نه چشمی برای دیدن . می پنداریم جهان همان است که در خلوت ما می گذرد.روزی چشم باز می کنیم که در می یابیم چقدر زود دیر شد.

از هم بی خبریم.گرفتاری ها نمی گذارد تلفن را بر داریم و از حال هم با خبرشویم.کسی باید پیدا شود ما را از دست خودمان خلاص کند. تا ویروسی که با خزیدن در تن فرهنگ به تباهی ها و انحطاط ها میدان می دهد نابود نشود و تا یاد نگیریم نمی دانیم و نخواهیم که به متخصص و کارشناس اعتماد کنیم و تنها حرف خود را می شنویم وضع همین است که می بینید و ناچاریم مرتب تکرار کنیم سال به سال دریغ پارسال.خدا پدر سپهرام را بیامرزد و طاقت دوری از پدر را به او بدهد.   

II لینک II نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 14:4  توسط محمد آقازاده  | 

ازدحام ....تنهایی ....کجاست بودن....کجاست شدن....ذهن های عقب مانده ...روشنفکران تنها...توده های خسته ....زن های مدرن نیمه وحشی ...مردها وحشی نیمه مدرن...حماقت های واقعی....دانایی های نمایشی ... فسادهای خیر خواهانه....دست های پاک غیر قانونی....دروغ .....فحش....مبل های گران قیمت....نفرت های ارزان ....پولهای انباشت شده....فقرهای متفرقه ...سگ های شیک پوش....آدمهای ژنده پوش...جساب های حیرت آور بانکی....جیب های خالی ...ویلاهای هزارمتری و شاید بیشتر.... مستاجرهای آواره و شاید کمی کمتر...چاپلوسان لبخند به لب ...معترضان افسرده....مرافعه های شبانه و....مکالمات عاشقانه از راه دور....تف بر سکس های شرعی اما کاسب کارانه ...درود بر جنگهای آشکار... کجاست جمله ای که بگوید چه می گذرد در خانه های نفرین شده ...در کوچه های بی تفاوتی...در خیابان های پر از چشم...لعنت بر آنکه می گوید آری ...نفرین برآنکه می گویدنه...آه سکوت .... آه هیچ .... لبخند و اشک آخر در یک غروب بد       

II لینک II نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 0:28  توسط محمد آقازاده  | 

گرانی توطئه باندهای مافیایی و دشمنان خارجی است.این گزاره که مدام از سوی احمدی نژاد و مشاورانش تکرار می شود یک شهروند را دچار بیم و هراس و شاید هم دهشت می کند ٬چزا که آنها چون مشکل را در نظام مدیریتی و روشهای تصمیمگیری خود نمی جویند ٬نمی توان چشم داشت که اصلاح امور جدی گرفته شود و آشفتگی موجود خاتمه یاید.
نکته نگران کننده بعدی آنست که دولت به هیچ عنوان بنا بر آن ندارد که با تدابیر احتمالی دشمن و مافیای ناشناخته بستیزد و تورم را مهار کند.اصلا بگیریم گزاره یادشده درست باشد. وظیفه چه کسی جز دولت است که با این عوامل بسیزد. اگر نمی تواند باید صادقانه اعتراف کند ناتوان است و کار را به شایسته تر از خود بسپارد. در غیر این صورت باید بگوئیم این ترفند سیاسی است که برای فرار از مسئولیت بر زبان آورده می شود.

کلهر مشاور رئیس حمهوری جایی یاد آور شد برخی با خرید چهارصد تا پانصد کیلو برنج باعث گرانی آن شده اند.بله بخاطر انتظارات بسیاری برنج خریده اند و انبار کردند. ایم حق خانواده های ایرانی است که برای مقابله با تورم تدبیر بخرج دهند. کاهش انتظارت تورمی هم وظیفه مشخص دولت است.وظیفه یی که به علت ضعف نظام اطلاع رسانی دولتی بر زمین مانده است. پرسش اساسی دیگر آنست اگر گرانی کار بد اندیشان بوده ٬قطع گسترده برق کار کیست. بلاخره دولت یکجا باید مشکلات را به پای خود بنویسد تا باور کنیم حرفهایش را در جاهای دیگر بپرهیزیم.وجود دولت کامل در میان انبوه مشکلات باورپذیر نیست. منطق اول هر تبلیقاتی باور پذير كردن پيام است كه تاكنون شاهد آن نبوديم تر از خود بسپارد. در غیر این صورت باید بگوئیم این ترفند سیاسی است که برای فرار از مسئولیت بر زبان آورده می شود.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 13:16  توسط محمد آقازاده  | 

افشاگری را با افشاگری پاسخ دادند پاسخی نامناسب و خطاست.چرا که به اصل افشاگری مشروعیت می بخشد. عباس پاليزدار نامهای مشهور زیادی را در صندلی اتهام نشانده و بعنوان قاضی حکم هم صادر کرده است. این اقدام ناعادلانه است و این بی عدالتی اما مجوزی برای عمل متقابل نمی تواند باشد. افشای اسناد خطای احتمالی عباس پاليزدار در حالی که هنوز قاضی حکمی صادر نکرده است اقدامی مدنی نیست. هر چندخود وی به این مدنیت متعهد نباشد.

این پرسش همچنان پابرجاست چرا او تا کنون در برابر رفتار خارج از قانون خود واخواست نشده است و اگر افشاگری نمی کرد می توان حدس زد به این زودی جوابگوی عملکردش نبود.باید بطور شفاف مدعای او را مورد چالش قرار داد و نشان داد که خلاف گفته است و با زندانی کردن٬ او در موضع مظلومیت قرار می گیرد و حرفهایش تاثیر گذاری بیشتری می یابد.باید دادگاه او علنی باشدتا بعضی شهروندان نگویند متهم بودن او به معنای بی اعتباری حرفهایش نیست.باید با رعایت حریم شخصی او نشان داد قانون جز جانب حقیقت را نمی گیرد و هیچ کس در برابر آن بر دیگران برتری ندارد. صاحب این قلم با افشاگری پالیزدار چالش کرد و امروز افشای او را هم بدون رعایت ضوابط قضائیه عادلانه نمی داند. خطا را با خطا جواب دادن فربه کردن خطاست نه بیشتر و نه کمتر                     

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 23:38  توسط محمد آقازاده  | 

دو نفرشطرنج بازی می کنند.آنها به دقت رفتار حریف را زیر نظر می گیرند و متناسب با درکی که از بازی دارند مهره ها را جابجا می کنند. نفر سوم که بازی را زیر نظر دارد.با کمی نگاه کردن به راحتی حرکت درست را تشخیص می دهد واگر یکی از بازیگران توصیه های او را بپذیر حتما پیروز میدان می شود.اما اگر ادامه بازی به او سپرده شود ناگهان تشخیص درستش درپشت اصطراب و هیجان بازی ناپدید می شود.

سیاست مثل بازی شطرنج است.هرحرکتی واکنش رقیب - بخوانید رقبا- را بر می انگیزد و به این دلیل بازیگران سیاست همیشه در فضای پرتنش بد تصمیم می گیرند و بدتر از آن عمل می کنندو به ناچار هزینه آنرا می پردازند.مگر آنکه گوشی برای شنیدن حرفهای ناظران بی طرف داشته باشند.درنزاعهای بی وقفه ای که بین مردان سیاست در کشور در جریان است همه ناظران مستقل می دانند این بازی برنده ندارد و همه بسمت شکست فاجعه باردر حرکتند.

کسی عده ای روحانی و مسئول عالی رتبه را به فساد مالی متهم می کند.دیگری خواهان خلع لباس روحانی می شود که به روحانی دیگر نقدهای جدی وارد کرده است.نفر سوم رئیس جمهوری پیشین کشور را متهم می کند که با محافل صهیونیستی مذاکرات محرمانه داشته است.بازار افشاگری داغ است و حریم ها مدام مخدوش می شود و در این بازی هیچ کس حریم امنی برای خود نمی یابد.

وقتی اخلاق از فضای سیاست رخت بسته باشد و بعضی ها بپندارند با افشاگری و توهین به این و آن می توانند به شهرت برسند می توانیم مدعی شویم با فضای هرج و مرج زده ای روبرویم که در آن هر کاری مجاز است.دوستی تعریف می کرد فردی را می شناسد که در کار خود مدیر منضبط ٬سخت گیری و جدی بوده است و کارمندان زیر دستش که از سخت گیری او به تنگ آمده بودند به او اتهام داشتن مسایل اخلاقی می زنند.هر چند اتهامشان به جایی نمی رسد ولی این مدیر بلافاصله تقاضای بازنشستگی می کند و قید کارکردن را می زند.وقتی دلیل این کار را می پرسند٬می گوید وقتی در جایی که اتهام زنی آسان شود و برای مفتری هیچ هزینه ای نداشته باشد نباید در آنجا ماند.باید فرار را بر قرار ترجیح داد.چون آبروی عمرانه در چند لحظه می تواند بر باد برود.

این اتهام زنی حتی اگر به جایی نرسد سلسله مراتب را در جامعه مخدوش می کند و هیچکس حرف آن دیگری را گوش نمی کند. شجاعت را از افراد می گیرد. مدیران ترجیح می دهند تا با حداکثرمحافظه کاری حداقل کار را انجام دهند تا در معرض اتهام قرار نگیرند. این محافظه کاری منابع کشور را در معرض اتلاف قرار داده و امیدها را بر باد می دهد.سالهاست همه مجازند هر چه خواسته اند بگویند و این مجاز بودن امنیت فردی و اجتماعی را مختل و مناسبات اجتماعی را به تباهی می کشند.اما مشکل اصلی در آنجاست که بازیگران گوش هایشان را بر هشدارها می بندند و بازی مرگ و زندگی را آنقدر ادامه می دهند تا همه بازیگران به اتفاق مردم بازنده بازی شوند که جز شکست نتیجه ای نداشته و نخواهد داشت.اگر فضا تغییر نکند دیر نیست سوت پایان بازی شود آنهم در شرایطی که هیج کس لبخند پیروزی بر لب ندارد.       

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 15:58  توسط محمد آقازاده  | 

فوتبال اروپا نشین ها بسیاری را در تمام دنیا و از جمله ایران روبروی تلویزیونها میخکوب می کند.حتی کودکان و نوجوانان قید خواب را می زنند تا بازی ها حساس را ببینند.این واژه حساس را بایدمورد رصد قرار داد و دلایل آنرا مورد کنکاش قرار داد.این حساسیت نسبت به یک رشته ورزشی از کجا می آید. کدام روانشناسی فردی وجمعی آنرا بر می انگیزد.

کودکان و نوجوانان ایرانی نام کامل همه بازیکنان مشهور اروپایی٬برزیلی و آژرانتینی را بلدند.هیچ دارویی و یا پاشویی نمی تواند این تب تند را درمان کند.پیش بینی ناپذیری از نظر صاحب این قلم جادوی اصلی فوتبال است. یک درام پرحادثه که شما نمی توانید با هر هوش ٬تجربه و دانشی فرجام آنرا حدس بزنید.چه کسی باور می کرد ایران در استرالیا بعد از خوردن دوگل بازی را با گلهای جادویی عزیزی به تساوی بکشاند  و به جام جهانی راه یابد. هیچ منطقی به این پیش بینی میدان نمی داد.

چهار سال پیش چه کسی باور می کرد یونان همه غولهای اروپایی  را شکست دهد و قهرمان جام ملتهای اروپا شود. شب سه شنبه از خستگی زود چشم بستم و قید تماشای فوتبال را مثل همیشه زدم. اما هلهله ها مرا از خواب پراند و صبح متوجه شدم که ایتالیا قهرمان جهان در کمال ناباوری سه هیچ بازی را به هلند واگذارکرده است.مسافری در تاکسی می گفت هلند ایتالیا را در قوطی کرده  بود.هیچکس نمی تواند مدعی شود این نتیجه راحدس زده بود.

جهان امروز تبدیل به معبد کسالت شده است. یک زندگی تکراری . رفتن به محل کار٬خستگی و کار.بعضی مواقع هم تن به تفریح های تکراری دادند.اما فوتبال عادتها را به هم می زند و جهان را حول محور بیست و دو بازیکن ٬سه داور و یک زمین فوتبال بسیج می کند. تنها رقیب  جدی فوتبال سینما است. سینما هم مخاطب خود را با فاتنزی جادو می کند. ولی هرکس به تنهایی فیلم می بیند ولی فوتبال در حضور جمع  اتفاق می افتد و به جادوی سینما هیجان جمعی و رقابتهای ملی و باشگاهی را می افزاید.

گلادیورهای مدرن برای به هیجان آوردن مخاطبان بجای کشته شدن یکدیگر با یک دربیل زیبا و یا یک شوت حیرت انگیز دروازه ها رافتح می کنند و هم مشهور می شوندوهم ثروتمند.تا به کی این بازی دنیا را به تسخیر خود خواهد داشت.پاسخی وجود ندارد.در افق هیچ نشانه ای از افول این ورزش دیده نمی شود.ورزشی که توامان توده ها٬نخبگان٬هنرمندان و سیاستمداران و حتی فیلسوفان شکاک را مسخر خود می کند و یا اشک در چشمهایشان می نشاند و یا لبخند در لبانشان.گریزی از جادوی آن وجود ندارد.            

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 13:32  توسط محمد آقازاده  | 

صبح از اداره به اتفاق حسن فرهنگی می زنم بیرون.بین سازمان فرهنگی و هنری و خانه هنرمندان فاصله ای نیست ولی در بین این فاصله عابرانی از کنارم رد می شوند که نمی دانند به کجا می رویم.چرا می رویم.اصلا نادر ابراهیمی کیست.مرده است یا زنده.روزگاری کتابها نوشته٬مجموعه تلویزیونی ساخته وکودکان از قلمی هایش بهره برده اند. سلطان مطلق بر جامعه ما زندگی روزمره است.غم معیشت.روابط بد تعریف شده و...

قدم به قدم به خانه هنرمندان نزدیک می شویم.دلم نمی خواهد راه کوتاه شود.دلم نمی خواست شاملو٬گلشیری آتشی ٬قیصر٬حسینی٬آغاسی  و... را روی دوش هایمان بگذاریم و زخمی و خسته تحویل تاریخ بدهیم . امروز هم دارد ابراهیمی می بریم تا تاریخی شود.تاریخ اما داوری می کند بی رحم.فارغ از مصلحت ها.به مراسم می رسم . جمعیتی نه انبوه آمده اند تا نویسنده ای را ببرند و به خاک بسپارند.

بسیاری را می بینم.زم را بعد از مدتها.مردی که تاریخ هنرنامش را ماندگار خواهد کرد. بسیاری ازکنار او بالیدند و هنرمند نامی شدند. مخلمباف ٬مجیدی٬حاتمی کیا٬خسروجردی ٬چلیپا٬صادقی٬اسکندری و...٬می توان در کارهایش اما و اگر کرد.در باره چه کسی می توان اما و اگرنکرد.هیچکس بی اشتباه نیست..میراث هر نسلی تنها در کارهای بزرگی که انجام داده است نیست. اشتباهات هر نسلی اگر راه به خودآگاهی بکشیم میراث بشری است. این اشتباهات فرصت می دهند تکرارشان نکنیم.

صالح آبادی را می بینم.از روزنامه ایران می شناسمش.بعداو شد مدیر مسئول همبستگی٬من قائم مقام و سردبیر این روزنامه٬همکاری که به طول نکشید.به زم می گوید من روزنامه نگار ی را از آقازاده یاد گرفتم و زم پاسخ می دهد آقازاده برای خودش مکتبی داشت.نمی دانم این واژه ها را چگونه هضم کنم. می گذارم به حساب مهربانی شان.صالح آبادی به نعمت احمدی وکیل شناخته شده می گویدوقتی در وزارت مسکن بودم خواستم خانه ای را برای آقازاده تدارک ببینم ولی نپذیرفت.روزنامه نگار نباید بپذیرد.

هرکس مرا می بیند می پرسد:کجایی. می گویم در گوشه یک وبلاگ.هیچکس سرجای خودش نیستا.زم با همه تجربه هایش دیگر سهمی در مدیریت فرهنگی ندارد.صالح آبادی خانه نشین شده است. دیگر همبستگی نیست. چرا. قرار می شود در دیداری برایم توصیح دهد.با حسن فتحی قرار می گذارم فیلمنامه جدیدش را با هم بخوانیم.زم می گوید سرحالتر از گذشته ای.یک پیر مرد سرحال.سرحال نمی دانم.یاد حرف دوستی می افتم که سالها پیش بعد از مدتها به ایران آمد و گفت.در ایران همه پیر شده اند حتی بچه ها.علیخانی با آن هیکل رشیدش عکس می گیرد.سهراب هادی می گوید سری به فرهنگستان هنربزندو...

صمدی عکاس حرفه ای و دوست داشتنی می گوید آقازاده از پیش کسوتهاست.همه سعی بر آن دارند هم را دلداری دهند.من هم از دیگران تعریف می کنم. دروغ تعریف نمی کنم.هر کس در حرفه خودش درجه یک است.وقت گفتن است تا افسردگی از پایمان نیاندازد.با تجربه ها٬موسفید کرده ها حاشیه نشین شده اند.گویی تقدیر ما این است که همه چیز را مدام از نو شروع کنیم.از سال پنجاه هفت نسلی در کنار هم بالیدند.اشتباه کردند.ازاشتباهات خود آموختند و بعد در اوج پختگی منزوی شدندو تنها مرگ به یادشان می آورد.

مدتی قبل یک طراح لباس در فرانسه مرد. همه مقامات فرانسوی تسلیت گفتند. اما برای مرگ نادرابراهیمی هیچ مقامی لب نمی جنباند.ما و جنازه فرهنگ بر دوشهای خسته مان.به اداره بر می گریدم.با فرهنگی.هرم گرما نفس مان را بریده است.صدای آوازی محزون در ذهنم می پیچد.صدای چاووشی است یا داریوش نمی دانم.پلکهایم خیس است. اگر آشنایی بپرسد چرا می گریی. بایدبگویم زکام دارم. باید سرحال و با نشاط باقی بمانیم.هنوز نسل ما کارهای زیادی بایدانجام دهد.باید باور کنیم  جهان این گونه نبود و این گونه هم نمی ماند.روزی دوستی گفت ما ایرانیان چقدر مردگان خود را دوست داریم. کاش زنده ها را هم دوست می داشتیم.اما به مرور مردگانمان هم آنقدر قدر نمی بینند شایسته آنند.جهان تغییر می کند وقت شکیبایی است.

      

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 16:32  توسط محمد آقازاده  | 

                                                          برای مخالفان و موافقان پست قبلی من در بالاترین

کارکردافشاگری چیست؟گمانه زنی در این مورد را رها می کنم وبلافاصله در جواب می گویم ناپیداها را پیدا و ناگفته ها را به حیطه گفتن بکشاند و نشان دهد چیزی در اعماق جامعه می گذرد که مردم از آن بی خبرندو باید با دل به دریا زدن هر آنچه پنهان است را آشکار کرد تا پرده دروغگو و دوریایی دریده شود.

هدف از افشاگری چیست؟پاسخ شناخته شده را می دهم٬افشاگری می کوشدبا افشا کردن ریشه های فساد را بخشکاندوبجای آن مناسبات درست را بنشاند و افراد فاسد را به به دست عدالت بسپارد تا آنهایی که خیانت در امانت کرده اند به سزای اعمالشان برسند.

تا اینجا کارکرد و هدف از فساد را بدون هیچ پیش داوری شرح دادم.ولی تاریخ نشان داده است در هیچ دوره ای از تاریخ افشاگرها نتوانسته اند- اگر نگوئیم نخواسته اند- آنچه به شرح آمد را تحقق بخشند.باید دلایل این موضوع را واکاوید تا یکی از عوامل اصلی توسعه نیافتگی را مورد شناسایی قرار داد.

افشاگری در کدام شرایط رخ می دهد؟مسئله کاملا روشن است در شرایطی که ما در غیاب نظام آزاد اطلاع رسانی به سر می بریم و همه تصمیمات در محافل در بسته و خصوصی و یاکنار استخرها و در فضای مرطوب سوناها گرفته می شود و رسانه ها دسترسی به این محافل ندارند تا گوشه ای از بند و بست ها را مکشوف کنندو یا اینکه خود بخشی از بازی اند.

وجود اقتصاد رانتی زمینه گسترش افشاگری را فراهم می آورد.دراین اقتصاد است که افراد با نفوذ می توانندبا نفوذ در ارکان قدرت از وام های کلان و ارزان قیمت بهره ببرند و یا مجوزهای رنگارنگ را دریافت کنند ویابا اطلاع پیش هنگام از تصمیمات به ثروت های باد آورده دست بیابند.در این فضا می توان در هر اداره موضوعی برای افشاگری یافت.

بعد ار مرگ استالین٬خروشچف در کنکره حزبی با شور وحرارت توصیف ناپذیر استالین و جنایتهایش را افشا کرد.یکی از جمع با صدای آرام گفت شما آن موقع کجا بودید؟خروشجف قبل از دادن پاسخ از جمع پرسید چه کسی این سوال را کرد.پاسخ تنها سکوت بود.بعدسخنران در یک طنز تاریخی یادآور شد همان جایی که شما هستید.راز افشاگری در همین سکوت و هراس است.تنها کسی می تواند افشا بکند که به قدرت دسترسی داشته باشد.به همین دلیل افشاگری خروشجف نتوانست سیستم بسته را باز کند و تا فروپاشی روسیه هزاران رویداد برای افشاگری وجود داشت حتی در مورد خود افشاگر.آنقدر افشا نشدند تا منجر به فروپاشی نظام شدند.حتی افشاگری با مجوز صورت می گرفت هیچ اتفاقی نمی افتاد.

مائوبا شعار بگذار صد گل بشکفد به جوانان حزبی اجازه دادمقامات بالای حزبی را افشا کنند تا فساد خاتمه یابد ولی نه تنها این اتفاق نیفتد بلکه آنچنان ویرانی به بار آورد که هنوز جامعه چین از پیامد آن نرهیده است.طنز قضیه آن است آنهایی که به جرم فساد راهی زندانها شدند بعد بعنوان منجی اقتصاد چین زمام امور را در دست گرفتند.چین  بعنوان یک قدرت بیشتر اعدامها را در مورد فساد انجام داده است ولی زلزله چین نشان داد بخاطر غیبت نظارت عمومی چه ناکارآمدی عمیقی ساختارها را در برگرفته و خیلی زود عواقب آنرا خواهیم دید.کمی زود و یا کمی دیر

آیا صاحب این قلم با افشاگری مخالف است.بله مخالفم.چرا که در افشاگری معتقدم بجای این فرد و یا آن فرد که با حذف هر کدام شان داوطلبان زیادی وجود دارند که جایشان را بگیرند باید ساختارهای معیوب را مورد چالش قرار داد که با سرعت بالا فساد را تولید و باز تولید می کند و هزاربار مدیران و رانت طلبان را مجازات کنید بجای آنها افراد فاسد دیگری ر ا بجای آنها می نشاند.ساختارها را اصلاح کنید فاسدها ناپدید می شوند چرا که خود آنها هم قربانی ساختارند که با تکیه بر روح زیاده طلب انسان أنها رافاسد می کند .

وقتی هر کسب و کاری و هر فعالیت مدنی نیاز به مجوز نهادها دارد تردید نکنید فساد همچنان به کارش ادامه خواهد داد.باید مقرارت زدایی کرد.نهاد مدنی قدرتمندی را مقابل دولت قرارداد تا با نظارت فعال نگذارد کار به آنجایی بکشد که نیاز به افشاگری باشد.باید شایسته سالاری٬آزادی مطبوعات و رسانه های عمومی را جدی گرفت.اگر این اتفاق ها رخ دهد و دادگاها ی مسقل و فارغ از اعمال نفوذ های احتمالی کارشان را انجام دهند هم فساد ریشه کن می شود و هم افراد فاسد به سزای اعمالشان می رسد.در غیر این صورت افشاگری تبدیل به حربه جابجایی قدرت می شود و ما راهی برای سنجش صحت و سقم افشا گری ها را نمی یابیم ودرنهایت خوشحال می شویم که اگر دست ما نمی رسد لااقل از ما بهتران بی آبرو می شوند.درحالی که بی آبرویی اگر بی ضابطه انجام شودواز مچرایی قانونی نگذردشرط عدالت نیست بلکه تنها باید دادگاه تعیین کند چه کسی مجرم است و چه کسی بی گناه.این حوزه ای نیست که به فضای هرج و مرج سپرده شود.کارما بعنوان روشنگربایدبیش ازهرچیز دفاع از آزادی بیان و پایگیری نهادهای مدنی آنهم باصبوری و تدبیر باشد و بس.با این اقدام افشاگری تبدیل به شفاف سازی امور می شود که اقدامی کاملا مدنی است.  

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 9:13  توسط محمد آقازاده  | 

افشاگری جذاب است٬مطلع شدن از پشت پرده سیاست و اقتصاد همیشه مخاطب انبوه خود را دارد و همین داشتن مخاطب است که آنرا تبدیل به یک ترفند سیاسی کار آمدبرای بدست آوردن قدرت و حذف رقیب می کند.ترفندی که همزاد قدرت است و برای متجلی شدن هم در زمین دمکراسی جواب می دهد و هم در زمین استبداد.افشاگری بی واهمه نشان می دهد صورتبندی قدرت تغییر کرده است و عده ای برآنند بازی را بهم بزنند و از نو همه چیز را در جای جدید خود قرار دهند.

روزی که خرشچف علیه استالین دست به افشاگری زد بیش از آنکه بی اعتبار شدن استالین مد نظرش باشد بر آن بود برآمدن گروه جدید را توجیه کند.ماجرا واترگیت هم صورت بندی قدرت را در امریکا به طور کامل تغییر داد.به این دلیل مسئله اصلی در هرافشاگری راست بودن و یا دورغ بودن گزاره هایی که افشامی شود٬نیست٬بلکه مسئله اصلی پیدا کردن سرنخی است که این افشاگری را ضروری کرده است.

فردی در همدان دست به افشاگری علیه چهره هایی زده است که جز ارکان نظام محسوب می شوندوتاکنون به عدالت شهرت داشتند و بعضی از آنها میزان صلاحیت روسای جمهوری و نمایندگان مجلس را بر عهده داشتند و بسیاری از قوانین مشروعیت خود را از امضای آنها بدست می آورد.اگر این افشاگری راست باشد با پیامدهای خطرناکی روبرو خواهیم شد که کنترل همه آنها به سادگی ممکن نیست و اگر حرفهای عنوان شده دروغ باشد این پرسش بلافاصله در ذهن ایجاد می شود آیا این اقدام یک خودکشی متهورانه فردی بوده است و یا یک اقدام مشخص سیاسی به نمایندگی از یک جریان قدرتمند.

سرنخ اصلی این ماجرا را بایددر انتخابات ریاست جمهوری جستجو کرد. انتخاباتی که به صورت طبیعی باید نقطه کانونی خود را بحث کارآمدی و ناکارآمدی قرار دهد.بی تردید بعضی از گروهها چون در این نقطه کانونی مزیتی ندارند  شاید بی میل نباشند این کانون را به فضایی بکشانند که در آن افشاگری و ضد افشاگری حرف اول و آخر را بزند.اما در این بازی نه مردم سود خواهند برد و نه جناحهای سیاسی.چرا که افشاگری بجای شفاف سازی و قانونمند کردن فضا٬آنرا آلوده تر می کند.با افشاگری بی ضابطه مشروعیت همه نهادهای مسئول به پرسش کشده می شود و قدرت آنها را برای مبارزه با فساد را کاهش می دهد و همین کاهش قدرت به فساد بیشتری دامن می زند.مشکل وقتی فربه تر می شود که خود نهاد مسئول مبارزه با فساد به فساد متهم می شود. در این شرایط دیگرباید به چه نهادی چشم دوخت که سفره این ناهنجاری را بر چیند.

زمانی که ما مدام از فساد حرف می زنیم بدون آنکه بتوانیم وبخواهیم کاری در باره آن انجام دهیم این پیغام ناخواسته را به جامعه می دهیم فساد مجاز است و همین پیام عرفهای قوام دوام دهنده جامعه را ویران و اخلاق را غیر ممکن می کند و دست آخر ما با جامعه ای روبرو می شویم که می توانیم در باره آن بگوئیم از نظر تاریخی منحط شده و شایسته فروپاشی است.

نهرو جایی گفته مدام از فساد گفتن یکی از راه های گسترش فساد است.تنها راه مقابل جدی با هر فسادی گسترش آزادی بیان٬فرصت دادتن به مطبوعات و نهادهای مستقل و نظارت کننده است و در غیاب آنها هر افشاگری چون از رانت قدرت بهره می برد و به نفع یک جریان قدرتمند علیه گروه پر نفوذ دیگری بهره می برد در عمل برای سالم سازی محیط راه به جایی نمی برد واز این آش شور بی تردید سفره مردم هم رنگین تر نمی شود هر چند که همه از شنیدن ماجرای پشت پرده چه راست و چه دروغ لذت می برند.آنهایی که واقعا مدافع فضای سالم اند باید از گسترش آزادی بیان برای همه حمایت کنند و اگر غیر از این کنند لااقل می توان ازیک نکته مطمئن شد که یا تلاش شان خیلی ساده از دست خواهد رفت و یا اینکه در تقسیم رانت ها سهم ها کمی جابجا خواهد شد و دیگر هیچ. 

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 12:32  توسط محمد آقازاده  | 

نمی نویسم از محیط زیست ٬معترض نمی شوم به قطع درختان .خنجر نمی کشم بر کشتار حیوانات وحشی.هر بار به اطرافم خیره می شوم. مبل٬میزو کمد و هر چیز چوبی را می بینم از خود می پرسم اگر من مصرف کننده روی مبل ننشینم ٬اگر از میز و کمد چوبی استفاده نکنم . لااقل هر سال مدلشان را عوض نکنم اینهمه درخت قطع خواهند شد.آنی که بخاطر لذت شکار حیوانات دست به کشتار می زند به همان اندازه مقصر است که من روی میز چوبی دارم این یادداشت را می نویسم.

تاانسان نوع نگاهش را تغییر ندهد.تا زمانی که ما رابطه دیالکتیکی بین زندگی بلاواسطه خود و محیط زیست بر قرار نکنیم ما بعنوان مدافع محیط زیست همان اندازه نظام سرمایه داری را فربه می کنیم که کاراتل ها٬کمپانی های چند ملیتی و دولتهای غیر مسول این کار را انجام می دهند.ما بعنوان مدافع محیط زیست به همان اندازه از افزایش شمارگان روزنامه ای که کار می کنیم خوشحال می شویم که یک کارخانه بزرگ از افزایش تولیداتش.مگر تعداد بیشتر شمارگان به معنای افزایش قطع انبوه درختان نیست.در یک معنا همه ما قاتل محیط زیستم.    ٬

الان همه ما دوست داریم فقرا مثل ثروتمندان مصرف کنند و اینهمه بی عدالتی از بین برود.اما اگر این اتفاق بیفتد در مدت کوتاهی طبیعت نابود می شود.پس چه باید کرد. من هنوز بدیلی بر اینهمه فاجعه نمی شناسم. ولی می دانم تا نظام سرمایه چرخه جهنمی مصرف بیشتر را هر روز پرشتاب تر می کند طبیعت روز به روز نابود می شود و دادن جایزه به فعالان محیط زیست یک نوع بی خبری مضاعف را بر می انگیزد. چرا ما از ریشه ها غافل می کند.ریشه هایی که در خوی و منش خود انسان نهفته است.درنظام سوداگرانه که حتی رفتارهای معترضی را تبدیل به کالای یکبار مصرف می کند.امامن معترض طرفداران محیط زیست نیستم.لااقل آنها به یادمان می آورند که نوع زندگی مان خود ویرانگر است٬برای تغییر نوع زندگی مان نیاز به مبارزات رادیکالی داریم که هنوز مولفه هایش را نمی شناسیم و برای دستیابی به آن باید آنرا اختراع کنیم .آیا این اختراع انجام خواهد شد.جواب را باید از آینده بگیریم.                  

            

II لینک II نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 11:15  توسط محمد آقازاده  | 

نادری ابراهیمی رفت.مردی که تنها شبیه خود بود.پر از شور نوشتن.عشق یاد دادن او را به هر کجا می کشاند. همین کشش می توانست سو تفاههای زیادی را بر انگیزد. سریال سازی او همانقدر شگفت انگیز بود که نثر پر از کرشمه اش. پرکاریش از فهرست آثارش مشخص است.اما جالب ترین نکته شگفت انگیز زندگی اش انزوایی بود که با همه پر کاری آخر عمری با آن دست به گریبان بود.

قلم در لحظه اول با برخورد با مرگ نادر ابراهیمی سکوت را به گفتن  ترجیج می دهد. یک فرد باید چه کارنامه ای داشته باشد که فراموش نشود. او بر علیه هیچ سیتمی نشورید. اما مگر نوشتن خود شورشی علیه وضع متصلب نیست. شوریده سحن گفتن از کسی که رفته است کار و کسب ما شده است. شوریدگی اصلی از آنجایی آغاز می شود که آدمها رادر ادبیات و هنر به خودی و غیر خودی تقسیم می کنیم و  هر دو طرف ماجرا را می سوزانیم.

در فضای منحط آدمها خوانده نمی شوند. خوانشی دقیق و نقادانه ٬هر کس می آید در غربت کار خود را می کند و می رود . اما زمین فرهنگ و ادب همچنان سترون می ماند . چون بر شانه های گذشتگان خود نمی ایستیم و همیشه افقی محدود را می بینیم و دور خود می چرخیم. در دهه شصت غروبی در نشستی با حضور ابراهیمی ٬میر شکاک و فراست در روزنامه کیهان داستان نویسی را به بحث گذاشتیم .میرشکاک چون شراره آتش سخن می گفت و نادر ابراهیمی سعی می کرد فضای گفت و گو را نه سرد که معتدل کند.در آن جلسه گفتم اگر این گفت و گو ها ادامه یابد گره معضلات فرهنگ باز می شود.اما ادامه نیافت.بحث ها در سینه ها می ماند و مشهور و گمنام آنچه می کند در هاضمه جمعی تبدیل به گوشت و استخوان نمی شود

ابراهیمی مرد. همه می میریم و نسل به نسل داغدارنخبگانی می شویم که با همه سخت کوشی و با هر شیوه ای چه شورشگر و چه سازگار کاری از پیش نمی برد.از نثر روان و محکم ابراهیمی که چون چکش بر ذهن خواننده فرود می آید بسیار می توان بهره برد.کاش نه خود او بخاطر مرگش بلکه آثارش جدی گرفته شود.این آثار چون کارهای شاملو ٬گلشیری میراث ماست. آنگونه که در آن روزگارمی شنیدیم در بعد از انقلاب حوزه علیمه کلاس داستان نویسی داشت . اگر این چنین باشد باید از این تطبیق بخاطر بقای آنچه میراث جمعی ماست بسیار آموخت. باشد که خدایش آرامشی را به او عطا کند که در زندگی از نویسندگان و هنرمندان این سرزمین دریغ می شود .در باره او اینجا بخوانید 

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 20:37  توسط محمد آقازاده  | 

حس می کنی خالی شده ای٬چیزی در تو قفل شده با بی حسی. کجایی نمی دانی . شهر که طوفانی می شود و درختها می لرزند و شاخه ها می شکنند .خود را در خلا می یابی .تو هم همرا باد می روی . هر چقدر می روی در همانجایی ٬در کجا ٬در ناکجا.شهر خالیست. ازدحام ماشین پشت هم در جاده ها. همانجایی می مانند که قرار بود نباشند. هیچکس هیچ نمی رود جز همانجایی که هست. لبخند و دریا و جنگل می شود اخم ٬ازدحام و کلافگی .

من هیچ نمی روم.همین جا هستم.در خانه ٬در چهار دیواری. قرار گذاشتم همین جا کلافه بشوم. نه در حاده . نه در ازدحام آدمها. نه در میان آدمهای خست ٬آدمهایی که می گریزند تا خستگی شان را دور از شهرشان ٬خانه شان و... از تن و روح شان بزدائیدند. ولی سفر خسته ترشان می کند. مسافر در خانه بماند. بگذار کلافگی همانجایی پیدایت کند که همیشه بودی و باید باشی.

دوستی زنگ می زند تا در سفر هوایی جایی در هواپپما به همراه همسرش بیابد. همسرم که میهماندار است به این و آن زنگ می زند. همه قول همراهی می دهند . همه چیز به لطف پیش می رود و لی در آخرین لحظه در هواپیما به روی این دوست بسته می شود. همه شبیه هم شدیم. شبیه سیاستمداران ٬خوب قول می دهیم و بد عمل می کنیم. قرار می شود در دولت اصلاحات مطبوعات آزادتر شود بسته تر می شود. احمد نژاد بنا بر آن می کند سفره مردم را پرتر کند ولی خالی تر می شوند سفره ها. چقدر خوب حرف می زنیم بد عمل می کنیم. آقای عزیز ٬عزیز دل یک کلام بگو نمی توانم خیال همه را راحت کن و لی هی می گویی همه چیز اوک است ولی در هواپیما را می بینی .همه را می گویم که امید ها ر ا چه آسان سلاخی می کنند٬ این رسم رفاقت نیست. می خواهی همکاری کنی کار را بدتر می کنی . بگذریم . تقصیر نداری ٬چرا که غرق شدی در فرهنگی که جامعه را بحرانی کرده است.پر از بد اخلاقی و...

هوای دلم طوفان می خواهد . طوفان ویرانگر. اما هیچ چیز نمی وزد و من خاموش و تلخم . از همه حرفها ی خوب و عمل های بد......

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 23:27  توسط محمد آقازاده  | 

چاقو دسته خود را نمی برد ولی در دولت احمد نژاد این حادثه رخ می دهد.توقیف موقت خبرگزاری فارس نشانه درست این گزاره است. گیریم این خبرگزاری بی دقتی کرده باشد در انتقال یک خبر٬چرا نظام رسانه ای چه خودی البته کمتر و چه غیر خودی صد التبه ببیشتر باید تنبیه شوند و اینهمه کم کاری نظام اجرایی هیچ پیامد تنبیه ای به دنبال ندارد.دولتی که تورم را در بخش مواد خوراکی به بالای پنجاه درصد می رساند هیچ مجازاتی رامنتقبل نمی شود.صاحب این قلم توقیف هیچ رسانه ای را به نفع کشور نمی نداند و در این رابطه این اقدام را حتی به نفع خود دولت هم نمی داند .

دفاع توسط یک روزنامه نگار از رسانه پرقدرتی  چون فارس بیشتر به یک مضحکه شبیه است .ولی به دوستان رسانه های پرقدرت یاد آور می شود وقتی توقیف رسانه ها عادی شود دست آخر نوبت به همه می رسد.دراین مورد ظلم بالسویه عدل نیست ٬چون این مخاطب است که بازنده اصلی ماجراست.چون اطلاع یافتن حق شهروندان است.اما بهانه این اقدام خیلی عجیب است چون در این دولت تغییرمدیران همیشه در فرایند شایعه٬ تکذیب و تائید شکل می گیرد و در اعلام جابجایی رئیس بانک مرکزی خبرفارس به این عرف سه ساله عمل کرد. مشخص نیست چه نکته ناگفته وجود دارد که وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی و هیات نظار ت دست به این اقدام غیر مترقبه است . کشف این نکته معادلات سیاسی آینده را روشن می کند.

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 19:57  توسط محمد آقازاده  | 

غول خفته تورم وقتي بيدار مي شود هيچ روزنه اي را به روي خود بسته نمي گذارد. هر دري را به روي اش ببنيد از پنجره راهي به بيرون پيدا مي كند و كالايي را گران و گرانتر مي كند ،يك روز بسراغ مسكن مي رود ،روز بعد بر شانه هاي خودرو، سكه و هر كالاي با دوام ديگر سوار مي شود. اگر كالاي با دوام نيابد بسراغ گوشت برنج، مرغ و پنير، پودر شوينده و... رفته زندگي را براي شهروندان تباه مي كند.

دولت قدم به قدم اين غول را تعقيب مي كند و با هر تدبيري ضريب رشد گراني اين كالا و آن كالا را كند مي كند. اين تعقيب و گريز تا كجا ادامه مي تواند بكند.تا كي بايد درآمدهاي نفتي را سرريز بازار بزرگ مصرف كرد كه اشتهاي سيري ناپذيري دارد. از استانها خبر مي رسد چاي ،قند و شكر ناگهان ناپديد شده اند وبزودي نرخ آنها بسمت بالا خواهد تاخت. همين مدتي قبل در رسانه ها خبر دادند كه آنقدر شكروارد كشور شده است كه براي نياز چند سال كشور كافي است.پس اين مسئله نشان مي دهد كه مشكل در طرف عرضه نيست كه باوارادت بي وقفه بتوانيم آنرا حل كنيم . مشكل در انبوه نقدينگي است كه راهي براي حفظ خود مي جويد و به هر طريق ممكن آنرا بدست مي آورد.

حتي اگر اين اقدام نتيجه بخش باشد آيا مجازيم منابع كشور را صرف مصرف امروز كنيم و يك صعنت فرسوده كه نياز به بازسازي گسترده دارد به هرحال خود رها كنيم. آيا اين حق را داريم كه توسعه زير بناي كشور مثل توليد برق و اصلاح شبكه تامين آب و حفاظت از خشك سالي ،تامين انرژي حرارتي كشور و هزار مسئله ديگر را رها كنيم و تنها به مسايل روزمره بپردازيم. خاموشي ها ي گسترده برق و ضرورت جيره بندي آب آيا كافي نيست ما را ترغيب كند كه منابع را به سمت امور زير بنايي و طرحهاي عمراني سوق دهيم. آيا تورم را بايد به حال خود رها كرد. حتي اگر بخواهيم اين كار غير ممكن است.دولت قبل از هر چيز بايد خود را كنترل كند تا از سرريز پول به جامعه خود داري كند و از سوي ديگر تمهيداتي را بيانديشد كه نقدينگي ضمن حفظ ارزش خود طوري ساماندهي شود كه به  توليد ثروت شتاب  دهد .

در چنين شرايطي كاهش نرخ سود بانكي بجاي جذب پول توسط بانكها اين تمايل را در صاحبان پس اندازهاي كوچك بوجود مي آورد كه موجودي خود را از بانكها خارج  و تبديل به كالا كنند و با اين اقدام تورم را چاق تر سازند. تا زماني كه دولت به فرمولهاي شناخته شده اقتصادي تن ندهد و در شرايط بحراني همچنان تن به  ابداعهاي آزمايش نشده بدهد تمام انرژي و خلاقيت دولت صرف تعقيب و گريز با نقدينگي مي شود كه هر جا مي رود ويراني و فقر بر جا مي گذارد. مشاوران رياست جمهوري اگر به بازبيني پيش بيني ناپذيري اقدامات شان بپردازند در خواهند يافت بجاي در صندلي اتهام نشاندن منتقدان بايد به رويه هاي شناخته شده برگردند تا لااقل در سال آخر دولت بتوانند راي دهندگان را قانع كنند كه مي توانند به تصيح اشتباه خود بپردازد. هر كاري جز اين بجاي حل بحران آن را فربه تر مي كند  

* يادآوري اين نكته بجاست كه دولت احمدي نژاد مشكلات ساختاري موجود در نظام اداري را به اوج رساند. اگر تا قبل از اين دولت در خفا كارشناسان به هيچ گرفته مي شدند امروز در آشكار اين انكار جار زده مي شود. بي ترديد بحران ساختاري اقتصادي تا قبل از اين دولت وجود داشت ولي اين بحران امروز به غايت منطقي اش رسيده است . امروز از دولت موجود سخن مي گوئيم چرا كه كليد حل مشكلات دست اين دولت است نه نزد دولتهاي پيشين . 

*این خبر را هم بخوانید که از تورم بالای پنجاه درصد در مواد غذایی سخن می گویند 

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 9:57  توسط محمد آقازاده  | 

مجلس هشتم هیچ تفاوتی با مجلس قبلی ندارد.آنهایی که به این مجلس چشم دوخته اند که دولت را لااقل از نظر اقتصادی رام کند و او را برمدار حداقل های کارشناسی برگردانند خیلی زود تن به نا امیدی خواهند داد. بی تردید در ماههای پیش روی شاهد رفتارهایی از نمایندگان خواهیم بود که در دور قبل کمتر این رفتارها به چشم می خورد. ولی نکته اصلی آنست که اگر دوره هفتم یک سال دیگر تمدید می شد شاهد همین رفتارهای متفاوت می شدیم. پس در عمل هیچ تفاوتی بین دو دوره مجلس که اکثریت آن را اصول گریان تشکیل می دهند وجود ندارد.

پس راز کنش های متفاوت سیاسی که در سال جدید شاهد آن خواهیم بود چیست. پاسخ این پرسش کاملا مشخص است٬انتخابات ریاست جمهوری بازی متفاوتی است ٬تنها یک تن می تواند رئیس جمهوری شود و هر کس این بازی را ببرد می تواند به وفاداران خود هزاران پست و مقام را بدهد که تنها در قوه اجرایی به این گستردگی وجود دارد.گذشتن از این پست به سادگی ممکن نیست و در همین جاست که نمایندگانی که نامزدی جز احمدی نژاد را حمایت می کنند-بخوانید قالیباف ٬لاریجانی ٬حداد عادل و شاید هم ضرغامی - توپخانه خود را مجبورند به سمت دولت به کار بیاندازند. آنهم دولتی که به قدر کافی سوژه در اختیار مخالفانش قرار داده است که این نمایندگان در شلیک بی وقفه دچار مشکل نشوند.

برای "احمدی نژاد " و آنهایی که در رایحه خوش خدمت گرد آمده اند چگونگی عملکرد سال آخردولت منطق مرگ و زندگی را به نمایش خواهد گذشت. آنها اگر بپذیرند رفتارهای اقتصادی خود را توسط فشار مجلس تغییر دهند در حقیقت پیام مرگبار را به رای دهندگان ارسال خواهند کرد اول آنکه هر آنچه تا کنون کرده اند غلط است و به همین دلیل نیاز به نظارت مجلس دارند٬این امر معنایی جز خود کشی سیاسی ندار چرا که در پیامد این پیام رای دهندگان از خود خواهند پرسید چرا باید به کسی رای دهیم که اینهمه اشتباه داشت.در گام بعدی آنها چرا به لاریجانی رای ندهند که دولت را وادار به اصلاح اشتباه خود کرد.

با این منطق درخواهیم یافت دولت در سال جدید نه تنها گامی از شعار و رفتارهایش عقب نخواهد نشست بلکه اصرار بیشتری بر آنها خواهد کرد و به صورت طبیعی با هر مقاومت مجلس فرصت خواهد یافت ضعف های خود را علاوه بر دولتهای قبلی و مافیای معروف ولی ناشناخته بر شانه های نمایندگانی بگذارد که شلیک انتقادهایشان دولت را نشانه خواهد رفت.بی تردید در  سال جدید نه تنها بهبودی از اوضاع جهان نباید چشم داشت بلکه در گرد و غبار رقابتهای فشرده انتخابات باید بدتر شدن وضع را انتظار داشته باشیم. پس آنها که مجلس هشتم را فرصتی برای اصلاح امور می دانند درست از همانجایی اصلاح امور را انتظار دارند که به صورت طبیعی دولت را تحریک خواهد کرد که همانگونه عمل کند که تا کنون کرده است. دولتی که با وجود تورم٬کمبود آب و برق ظرفیت روانی هیچ سازشی را در خود نخواهد یافت و مجبور است با حمله فرصت ندهد رقبایش به پاشنه آشیل اش دست بیابند. 

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 9:50  توسط محمد آقازاده  | 

"علی کریمی " با وساطت رئیس جمهوری بخشیده شد و می تواند در تیم ملی بازی کند٬همین گزاره خبری شکست جدایی سیاست از فوتبال را نشان می دهد.فیفا بر آن است این دو عرصه را تا آنجایی که می تواند با اهرامهایی که در اختیار دارد در کشورها جدا نگاه دارد ولی همیشه این مناسبات واقعی در یک کشورند که سر نوشت پدیده فراگیری مثل فوتبال را تعیین می کنند. وقتی اخراج کریمی نه به دلایل فنی بلکه به دلیل محدودیت آزادی بیان صورت می گیرد بخشش او هم باید در جهت افزایش محبوبیت سیاسی صورت بگیرد.

وقتی رئیس جمهوری بعنوان یک مقام سیاسی مجاز است توصیه های فنی به تیم ملی ارائه دهد چرا یک بازیکن در حد کریمی نباید بتواند در شیوه اداره فدارسیون فوتبال ابراز نظر کند که نهاد عمومی است و همه شهروندان حتی اگر تخصصی در باره آن نداشته باشند حق بیان انتقادهایشان را در مورد آن را دارند. اصولا این بخشش بیش از آن اخراج حق آزادی بیان را حد می زند و به آن مشروعیت می بخشد.در واژه بخشش واقعیتی نهفته است که باید در باره آن سخن گفت.کسی را می توان بخشید که جرمی مرتکب شده است.درحالی که هیچ قانون و حتی عرفی انتقاد از فدراسیون را جرم تعریف نکرده است واگربا این پدیده چالش لازم صورت نگیرد در میان مدت حذف ورزشکاران به دلیل ابراز عقیده شان آنهم در شیوه مدیریت تبدیل به یک عرف خطرناک می شود و اگر ورزشکاران این نکته را بپذیرند مدیریت ر وز به روز آسیب پذیرتر می شود.

سیاست بشدت فوتبال را در چنبره خود گرفته است.در پدیده ای که شهرت و ثروت نهفته است هیچ تدبیری نمی تواند آن را در چارچوب مقرارت صرفا فنی نگاه دارد.در بیرون مرزها مداخله سیاست و قدرت بسیار ظرف و پیچیده انجام می شود ولی در اینجا کاملا آشکار و بی پرده این اقدام صورت می گیرد.تنها پادزهر این وضعیت نقد فعال است.نقدی که همه جانبه است و نقاط اتصال و گسست ورزش و سیاست را به روشنی ترسیم می کند. اتفاقی که برای کریمی افتاد می تواند این نقد را خاموش سازد.درخاموشی نقد فنی نقدهای سیاسی که نمی خواهند این عرصه را تنها به رقیب بسپارند وارد صحنه می شود و سرنوشت این رشته ورزشی را به ابهام و شکست می کشاند. 

II لینک II نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 10:27  توسط محمد آقازاده  | 

جدايي افشين قطبي از تيم پيروزي نشاندهنده آنست كه وي از عقل فعال برخوردار است و حاضر نيست به هر قيمتي موقعيتي را حفظ كند كه شرايط پيروزي را در اختيار قرار نمي دهد. او درس هاي زيادي به فوتبال ايران داد. پيگيري ،سخت كوشي و اعتماد به نفس از جمله اين درسهاست . برخورد حرفه اي و منش انساني افق فكري تماشاگران را تعالي داد. ولي درس آخرش مهمتر از ديگر درس هاي اوست. در ميان ما عطش پست و شهرت آنچنان بنيان بر افكن است كه هرگز به پيامد آن نمي انديشيم . او به ما یاد داد در زمین نامناسب نباید درخت کاشت و انتظار سرسبزی اش را داشت.

داشتن مهارت و توانايي تنها شرط موفقيت نيست. زمينه مناسب ،يكدلي و امكانات لازمه هر موفقيتي است . وقتي دستيار يك مربي -بخوانید حمید استیلی -ادعاي سر مربي گري دارد و شايد هم در اين ادعا حق داشته باشد . فضا براي همكاري بدل به زير آب زني و يار كشي مي شود و مسايل را از سطح فني به سطحي مي كشاند كه قطبي هيچ مهارتي در آن ندارد. از سوي ديگر او رنجيده خاطر از ماجراي انتخاب مربي تيم ملي است . او آموخت در اينجا شايستگي و صداقت نمي تواند جايگزين سليقه ها  و زد و بند هاي پنهان و آشكار شود.

 رفتن او به نفع فوتبال ايران است . چرا كه او در شرايط  مساعدت تر مي توان بعنوان يك نيروي بالقوه به ياري فوتبال بحران زده ما بيايد. نيرويي كه اگر با هر شرايطي مي ماند زودتر از آن مي سوخت – بخوانيد مي سوزاندند- كه بتوان تصور كرد. قطبي نشان داد در ميان ايرانيان متخصص و مهاجر نيروهاي با ارزشي وجود دارند كه مي توانند بسياري از خلا هاي موجود را بر طرف كنند. تنها بايد زمينه حضور آنها را مهيا كرد

II لینک II نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 19:34  توسط محمد آقازاده  | 

هوا گرم است

اماچه فضای سردی دارند وبلاگها

واژه ها خسته اند

پنجره ای باز نمی شود

با کلیکی

و یا با سریدن در موتور جستجویی 

عبورمي کنم

از این نام به آن نام

در بازنگار فیلترشده

شاید نسیمی بوزد از پنحره ای

هوا اما همچنان سنگين است

و خبري از لبخندي نيست 

در ياهو مسنجر هم خبري نيست

كسي سلام مي دهد

و من با كوبيدن

بر حروف كهنه كي برد

تنهايي ام را

با سلامي به يك دوست پر مي كنم

 اما باز دلم هواي خنده مي كند

وبلاگها با جوگهاي خفن

و عكس هاي دخترهاي لوند

حالم را بد مي كند

بيرون هوا دلش گرفته

صداي انفجار بغض آسمان ديوانه ام مي كند

دريغ از يك قطره باران

مي توان به فتو شاب پناه برد

و روي صورت سرد وبلاگها

غوغاي بهار را كلاژكرد

و گذاشت باران هاي مجازي 

پلكها را خيس كنند

با يك كليك مي توان خود را حذف كرد

و به ايوان رفت

و با خنجرهاي واقعي

پوست كشيده شب را پر از جراحت كرد    

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 21:42  توسط محمد آقازاده  | 

نمی‌خواستم در این شهر بمانم/خیابان‌های بسیاری کشیدند تا بفهمم/کوچه‌های بسیار/چراغ‌های بسیار/و بسیاری از راه‌های دور را تا دریا/خانه‌های بسیاری خراب شد تا ماندگار شوم- حسين نوروزي

هر روز/هر شب/هر هفت روز هفته/به بهانه تمام هفت هاي جهان/از تنهايي مي گريزم- سهيل آقازاده

ماشین به سرعت و دیوانه وار به طرف من می آید . یک لحظه نا امید می دوم و ماشین از کنارم می گذرد در حالی که باد آن تمام جسم را تکان می دهد.به پیاده رو که می رسم تصویرمرگ و یا .... ذهنم را پر می کند. اگر ائفاقی می افتاد خانواده ام چه می کردند. صدایی می گوید آقا چه چالاک خود را کنار کشیده اید. ورزشکارید. خنده ام می گیرد. می گویم نه. کسی از حیب اش شوکلاتی در می آورد و می دهد بخورم . می گوید برایتان خوب است.

کمی آنطرف ترماشین ایستاده و بدنبال مسافر است .بسراغش راننده اش می روم و خیره نگاهش می کنم. می گوید چرا مراقب نیسید. می گویم ببخشید چراغ سبز بود و من روی خط عابر پیاده بودم. جوابی نمی دهد. می گوید اگر مسیرتان به طرف راه آهن است میهمان من باشید.سوار می شوم. قلبمن تازه شروع به طپيدن مي كند. مي شنوم . صاحبخانه بي انصاف هم پول پيش خانه را مي خواهد ببرد بالا و هم كرايه را. از صبح مي دوم اين پول را تهيه كنم .مسافري به طعنه مي گويد اگر به اين آقا مي زديد بايد پول پيش خانه قبلي هم از صاحبخانه مي كردي و خرج ... حرفش را مي برد.

راننده مي پرسد عصباني ايد.جواب مي دهم آره ولي از شما نه.از كساني كه مهرورزانه تورم را افسار گسيخته كردند و با لجبازي صداي كارشناسان را نشنيدند. ديگر هيچ نمي گويم و دستم را روي شانه اش مي گذرم و به گرمي فشار مي دهم. به مقصد كه مي رسم با اصرار سيصد تومان را مي گذارم روي داشبورد و همه تعارفش را ناديده مي گيرم . وقتي به خانه مي رسم از حماقت خودم عصباني مي شوم.بايد پول را نمي دادم تا او احساس آرامش كند.مرگ كجاست ؟درچند قدمي مان . چرا زندگي را براي هم ناامن مي كنيم؟ چرا براي بهترشدن زندگي كاري نمي كنيم ؟ چرا هم را دوست نداريم ؟ چرا تب پول ديوانه مان كرده است؟چرا..... پاسخي ندارم 

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 20:17  توسط محمد آقازاده  | 

همسرم صبح از محل کارش به خانه باز می گردد. علاوه بر خستگی یک غم تلخ در نگاهش موج می زند.می پرسم اتفاقی افتاده است. می گوید نه٬ولی باورم نمی شود. بلاخره به حرف در می آید٬خبر می دهد همکار مهیماندارش- مه یار مهرورز- بعد از شش ماه بازنشستگی در اثر سهل انگاری پزشک سوار بر هواپیمای مرگ شد و خانواده اش را برای همیشه ترک کرد. این واژه های من است.بغض او بیشتر ااز آن است که با این واژه هااز مرگ همکارش بگوید٬ می پرسد جان آدمیزاد چقدر ارزش دارد.چطور ممکن است ایست قلبی را سرما خوردگی تشخیص دهند و یک انسان را به راحتی آب خوردن ازخانواده اش بگیرند.

آشفتگی عجیبی زندگی ما را فراگرفته است.تخصص به هیچ گرفته می شود و شعار جای شعور و دروغ جای حقیقت را گرفته است.یک نوع کوررنگی چشم ها را فلج کرده است. ظاهرگرایی آنهم ازبدترین نوعش بر همه چیز حاکم شده است. عدم تعهد نسبت به مردم و سرنوشت آنها یک بیماری فراگیر شده است.درچنین شرایطی چطور می توان انتظارداشت در یک نظام درمانی فشل پزشک اشتباه نکند. زندگی یک کلیت پیوسته است.موج آشفتگی موج وار همه چیز را می بلعد.آنهایی که می خواهند با راه های شگفت انگیز مشکلات را حل کنند معضلاتی را بر می انگیزند که مشکلی که قرار بود حل گردد بسیار کوچک و قابل تحمل تر از معضلات تازه است.

همسرم می رود با استراحت خستگی را از تن بزداید.من می مانم با انبوه تلخی های که بغضی بدون اشک می شود.دیروزغروب دوست شاعرم سید امیر حسین میرحسینی شعری برای من از تلخی های زندگی یک مادر شهید می خواند. مادری که برای سیصد هزار تومان درمانده شده است.او در شعرش خطاب به احمدی نژادآرزو می کند هرگز رئیس جمهوری نشود تا در گناه بی توجهی به خانواده شهداسهیم نگردد.مشکل کجاست. مشکل در ساختاری است که در دست سلیقه های سیال تاب می خورد و هرگز تبدیل به نظم معناداری نمی شود که خود را با تجربه اندوزی فربه و باخود انتقادی بر ضعف هایش غلبه کند و چون این نظم به وجود نمی آید هرکس بیاید و برود یا مشکلات را دست نخورده باقی می می گذارد و یا بر ابعاد آن می افزاید.

من هم دلم نمی خواهد رئیس جمهور شوم . وقتی ساختارهای معیوب جلوی طرحهای اصلاحی می ایستد. کاری به کارشناسی و دقیق بودن این طرحها ندارم . انسان ترجیح می دهد این ساختارها را ویران کند و چه کسی است نداند با ویران کردن هیچ مشکلی حل نمی شود .مسئله اصلی آن است چون ما درد را درست تشخیص نمی دهیم بیمار را بجای درمان می کشیم. به همین راحتی.یک پزشک حاذق سعی بر آن دارد بیماری را بدرستی تشخیص دهد و با حوصله و سر فرصت آنرا درمان کند. ما با عجله مرحله تشخیص را نادیده می گیریم و نسخه هایی می پیچیم که وضع را همان می کنیم که مدام در اطرافمان می بینیم و از وجودشان پر از تلخی می شویم .

*خدا "مهیارمهرورز" را بیامرزد و به خانواده اش صبر بدهد. دیروز دوستی زنگ زد و گفت حسین پرتو ی عکاس معروف که در دهه  شصت حرفه روزنامه نگاری را با لبخندهای او ومهربانیش تجربه کردم حال مساعدی ندارد و در بیمارستان است. دعا کنیم او با تنی سالم به آغو ش خانواده اش باز گردد. جهان بدون لبخندهای او تحمل ناپذیرتر می شود . 

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 8:18  توسط محمد آقازاده  | 

هاملت فرانكو زفیرلی را در تلویزیون تماشا می کنم.جهانی خوفناک که در آن قدرت قدرتمندان را در دام خود می گیرد نفرت را جایگزین عشق و مرگ را بجای زندگی می نشاند.نمایشنامه های شکسپیر را اگر خوب بخوانیم و یا در اجرا تماشایشان بکنیم منطق قدرت را به تمامی در خواهیم یاقت.وقتی وسوسه قدرت در جانی می نشیند و اسب سرکش منیت را بیدار می کند جنایت و دهشت از هر روزنی راه به روابط انسانی می کشد و زندگی را به تباهی می کشد

تردید های هاملت منطق خود را از دیالکتیکی می گیرد که نمی تواند از خود فراتر برود.عشق عطش انتقام را پس می زند و انتقام عشق را کم رنگ می سازد.اما وقتی قدرت چراغ عقل را به خاموشی می کشاند تراژدی تا به تمامی خود را باز نیابد از حرکت باز نمی ایستد و حتی از تردید هم کاری ساخته نیست.جنایت اول جنایت بعدی را بر می انگیزد و این فرایند کابوس وار ادامه می یابد تا در مرگ جنایتکار فرجام خود را بیابد و وقتی در پایان قهرمانان اصلی ماجرا مرگ را در آغوش می گیرند و هاملت از خاموشی سخن می گوید. تراژدی در غایت خود جز تاریکی بر جا نمی گذارد. 

هر جا روح فزون خواه قدرت رسوخ مي كند هراس بر جانها مي نشيند.زندگي در دامي ناخواسته رها مي شود كه در آن انسانها نه در درون و نه در بيرون احساس امنيت نمي كنند.نشاط رخت بر مي بندد و انسانها گرگ هم مي شوند. شهوت و قدرت همزادند چون هر دو از روح آدمي خون و مايه مي گيرد كه همه چيز را تنها براي خود مي خواهد. در جامعه جنون زده ستم كار و ستمكشيده به يك اندازه آلوده جنايت مي شود. هاملت كه نگاه هستي شناسانه و عاشق به جهان دارد مجبور مي شود با شمشير بكشد و كشته شود. نمايش امكان تزكيه را فراهم مي آورد.باديدن هاملت٬ليرشاه ٬مكبث و... انسان مي تواند راز قدرت را در يابد و بر منطق آن بشورد . 

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 13:40  توسط محمد آقازاده  | 

جلوی آئینه می روی.موهای سفید و غمی که در نگاهت است می بینی.سی سال نوشتن٬سی سال تلاش برای اینکه ذره ای جهان را جلو ببری یکجا جلوی چشمهایت می ایستند. از خود می پرسی چرا شکست خوردی و کسانی مدیر شده اند که حتی آداب یک رابطه انسانی را بلد نیستند. خنده و با هم بودن را نمی شناسند و تنها منطق قدرت را می شناسند.آنهم قدرت پوچ.همه چیز در یک آشفتگی رها شده اند.کسانی در اینجا و آنجاتصمیم گیرنده اند که تنگ نظرند و هر روز معنای انسان را محدود می کند. کسانی که الفبای مدیریت را نمی شناسند. پررویند و نادانی را تبدیل به فضیلت کرده اند.

تلخم و بیمار. با دوست روزنامه نگاری تلفنی گپ و گفت می کنم که یک پارگرافش در یک نوشته می ارزد به تمام زندگی این مدیران.نبوغش٬حسارتش ٬انسانیتش و رفاقت اش چون دیوار می ایستد روبرویش.هزینه انسان بودن چقدراست. به اندازه یک تنهایی مرگبار٬انزوای ناخواسته و فقر. نادان٬ دانا. .جهان وارونه ٬چه دنیای تباهی. کسانی که از صبح تاشب دور خود می چرخند بدون اینکه ذره ای جلو بروند کسانی که حتی با ایستادن شان جهان را بسمت فردا می رانند.

خسته ام.تیغ بر می دارم تا با خراشیدن صورتم نشان دردها و تلخی ها را آشکار کنم.می خواهم بگریزم.به کجا.نمی دانم.ازآن همه امید چه ماند. تلخم ولی نا امید نیستم.آنقدر باید به در سرنوشت کوبید که مفری گشوده شود در جهان بی مفر. باید از تلخی ها ٬حماقت ها و ایستاد گی ها آنقدر گفت تا تحمل ناپذیر شوند. تا اراده معطوف به تغییر جهان را فتح کند.باید به دوستم می گفتم تو با ریه بیمارت و انبوه تلخی هایت از همه روزنامه نگارانی که از این حرفه تنها نانش ر ا می خورند و نامی در می کنند بزرگتری.چون زنده ای و آنها در هراس شان مرده اند. چون قلمت از خون شرافت نوشیده است و آنها بی شرافتی را فضیلت می دانند. رستگاریت در همین تنهایی و رنج است.آن را بپذیر.با او حرف می زنم یا باخودم . نمی دانم .آئینه همه را شبیه خود نشان می دهد و مرا شبیه دردها و زخم هایم نشان می دهد. خیالی نیست ذره ای از این رنج را با همه خوشی های آدمک های انسان نما معامله نمی کنم. تو هم نکن دوست رنجیده ام 

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 23:27  توسط محمد آقازاده  | 

مجلس هشتم آیا خواهد توانست دولت احمدی نژاد را رام کند و عقلانیت را به سازوگارهای تصمیم گیری باز گرداند.مجلس هفتم در تاریخ نام خوبی از خود به یادگار نخواهد گذاشت.این مجلس حتی نتوانست از اختیار خود دفاع کند چه برسد به آنکه سپر حمایتی برای مردمی ایجاد کند که قربانی تصمیمات غیر مترقبه ای شدند که تورم افسار گسیخته را برانگیخت.مهمترین تصمیمات اقتصادی در غیاب نهاد قانونگذار گرفته شد و در عمل تحقق یافت.انحلال سازمان مدیریت هرگزنمی توانست در حضور یک مجلس قدرتمند رخ دهد.وزرا و مقامات ارشد مرتب تغییر کردند و هیچ اعتراض قانونی نسبت به این اقدامات رخ نداد و نمایندگان چشم بسته به وزرای جدید رای دادند.عدم مقاومت مجلس حتی به زیان دولتی تمام شد که چه بپذیریم و چه نپذیریم به نمایندگی ازجناح اصول گرا عمل می کند.

تغییرات ساختاری در نظام بانکی و ادغام بانکها و تغییر نقش آنها خیلی زود بحرانهای ساختاری گسترده ای را در جامعه بر خواهد انگیخت.واکنش مجلس هشتم در برابر این رویداد نشان خواهد داد باید به این مجلس در حداقل ها امید بست و یا اینکه نمایندگان این دوره هم در گرداب مصلحت اندیشی های جناحی منافع ملی را ذبح خواهند کرد.تغییر رئیس مجلس شورای اسلامی اگربا تغییر رویکرد همراه باشد می تواند درمان درد بی اعتنایی به قوانین روشن اقتصادی باشد.بی اعتنایی که تا این لحظه یک تورم افسارگسیخته سی درصدی را روی دست ملت گذاشته است.

متاسفانه ضعف مفرط مقاومت اجتماعی نخبگان هیچگاه به این شدت خود را نشان نداده است.این نخبگان نه تمایل دارند و نه این توان را دارند که با مردم سخن بگویند و آنها را نسب به عواقب تصمیمات نسنجیده آگاه کنند تا با حضور موثر آنها دولت وادار شوند به دیگاههای کارشناسی تن دهد.انفعالی که در بین نخبگان ٬سیاستمداران و مردم دیده می شود زمانی به پایان خواهد رسید که همه چیز از دست رفته باشد. باید به هر نحو ممکن دولت را واداشت کسری عقلانیت خود را لااقل با تن دادن به دیدگاههای کارشناسی درون جناحی رفع کند.زمان بسرعت دارد از دست می رود.دولت برای تحت تاثیر قرار دادن انتخابات می تواند تصمیماتی را بگیرد که در کوتاه مدت بخشی های از جامعه راضی شوند ولی دلی در میان مدت آثار وخیم آن کلیت نظام را با مخاطره جدی روبرو کند.باید منتظر مانددید مقاومت کافی در برابر تصمیمات ناسنجیده در نهادهای مسئول و نخبگان شکل خواهد گرفت و یا اینکه همه در پی مصلحت اندیشی مقطعی کشور را به سمتی خواهند راند که حتی تصور آن غیر ممکن است.   

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 10:18  توسط محمد آقازاده  | 

اخراج "علي كريمي"از تيم ملي نمونه روشني ار سياست تهاجمي است كه دولت و همه نهادهاي قدرت در پيش گرفته اند. انتقاد تندتر و در صورت امكان حذف منتقد پاسخي است كه بايد در برابر هرانتقادي داد. انتقاد مستدل٬علمي و كاربردي را بايد بيشتر انكار كرد چرا كه به انتقاد بماهو انتقاد مشروعيت مي دهد.آدمها به دو دسته تقسيم مي شوند هوادار چشم بسته و يا مخالفان مطلق.بين اين دو بايد شكاف عميق وجود داشته باشد. هر كس با مانيست بر ماست.حتي اگر ادعاي اصول گرايي داشته باشد.

در اين معادله فرقي بين "افروغ" و "كريمي " وجود ندارد. همانگونه كه در منتقد بودن فرقي بين سياست و ورزش وجود ندارد.بايد نقد را هزينه دار كرد.حتي سكوت نوعي نقد خاموش است ٬پس پذيرفتني نيست.سياست تهاجمي همه عرصه هاي زندگي را در مي نورد.نهادها٬رسانه ها ٬كوچه و خيابان ها و ...را فتح مي كند.اين سياست به پيامدهاي تجربي خود بي اعتناست.بجاي آنكه ناكامي ها سياست گذران را به تغيير مواضع بكشاند آنها را لجوج تر مي كند و بر تهاجم خود شدت بيشتري مي بخشند.

همان اندازه منتقد دلسوز حذف مي شود كه مخالف لجوج.اين سياست بر آن است كه منقد را تبديل به مخالف كند. نه تنها سكو ت منتقد را بر نمي تابد اجازه نمي دهد اگر در موضعي منتقد احساس كرد با سياست ها همراه است زبان به تائيد بگشايد.حاميان وضع موجود ازاين تائيد خشمگين مي شوند.اما نكته حالب آنست اين سياست آن روي سكه سياست انفعالي دولت خاتمي است و بر يك اشتباه محاسبه مرگباربنا شده است.سياست انفعالي بر اين اعتقاد بود كه آنقدر عقب مي نشينم تا رقيب به مااعتماد كند ولي در عمل عقب نشيني هميشگي رقيب را جري تركرد

در سياست تهاجمي اصل بر آن است كه آنغدر از موضع بالا رفتار مي كنيم كه همه به ناچار سكوت كنند.ولي يك اصل ساده مي گويد خشونت اندكش تاثير گذارتر از زيادش است.ترس از يك سيلي بيشتر مي هراساند تا وقتي اين سيلي نواخته مي شود.سيلي ها متوالي ترس را تبديل به مضحكه مي كند و حتي دوستان را بدل به دشمن مي كند.اين سياست محكوم به شكست است چرا كه خشونت و حذف ميل به فربه تر شدن دارند و چون مدام پيش مي رود مجبور است تعداد بيشري رادشمن كند و به ناچار خودي ها را هم حذف مي كند و همين موضوع مقاومت هايي را بر مي انگيزد كه هيچ نيرويي قادر به ايستادگي در برابر آن نيست. ما يكبارانفعال و بار ديگر تهاجم را آزموده ايم . وقت آن رسيده است كه فاعليت عقلاني را بر گزينم.فاعليتي كه مي داند همانفدر ترمز مهم است كه گاز و بدون فرمان مقصدي در كار نخواهد بود جز پرت شدن به انتهاي دره.البته ماشين بايد حركت كند.با ايستادن هم آعاز همان مقصد مي شود و به هيچ جا نمي رسيم جز همانجايي كه هستيم.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 12:2  توسط محمد آقازاده  | 

"لیمو ترش کیلویی پنج هزار تومان".این قیمت آنچنان شوکی به من وارد کرد که دچار سر گیجه شدم. صبح خودم را به پزشک رسانده بودم تا برای سینوزی مزمن ام کاری بکند.سالی یکی دو بار یقه ام را می گیرد و تامدتها رهایم نمی کند. باید با آن بسازم و بسوزم.همیشه با خوردن ترکیب آب پیاز و آب لیمو ترش نتیجه خوبی می گرفتم.ولی به میوه فروش گفتم از خیرآن گذشتم٬چهره اش درهم رفت و خواست توصیج دهد که او هم گران خریده است که گران می فروشد. آرامش کردم و از میوه فروشی دست خالی بیرون آمدم.

من خریدار مقصر نیستم.او فروشنده سهمی در آن ندارد.دولت هم از صبح تا شب مشغول مهرورزی و خدمت گذاری است .ولی نمی دانم چرا جز در حرفهای خود دولتمردان هیچکس اثری از این خدمتگزاری  در زندگی روزمره مردم نمی بیند مگر آنکه افزایش قیمتها خدمتی را بدانیم که انسان را کم خور و کم مصرف می کند.مشکل آنست که تورم هم مثل سینوزیت من مزمن شده و به راحتی قابل درمان نیست.در این میان نسخه ای که توسط دولتمردان پیچده می شود نه تنها بیمار را درمان نمی کند بلکه او را تا چند قدمی مرگ پیش می برد.

فرمولهای اقتصادی مستبدند.نه شوخی سرشان می شود و نه از کسی فرمان می برند.جبری که به کارمی برند هر برج و بارویی را در هم می ریزد و پشت هر پهلوانی را زمین می زنند.عملکرد اقتصادی دولت را باید در قیمت برنج ٬گوجه فرنگی ٬لیمو و...ردیابی کرد. صدها روزنامه٬دهها کانال تلویزیونی و هزاران سایت را فعال کنید تا مردم باور کنند دولت دارد خوب کار می کند ولی همین مردم با اولین خریدی که انجام بدهند در می یابند چقدر سیستم اطلاع رسانی راست می گوید و چقدر دروغ. مجلس هفتم که با وعده تامین معیشت مردم شکل گرفت در حالی به کار خود پایان داد که همان حداقل معیشت رای دهندگان عزیزهم از دست رفت.می توان صداها را خاموش کرد و رقیب را با هر ترفند به پشت در راند تا با خیال راحت مجلس و دولت را برای خود حفظ کرد. ولی قیمت لیمو ترش و دیگر محصولات با هیچ ترفند ی صحنه را خالی نمی کند و دستهای خالی را به راحتی آب خوردن رو می کند. 

II لینک II نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 10:48  توسط محمد آقازاده  | 

....آره.....نه ......می شود .....نمی شود......باغ را ببین.....دریا را ببین.....کویر را ببین....نه نمی بینم... من در بندم.....بندی که دستهایم را.....بندی که چشمهایم را.....بندی که احساسم را... بندی که عقلم را.... زنچیر کزده است....آه زندان بان رهایم کن....نمی توانم ....من خودت هستم....شلاق بر تنم مزن...هر جا بروی می آیم ...گریزی نیست از جهنم.....آره بهشت از توست .....من سیب را خوردم ....هبوط کردم....دربیابان....زندانبان شلاق بزن....با دستهای خودم بزن...جهنم خودمن است.....آره....نه...   

II لینک II نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 11:5  توسط محمد آقازاده  | 

                                                             براي آزادي خرمشهر كه لبخندي شد در لبان تاريخ

شب است و من بیمارم و تنها و کابوسی در کنارم رهایم نمی کنم.كابوسي در قد و قامت خود خواهي مرگبار.ناشنوايي مطلق .انسان کابوس هایش را خود انتخاب می کند.نمی دانم شاید کابوس ما را انتخاب می کند.بیماری رهایم نمی کند.اما كار چرا تمام نمي شود. کسی کنارم می گوید کاش بمیری. چه دعای خوبی.چه نفرین با شکوهی٬این نفرین را آرزوی من است.چرا در انقلاب و یا در جنگ مرگ مرا انتخاب نکرد.چرا یک سکته ناگهانی مرا نمی برد.روز آزادی خرمشهر. روز با معنا مردن.روز شّهيد شدن.روز با عشق زندگي كردن.اين گونه مردن را مي خواستم. مرگ در تنهايي ولي مرگي بزرگ.چرا در بمباران ها نرفتم.اين حق من بود. اين حق من است.

از اينهمه سو تفاهم.از اينهمه منيت و نفرت هاي بي دليل به تنگ آمده ام.سالها پيش وقتي بسمت شلمچه مي رفتم.ديدم چه هديه اي گرفنند آنهايي كه بخاطر خدايشان ٬مردم و مهين شان تن به زمين سائيدند و رفتن. براي هميشه با رفتنشان ماندن.نمانند تا ببيند زندگي در خواستن هاي هميشگي و در شهوت به زبان نيامده.در انتخابهاي غلط ازدست مي رود.در مرگي تدريجي٬ هرگز خودم را دوست نداشته ام. هرگز نخنديم جز در سه روز. وقتي شاه رفت. وقتي خرمشهر آزاد شد و ايران استراليا را برد و بقيه اش اشك است و ديوانگي.تنها به دليل اين سه خنده زنده ام و زندگي را بر نمي تابم و شايد روز مرگ اين لبخند تكرار شود .

دلتنگ روزي هستم كه تيتر درشت كيهان نوشت خرمشهر آزاد شد و من دسته دسته روزنامه بردم تا رايگان توزيع اش كنم بين مردم. مثل همه كيهاني ها. مثل همه مردم.آن روز كجاست . من در گير جنگي بي افتخارم. حسرت زده شادي . خرمشهر آزاد شد و من همچنان اسير زندگي ماندم . با كابوسي در كنارم. كاش بميري. كاش . نفرين تو آرزوي من است. كاش در خرمشهر مي مردم و يا در صداي انفجار يك بمب در شهر.بدون ديدن بسياري. بدون ميان سالي و پير شدن. بخاطر ميهن . مرگ فهرمانانه و امروز چه زبونانه مي زيم در كنار نفرت و مرگ    

II لینک II نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 1:58  توسط محمد آقازاده  | 

دوم خرداد به تاريخ پيوست.از آن همه شور و نشاط،از آن همه بيم و اميد ،ازآن همه دل بستن به فرداي بهتر هيچ نماند جز كام هاي تلخ ،جز رنج هاي بي ثمره.جز اميد هاي بر باد رفته ،هيچكس جزسپاه غارتگر ميراث خواران در اين ناكامي تاريخي مقصر نيست.ميراث خواراني كه هيچ نقشي در شكل گيري اين روز بزرگ نداشتند. اين ميراث خواران فرداي پيروزي ناگهان از راه رسيدند و فرصت طلبانه همه چيز را به نام خود ثبت كردند و براي اينكه غيت تاريخي شان را پنهان كنند.دو كار را در دستور قرار دادند. اول حذف آنهايي كه در اين پيروزي سهم واقعي داشتند.دوم تند كردن فضاي سياسي جامعه تا بدون هزينه رداي قهرماني را بر تن كنند . آنها با اشباه مصاحبه و اين تصور كه اصلاحات بر گشت ناپذير است پاي در گاز گذاشتن و سرعت را آنچنان زياد كردند كه از هيچ ترمز عقلاني و هشدار باش ها كاري ساخته نبود.

هيچكس در ستاد خاتمي حتي خود او به پيروزي اعتقاد نداشت و در گفت و گويي كه  در اين مورد با او داشتم و در ايران به چاپ آمد و بيشتر شعار هاي انتخاباتي اش در اين گفت و گو عنوان شد اصرار صاحب اين قلم او را قانع نكرد و ديگران باتمسخر با اين پيش بيني روبرو مي شدند. ما در صفحه چند صدايي گروه آئينه در برابر لشكر آماده به مصاحبه جاح رقيب كسي را برای مصاحبه به نفع خاتمی پيدا نمي كرديم . همه جز عده معدودي با منطق سري كه درد نمي كند چرا بايد دستمال بست تن از مصاحبه مي زدند.دور انديشانه به فرداي خود مي انديشند. همان كساني كه بعد از دوم خرداد با مصاحبه هاي راديكال توانستند تصوير دلخواه را از خود بدست دهند.همان كساني كه امروز با هر ترفندي بر آنند اين تصوير را اصلاح كنند  و نشان دهند هيچ نسبتي با اپوزيسيون و رفتار هاي تند ندارند.

در آن روزگار بودند كساني كه از اول كار پاي مصاحبه بودند . مثل عباس عبدي،مثل مهاجراني، مثل بهزاد نبوي ،مثل مرضي الويري .مثل صفايي مدير مسئول اخبار، مثل دبير كل سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي و ... اولين ميزگردي كه با عبدي داشيم او حرفهايش را شفاف و روشن زد و بعد گفت فكر نمي كنم حرفهايم چاپ شوت ولي كامل چاپ شد. حتي در ويراستاري سخت نگرفتيم . مهاجراني نصحيت مي كرد دارم با آتش بازي مي كنم و بهزاد نبوي مي گفت ما اگر به قدرت برسيم ترا از ايران به دليل ليبرال بودن حذف مي كنيم. آن روزگار آن را شوخي گرفتم و بعد جدي بودنش را با همه پوست و استخوانم حس كردم.

روز بعد از انختابات در مجلس ناطق نوري را ديدم و خود را پنهان كردم.به نزدم آمد و گفت تو چرا خود را پنهان مي كني.كساني كه نقاب عوض كردنددیروز طرفدار من و امروز هوادار خاتمی شده اند بايد قائم شوند. وي سفري به مسكو داشت.من بعنوان خبرنگار همراهش بودم. ناگهان نزد همراهانش هاشمي نماينده ميانه ،نعمت زاده  وزير وقت صنايع پرسيد به چه كسي راي مي دهي.در پاسخ گفتم خاتمي.در گفت و گويي كه با او داشتم از مقدمه و نوع پرسش ها راضي نبود. ميراث خواران بعد از پيروزي در ايران براي خود ياري كشي كردند آنهم از ميان كساني كه در وقت انتخابات از سلام و عليك ساده با من پرهيز مي كردند تا آسيبي متوجه شان نشود. همان كساني كه امروز دوباره رنگ عوض كرده اند و بقول بيژن صف سري در آن روزها برای انجام ماموریت شان شايعه مي كردند آقازاده راستي است تا غنيمتي رايگان را به همراه میراث خواران بدست آورند.

ميراث خواران چهره ديگر تندروهايي بودند كه در جناح رقيب با هر آزادي و با هر عقلانيت مي سيزيدند. دولت احمدي نژاد محصول طبيعي اشباهات مرگبار جناح اصلاح طلب بود كه زمام امور خود را به ميراث خواران فرصت طلب سپرد.آنهايي كه محبونيت خاتمي را بهانه بازگشت به قدرت مي كنند بايدتكليف شان را با رفتارهاي غلط ديروزشان و تماميت خواهي بي وقفه شان روشن كنند.در غير اين صورت نخبگاني كه توانايي بسيج مردم را دارند مثل انتخابات چند سال اخير سكوت را بر خواهند گزيد و یا بی پرده از حقیقت خواهند گفت تا يكبار ديگر ميراث خواران خاتمي را قرباني نکنند.بله خاتمي دوست د اشتني است . ولي راي دهنده ها بخاطر علاقه راي نمي دهند بايد کنار علاقه باور كنند اين فرد مي تواند حلال مشكلاتي باشد كه از ده سال پيش عميق تر و فربه ترشده اند . در اين مورد و پشت پرده دوم خرداد بيشتر خواهم نوشت.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 12:12  توسط محمد آقازاده  | 

دلم مي خواهد " منچستر يونايتد" بر "چلسي" غلبه كند و فاتح جام باشگاهاي اروپا شود.من هوادار اين تيم نيستم.اصلا هيچكدام ازبازيكنان آنرا نمي شناسم و حتي اسم شان را به ياد ندارم.پس چرا اين آرزو را در سر مي پرورانم. بخاطر مربي اين تيم.شايد تعجب كنيد بخوانيد  "آلكس فرگوسن " را در كانون رغبت من قرار ندارد. شايد از اين مقدمه شگفت زده شويد.در ادامه توصيح مي دهم اين آرزو از چه منطقي سيراب مي شود.

شايد هيچ جا مثل رابطه انسان و اشياي پيراموش دچار تحولات عميق نشده است.تادو وسه دهه پيش وقتي كسي راديو و يا هر شئي ديگري را مي خريد ٬به مرور به آن دل مي بست.با آن خو مي گرفت.اگر اين شئي بي مصرف هم مي شد كسي آنرا بدور نمي انداخت.اشياي جز ذات زندگي ما مي شد.اين رابطه نشانگر تداوم در زندگي انسانها بود.بدرت دوستي ها و رفاقت ها قطع مي شد.طلاق و جدايي پديده نادري بود.دختران و پسران وقتي ازدواج مي كردند كنار دست والدين خود مي ماندند و خانواده گسترده حرف اول و آخر را مي زد.انسان به اين دليل در محيط امني زندگي مي كرد.با عادت هايش دمخور مي شد و هيچ چيز اين عادت را جز مرگ به هم نمي زند.نه مرگ هم اين خاصيت را نداشت چون در آن دوران مرگ هم كاملا جز عادت زندگي بود و تعجب كسي را بر نمي انگيخت.

طوفان مصرف گرايي همه عادت ها را نابود كرد.اشيا از يك طرف مي آيند و از طرف ديگر دور انداخته مي شود.آدمها از هر چه دارد زود خسته مي شود. وقتي تلفن هاي همراه آمدند اوج اين گسست را به تماشا گذاشتند.گوشي بازي و تابع مد بودن ارزش شد و از هر چه بوي كهنگي مي دهد انسانها مي گريريزند.دوستهاي مقطعي شده است.آدمها هميشه بدنبال تازگي اند و همين تنوع طلبي يك نوع سرگشتگي و بي پناهي در انسان بوجود آورد.انسان ها آرامش شان را از دست دادند چون ديگر در محيط عادت شده بسر نمي برند. 

شايد بپرسيد اين حرفها چه ربطي به بازي فوتبال و برد يك تيم بر تيم ديگر دارد.پاسخ من روشن است وقتي سالهاست يك مربي در يك تيم كار مي كند و باز نتيجه مي گيرد نشان مي دهد انسان همچنان كه به تغيير نياز دارد به تداوم هم بايد نيازمند است.بدون تدوام انسان هويت تكه پاره مي يابد و يكپارچگي اش را از دست مي دهد. هر چند اين فرايند ناگزير است و نمي توان از منطق آن گريخت ولي اگر فرگوسن و تيمش برنده اين بازي باشد يكجا ثبات تغيير را پس مي زند.هر چند نتواند در اقيانوس تغييرات تاثير بگذارد و اين پيروزي مي تواند فضاي نوستالژيكي براي ما ايجاد كند.من از اين منظر دلم مي خواهد منچستر ببرد. شايد اين منطق قانع كننده نباشد ولي  گاهي انسان بايد از زاويه خاص خودش بدنيا نگاه كند حتي اگر براي ديگران قانع كننده نباشد.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 17:28  توسط محمد آقازاده  | 

من تلخ ام این حق من است٬تو خسته ای و اصلا کم آورده ای این حق توست.در یک کلام این حق آدمهاست که در فردیت و حوزه خصوصی شان کم بیاورند.زبان به گلایه بگشایند٬از زمین و آسمان و بخت و اقبال شان به خالق شان شکایت کنند و سر به شانه عزیزی بگذارند و زار زار بگریند٬جهان را سیاه بینند٬احساس تنهایی و بی پناهی کنند. نمی گویم این کار خوبی است. آدم اگر جانی قوی داشته باشد٬تلخ جانی اش را با لبخند پنهان و اراده ای فولادین داشته باشد احترام مرا و شما را بر می انگیزد و اگر این چنین نباشد هیچ کس حق اعتراض ندارد.

اما یک تبصره کوچک در این حق بزرگ وجود دارد.من اگر سرپرست خانواده هستم و سرنوشت چند نفر در گروی چگونگی رفتار من است حق ندارم به هیچ عنوان کم بیاورم٬بگویم بد زمانه ای است.اصلا روزگار نامردی است.کجاست آن مردانگی ها ٬لوطی بودن و حرمت موی سفید را داشتن٬می توانم داد بزنم منزلت مرا نادیده می گیرند٬حقوق متناسب با شانی که دارم نمی پردازند.می توانم خود خوری کنم٬نامردی این و آن را افشا کنم٬ولی باید معیشت خانواده را تامین کنم.هر شغلی شرافتمندانه تر از بیکاری خود خواسته است.حتی با پادویی ٬کارگری ساده ٬دست فروشی و... باید نانی به سفره خانواده ام ببرم. البته هر کار شرافتمندانه را می گویم و باید مدام به یاد بیاورم بعنوان روزنامه نگار حق ندارم قلم را بفروشم و به عنوان کارمند مجیز بگویم و تن به چاپلوسی بدهم و برای نان خودم نان دیگران را آجر کنم. 

اما اگر ما مدیر شویم ٬اداره امور کشور و یا یک سازمان و هر نهاد قدرتمند دست ما بیفتد حق نداریم کم بیاوریم٬گلایه کنیم از زمین و زمان٬بی حوصله شویم.از این خوشمان بیاید و یا نیاید را در کارمان دخیل کنیم٬ چرا ؟٬چون اولین درس ساده مدیریتی می گوید که مدیران ارشد و غیر ارشد باید بین شخصیت حقیقی و حقوقی شان جدایی بیاندازند.هر آدمی حق دارد عصبانی شود٬ولی هیچ مدیری حق این کار را ندارد.من می توانم درست و نادرست عجول باشم ولی هیچ مدیری حق عجله ندارد.من از اینکه رویاهایم تحقق نمی یابد و دست به طلا می زنم سنگ می شود می توانم جان به لب بشوم ولی هیچ مدیری حق جان به لب شدن ندارد. 

همین نکته ساده است که بسیاری از ساختارهارا به آشفتگی می کشاند٬زور را جایگزین تدبیر می کند. نظم های معنا دار را در سیلان سلیقه ها نابود می سازد و وضع ر ا به همان جایی می کشاند دارید می بینید و می بینم.چرا تن به این تفکیک نمی دهیم چون نگاه مالکانه به سازمانی که در آن مدیریم داریم. چون خود را عقل کل می دانیم و صدای هیچ منتقدی را نمی شنویم  و همان عقل ساده که حاصل تعامل با دیگران است از دست می دهیم. چون چاپلوس ها و رانت طلبان با تزریق توهم در ما این فکر غلط را جا می اندازند هر چه بخواهیم باید بشود و اگر نشود بر تن قوانین و قواعد و یافته های علمی شلاق بزنیم ٬شلاقی که به مرور تن خودمان را زخمی می کند. 

وقتی  قواعد را رها بکنیم هی باید زور بیشتر به کار ببریم و زور بجای حل مشکلات آنها را فربه تر می کند چون افراد معتاد مجبوریم زور را بیشتر و بیشتر کنیم و دست آخر افسرده و سرگشته کار را به کسان دیگران می سپاریم و بدور حلقه چاپلوسان در می یابیم هیچ نبودیم جز یک حکم . اگر بین شخصیت حقیقی و حقوقی تفکیک قائل شویم چاپلوس را می رانیم و با شنیدن واقعیت ٬ در تمنای دستاوردهای بزرگ پرپر نمی زنیم بلکه با گامهای کوچک ولی مطمئن بسوی اهداف مان خیز بر می داریم و بعد با آرامش کاررا به دیگران می سپاریم که آنها کار را پیش ببرند . چرا که با قدرت این تفکیک اصل تداوم جایگزین گسست های پی در پی می شود و باید بدانیم همه کارهای بزرگ دنیا در عمر یک نسل نمی تواند تحقق یابد.   

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 9:3  توسط محمد آقازاده  |