"دفترچه بيمه درماني شهرداري كاركنان سازمان فرهنگي و هنري درست شد"، اين گزاره ساده چهل و هشت ساعت مرا با چالشی بي پايان درگير كرد،چالشي نا فرجام و دريافت حقيقتي تلخ كه زمانه ما را،واقعيت ايراني بودن ما و شكافي كه بين كاركنان و مديران وجود دارد را به تمامي مكشوف مي كند. نوشتن براي من سخت نيست.اگر بخواهم عليه سازماني و يا مديري قلم بزنم موتورذهن بسرعت ماشين را به حركت در مي آورد و اراده با شكل و مضمون درگير نمي شود.در ايران سخت ترين و شايد ناممكن ترين کار نوشتن ازمديران و مهرتائيد گذاشن براقدامات درست شان است.
آزادي بيش از هر چيزبه نفع حكومت تمام مي شود،در آزادي بين ستايش و انكار مرزي جز يافته هاي شخصي و حقیقت وجود ندارد.اما در فضاي محدود و بسته يك وبلاگ كوچك با منش انتقادي مي تواند موثرترازرسانه هاي بزرگ باشد و این اتفاق مبارکی نیست،در فضای نه چندان مطلوب وقتي بنا بر آن داری كه اقدام مسئولي را تائيد كني ويا ستايش گررفتاري باشي كه مي پنداري درست است با ماشيني روبرو مي شوي كه موتور ندارد.كلمات سترون مي شوند و بي خون.نه اينگونه ننويس بوي چاپلوسي مي دهد.زبان رارها نكن چون مي پندارند سهمي مي خواهي از كيك قدرت وثروت كه تنها در حواشی مناصب مي تواني به آنها دست بيابي.البته چاپلوسان همیشگی در این مورد مشکلی ندارند.
مدام مي نويسي و حذف مي كني "هزاران انسان زماني كه دفترچه هاي بيمه درماني شان را بدست بگيرند ،دفترچه هايي با جلد سفيد شادماني را حس خواهند كرد كه مدتها از آنها دريغ شده بود. حس امنيتي كه در جانشان خواهند يافت آنها را شادمان خواهند كردو می تواند بهره وری را که لازمه تعالی هر سازمانی است برانگیزد" اين شروع خوبي نيست.چطور بايد نوشت تا مخاطب همه آن حسي كه اين كاركنان در پس كلنجارها،گفت و گوهاي بي پايان،نشست كارشناسي طولاني وهمراهي مديران ارشد شهرداري بدست آورنده اند در يابند.
"رجوع به كارشناسان و تن سپردن به گف و گو و به بحث هاي تخصصي اقدام كوچكي نيست ٬" ولي چطور بايد بنويسي كه نه خود مديران و نه مخاطب و نه همكاران دچار بد فهمي نشوند.پس به زبان عاطفي پناه مي بري تا تاثیر یک دفترچه را در زندگی فرو دستان نشان داده باشی و مي نويسي :"پدرم در آستانه مرگ ایستاده بود.کبدش پروتئین تولید نمی کرد.باید روزانه چهار سرم پروتئین به تن رنجورش تزریق می کردند تا از پا ... سرم گران بودند.هر سرم دوبرابر حقوق من بعنوان روزنامه نگار. نباید وا می دادم. باید هر جور شده این سرمها را تامین می کردم. حتی فرصت تلخ شدن نداشتم . به بهشت زهرا رفتم.برسر قبر مادرم گریستم که ده سال برای بیماریش از این دکتر به آن بیمارستان می رفتم و به چه زحمت داروی آرتوئید رماتیت اش - نمی دانم درست نوشتم یا غلط - را بدست بیاورم.ایام جنگ بود و کمبود همه چیز حس می شد. باید چه کنم مادر.
خواب بودم یا بیدار.مادرم گفت پسرم هزار دفعه بگو یا شافی ٬خدا کارت را درست می کند. مادر چقدر جوان شدی.خندید.خنده اش چون نسیم بود.سبکم می کرد.بوی گل یاس می داد.آقا خوابتان برده است. بیدار شدم.هوا داشت تاریک می شد.در مینی بوس با خود زمزمه می کردم خدایا به دادم برسد.یا شافی.یاشافی.چقدر خسته بودم.خسته فقر.خسته مرگ مادر.خسته ....به شهر رسیدم.به خانه.کسی گفت:ازبیمارستان زنگ زدند.نماندم در خانه.خود را به بیمارستان رساندم و سراسیمه بسراغ پرستار رفتم. گفتم چیزی شده گفت.نه.سرمها رسید.
با یکی از کارکنان بیمارستان در مدت بستری پدرم دوست شده بودم.عاشق سینما بودو پایه دوستی ما همین دوست داشتن شد.توانسته بود این سرمها را تهیه کند.وقتی دیدمش گفتم پولش چقدر می شود در جواب گفت:خیلی گران.گفتم چقدر.در جواب شنیدم برو برای سلامتی رزمندگان صلوات بفرست. مادر تو برای سلامتی شان صلوات بفرست.خود اهل جبهه بود.نمی دانم چرا وقتی یکی از مدیران میانی سازمان که می دانست چقدر دل نگران دفترچه همکارانم هستم زنگ زد و خبر داد دفترچه بیمه شهرداری درست شد. پلکهایم خیس شد.بدون اینکه بشنود باخود گفتم:یاشافی.مادر چقدر حرفت معجزه می کند.
هرگز دلم نخواسته مدیر شوم٬همیشه از اینکه میزی مرا از دیگران جدا کند وحشت زده ام. همیشه زبانم تلخ است با مدیران.ولی وقتی این دوست مدیر زنگ زد و گفت :دفتر چه درست شد.دلم می خواست من هم جز کسانی بودم که در این تصمیم گیری شرکت داشتند.حس کردم وقتی می توان گل لبخند را در لبها نشاند چقدر مدیر شدن خوب است.من آن روز دلم می خواستم شهردار بودم.رئیس سازمان٬قایم مقام رئیس. معاونت پشتیابی٬هماهنگی ٬مدیر رفاه و... ولی نیستم.مثل آنها دعای خیر هزاران نفر با صدور دفرچه همراهی نخواهد کرد با من. تنها یک کارشناس ساده ام و نمی توانم با تصمیمی که می گیرم.تاثیری که می گذارم دلی را شادکنم.تنها می توانم دعا کنم و یا شافی بگویم.خدایا هر کاری با خواست تو ممکن می شود.تویی که دلها را نرم می کنی. دوستی وقتی شادی مرا می بیند. می گوید تو که می توانی از بیمه دیگری استفاده کنی.همان مزایا را دارد. منتظر جواب من نمی ماند. می گوید تو در برابر بیماری دیگران حساسی.چطور بگویم وقتی بدانی عزیزت بیمار است و با داشتن امکانات شفا می یابد.ولی این امکانات از تو دریغ می شود. چه دهشتی در جانت می نشیند.همانطور زمانی که تو بیماری در جان خانواده ات قیامت می کند.
می گویم می خواهم از مدیران در وبلاگم تشکر کنم.با تعجب خیره به من نگاه می کند.تو و تشکر از مدیران.تازه به یاد دوست و همکاری می افتم که از جان بیشتر دوستش دارم به دلیل شیمیایی شدن در جبهه ریه هایش مشکل دارد.مدام به او توصیح می کنم خود را به پزشک معرفی کن.می گوید بگذار دفتر چه درست شود. شاید اگر قالیباف و یا نوریان را ببینم که تا به حال هیچکدام را از نزدیک ندیدیم و تشکر ی بکنم ٬مثل دوستم در آن سالهادر جواب بگویند.تشکر لازم نیست تنها بگو برای سلامتی رزمندگان اسلام صلوات بفرست.چقدر آن روزها فاصله ها کم بود و دلها برای هم بیشتر می طپید.سخت است این نوشته را اینجا گذاشتن ولی به یاد شادی همکارانم می افتم این سختی را برای خودم حل و با خود زمزمه می کنم : یا شافی " نه اين زبان ناقص است . زباني محافظه كاران که با ترس به موضوع خود نزديك مي شود.ولی بهتر از سکو ت است.
در اوائل دولت خاتمي هيچ نخبه اي خود را از دولت جدا نمي دانست و به راحتي همه نويسندگان و حتي معترضان مي توانستند بدون پرده پوشي دفاع از دولت و حتي حاكميت را بر عهده بگيرند.جامعه داشت چند پاره گي اش را از دست مي داد ،ولي انحصار طلبي و تماميت خواهي اصلاح طلبان دولتي از يك سو و هجوم برنامه ريزي شده مخالفان اصلاحات از سوي ديگر اين دره پر شده را نه تنها به وضع سابق باز گرداند بلكه آنرا عميق تر ساخت و همين دره است كه دولت با وجود داشتن رسانه هاي قدرتمند و راديو و تليزيون احساس تنهايي مي كند و احمدي نژاد محبور مي شود حمله به مخالفان را هر روز غليظ تر كند چرا كه نخواست در نشستن بر بال آزادي و حمايت از فضاي چند صدايي حاميان واقعي و ماهر براي خود تدارك ببيند. کسانی که از دل از برنامه هایش حمایت کنند.درهمين فضا است كه قاليبافي با همه عملكرد مثبتش در صحنه افكار عمومي خود را دراندازه کاری کرده است مورد تائيد نمي بيند. بايد آزادي را ارج گذاشت كه همه از آن بهره مي برند.بيشتر از همه دولتمردان.به هر حال من با وجود همه حرفها خوشحالم و سپاسگذار همه آنهايي ام كه آب رفته را به جوي زندگي همكارانم بر گردانند.اميدوارم اين اقدام سر آغار پر شدن شكافي باشد كه مديران را از كاركنان جدا مي كند.باشد مثبت نوشتن را هم مثل انکار کردن آسان بيابيم .انکاری که حتی می تواند هزینه آفرین باشد باز راحت تر نوشته می شود
باید پیش دانشگاهی باشی٬با فرمولهای ریاضی ٬شیمیایی و ...سرو کله بزنی٬کلی معلومات بدرد نخور را حفظ کنی و بعد از گذر از سد بلند کنکور همه یکجا دور بیاندازی و تو بمانی با روزهای برباد رفته و کلی افسردگی.این را یک پیش دانشگاهی به من می گوید و با خشم می پرسد چرا در باره همه چیز و همه کس دست به قلم می برید ولی انگشت اشاره ای به معضل کنکور نمی کنید.چرا نمی نویسید یک مافیای پیچیده این کابوس را دایمی می کند تا به سودهای هنگفتی تضمین شده برسد.مافیایی که حتی هیچکس از مافیای بودنش خبرندارد.
چاپ کتابهای تست و کمک آموزشی همان مرغ تخم طلایی است که همه سالها کلی تخم می گذارد. در حالی که جوانی و استعداد بسیاری را بر باد می رود.کتابهایی که به چاپ هزارمین می رسند بدون آنکه چیزی بیاموزاند وتنها حقه درست تست زدن بدون دانستن را یاد می دهند. حتی دبیرانی که در پیش دانشگاهی درس می دهند میلیاردر می شوند آنهم به قیمت خانه خرابی خانواده ها و بعد تو می مانی با چند مدرک در بغل و یافتن کلی پارتی برای یافتن شغلی که کفاف یک زندگی ساده را نمی دهد. در این میان هیچکس به سواد٬دانایی و مهارت فارغ التحصیلان نمی اندیشد.
دختران و پسران بدبخت اند. همه مرتب نصحیت شان می کنند که برای اینکه کسی شوی باید دکتری بگیری ٬ولی چه دکتری هایی که هیچ مهارتی ندارند جز یک مدرک . اگر قرار بود مدرک تخصص بیاورد الان باید ادارات و سازمان های ایرانی کلی بهتر اداره می شدند.در حالی که همه می دانیم سال به سال دریغ از پارسال.تب مدرک زدگی زندگی را بر همه جرام کرده است بدون آنکه نتیجه ای برای کسی داشته باشد.کسی که مدرک دکتری دارد و قادر نیست در رشته تخصصی اش یک کار معمولی انجام دهد.در همین رشته روزنامه نگاری چقدر استاد دانشگاه داریم که از انجام یک مصاحبه ساده و نوشتن یک گزارش درجه سوم عاجزند.
تا مافیای ناشناخته در پشت سد کنکور وجود دارند وضع همین است که می بینید.در این بازی همه بازنده اند٬چه خوشبخت هایی که با وجود هزاران سد و مانع و تبعیض ها به اسم سهیمه وارد دانشگاه می شوند و در رشته مورد علاقه شان درس می خوانند آنهم در دانشگاه معتبر دولتی و چه آنهایی که پشت کنکور می مانند و یادرشهرهای دور با خون دل والدین و پرداخت شهریه های نجومی به هر حال ادامه تحصیل می دهند. این مافیا آنقدر خوش شانس است که بدون پرداخت رشوه و ایجاد رعب همه را به سکوت واداشته است.صاحب این قلم به دلیل آنکه اطلاعی از کم و کیف مسئله ندارد و تنها راوی این حرفها است هیچ قضاوتی در این مورد نداردوتنها امیدوار است آنهایی که تخصصی و اطلاعی دارند با این نوشته در فضای مجازی سکوت را بشکنند و بنویسند آنچه تا کنون نوشته نشده است.
حسن آقا یک روزنامه بده ٬"کیهان"یا "اطلاعات".هر کس یکی را انتخاب می کرد.من نوجوان همیشه کیهان را ترجیح می دادم.چرا نمی دانم.اگر پولی داشتم که اغلب نداشتم اولی را می خریدم ولی هر دو را از پشت شانه های مردم می خواندم. آنها که در میدان بازار دوم نازی آبادازحسن آقاروزنامه می خریدند همانجا ایستاده و نشسته می خواندند و من از این فرصت استفاده می کردم تا غرق در جای پای حروف سربی شوم که در چاپخانه ها در تیراژانبوه چاپ می شدند.
وقتی عصر پانزده اردیبهشت سال ۶۰وارد افست کیهان شدم تا با لباس آبی کارگری کنم لذتی را حس کردم که تا کنون با من است.آنهایی که می خواندند نمی دانستند من هم سهمی در آنچه می خوانند دارم.دلم می خواست به حسن آقا خبر بدهم مردی که می گذاشت رایگان روزنامه ها را بخوانم تا شانه های مردم را رها کنم. وقتی اولین نوشته ام چاپ شد. بسراغش رفتم تا بگویم. ولی مرگ برد او را و در زنده بودن ندانست که در کیهان یعنی همان روزنامه ای که سخت دوستش داشتم یکی از اعضای تحریریه شدم.٬
ظهر روز چهارشنبه وقتی برای اولین بار وارد تحریریه اطلاعات شدم یاد حسن آقای روزنامه فروش تمام قد ایستاد جلوی من.نگهبان وقتی نامم را پرسید و به صادقی معاون سردبیر خبر داد تا مجوز ورودم را دریافت کنم نگین حسینی را دیدم که داشت می رفت تا به دانشجویانش درس بدهد اگر تند تند سلام و علیکی نمی کرد و می ایستادُحتما از او می خواستم به دانشجویانش از حسن آقا روزنامه فروش بگوید. از عشقی که نوجوانی را از پشت شانه های مردم روزنامه نگار کرد. ولی او نیایستاد و حرف من مانددر گلویم.
بغضی تمام سینه ام را فشارد.نوجوانی ام آمد جلوی رویم و گفت این هم اطلاعات٬روزنامه اطلاعات٬چقدر اسماعلیی سر دبیر ٬نفیسی٬ صادقی و کلی نام دیگر مهربانی کردند با روزنامه نگاری که روزگاری در روزنامه رقیب شان همکاری داشت. بغضی سینه ام را می فشارد. نوجوان ذهن من به یاد نامهایی می افتد که اسطوره بودند. تحمل تحریریه را ندارم.تحمل خاطراتی را ندارم که تمام زندگی ام را از زخم و درد انباشته اند.کیهان٬کیهان هوایی ٬همشهری ٬ ایران و.... سالهایی که رفتند.عاشقانه نوشتی. عاشقانه روزنامه نگاری کردی.دوستان می پرسند چه می کنی ٬هیچ یک کارمندی ساده ...
با نفیسی و صادقی به انجمن صنفی می رویم تا یاد دریایی را زنده کنیم. گوران و حیدری که حرف می زنند.ازروزهای سیاه روزنامه نگاران می گویند٬از جفایی که بر آنها رفته است ٬وقتی حیدری می گوید دیگر به کسی سفارش نمی کنم روزنامه نگار شود. طاقت این حرفها را ندارم.از انحمن می گریزم.با پلکهای خیس.اگر حسینی می ایستاد و با من سخن می گفت حتما می گفتم به دانشجویانش بگوید مردی که سالها روزنامه نگاری کرد همیشه در دل نوجوان دلش را دعوا می کند چرا عاشق روزنامه بود. چرا دیوانه روزنامه نگاری شد.همیشه به او می گویم کاش این حرفه را انتخاب نمی کردم. اگر تمام دنیا را به من بدهند دیگر به تحریریه بر نمی گردم. حرفه ای که یک جرم است و باید تاوانش را پس بدهدی.
اگر نگین حسینی می ایستاد و با من هم سخن می شد می گفتم برای دانشجویان از عشقی بگوید که تبدیل به دلزدگی شد.یک دلزدگی بی پایان.اما او رفت و حرفم در سینه ماند.خوب شد رفت.به دوستانم هیچ نگفتم.مهربانی شان را نباید با تلخی جواب می دادم.اگر حسن آقا زنده بود حتما حرفهای مرا می شنید.می ایستاد و می شنید و می گفت نان ما از روزنامه فروشی در می آید.اگر مطبوعاتی ها نباشند و ننویسند با نوجوانان عاشق چه باید بکنم .راست می گوید.باید بگذاریم همه استادان به شاگردانشان از لید بگویند و تیتر. از بی طرفی و کرشمه های زبان. اما چه کسی لیدی برای روزنامه نگاران خواهد نوشت.آنها تنها با مرگشان تیتر کوچکی در صفحه اول می شوند.تنها بایداز فرمولها گفت٬از بی طرفی روزنامه نگار گفت.لعنت به فرمولها ٬لعنت به بی طرفی ٬لعنت به عاشقی.اما نه!روزنامه در خون من است.اشکهایم حرف نوجوانی من است و دلزدگی حرف موهای سفیدم .
وقتی نگین حسینی مرا دید گفت چقدر پیر شدی.باید می گفتم حالا می فهمی چرا تلخ می نویسم.از انجمن که می گریزم زیر لب زمزمه می کنم پیر شدم.پیر تو ای "نوجوانی" ٬پیر تو "روزنامه نگاری".چاوشی در من می خواند: رفیق من سنگ صبور غمهام /به دیدنم بیا که خیلی تنهام /هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم/چه دنیای رو به زوالی دارم /مجنونم و دلزده از لیلی ها/ خیلی دلم گرفته از خیلی ها / نمونده از جوونی ها نشونی / پیر شدم پیر تو ای جوونی....
سفره تورم پهن شده است و همه کنار آن گوش تا گوش نشسته اند.عده ای بالای سفره به ثروت های هنگفتی می اندیشند که بدون آنکه بخواهند به آن دست یافته اند و گروهی دیگر با عسرت به همان دیروزی نگاه می کنند که کلی از آن گله و شکایت داشتند و انتظار معجزه ای را می کشیدند که وضع را بهتر کند.امروز همه بی صبرانه منتظرند ببینند غول تورم تا کجا پیش خواهد رفت و تا کجا می تواند پیش برود که زندگی جمعی از هم نگسلد.
بحران تورم حاصل نا کارآمدی است ولی در چرخه مرگباری که بر می انگیزدخود ناکارآمدی را تشدید می کند و این نا کارایی سیل وار تورم را بر می انگیزد تا ته مانده زندگی اکثریت مردم را ببلعد.هیچ گروهی مثل کارگران٬کارمندان و در یک کلام حقوق بگیران تازیانه تورم را بر گوشت و پوست خود احساس نمی کنند. اما این حقوق بگیران درست همانهایی اند که باید با افزایش بهره وری شان و تصمیم گیری درست بحران پیش رو را آرام کنند.ولی وقتی حداقل زندگی از آنها دریغ می شود چطور می توان انتظار داشت دستور العمل ها و بخشنامه ها را اجرا کنند.با افزایش تورم شاهد آن خواهیم بود که سلسله مراتب اداری نا خواسته فرو ریزد و همان خدمات حداقلی هم دیگر به شهروندان ارائه نشود.
روزی که احمد نژاد و دوستانشان بازی انتخابات را بردند.دقیقا فردای مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری صاحب این قلم در روزنامه همبستگی یادداشتی قلمی کرد ودر آن هشدار داد بدون کمک نخبگان می توان رییس جمهوری شد ولی بدون همراهی آنها نمی تواند کشور را اداره کرد.درآن زمان حس می کردم بعد از مدت کوتاهی که دوستان بر مسند ها نشستند در خواهند یافت اداره امور آسان نیست و مثل همه انتخابات شعارهایشان را تعدیل خواهند کرد و به تکنوکراتها حداقل میدان را خواهند داد تا تصمیمات را عقلانی تر و کارشناسی تر کنند.این پیش بینی در عمل اتفاق نیفتد و در عوض جوانان نورسیده که نه تجربه داشتند و نه علم ناگهان خود را نخبگانی یافتند که می توانند با یک اشاره علم و خرد را خرد و خمیر کنند و راه های تازه ای به روی بشریت بگشایند.تجربه نشان داده است می توان از رویا لذت بردت ولی با آن نمی توان زندگی کرد.
دولت احمدی نژاد همچنان با رویاهایش زندگی می کند و واقعیت ملموس را نه تنها نمی بیند بلکه با تجربه ترین نیروهایش را از اطراف خود می راند.دولتمردان حس می کنند در یک جشن مداوم قرار دارند و به این دلیل همچنان به بذله گویی و متلک پراکندگی به مخالفان و موافقان عاقل تر ادامه می دهند. گویی آنها در جهان دیگر زندگی می کنند ولی مشخص نیست چرا جناح اصول گرا سرنوشت یک نظام را خرج رویا پردازی کسانی می کند که نمی خواهند تلخی واقعیت را ببینند و راه عوض کنند و همچنان به رویا پردازی ادامه می دهند.رویایی که جز کابوس حاصلی نخواهد داشت.تورم مثل تیزاب سلطانی می ماند که همه چیز را حل می کند .این تورم از حد خاصی بگذارد خشمی را بر می انگیزد که هیچ دست توانمندی نمی تواند جلوی آن سد بگذرد.
متاسفانه رها شدگی تورم در شرایطی رخ می دهد که انتخابات ریاست جمهوری پیش رو است و همه جناح ها مشغول چرخیدن دور صند لی ریاست جمهوری اند تا در فرصت مناسب به ضرر رقبا در این صندلی بنشینند. ولی تورم اگر به همین گونه پیش برود و با کمبود آب و برق و کاهش خدمات درمانی همراه شود دولتمردان عزیز روزی چشم باز خواهید کرد و می بینید چرخیدن دوره صندلی ریاست جمهوری بیشتر به رقص مرگ می ماند تا تصاحب بخشی از قدرت.برای خودتان هم شده تا دیر نشده از خواب بر خیزید و با آشتی با نخبگان ضریب رشد تورم را لااقل ثابت نگاه دارید.فشار رااز گرده مردم بر دارید تا بعد به بازی بپردازید که بازی مردم نیست.اجازه ندهید روزی نا خواسته با خود زمزمه کنید چقدر زود دیر شد و در آن روزدست تان بجایی نرسد.
دارم از دیدن دوستان به خانه می آیم .آخر شب است. ماشین در بس می گیرم تا زودتر به خانه برسم. سر صحبت باز می شود.می گوید کار من مسافر کشی نبود.سالها در روزنامه های اقتصادی خبرنگاری می کردم. ولی روزنامه ها یا بسته شدند و یا تبدیل به تجارتخانه.باید آگهی بگیر می شدی به اسم روزنامه نگار تا بمانی.
می گوید من آدم سیاسی نیستم ولی خبرنگاری را دوست دارم.ولی ناامنی شغلی و پایبندی به صداقت شغلی باعث شد قید روزنامه نگاری را بزنم. صبح ها ویزیتوری بکنم و عصرها مسافر کشی.تلخ است از شغلی که رها کرده و به شغلی که پناه برده است.سعی می کنم آرامش کنم .می گویم کسی که برای یک لقمه نان تن به کار شرافتمند می دهد قهرمان است.تو خبرنگاری چه در مطبوعات باشی و چه به ناچار نباشی
ناباورانه به حرفهایم گوش می کند. می گوید شما نمی دانید روزنامه نگاری اگر سالم باشد و اگر حداقل امنیت شغلی همراهش باشد چه لذتی دارد.به ناچار از خودم می گویم و باور می کند این لذت را من هم چشیده ام ولی لذت ایستادگی دررعایت موازین حرفه ای و تن ندادن به آنچه مطلوب نمی دانی تجربه ای است که آدمی را از دیگران متفاوت می کند. به مقصد می رسم. به زور کرایه را می دهم. کمی آرامتر می یابمش. به شوخی می گوید شوفر روزنامه نگار.فرصت نمی کنم جوابی بدهم.به خانه می رسم به او می اندیشم و به خود و به پرسش هایی که به جوابی نمی رسند .
خبرگزاری شهر بخاطرمشکل نداشتن مجوز سال که نو شد خاموش شد.می گویند شاید با گرفتن مجوز این مشکل بر طرف شود. باید کارهای اداری لازم انجام شود ولی تا آن زمان - دیر یا زود - تکلیف کارکنان چه خواهد شد٬ هنوز اطلاعی در دست ندارم. ولی این را می دانم دیگر این خبرگزاری به روز نمی شود و این خاموشی برای من که در راه اندازی آن سهم داشتم چقدر تلخ است.خبرگزاری خاموش را اینجا ببینید.
تلخ ننویس....چشم....چشم می گردانم دوروبرم ....شاید سوژه ای شادی بیابم...یک خبر خوب...یک اتفاق جالب...نه نمی یابم.... شاید حس من مشکل دارد.... شاید من نمی بینم زیبایی ها را...شاید انزوا مرا بدبین کرده است...ولی وقتی کنار دوست جوانی می نشینی ...وقتی می دانی پر استعداد است....می گوید نوشتن بی فایده است...زندگی خرج دارد...کسی برای نوشتن تره خورد نمی کند...وقتی چند دوست را دعوت می کنی به خانه....دوستانی که از جان بیشتر دوست داری...می گویند باید رفت....وقتی کسی می گوید بمانی دست آخر می شویم تو...تازه اگر بشویم...نمی گوید....ولی من می شنوم یعنی هیچ... چطور تلخ ننوبسم ...وقتی پیشکسوتان را می بینم....می گویند داریم می رویم...می پرسم کجا...می گویند:به یک متر جا دربهشت زهرا...خاطرات از دست رفته...همه جا ناامیدی ...طرح های ناتمام ...تاریخ بی تاریخ...می گویم بنویسید خاطراتان را...می گویند چه فایده از نوشتن.... نه نمی خواهم تلخ بنویسم... به آنها که احترام می گذارم قول داده ام تلخ ننویسم...واقعیت اما سفارش شاد نوشتن نمی دهد...شادی اما هست....بودن دوستن ...دوستانی که صرف بودنشان سخاوت است...فرهنگ معیوبی که هر ارتباطی را در پیچ و خمش....در هراس هایش ...در بی اعتمادی بی دلیل و با دلیل....در... غیر ممکن می کند...گاهی فکر می کنی اگر کسی را نبینی...اگر صدایی را نشنوی...اگر کار مشترک را نپذیری .... دوستان دوست می مانند... دوستانی که تنها بهانه بودند... کسی به من کمک کند...با دادن یک سوژه شاد... یک هدیه.... یا نباید ننوشت... و یا تلخی ترا می نویسد... کدام یک ننوشتن و یا تلخ نوشتن... دوست داشتن ... تنها همین مانده است. ...دوست داشتن به اضافه تنهایی...من بسته این سرزمین ام...بسته کوچه هایش ...آدمهایش ...امروزش ...فردایش ...تلخ نباید نوشت...می توان ننوشت...اما بدون نوشتن منفجر می شوم...می میرم...همین
دارم این جمله ها را می نویسم سید امیر حسین میر حسینی وارد می شود....شاعری با چشمانی سبز...و حس همیشه لطیف ...شاد می شوم . اما وقتی او هم می خواند. می بینم چقدر هم حسیم... بخوانید:از این دل بی قرار هم خسته شدم/از دلبری نگار هم خسته شدم /تکرار غریبست شروع هر سال/چه زود از این بهار هم خسته شدم/...گفتن کمی سفر کمی گم گشتن /از رفتن و از فرار هم خسته شده ام ... +
متن نامه سینما گران را اینجا بخوانید. روزنامه نگاران مشغول جمع آوری نامه ای در این موردند. گفتنی است انجمن منتقدین قبلا با انتشار نامه ای خواهان باز گشایی مجله شد
پیش کش به همه عاشقان موسفید کرده
صد متردورترازروزنامه ايران چند نفر در يك كافه اي نشسته اند .
مي خندند ،گپ مي زنند ،تند تند از خاطراتشان مي گويند.
لذتي عاشقانه را تجربه مي كنند.
پنجاه سا ل عاشقي را چطور مي توان در چند جمله گنجاند .
اما اگر مخاطب عاشق باشد.اگر خود با معشوق در آميخته باشد.نازش را كشيده باشد.زخمهايش را خورده باشد با يك اشاره جانش آتش مي گيرد.
حس مي كند با معنا زندگي كرده است.حال كه معشوق ازآغوش اش گريخته است و به آغوش بيگانه اي پناه برده است ،هنوزهمچنان دوستش دارد.مي داند آتش اين عشق سرد نمي شود حتي باخيانت.
مرد حرف مي زند.با شور،با دلدادگي.ازاين و آن،از زمان از دست رفته
يك عصر متفاوت.همراه با سوگواري ،قهوه،بوسه براين صورت و يا برآن صورت
همه مو سفيد كرده اند.هزاران سال تجربه براي يك رفيق يكجا جمع شده اند.من هاي خسته،من هاي تنها،در يك عصر تلخ ما مي شوند.
با يك چشم مي خندند و با يك چشم مي گيرند.
مرگ تنها پناهگاهي است كه آدمها را با هم جمع مي كند
عشق و عاشقي
خيانت و وفا
دريايي با مرگش روزنامه نگاران را ميان سال و پا به سن گذشته را يكي مي كند
همه را مي بيني
نام كدام را بنويسي
همه را بايد بنويسي
نبايد يكي جا بيفتد.
ننویس تا نامی جا نیفتد
همه را در آغوشي مي كشي
همه را مي بوسي
استاد ما بر شانه هاي شما ايستاده ايم
بر شانه هاي تواناي شما
برشانه هاي عاشق تان
از كدام شان بنويسي
تك تك شان را دوست داري
سخت دوست داري
آنهايي كه به تو آموخته اند
آنهايي كه با تو ازديروز به امروز آمده اند
همه خسته اند و عاشق
با الهامي،امين زاده به كافه اي مي روي نزديك ايران
ايران ما
ايران شما
ايران همه
ايران بخوان
حسين الهامي از روزهاي پايه گذاري ايران می گوید
از پنجاه سال روزنامه نگاري
حسين سردبير
از شاملو
از بهنود
صف سري و سرهنگي هستند
قهوه اي مي خوريم
الهامي چقدر جوان است و عاشق
با قلب پرجراحت اش
امين زاده هست با عصايش
بيژن با مهرباني اش
سرهنگي با خاطرات مشترگ
ديروز،امروز و فردا
خاطرات ممنوع
حقيقتي كه نبايد گفته شود
روزنامه نگاراني منزوي وتنها
عاشق هايي كه زخم دوري از مغشوق را تاب مي آورند
معشوق همان روزنامه نگاريست
پنجاه سال تلاش در چند جمله
چقدر الهامی جوان است و عاشق
عشق نمي گذارد پير شود
از گذشته من مي گويد
چقدر دورند اين خاطرات
چقدر زود پير شديم و تنها
ايران چند قدمي ماست
جان براي باليدنش گذشتيم
اما مارا باز نمي شناسد
مثل كيهان
مثل همشهري و..
اما دوستان به ياد دارند
چقدر مهرباني مي كنند
سرهنگي ترا به خانه مي رساند
به خانه مي رسي
مي خندي
مي گريي
براي دوستاني كه در غربت پير مي شوند
و تنها درمرگ به يادشان مي آورند
پاياني غم انگيز
اين گزارش را شاد بخوانيد
عاشق حتي دردوري از معشوق عشق را فراموش نمي كند
موسفيد كرديم عاشقانه
پشيمان نيستيم
ديروز را ما ساختيم
خوب و بدش از ما بود
اين نوشته عاشقانه را خودتان تمام كنيد
هر جور كه دوست داريد
اي خدا مرگ را از اين قبيله دور كن
و معشوق تحريريه را به آغوش شان باز گرداند.
آمين
مدیر مسئول و سر دبیر روزنامه تهران امروز از این روزنامه خدا حافظی کردند.بر اساس اطلاعات بدست آمده دکتر احمد توکلی پیش از عید با برگزاری مراسمی باتحریریه خداحافظی کرد و بعد از مدتی پرویزاسماعیلی در این خدا حافظی به وی پیوست. بعضی گفته هاحکایت از آن دارد ذاکری که مدتی در قوه قضایی فعالیت داشت سرپرستی این روزنامه را بر عهده خواهد گرفت.
نامه ات را در دفاع از مجله دنیای تصویر و هفت در روزنامه اعتماد ملی خواندم.نامه ای در دفاع از حق آزادی بیان در تمام اشکال آن.دفاع از همه آنهایی که خلق می کنند٬چه فیلم بسازند و چه بنویسند و چه دغدغه سعادت بشری را داشته باشد.کسانی آزادی را محدود می کنند و کسانی در برابر این محدویت سکوت می کنند.شاید هم در خفا لبخندی بزنند و با خود زمزمه کنند یک رقیب کمتر٬آنها نمی دانند ماشین حذف یکجا نمی ایستد٬اگر من و تو جلوی آنرا به خاطر ضعف و تنهایی نتوانیم بگیریم فردا غیر سیاسی ترین و غیر موثرترین آثار هنری و فرهنگی حذف می شوند.پشت سرمان را که نگاه کنیم حقیقت خود را به تمامی نشان می دهد.
حذف یک اتفاق اداری است و عده ای در باره آن وظیفه ای بر عهده دارند.آنها با خود نخواهند گفت حال که تاثیر گذاران و آنهایی که نمی توانند چون مرده بی تفاوت باشند کنار گذاشته شده اند پس ما می توانیم دفتر خود را ببندیم و برویم پی کار دیگری. آنها در هر اثر ساده می توانند معمای پیچیده بیابند. یکی را به بهانه زرد بودن ببندند و دیگری را به دلیل خوش تیپی ممنوع از کار کنند.این ماشین کار می کند.ماشین که ترمز نداشته باشد و کسی نباشد که پای در ترمزبگذارد و به آهستگی بر آن بکوبد پیش می رود و با سرعت نور به جلو می تازد.
روزی روزنامه گزارش روز را بستند و دوست بزرگوار من مهاجرانی و تیمش گفتند تن می دهیم گزارش روز را ببندند تا طوس بماند.در کار اول شان موفق شدند و لی دومی نماند.نمی توانست بماند.روزی که مرا از روزنامه ایران و هزار جای دیگر حذف کردند.می دانستم نوبت به حذف کنندگان هم می رسد که رسید ولی کجا می توانستم این را ثابت کنم. فیلم های ترا هم حذف کردند هیچکس لب نجنباند.گفتند به ما که نوبت نمی رسد."آفساید " را که حذف کردند حکم حذف علی سنتوری صادر شد اگر چه هنوز ساخته هم نشده بود.اگرآن روز دوستان سکوت کردند٬امروز هم این سکوت ادامه دارد.همین سکوت است که جریان حذف را فربه می کند.ماشینی که روزگاری به حذف کنندگان امروز هم رحم نخواهد کرد.مهم آدمها در اینجا و آنجا نیستند.مهم جریان حذف است که تنها از خود تغذیه می کند و به پیش می برد. خانه سینما آنقدر جشن است که وقت پرداختن به کارهای جزیی را ندارد.
امروز "دنیای تصویر" و "هفت " را حذف می کنند فردا نوبت مجله "..."و "..."خواهد شد٬چون روزی که مجله های سینمایی و غیر سینمایی دیگر حذف شدند هیچکس هیچ نگفت.کجا هستند "دنیای سخن"٬"آدینه" ٬"جامعه سالم "٬"کیان" ٬"ایران فردا" ٬"زنان " و.... باز هم اگر هیچ نگوئیم این روایت تلخ ادامه خواهد یافت.من امید به شکستن این سکوت لعنتی نداریم.چون انفعال در جان و خون ما تنیده شده است که هیچ اتفاقی ما را به فاعلیت نمی کشاند.ما با سکوتمان به حذف کنندگان هم جفا می کنیم٬چون در جاده بی مانع آنچنان جلو می تازند که روزی به یک سد فولادی بخورند که ماشین حذف خرد شود٬متلاشی شود.تاریخ را بخوانیم منطق این سرنوشت را خواهیم یافت.مگر پیش از انقلاب با یک فرمان بالای چهار نشریه را نبستند.چه شد نتیجه. همه می دانیم و از یاد می بریم.
هگل می گوید از تاریخ می آموزیم که از تاریخ نمی توانیم بیاموزیم.آنهایی که سکوت نمی کنند در حق همه مروت می کنند چون فردا را به خوبی می بینند و می هراسند ولی در حق خود ناجوانمردی.چرا که با گفتن دوستان را از خود می هراسانند و در بسیاری از مجلات و روزنامه ها به روی شان بسته می شود. ولی دوست بزرگوار من باید گفت.لااقل برای فردایی که از امروز حساب کشی می کننددر یابند کسانی بودند که واقعیت را می دیدند ولی هیچکس صدایشان را نشیند.روزگار غریبی است در اینجا هنرمند و روزنامه نگار را در مضیقه می گذارند و در آنسوی مرزها روزنامه نگاران نه چندان کارآمد را با حقوق گزاف در رادیو ها و شبکه های تلویزیونی استخدام می کنند تا زمینه فرو پاشی این مرز و بوم را فراهم کنند. آیا این حذف و آن جذب یک وظیفه مشخص را با دوروش متفاوت انجام نمی دهند .
در اینجاست که ما باید با وجود همه مخاطرات بخاطر میهن و مردم و حتی به سود حذف کنندگان دیوار بلند سکوت را بشکنیم و بر این نکته انگشت بگذاریم آن که در اثر هنریش هشدار می دهد.با قلمش از واقعیت سخن می گوید این فرصت را به تصمیم گیران می دهد تا روند را اصلاح و طرح ماندگاریشان را تضمین کنند. آنها می دانند سکوت هیولایی است که به مرور فربه می شود و وقتی در روشنایی نور قرار می گیرد هیچکس توان ایستادن جلوی آنرا ندارد.دوست من همیشه ترا در صحنه یافتم و این ایستادگی است که ترا در صعنت فیلمسازی متمایز می کند و احترام مرا به تمامی بر می انگیزد.
پيروزي و استقلال باختند.اين دو باخت از دل واقعيتي بيرون مي ريزد كه در برد هاي مقطعي از ياد ها مي رود.تا زماني كه اين تيمهاي يكي قرمز و ديگري آبي صحنه كامجويي هاي شهرت طلبانه ، قدرت طلبي هاي محفلي و زد و بندهاي سياسي است اين باخت ها و بحرانها تداوم خواهد يافت.محبوبیت بلای جان تیمهای نامدار تهران شده است.از وقتی چهره هاي آشنا ولی ناآشنابا فوتبال پشت صحنه تیم گردان شدند ٬بهترين مربيان كشور یکی پس از دیگری قرباني شدند تا فوتبال بي رمق كشوررا بي جانتر كند.
هر زمان پيروزي و استقلال مي بازند مي دانيم كه تيم ملي قرباني بعدي خواهد شد.قرباني مداخله بي خردانه سياست در فوتبال.صاحب اين قلم دلش براي افشين قطبي مي سوزد كه قرباني فرهنگي شد كه از مشخصات آن هيچ اطلاعي ندارد . مربي بعدي هر كي باشد - بخوانيد استيلي و يا هر كس ديگر- خيلي زود همين سرنوشت را خواهد يافت. پيروزي بسياري را قرباني كرد.وقتي علي پروين را با هزارترفند از اين تيم راندن. اين تيم رنگ آسايش را نديد.همين گونه كه بعد از پورحيدري هواي استقلال هميشه طوفاني بوده و بعد ازاين به بعد هم خواهد بود.فيروز كريمي هم مربي توانمندي است كه در پاي شبح يك تيم قدرتمند باخت.
من بازي استقلال را نديدم ولي گلهايي كه پيروزي خورد با هيچ منطقي سازگارنبود.دروازه بان و دفاع به راحتي آب خوردن به مهاجمان حريف راه مي دادند تا دروازه تيم شان را باز كند تا قطبي برود و مربي ديگري جاي او را بگيرد.من تخصصي در فوتبال ندارم ولي بي انگيزگي بازيكنان به گونه اي بود كه آدم بيشتر انگيزه باخت را در بازيكنان پيروزي مي يافت.آنهايي كه صحنه گردان اين باخت بودند روزي را تجربه خواهند كرد كه قطبي امروز تجربه كرد. روزي حجازي و امروز كريمي . اين قصه ادامه دارد تا زمانی که سياستمداران و قدرتمندان پايشان را از اين دو تيم بيرون نكشند.
می خواهید مشهور شوید٬دنبال ثروت باد آورده اید.بر آنید سری تو سر ها در آورید٬کافیست چند فرمول طلایی را رعایت کنید و گوش تان را به روی پند و اندرزها ببنید و کاری به نصحیت های کهنه شد نداشته باشیده٬که گفته است رهرو آنست که آهسته و پیوسته برود.یا دورغگویی و چاپلوسی و ریا کاری اعمال اعمال زشتی اند.نمی توان یکشبه به جایی رسید. خیلی ها یکشبه به هزار جا رسیدند و آبی هم از آب هم تکان نخورد.صعنت شریف بساز و بفروشی همان فرمول طلایی است که باید یاد بگیرید.
بساز و بفروشی در ساختمان سازی زیاد هم آسان نیست.گذشتن از هفت خان شهرداری و سر وکله زدن با عمله و بنا و هزار فروشنده کلی تخصص و حوصله می خواهد.درست است آدم را در مدت کوتاهی میلیاردر می کند ولی کلی هم پدر آدم را در می آورد.ولی این حرفه در جاهای دیگر آسانتر از نفس کشیدن است.می خواهید سیاستمدار و مدیر و پولدار شوید کافیست بدانید باد در آستین کدام جناح و حزب می پیچد.باهر ترفند ممکن وارد این گروه و دسته شوید.کاس داغ تر آش شوید.اگر اصلاح طلب می شوید آنچنان رادیکال شوید که چشم همه از تعجب گشاده شود .اگر اصول گرا می شوید آنچنان تند و تیز شوید خوانان مرگ همه مخالفان باشید و سفت و سخت بگوئید به سوا کردن هم اعتقاد ندارید.همه را از دم تیغ بگذرانید.هرگز در سخت گیری کوتاه نیا.
گیریم وارد حزب و گروهی شدید .این گروه با عملکرد خودش و یا شما شکست خورد دو راه پیش رو دارید اول آنکه بروید خارج کشور ٬بعد از آنکه کلی از مزایای دولتی بودن بهره برده اید٬کراوت ببندید و بعنوان متخصص و صاحب نظر از هوش و درایت و رفتارمقدس نظامیان امریکایی ستایش کنید که هیچ کارشناس روابط عمومی سی آی ای و پنتاگون و...به گرد پایتان نرسد.اصلا فتوای کارشناسانه بدهید که حمله به میهن تان و کشتارهم مهین نان سابق تان حلال شرعی شود.تازه زیرکانانه این کاررا به اسم دمکراسی خواهی و حقوق بشر انجام دهید و کاری نداشته باشید به اینکه دفاع ار نظامیان متجاوز حتی برای نومحافظه کاران امریکایی آسان نیست و سناتورهای امریکایی برای رای آوردن راست و دروغ این نظامیان را به چالش می گیرند.راه دیگر آنست که با خبرگزاری های اصول گرا مصاحبه کنید و از تند روی اصلاح طلبان تا آنجایی که می توانید فریاد تان به آسمان برود. اگر با این کار وارد جناج برنده نمی شوید لااقل در حاشیه فدرت می توانید از آنچه از اصلاح طلبی تان با خیال آسوده بهره ببرید.
می گویند ادب را از کی آموختی در جواب می شنوند از بی ادب.شما هم موفقیت را از کی می آموزید در پاسخ بگوئید از ناموفق ها.یعنی از کسانی که وقتی که اصول گریان در قدرتند لب تیز انتقاد را بر روی آنها می گیرند.اصلاح طلبان دولت و مجلس را بدست می آورند. در اوج قدرت شان از پیامد رفتارشان می نویسند و از روزنامه ای که سالها برایش تلاش کرده اند به راحتی آب خوردن اخراج می شوید و زمانی که تب تند مهاحرت رواج می گیرد لب به شکایت می گشایند رواج مردم سالاری کجا و باند حاکم بر امریکا کجا.ولی در جواب بصورت شهودی از بساز و بفروش هامی شنو ند حرف مفت را نباید مفت زد.این بازندگان ابدی حرف خود را می زنند و کاری به پیامد آن ندارند.با این بی ملاحظگی از همه جا یکجا طرد می شوند.پس باید از این شکست خوردگان عبرت گرفت و به صف شریف بساز و بفروش های سیاسی پیوستو همه حرفهای تند و تیز زد و همه در کمال آرامش از همه مزایای زندگی بهره برد و کاری به وجدان و سلامت روان نداشت.این بحث را در مورد بساز و بفروش های روزنامه نگار٬سازمانی و حتی وبلاگ نویسی پی خواهم گرفت.
به احترام همه موسفيد كرده هاي روزنامه اطلاعات كه رسم رفاقت را فراموش نكره ا ند
بهشت زهرا برای بسیاری ایستگاه آخر است. پایان همه قیل و قال های زندگی.اما وقتی از بهشت زهرا به شهر باز می گردیم ایستگاه خلوت و آرامی است برای مسافر مترو.امروز وقتی از مراسم تشیع جنازه احمد دریایی و دیدار از مزارپدر و مادرم باز می گردم.صدای خنده و شوخی فضای مترو را پركرده است.جوانان طلبه به همراه روحاني پيش كسوت از حرم امام به ديدن موزه عبرت مي روند.جواناني كه هر كدام يك چفيه بر گردن دارند.
يكي از آنها داد مي زند براي سلامت آقاي راننده صلوات،بقيه با خنده صلوات مي فرستند.دو و سه حوان كه تيپ رپ زده اند بناي شوخي را با اين طلبه ها مي گذارند.يكي يكي با همه شان دست مي دهند. طلبه هاي جوان هم در اين شوخي و گاهي هم زورآزمايي در فشاردادن دست كم نمي آورند. فضا شاد و مفرح است. جوانان رپ كه پياده مي شوند با صميم دل از آنها خدا حافظي مي كنند.همر اه اين شوخي صداي فرستادن صلوات به گوش مي رسد. دهن مرا مي برد به روزهاي انقلاب
من كه از مرگ يك همكار مطبوعاتي تلخم نا خواسته سر صحبت را با اين جوانان طلبه باز مي كنم و به آنها مي گويم اگر هميشه با مردم اينگونه برخورد كنيد در جذب جوانان موفق خواهيد شد. چهره عبوس و طرد كننده نتيجه معكوس مي دهد. يك روحاني مي گويد در يك كلام بگوئيد اخلاق محمدي داشته باشيم.اين دستور دين است. شادي .... صداي خنده ...مدتهاست تنهايم گذاشته اند. نگين حسيني همكارم از تلخ نويسي من كلافه است با صراحت به من مي گويد چشم زيبا بين خود را از دست داده اي.بسياري از نوشته هايت تاثير مي گيرند و يك جمله تو مي تواند سرنوشت كسي را تغيير دهد.نگذار آنها اميدشان را از دست بدهند. در عتاب اش يك نوع مهرباني است كه مجابم مي كند.مي خواهم بگويم من تلخ نمي نويسم ٬تلخي مرا مي نويسد. ولي نمي گويم
ديدن پيشكسوتاني كه در روزنامه اطلاعات و همشهري و برخي هم سن و سال ها در اين تشيع جنازه آرامم مي كند.ما بر دوش آنها جهان را ديديم و كار آموختيم.ذهن مي رود سمت نامهايي كه سالها با دريايي همكار بودند و در اين تشيع جنازه نيستند.فوري اين فكر را حذف مي كنم و به نامهايي مي انديشم كه آمده اند. هر كدام يك كتاب نانوشته اند.يك روايت بزرگ در جهان روزنامه نگاري.خاطراتي كه از دست مي رود.اگر نمي ترسيدم نامي را جابياندازم با نوشتن اسم هايشان مي دانستيد چه سهمي در اعتلاي اين حرفه داريد. خوشحالم كه روزنامه اطلاعات پناهگاه آنهاست.
دوست خوبم خال كه با حضور در مديريت بهشت زهرا هميشه گره كار روزنامه نگار ان و هنرمندان در مر اسم تشيع جنازه ها را باز مي كند و خود درس ارتباطات مي دهد.رفاقت مي كند مرا تا قبر پدرو مادرم مي رساند.من هم فاتحه اي بر سر قبر پدرش مي خوانم وفاتحه اي براي بورقاني ،قاسمي و دكتر سليمي رئيس سابق دانشگاه امير كبير.مرگ آدمها را به هم نزديك مي كند.كينه ها را مي شويد.تشيع جنازه اي آرام و كوچك را تجربه مي كنم. هيچكس براي خودنمايي نيامده بود. هر كس سوار بر بال دلش نيم روز پنجشنبه اش را براي يك همكار گذاشته بود.وقتي به خانه مي رسم حس مي كنم حالم خوب است . رفاقت و دوست داشتن جاي هيچ چيز را نمي گيرد.
روزنامه نگاری حرفه ای فریب دهنده است.بسیاری را دچار توهم می کند.در کشور مااین شغل لعنتی در روزنامه نگار حسی از توهم ایجاد می کند که نام آشناست و بسیاری می شناسند او را.اما کافیست مدتی نباشی.نامت غیب شود از صفحات روزنامه ها تا از یاد بروی.تنها خودت بمانی و خاطراتی که باید هر جا می نشینی تعریف کنی تا همه بدانند چه کرده ای. لااقل خودت به یاد بیاوری چه کرده ای.هر چند می دانی هیچکس گوش نمی کند و اگر بشنوند زیر لب نجوا می کنند چقدر از خودش تعریف می کند.
دریایی سالها در مطبوعات خوب و بد تلاش کرده است.در رادیو در باره ورزش سخن گفته است.در این مدت صدها همکار داشته است. چرا خبرگزاری های داخلی و همکاران قدیمی اش سکوت کرده اند. هیچ نمی گویند. صبح که در باره دریایی گذاشتم قلم کمی بی تابی کند. برخی از همکاران روزنامه نگارم - البته جوانترها - می پرسند او کیست٬دادن پاسخ برایم سخت است. اگر دوست خوبم حسین نوروزی و چند جوان دیگر همت نمی کردند دنیای مجازی بی خبر می ماند از مرگش.آنها بودند که نام او را کشاندن به سایت بالاترین.
چرا های مختلفی در ذهنم چرخ می خورد و به پاسخی نمی رسد. چرا معاونت مطبوعاتی از صدور یک اطلاعیه دو خطی تا کنون دریغ کرده است. چرا انجمن صنفی کاری نمی کند. به همشهری آنلاین مراجعه می کنم تا بفهم مراسم تشیع جنازه اش کی و کجاست.با یک خبر کوچک سرو ته قضیه را جمع کرده اند.یاد مرگ مهران قاسمی می افتم. همکارانش چه کردند. سنگ تمام گذاشتند.تشویق می شوم بنویسم زنده باد اهالی تحریریه اعتماد ملی. قدیمی های مطبوعات با جهان مجازی بیگانه اند. کمتر کسی را از آنها سراغ داری که وبلاگی داشته باشد. این قدیمی ها دریایی از تجربه اند. این تجربه ها باید قلمی شود تا نسل جوان همه چیز را از صفر شروع نکند.
ممکن است از این و یا از آن دلخور باشیم ولی همگی باید به یاد داشته باشیم پاسداشت یک عمر تلاش روزنامه نگاری آدمی مثل دریای حمایت از حرفه سخت زخم خورده روزنامه نگاری است. امروز ما در باره او سکوت می کنیم دیگران فردا در باره ما سکوت می کنیم. چرا یکی همت نمی کند سایتی را راه اندازی می کند تا شناسنامه کاری روزنامه نگاران را در چند دهه اخیر را جمع تا نسل جوان بداند بر شانه کدام تجربه ها ایستاده است. تلخم بخاطر این سکوت.امیدوارم این سکوت بشکند و قدر هم را بدانیم آنهم در زمانه ای که روزنامه نگاران بقدر کافی بی قدر شده اند.
احمد رضادریایی مرد. انسان اگر چیزی چز حافظه نباشد.بیماری آلرزایمر او را خیلی زود هنگام با خود برده بود به جهان فراموشی. محمد ابراهیمان نمایش نویس که با او نسبتی داشت یکی و دوسال پیش وقتی سراغش را گرفتم در جواب گفت حتی خود را نمی شناسد. تنها به يك گوشه خيره مي ماند.خاطرات را وقتی از آدم بگیری چه چيز از آدم می می ماند.هيج
دریایی خوش زبان بود. در احوالی ورزش می پلکید. با بالا دستی ها راحت تر کنار می آمد و با پائین دستی ها سخت گیرتر بود. این سخت گیری را از مکتب روزنامه اطلاعات آموخته بود. نسلی که به رابطه بالا دستی و پائین دستی بسیار اعتقاد داشت. به نظم سخت گيرانه .نزدیک به پنجاه روز در همشهری با هم همکار بودیم . روحیه من و او با هم نمی ساخت . می گفت روزنامه نگاری چرا ندارد. من این نگاه را قبول ندارم ٬نداشتم و امروز ..... حق با او بو و با من. نمی دانم ٬واقعا نمی دانم.لااقل حالا که پا به سن گذاشتم دچار تردید های جدی هستم.
در آغاز روزنامه همشهری هر روز یک گزارش می نوشتم . صبح از کرج می رفتم و عصر بر می گشتمژبا يك گزارش آماده. خسته ولی پر از انگیزه . برای بر گشت به خانه خود رویی خواستم بگیرم . دریایی باید برگی را امضا می کرد ولی نکرد. هیچ نگفتم . ابراهیم نبوی برگه را گرفت. به اتاق سر دبیری رفت و بعد برگه امضا شده را به من داد و رفت. چند روزی بعد از آن حادثه از همشهری رفتم و او ماند. رنجشی که از او داشتم را با خود بردم.
سالها گذشت. عصری برای کاری به همشهری رفتم . دیدم در اتاقش تنها نشسته است.خواستم بی اعتنا از کنارش بگذرم ٬صدایم کرد. تعارفم کرد. چایی جلویم گذاشت. گفت از روحیه ماجراجو و شجاعانه من و پرکاری ام تعریف کرد.از علاقه اش به من گفت. نصحیتم کرد. گفت این حرفه وفا ندارد. تو زن و بچه داری . نگرانت هستم . به چشمهایش خیره شده ٬مهربانی را در آن یافتم که برایم عجیب بود. چقدر تفاوت داشت. مرا با خود به شورای تیتر برد.چقدر شاد تركش كردم. نمي دانستم آخرين ديدارمان خواهد شد. يك خداحافظي مهربانانه.
صبح که به وبلاگ حسین نوروزی می روم. می دانم صدای سازش غمگین ام خواهد کرد. ولی وقتی خبر مرگ دریایی را می خوانم بجاي غمگين شدن ویران می شوم . یاد آن روزهایی می افتم که همشهری نوپا بود.خيلي ها در تحريريه بودند گنجی ٬شمس ٬گرانپایه ٬نبوی ٬حسینی .خانيگي.. آدمهای متفاوت ولی همه زنده و تاثیر گذار. پر از اختلاف.پر از چالش. کسانی که رفتند و کسانی که ماندند.دریایی کارش را بلد بود.نسلی که خوب تربیت شده بود.سخت گیری دیده بود و ناخواسته سخت گیری می کرد.ما نسلی بودیم که از انقلاب بر آمده بودیم پر از رویاهای بزرگ.با هر گزارش می خواستیم چیزی را تغییر دهیم.اما نشد.امروز هم میراث ما بر باد رفت و هم سبک دریایی.بسیاری مردند. مثل حسن حسینی . بسیاری رفتند مثل نبوی٬گنجی . بسیاری خانه نشین شدند و...
چقدر خسته ام.چقدر داغونم.دريايي شوخ بود و جدي.مي توانست بخاطر نظم حتي نزديك ترين دوستانش را برنجاند.اين گونه تربيت شده بود.اما عاشق كارش بود. كاري كه پيش از چهار دهه با آن زيست.امروز كه به ديروز مي نگرم بسياري ازتفاوتها و درگيري ها را فراموش كرده ام.يك نوع آلرايمرعاطفي خود خواسته.هر نامي از ديروز به جانم جانم چنگ مي زند و مهربانم مي كند.پسرم مي گويد اول صبج چرا گريه مي كني . براي دريايي شايد. براي مرگش شايد. براي بيماريش شايد. براي تنهايي اش شايد. براي اين حرفه دوزخي شايد. براي دربدري ها شايد. براي وبلاگ غمگين نوروزي شايد. براي تنهايي و خستگي خودم شايد. دريايي چه كردي با من.چه كسي برگه مرگ ات را. رگه رفتنت را امضا كرد. غمگين شدي شايد. شاد شدي شايد. اما من تلخم . براي آنهمه تجربه اي كه با خود بردي .
دريايي عزيز اگر بودي . اگر گرفتار فراموش نشده بودي.به يادت مي آوردم در اوج كارمن در ايران من گفتي خودت را فداي اين حرفه بي پير نكن.چشم باز مي كني خودت را بازنده مي بيني.مي بيني دريايي عزيز همه باختيم. به سرنوشت همه آنهايي كه در شكل گيري همشهري سهم داشت نگاه كن همه بازنده . همه در بدر. سبك كيهان باخت. مكتب اصلاعات باخت. نوع روزنامه نگاري روزنامه نگاراني كه بعد از انقلاب قلم به دست گرفتند باخت همه باختيم . مي بيني. تنها كاري كه براي ما مانده است خاطره گويي و مرثيه نويسي است. اولي را بيماري از تو گرفت و دومي را مرگ براي ات تدارك ديد. راستي ديگر ما جديدي نيستيم . پر از خاطريم. همه تلخ . همه پر از ياس. چقدر خوب شد از ياد بردي اينهمه تلخي را.خدايت بيامرزد مرد
هراس ازدو گروه را بايد جدي گرفت.اول ازآنهايي كه مثل فولاد سختند،وقتي به باوري مي رسند هيچ زلزله اي نمي تواند در باورشان خللي ايجاد كند. هيچ شواهد تجربي نمي تواند عقيدشان راعوض كند.اين گروه نه دوستان خوبي مي شوند.نه مديران كارآمدي.چون نمي توانند تغييرواقعيت را حس كنند هميشه رفتارشان غلط است واين غلط بودن تا حد دوزخي شدن جلو مي رود.اما با اين افراد لااقل تكليف آدم روشن است .مي داني در برابرهرحادثه چه واكنشي نشان مي دهد.دردوستي و دشمني مي د اني تا كجا مي تواني جلوبروي تا آسيب نبني ،ولي گروه دوم خطرناك تر ازكساني اند كه توصيف شان قلمي شد. ٬
گروه دوم كساني اند كه ثبات شخصيت ندارند.يك روزآنچنان عاشقانه رفتارمي كنند كه تجسم مهرباني مطلق مي شوند وروزبعد آنچنان با خشونت وبي تفاوتي دست به عمل می زنند كه هيچ دشمني تا اين حد در چالش جلو نمي رود.هيچوقت تكليف هیجکس با اين آدمها مشخص نيست.نه مهرشان مشخص است و نه دوستي شان.تناقضي كه در اطرافشان مي پراكندن وحشتناك است.بنظرمي رسد بسياري ازكابوس ها و رنجش ها حاصل مراوده با اين گروه است.آنها مرتب با مخاطب قول و قرارمي گذارند ولي هيچكدام ازاين قول دادن ها به جايي نمي رسد.در سالهاي اخير برخي ازدوستاني كه سمت هاي مهمي دارند مرتب از صاحب اين قلم دعوت مي كنند كه در پرژه مهم مشاركت كنم.اگرتن بزني ازاين تعهد،آنقدراصرار مي كنند كه به ناچار دستهايت را براي همكاري بالا مي بري و بعدازمدت كوتاهي بدون هيچ توصيحي زيرقرارمشترك مي زنند تا زمان ديگر.وقتي دفعه بعد توصيح مي دهي كه بخاطر تجربه گذشته حاضر نيستي كارپيشنهادي را بپذيري ،مي گويند اين دفعه با دفعات گذشته تفاوت دارد ولي هيچ تفاوتي وحود ندارد.
آدمهاي دو دل كه مرتب گرفتار دغدغه هاي هاملتي مي شوند وچون هواي بهاري يك روز مثل نسيم مي شوند و روز بعد چون طوفان هرچه سرشتي ازهم مي درند.بايد ازاين دو گروه پرهيز كرد.ازگروه دوم بيشتر.چون هر ترديد مدوام كه از هيچ منطق مشخصي پيروي مي كند چون بيماري مسري همه را آلوده مي كند.خوشبختانه گر وه اول به دلايل تاريخي ورخنه فضاهاي مدرن بسيار محدود شده اند گروه دوم هر روزتعداد بيشترِ را آلوده مي كنند.آنها يك روزسوپرمدرن مي شوند و روز بعد كاملا سنتي و بسته .يك روز بلند پرواز و مغروروروزبعد سرشارازانعطاف و فروتني ذليلانه.اين گروه زندگي را نفرين و هربرنامه اي را نيمه تمام مي گذارند. يكي از نشانه هاي انحطا ط درهرجامعه آنست كه افراد اسيرروح پرتناقض شان شوند و هر روز به يك رنگي در مي آيند.در سياست آنها يك روز سوپر راديكال و روز بعد به شدت محافظه كارو در روابط شخثي روزي حاضرند خود را فداي دوست كنند و روز بعد چون دراكولا حاضرند خونش را بخورند.يك روز پرخورو يك روز كم خور. يك روز شيك پوش و روز بعد بد پوش. بهترين كار آنست كه اين گروه را در قرنطينه قرار داد تا بعنوان يك بيماري مسري كنترل شود و از جامعه رخت بربندد.ترديد نكنيد اين بيماري در وجود همه مان رخنه كرده است و بايد به هر نحو ممكن آن را از وجودمان پالوده سازيم
دسته جمعی وارد رستوران شدیم. قرار بود دوستم بخاطر ازدواج خواهرش چلوکبابی ما را میهمان کند. در رستوران حسابی تحویل مان گرفتند.کلی مخلفات جلویمان گذاشتند.هر چه بیشتر پذیرایی می کردند رنگ و روی میزبان بیشتر می پرید. برای اینکه آرامش کنیم به او قول دادیم اگراز یک مبلغی پول غذا بیشتر شود دنگی دونگی حساب کنیم. غذا که تمام شد برای حساب کردن پای صندوق رفتیم. هرکاری کردیم نه تنها صاحب رستوران پولی از ما نگرفت. کلی هم تعارف کرد که بیشتر به رستوران ناقابل شان سر بزنیم.
هوای آزاد که به تن مان خورد.همه هاج و واج همدیگر را نگاه کردیم.هرکس حدسی می زد.یکی می گفت شاید نذر داشت.دیگری با خنده می گفت سر و ریخت ما را دید دلش بحال ما سوخت.بعضی ها می گفتند شاید بچه محل و یا قوم وخو یش یکی از ما باشد.این پرسش جوابی نداشت.دوستی که از همه شوخ تر بود. حالا که نگرفت. فردا دوباره می توانیم چلو کباب بخوریم چون اسماعیل هنوز سور عروسی خواهرش را نداده است. اسماعیل گفت بی خیال. این شانس من بود. به شما چه که من آدم خوش شانسی هستم.
برادر یکی ازدوستان از راه رسید و معما را حل کرد.وقتی ماجرا را تعریف کردیم گفت دلیل این خوش شانسی دست محمد آقا است - مقصودش صاحب این قلم است - همه به دستم من نگاه کردند. پوشه ای دست من بود.سر راه خواهرم که معلم بود ورق امتحانی بچه ها را داد دستم که به خانه برسانم.یکی از دوستان که پدرش کارمند بود پوشه ای به من داد تا این ورق ها گم نشود.همه به پوش نگاه کردیم. یعنی صاحب رستوران پدر یکی از دانش آموزان است.وی گفت نه بابا.روی پوشه را نگاه کن ببین رویش چی نوشته.خواندم٬نوشته بود:اتاق اصناف
معما حل شد.در آن روزگار که هنوز انقلاب نشده بود در آمدهای نفتی یک دفعه سرسام آور بالا رفت. شاه پول نفت ریخت در جامعه.بیماری هلندی تورم افسار گسیخته را بر انگیخت - البته در آن روزگار روح مان از این بیمار با خبر نبود- گرانی صدای همه را در آورد . شاه که نمی خواست تقصیر این تورم را به گردن بگیرد و روش اداره امور اقتصادی را تغییر داد اتاق اصناف را تشکیل داد با گرانی مبارزه کند.این اتاق با قدرت دمار کاسب های خرده پا را در آورد.گرانی مهار نشد ولی زمینه فساد گسترده ای برای باج گیری فراهم شد.اسم اتاق اصناف کاسب ها را دچار هراس می کرد.پوشه ای که دست من بر اثر اتفاق بود کار خود را کرده بود.
به رستوران بر گشتیم و ماجرا را شرح دادیم.صاحب رستوران آقایی کرد و تنها پول غذایی که خود سفارش کرده بودیم گرفت و هزینه تشخیص اشتباهش را خود پذیرفت.بعد از انقلاب هم بارها مبارزه با گرانی نه تورم بارها تجربه شده است و هیچکدام از این تجربه ها هم نتیجه نداده است.تا دلایل واقعی تورم به رسمیت شناخته نشود و تغییرات ساختاری لازم صورت نگیرد هیچ مبارزه ای با گرانی به نتیجه نمی رسد. ولی می توان بر روی دارایی کسانی که یک شبه به ثروت باد آورده می رسند مالیات تصاعدی بست تا لااقل اگر تورم درمان نمی شود شکاف طبقاتی به آنچنان عمقی نرسد که جامعه را به ویرانی بکشاند.البته این پیشنهاد نباید ثروتمندان را بترساند چون این پیشنهاد می تواند شامل بسیاری از تصمیم گیران هم شود هیچ وقت تحقق نمی یابد.این پیشنهاد را نوشتم تا نگویند تنها انتقاد می کند و راه حلی ارائه نمی کند.
"نیمی از طلاق ها ریشه در مسایل جنسی دارد"٬این راز مگویی است که بلاخره کارشناس مسئولی با شجاعت زبان به گفتن گشود و انگشت بر جراحتی گذاشت که فضا ی خانواده ها را عفونی و زندگی را تبدیل به دوزخ می کند. مشکلی که در ابعاد وسیع زندگی را تلخ ٬زشت و پر از تنش می کند حتی اگر منجر به جدایی نشود.تا زبانی که این پدیده یعنی سکس در سالمترین صورت آن در مناطق ممنوعه قرار دارد و همه از یاد می برند این پدیده نیاز به مهارت ارتباطی ٬ورزیدگی عاطفی و آگاهی پر دامنه دارد و به این دلیل باید همه دختران و پسران ایرانی باید آموزش کافی در باره آن ببیند.این مشکل حل نخواهد شد.وقتی مشاهده می کنیم نه در مدارس بعنوان کانون اجتماعی شدن و نه در خانواده ها بعنوان کانون عاطفی کسی این مهم را جدی نمی گیرد چطورمی توان انتظار داشت این مشکل اینقدر پر دامنه نشودو اینقدر آمار طلاق را بالا نبرد.
همسران به صورت تجربی و در فرایند پر از بد فهمی ها وارد دوران ازدواج می شوند و با اندک اختلاف و سلیقه های متفاوت عاطفه ترین رابطه که تجسم پاک ترین روابط انسانی است تبدیل به کانون نزاع و قهر و آشتی های مداوم می شود. هر مشکلی هر چقدر بزرگ وارد اگر وارد این حوزه نشود نمی تواند پیوند ها را از هم بگسلاند. ولی اندک اختلافی اگر زخمی بر آن بزند جدایی عاطفی -اگر منجر به طلاق رسمی نشود- را ناگزیر می کند. هم زنان و هم مردان به این رابطه نگاهی ابزارگرایانه دارد.مردان می پندارند وظیفه زن آنست که درهرحالی به عریزه بیدارشده مرد پاسخ دهند و زنان نیز برای پیشبرد اهداف شان در دیگر جنبه های زندگی خانواده گی از این حربه بهره می گیرند و از مرد باج می خواهند.
روابط جنسی در سطح بسیار کوچکی پاسخگویی به غریزه است.در بخش اصلی فرصتی برای نمایش ارتباط عاطفی و عاشقانه است.حوزه ای است که صمیمی ترین و خصوصی ترین رابطه را ممکن می کند و رابطه همسران را از همه روابط دیگر متمایز می کند.اگر این محبت و مهر از دست برود زمینه خیانت ها و حتی جنایت را فراهم می سازد.در همین نقطه بحرانی است که تمنای همسر دوم و گرفتن زن صیغه ای و یا تن دادن به روابط نامشروع رواج پیدا می کند.درحالی که تجربه نشان می دهد محبتی که در کانون خانواده بدست نیاید در هیچ جای دیگر قابل دستیابی نیست.نباید از طلاق پدیده زشت ساخت. هرازگاهی روابط زنان و مردان آنچنان جهنمی می شود که طلاق حکم آزادی از زندان را می یابد.حتی این طلاق به نفع فرزندان تمام می شود. هزینه های احتمالی بعدی در برابر پیامد ادامه زندگی قابل صرفنظر کردن است.
باید حل مشکل را در جای دیگر جستجو کرد. زنان و مردان باید در همان آغاز ازدواج در انتخاب سخت گیر باشند.با کسی زندگی مشترک را آغاز کنند که جهان را در یک افق مشترک ببینند و علاطق فرهنگی مشترک داشته باشند.در گام دوم رواج تجمل و تمنای بیش از حد رفاه مادی انسانها را فرومایه می کند. آنها غرق اشیا و داشتن ها می شوند که هر کس را حتی همسرشان و فرزندان شان را بعنوان شئی می بینند. شئی را تنها باید تصاحب کرد و سطله طلبانه با آن برخورد کرد. وقتی بر آن باشیم حرف من٬نگاه من٬سلیقه من و... حاکم باشد روابطه جنسی هم تبدیل به میدان نبرد می شود و بجای آنکه آرامش بخش باشد جان را فرسوده می سازد و نفرت موجود را فربه تر می سازد.
بیان و به رسمیت بخشیدن گام بزرگ در حل هر مشکلی است.باید در گام بعد آموزش این مهم را جدی گرفت.باید هنر انتخاب را در فرزندانمان بپروریم تا فردا گرفتار مشکل نشوند و در نهایت آنهایی که در این روابط به ته خط رسیده اند و هیچ تدبیری حل کننده مشکل نیست باید شجاعت تن به طلاق دادن را درخود بپرورند.چرا که انسان فرصت محدودی برای زندگی دارد و نباید اجازه بدهد در یک رابطه جهنمی از دست برود. دندانی که نمی توان نگاه داشت باید کشید.در این میان هیچکس مقصر نیست.نباید دنبال مقصر گشت.بعضی آدمها نمی توانند با هم گره خوردگی عاطفی بیابند و هر تلاشی بی فایده جز آسیب زدن به عاطفه ثمری ندارد.انجام کار بی فایده از عقلانیت بدور است.
پرداخت نقدی یارانه ها که خبرگزاری فارس خبر آن را به صورت اختصاصی اعلام کرد اگر همان وعده تحول بزرگی باشد که ریاست جمهوری اسلامی بشارت آنرا داد٬ یک جراحی بزرگ اقتصادی را در پیش خواهیم داشت که کل معیشت فرودستان را زیر و رو خواهد کرد و مناسبات تازه ای را عیان خواهد کرد که تا کنون در خفا در جریان بود. یعنی پذیرش منطق بازار آزاد.بازاری که خون را در رگ های نظام سرمایه داری به جریان می اندازد. واقعی کردن قیمتها معنایی جز این ندارد که آنهایی که دارند بخرند و آنهایی که ندارند سفره شان را خالی تر از همیشه ببینند.
با نگاه حاکم براقتصاد واقعی کردن قیمتها هم ضروری است و هم ناگزیر.ولی وقتی در جامعه ای سپاه ویرانگر تورم می تازد نرخهای تعدیل یافته یکجا برای همیشه نمی ایستد و مدام باید در چرخه مرگبار قیمتها را اجازه دهیم بسوی بالاتر صعود کنند تا از چرخه تورم عقب نمانند. مشکل اصلی در جامعه ما این است که به دلیل پائین بودن بهره وری و تسلط یک مدیریت اسرافکار و سلطه یک نظام دلالی چند لایه نرخ خدمات و کالا ها بیش از حد گران تمام می شود و در حقیقت با تحول جدید خریداران باید هزینه این کمبودهای جدی را بپردازند.
مدیریت پدر سالارانه که مرتب با بخشنامه ها و دستورالعمل ها همه رفتارها و تصمیمات فعالان اقتصادی راگرفتار دستور العمل های متضاد می سازد و یک سرگیجه ماندگار هم درطرف تولید و هم درطرف توزیع ایجاد می کند اجازه نمی دهد قیمتها واقعی شوند.در فضای غیر رقابتی که دولت بر بیش از هشتاد و پنج درصد تولید ناخالص ملی تسلط دارد و پانزده در صد بقیه زیر سیطره دولت می تواند عمل کند و در حقیقت به صورت انحصاری بر همه فرایند تولید و توزیع سلطه دارد چگونه می تواننرخهای واقعی را از غیر واقعی تشخیص داد.
بدون مقرارت زدایی و حداقل کردن دخالت و نظارت نهادهای دولتی و شبه دولتی بر اقتصاد هر جراحی بجای آنکه بیمار را درمان کند حالش را وخیم تر می سازد. دولت وقتی نرخ سود بانگهارا دستوری کاهش می دهد چگونه انتظار دارد که مراکز تولیدی بر اساس منطق عرضه و تقاضا نرخ گذاری کنند. اکنون خودرو و بسیاری از محصولات ملی با نرخی بسیار بالاتر از استانداردهای جهانی بدست مصرف کننده می رسد. و این همان یارانه ای است که دولت بدون اعلام قبلی از ملت می گیرد. یارانه دیگری که دولت از مردم دریافت می کند دستمزدهایی است که به کارمندان و کارگران می پردازد که با هیچ معیار جهانی قابل سنجش نیست. کسی که سیصد هزار تومان دریافتی دارد یعنی نزدیک به سیصد دلار دسمتزد می گیرد . دستمزدی که نه تنها واقعی نیست که یک دوم خط فقری است که نهادهای مسئول اعلام کرده اند .
پرداخت یارانه مستقیم در مواجهه با یک سیستم اداری ناکارآمد از همان آغاز می تواند محکوم به شکست باشد.تجربه پرداخت یارانه مرغ و تخم مرغ پیش روی مردم است. صفهای طولانی جلوی بانگها هم مردم و هم دولت را از این اقدام پشیمان کرد.اقدامی که بی تردید رخ دو باره رخ خواهد داد. اگر فرض کنیم این پول پرداخت بشود. باید به این نکته بدیهی اقتصادی اشاره کنیم وقتی به همه خزیداران یک مقدار پول تعلق بگیرد بسرعت در طرف تقاضا این پول به گونه ای عمل خواهد کرد که گو یی هیچ پولی پرداخت نشده است . یعنی پرداخت یارانه بصورت مستقیم جدا از هزینه های اداری هیچ تاثیری در معیشت لااقل فرودستان نخواهد داشت.
دولت ناچار است نرخهای واقعی کند. قبل از آن باید دولت خود را از اقتصاد تا آنجایی که می تواند کنار بکشد و فضای کسب و کار را آزاد کند. این کار یعنی حذف بسیار قوانین٬ کنار زدن بسیاری از نهادهایی که از قدرت بالایی برخوردارند.و کوچک سازی دولتی که روز به روز فربه تر می شود. اگر این اتفاقات بیفتد خودبخود فضای رقابتی نرخها را تعدیل خواهد کرد.آیا دولت توان و اراده این اقدام بزرگ را دارد. به یاد داشته باشیم کار را از مقدمه آغاز می کنند نه از فرجام .امیدواریم دولت کمی در تحقق این تحول و یا جراحی صبور باشد و با کمک نخبگان شیوه ای را برگزیند که کمترین آسیب و بیشترین دستاورد را نصیب خود و ملت کند. عجله درتحقق یک اقدام بزرگ می تواند پیامدهای فاجعه باری داشته باشد که مدیریت همه آنها شاید ممکن نباشد. در حالی که با صبوری و گرفتن مشورت به مقصد نه در کوتاه مدت که در بلند مدت می توان رسید.
حزب اعتماد ملی جنگ آشکاری را با سید محمد خاتمی آغاز کرده است.این جنگ بیش از آنکه به دیروز و امروز مربوط باشد منطق خود را از فردایی می گیرد که در آن انتخابات ریاست جمهوری صورت می گیرد. این حزب نوپا که در انتخابات مجلس مثل همه احزاب اصلاح طلب کامش از شکست لبریز شد چشم به رئیس جمهور شدن دبیر کل خود دارد و در این راه این بیم را در دل می پرورد که خاتمی ردای نامزدی ریاست جمهوری را بر تن کند و همه آرزوهایش را بر باد رفته ببیند. این جنگ از نظر سیاسی نابهنگام و از منظر عقلانی بی فایده است. چرا که همه شواهد نشان می دهد اصلاح طلبان نه پایگاه اجتماعی کافی برای کسب این مسند را دارند و نه صورتبندی قدرت در کشور این اجازه را به آنها می دهد که حتی این خیال را در رویاهایشان بپرورند.
مصاحبه ها و نامه نگاری های حواشی و متن حزب اعتماد ملی نشان می دهد در سیاست از نوع ایرانی اش شکست خوردگان همدیگر را برای پیروزی احتمالی آینده می درند و آنهایی که کام از پیروزی گرفته اند سر غنایم با هم می جنگند.در سیاست چه در طرف پیروزمندان ایستاده باشی و چه در طرف شکست خوردگان همیشه در تنش غوطه می خوری.چرا که سودای فراچنگ آوردن قدرت آنچنان قوی پنجه است که خواب را از فاعلش بگیرد.این ستیز بی پایان سرنوشت آنهایی را تباه می کند که بیرون از این ماجرا یند و به صورت واقعی باید پیامد رفتار چالشگرانه کسانی را تحمل کنند که بدنبال قدرتندو در این راه نه تنها به رقبا بلکه به یاران دیروزشان هم رحم نمی کنند.
متهم کردن خاتمی که طرف تند روها را گرفته است بیشتر به یک شوخی می ماند تا یک تحلیل سیاسی حساب شده.لشکر تارو مار شدن اصلاح طلبان امروز نه می تواند به تندروی بیاندیشد و نه کندروی٬آنها تنها به فکر آنند که در برابر سیل بنیان برافکن رویداد ها حداقل بقای خود را حفظ کنند.حمله به جناح تند رو اصلاح طلب برای نرم کردن اتاق فکر اصول گرایان آنچنان خامدستانه است که ذهن از تحلیل آن باز می ماند.اصول گرایان در محاسبه هایشان اصلاح طلبان -بخوانید دولتی سابق - را جز مردگان سیاسی می دانند که در هیچ معادله ای آنها را منظور نمی کنند جز جور کردن فضای رقابتی بودن انتخابات.دعوای اصلی در انتخابات بعدی بین قالیباف و احمدی نژاد خواهد بو د.در پس این نبرد سیاسی تردید نکنید نفر سوم یعنی حداد عادل بدون منازعه عنوان ریاست جمهوری را تصاحب خواهد کرد تا جناح نزدیک به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام نفسی به آرامی بکشد.لاریجانی با نشستن در کرسی ریاست مجلس این نفس را فرح بخش تر خواهد کرد.در این میان اصلاح طلبان آخرین اعتبار خود را قربانی نزاعی خواهند کرد که هیچ سودی بر آن از هم اکنون متصورنمی توان شد.
برای احمد پسر خاله ام که برای من معنای شادی بود
بهار که می آید دلم بد جوری می گیرد.مادرم اردیبهشت چشمهایش را به روی زندگی بست.پدرم فروردین.احمد پسرخاله ام در روزهای اول بهار.بهار بدجوری عاطفه ام را با مرگ گره می زند.هرچه طولانی تر عمر می کنیم انبوه کسانی که در جهان مردگانند و بخشی از زندگی مارا می سازندانبوه تر می شوند.پا به سن گذشته ها با خاطرات دلخوشند.خاطراتی که از دست رفته اند.تلخی هایشان در گذر زمان زدوده شده اند و یاد آوریشان حسرت را می ریزد در جان آدمی.حسرتی شادکامانه.
من آدم تلخی ام.روزگاربارنج هایش فرصتی نداد که شادی را تمرین کنم.بر خلاف من احمد پسر خاله ام بسیار شوخ و شنگ بود.می خندید.مدام در سفر بود.وضع مالی خوبی داشت ولی رفتارش خاکی تر از آن بود که بتوان تصور کرد.وقتی به خانه می رسید به آشپزخانه می رفت تا مطمئن شود غذا آماده است. شوخی هایش برای آنهایی که نمی شناختندش عجیب بود. ولی بعد ها بخشی از زندگی می شد.دو سال پیش عید که از راه می رسد بارو بنه می کند تا به بندر عباس برود. برادرش ایرج تعریف می کند که نزدیکی بند عباس می زنیم کنار جاده استراحتی کنیم. تعدادی بچه با لباس های فقیرانه مشغول بازی بودند. احمد تا آنها را می بیند هر چه غذا در ماشین بود بین آنها تقسیم می کند. وقتی کسی می گوید خودمان گرسنه می مانیم. ما یک عمر خوردیم نوبت آنهاست که بخورند و ما گرسنه بمانیم. بعد از چند دقیقه قلبش می گیرد و بعد می مانیم با پلکهای خیس.
همسایه اش در مراسم ختمش برای ما تعریف می کرد که درخت گیلاسی در حیاط خانه اش داشت. همیشه وقتی این درخت محصول می داد مقداری از آنها را مچید و می گفت بقیه اش سهم گنجشگ هاست . دل بدجوری هوس شوخی هایش را کرده است. همانجور که دل برای نمازهای شب پدر تنگ شده است. برای چشمهای میشی مادرم که هر بار نگاهش می کردم آرامم می کرد. صبح که به اداره می رسم همه همکاران وارد اتاق می شوند روبوسی میکنند. تبریکی می گویند و می روند. وقتی مردگانمان را دوست داشته باشیم می توانیم زندگان را بیشتر دوست داشته باشیم و بدانیم چقدر با ارزشند.
بزرگترین سرمایه زندگی همین دوستان اند. همین دوستانی که در جهان مجازی یافته ام و هر بار نمی نویسند دلتنگ شان می شوم. وقتی تلخ می نویسند به دستهای ناتوانم نفرین می فرستم که نمی توانم برای تنهایی شان.برای تحقق آرزوهایشان کاری بکنم. اهل نصحیت نیستم . اما اگر پدر و مادر تان زنده است . در آغوششان بگیرید. نگاهشان کنید. به چشمهای مهربانشان خیره شوید بدانید آرام می شوید. آرامشی که من تنها در دو سنگ گور می یابم.سنگهایی که همیشه زندگی را برایم تلخ می کند.احمد زود مرد.گویی با رفتنش جهان شادیش را برایم از دست داد.امیدوارم باشادی شما که امروز سال کاری را آغازمی کنید جهان نشاطی را باز یابد که مدتهاست ازدست داده است.
* بعد از تعطیلی مجله دنیای تصویر وبلاگی را راه انداختم با نام اتاق فکر. همان نامی که در مجله برای صفحه ام گذاشته بودم.در این وبلاگ در باره سینما می نویسم . سه مطلب تا کنون در آن با این تیترها قلمی شده اند."در غياب دنياي تصوير" ٬ "رگباربيضايي تمناي حفظ موجود براي نمايش آن" و" وودی آلن و دهشت فیاض در جهان بشدت مدیریت شده" . در این نوشته ها تمام تلاشم آن است که نگاهی متفاوت به سینما داشته باشم . نگاهی که می کوشد روابط دیالکتیکی سینما و زندگی را مکشوف کند. این سه مطلب را اینجا بخوانید
برای پدرم که تنها با فقر و رنج زیست و هرگز از خدایش نرنجید
سالها پیش بود.ده سالم بود٬شاید یک سال کمتر ویا بیشتر.در کارخانه ای کار می کردم.ظهر که می رسید نان و انگوری پهن می شد . همه می خورند. با خنده و شوخی.بعضی ها از خانه آب گوشتی می آوردند و بصضی ها کوفته و یا شامی. کسی که دو و یا سه سال بزرگتر از من بود به جمع اضافه شد.ظهر که می شد خودش را گم و گور می کرد. ته و توی قضیه را که در آوردیم فهمیدیم پول ندارد.به همین ساده گی.تعارف اش کردیم٬نه گفت.
سرکارگری داشتیم. پهلوانی بود برای خودش.خرج خانواده خودش و یتیم های خواهرش را می داد که بی پدر و مادر شده بودند.یک روز آن جوان را محکم گرفت توی دستش و از زمین کندش مثل یک پر.تفی انداخت روی صورتش و گفت:مرد نیستی.نامردی.مرد دست مرد دیگر را پس نمی زند.دعا می کنی تا مشکل ات حل شود . چرا فکر نمی کنی خدا ما را سب حل مشکل ات می کند.این یک لقمه نان را برای همه زهر مارمی کنی بیا سر سفره بنشین با هم دعا کنیم.پیش اون پفیوزهایی که از قبل گشنگی من و تو به همه چیز می رسند سر خم نکن. ولی دست برادرهات را پس نزن.کسی که دست محبت را پس می زند خودش گرگ می شود.مهربانی را پس نزن تا مهربان شوی.
آن روز همه با هم هر چی داشتیم با هم خوردیم.با خنده و شوخی.سرگارگر کار یادش داد.چند ماه بعد وقتی آب زیر پوست جیب رفیق مان رفت.همان سرکارگر گفت نوبت توست که همه را مهمون کنی. چه دیزی خوردیم آن روز. دوست داشتن ٬رفیق بودن٬برادر بودن در روز تنگدستی معنا پیدا می کند.تو به من کمک می کنی ٬من به تو. بگیر این کاسبی است٬مگر کاسب حبیب خدا نیست. اصلا بذاربه حساب مردانگی و مروت.اونها که می خواهند به کول من و تو سوار شوند می خواهند من و تو جدا باشیم.هر کدام دنبال بدبختی خودمان باشیم. همه مان توب لجن گیر می افتیم و از دست می رویم.
روز یکشنبه سالگرد مرگ پدرمه.مردی که با فقرو بیماری و بی کسی نوانست کنار بیاید و هر گز از خدایش نرنجید و همیشه می گفت راضی ام به رضایت. روزی که کارش را از دست داد و دستفروشی می کرد و وقتی جنس هایش فروش نمی رفت و دست خالی به خانه بر می گشت بجای او من می شکستم.روزی از یکی از آن روزهای بدبیاری پدرم گوشه ای یله شده بودم و حتی توان آه کشیدن را نداشتم.یک لحظه آن سرکارگر را جلویم دیدم که گفت بجای زار زدن دستت را بگذاربر پاهایت.کاری بکن.چشم باز کردم نبود. آنقدر به این در بسته و آن در فولادی زدم تا کار سبکی برای پدرم پیدا کردم.بیمه اش کردند و با همان بیمه از کار افتادگی گرفت.درجایی کار می کرد که همه کامیون دارها رفت و آمد داشتند .پدرم می گفت این کامیون دارها خیلی لوطی اند. نمی گذارند دست به سیاه و سفید بزنم.همه شان ایرانی هم نبودند. پاکستانی ٬ترکیه ای و... هم بودند.
کجاست آن همه مرام ٬معرفت ٬انسانیت. کجاست آن زمانه ای که مردی که می رفت سفر زن و بچه اش را می سپرد دست رفیق اش.رفیق غمخوار رفیق بود.شانه ای بود برای تکیه دادن. چه روزگاری است این روزگار که تلخ نوشته های رفیق لذت زیباشناسانه دارد و هیچکس نمی خواهد و اگر بخواهد و بعد بتواند نمی داند چطور سنگ صبور دوست اش باشد.مرحمی بر زخمهایش.وقتی پدرم را دفن کردم.به جنازه تکیده اش نگاه می کردم. یاد همه مردانگی ها و جوانمردی ها افتادم که روزگاری بودند و امروز نیستند. کار ما از بی تفاوتی گذشته است و بجای مرحم گذاشتن نمک می پاشیم بر زخم ها . خدایا ما را از اینهمه بی مرامی ٬جهالت و... خلاص کن.اگر خلاص شویم من ها ی جدا جدا شده ما می شویم و تحمل رنج ها آسانتر
ته زندگی .... نه .... نگاه نکن .... دوزخ .... بهشت ....غرور...پشیمیانی ...پاکی ....یک زندگی سالم .... درس بخوان... کار بکن .... ازدواج....بچه دار بشو....بعد مرگ... نه .... یک انتخاب دیگر....لذت ....شهوت .... ثروت....قدرت.....نفرت... بی آبرویی و بعد دیگر هیچ.... تکرار....عادت...رخوت...مرگ...پایان...یک زندگی متفاوت... خوب بودن یا لذت بردن...پاکی یا خیانت... دوراه...کدام...شاید هم راه سوم...رمان... شعر...داستان...بردن ...نبردن ....شانس ... تصادف .... زیبایی ...زشتی...استعداد....بی استعدادی...اسیر دست دیگران بودن ...خود بودن ...حتی اگر بازنده باشی....بباز...خود بباز...ببرخود ببر....کجا ایستاده ام.... در میان واژه ها...زندگی در میان واژه ها...حق خیانت نداری...حق پاک بودن نداری ...حق زندگی نداری ....سینما....کارگردانی ... فیلمنامه...پایان خوب ...پایان بد....حماسه ...تراژدی...بیماری ...مرگ.... فرشته....شیطان ...انتخاب کن...خودت... انتخاب کن...بردن ....باختن ...مهم نیست...شعار...تکرار...گریختن....ایستادن ....مقاومت...سازش....سر به بالا....سر به زیر....شلیک.... ایستاده مردن....یا بزدلانه زیستن ...کدام یک...نمی دانم ....نمی دانم...نه نمی دانم ....نمی خواهم بدانم .... این من هستم...می روم....زندگی مرا می برد....به کجا نمی دانم...شما می دانید...نه ....پس برویم....مرداب....دریا...ماهی سیاه کوچولو ....ماهی قرمز در تنگ...انتخاب کن...نه.... شانس ...بدشانسی....ته زندگی ....مردن...همه در آنجا به هم می رسیم...چه برنده...چه بازنده....پس چه فرقی می کن ...آغاز مسابقه ....پس هورا
بیست سالگی ام را دوست نمی دارم چون آن بیست سال ای که من باشم آنچنان غرق بی عدالتی و تمنای تغییر جهان بود که خود را به یاد نمی آورد.عشق را یک وسوسه خرده بورژوازی می دید و دنبال خشمی می گشت تا کاخ فرا دستان را ویران کند.با نفرت زیستن.نفرت از گرسنه بودن.نفرت از جهانی که اجازه نمی داد حتی خواست عاشقی در ذهن ات اجازه ورود یابد.باید مرد بودی و نانی به سفره می بردی.نانی برای زنده بودن.دستفروشی کردن. آقایایان و خانمها بلیط بخت آزمایی.چهارشنبه روز خوشبختی.هیچ چهارشنبه ای من خوشبخت نشدم.
همه دخترها خواهرهای من بودند.ناموس من٬به دختر مردم نباید چپ نگاه کرد.من عاشق نشدم.اصلا جز به مرد بودن نمی اندیشدم.زن را مثل مادرم می خواستم.صبور٬بیمار٬رنج کشیده و...نه نباید عاشق می شدم.کسی زن من می شد باید زجر می کشید.طمع فقررا مزمزه می کرد.نه من می خواستم تنها زندگی کنم و تنها بمیرم.همیشه فکر می کردم در احوالی بیست سالگی خواهم مرد.نمردم.من سنتی ازدواج کردم. همکار خواهرم دختری را دید.به خواستگاریش رفتیم. بعد عروسی کردیم.او میهماندار بود و من روزنامه نگار. به هم عادت کردیم.درد ها و رنج های مشترک گره عاطفی من و او را محکم کرد.با هم مرافعه داریم. با هم آشتی می کنیم.با هم بچه ها را بزرگ می کنیم. او کاری دارد که همیشه خسته است و من هم در دربدری ها یم همیشه رنجیده ام.خستگی و رنجش ما را به گره می زند.
آه اید آل ها دورغند.خوابند.خیالند.زندگی همین دو دوتا چهارتاست. همین در کنار هم پیر شدن.عشق آیا ممکن است٬نه.آیا عشق دو دوتا می کند. نه نمی کند. مایی که غرق خودیم چطور می توانیم عاشق شویم. چطور می توانیم دل ببازیم.عشق هوس نیست.حوصله ام از یکنواختی زندگی سر رفته است حال عاشق بشوم.سرم که گرم شود فراموشش می کنم.عشق هایی که بدنبال کمال اند عشق نیستند.عشق ناخواسته است.دنبال دلیل نیست.دنبال زیبایی نیست. دنبال هیچ نیست جز معشوق. عاشق نه می تواند دوری معشوق را تحمل کند و نه وصالش را. عشق دیوانه می کند.
در جوانی فرصت دیوانگی نداشتم و در پنجاه سالگی این دیوانگی را تجربه کردن و در ذهن مزه مزه کردن بوی مرگ می دهد . عشق در سن و سال من بوی تلخی دارد.بوی حماقت شیرین.باید به آن نیاندیشم . باید بگریزم.اما زندگی را ما انتخاب نمی کنیم. زندگی ما را هر جا خواست می برد. مرا با خود آورده است در آستانه موهای سفید و در ذهن من در پرده سفید آرزوها خیلی وقت است که همه چیز به پایان رسیده است و این جمله نقش بسته است :پایان .من همین زندگی را می خواهم.به همین زندگی عادت کرده ام. همین ازدواج.همین زن. زنی زحمتکش و پایبند زندگی .دعوا می کنیم و بعد آشتی .زندگی همین است. برای من همین است . باور کرده ام همین است.اما ذهن من پر از ماجراست.پر از عاشقی.پر از ترس.می نویسم.مدام می نویسم تا خلاص شوم از این ذهن خسته و تن بدهم به همین که هست.
عشق غیر ممکن است. حال با همه وجودم یقین دارم غیر ممکن است.دردو دو تا چهار تا باید همین گونه زنذگی کرد.در عادت و نیاز.چه کسی را می توان یافت که در عاشقی دل به دریا بزند و خطر کند و نهراسد از غرق شدن."پندار" از من خواسته است در سیزده بدر و در گره سبزه ها از ایده ال هایم بنویسم.من هیچ سبزه ای گره نزدم.جزحلقه داری که دارم از کودکی در اطرافم گلویم گره می زنم تا روزی مرا ببرد.من عشق را بازی قائم باشک نمی دانم.به حرمت عشق به همان راهی که آمده ام قناعت می کنم و می گذارم پرنده عشق هر جا خواست پرواز کند و هر سبزه ای که خواست گره بزند و من همه آرزوهایم را گره می زنم در فردای فرزندانم و همراه همسرم قد کشیدن شان را تماشال می کنم و حسرت عاشقی را می گذارم تا ویرانم کند در شعرهایم و نوشته هایم.
*پانوشت ضروری :توصیح این نکته را ضروری می دانم که من گره خوردگی عاطفی را بالاتر از عشق می دانم. این گره خوردگی فرایندی است بی پایان که مدام فربه می شود و از خود تغذیه می کند. عشق چون طوفان ناپایدار است. رنگ ذهن دارد و چون ذهنی است تنها راه بیرونی شدنش نوشتن است و هنر.وقتی پا به واقعیت می گذارد از هم می پاشد. همین حسرت است که از واقعیت گذر می کند و در هیچ فرو می پاشد و اگر بر آن است نپاشد باید بر تن واژه ها بنشیند. عشق ویرانگر است و گره خورده گی عاطفی سازنده است و دیر پا. همین گره خوردگی است که زندگی خانواده گی را از تلاطمات می رهاند و در رنج ٬نیاز و سخت دوست داشتن تداوم می یابد.
"تنها بودن یک کابوس شومه"....."شب زده و چشمهای درویش من"...."تنها نبودن حتی یک دفیق با تنهایی که بهترین رفیقه"....:"گوشی را بردار تا صدایت یه ذره آرومم کنه"....شهر روبروی من است... تهران شهر کابوس.... کابوس تنهایی.... کابوس ازدحام.... در تپه های کوهسار هستم.....دریایی از نور می ریزد در نگاهم.....تلالوی رنگها چشم را می نوازد.ونسیم خنکی می وزد و می پیچد در اندام خسته ام .صدای تلخ و غریبی در فضا می پیچد....تلخی صدای چاووشی پلکها یم را خیس می کند.... نور و روشنایی گم می شوند...طمع گس واژه ها هراسی را در جان می ریزد.تلخی مرا می برد به جوانی . به دورانی که شقایق ها و بوی گندم تلخ مان می کرد.تلخم مثل همان جوانی اما ...
کسی از مرگ می گوید....از سپاه ویرانگر سرطان....مرگ کجاست.... در لحظات زندگی.... هر جا که باشی....هر کس که باشی... مرگ زندگی را معنا می کند....نباید از مرگ هراسید...مرگ مثل دریاست... مثل رود....مثل جنگل.... زیبایی خود را دارد....اما تنهایی .....کابوس ....بی پناهی ....بدون تویی که در کنارت باشد و ترا بفهمد....شومی جدایی های ناگزیرو تنها بودن های همیشگی ...کابوس جهان بی عشق....جهانی پر از نفرت....عشق های ناممکن .... گریز به تخیل .... آغوش های خیالی... کجاست شانه ای که سر بر آن بگذاری و بگریی.... کاش تنها نبودی... کاش کسی ترا می فهمید.... تنها با یک نگاه....شب افسونم می کند
سهیل در کنارم ایستاده و شعرش را برایم می خواند: چشم می بندیم و تنها چیزی که از یاد می بریم اشکی است که زنجیرمان می کند به دانستن... گوش می کنم تا انتها... چرا اینقدر تلخم... صدای خانواده من و دوستم می آید.... به به ... مهران مدیری و تکیه کلامش همه گلوها را فتح کرده است... رنگ فیروزه ای آسمان و آبی که در شهر موج می زند غمی را در جانم می ریزد... این غم را چغدر دوست دارم... می نویسم تا حسی که در تپه ها باز یافتم... آن تنهایی غم انگیز آنهم در کنار کسانی که دوست شان د اری.... ولی واژه ها چقدرسردند...باید سنتوری را دوباره ببینم . ..نه مثل یک منتقد... مثل یک انسان تنها که نمی تواند از خود خلاصی یابد...با خودم زمزمه می کنم:"....:"گوشی را بردار تا صدایت یه ذره آرمم کنه"....اما کسی نیست صدایم را بشنود...چاوشی را می گذارم برای جوانان ...می خوانم بوی گندم مال من هر چه می کارم مال تو....
انتخابات تهران تائید شد و نامه محمد خاتمی و مهدی کروبی بدون جواب ماند و حتی در حد دوخط پاسخ اداری هر چند منفی اعتنایی به اعتراض سران جبهه اصلاحات نشد.این نشان می دهد دیگر چاقو بزرگان این جبهه بسیار کند تر از آن است که چیزی را تغییر دهد و حتی واکنش ملایمی را بر انگیزد. بی تفاوتی در باره این نامه نشان پایان اصلاحات با تعریف رایج است. این بازی با ابعاد وسیع تر در انتخابات ریاست جمهوری تکرار خواهد شد.بازی که تمام شده است ولی تیم بازنده این پایان را باور ندارد.
باید نشست و مشاهده کرد آیا این پیام روشن را این جبهه از هم گسیخته خواهد شنید و یا همچنان خود را به ناشنوایی خواهد زد. روزی که اصلاح طلبان پیروزی یک جنبش بزرگ را بنام خود مهر کرد و تمام آنهایی که در پا گیری آن سهیم بودند حذف کردند و به امتیازهای موقتی دلخوش کردند که به صورت تصادفی نصیب شان شد همه چیز را باختند.هر چند برای تحقق این باخت باید منتظر گذر زمان می شدند.آنها هم از سوی نخبگان و هم از سوی مردم انکار شدند و وقتی در بازی قدرت هیچ دست برنده ای نداشته باشی که روی میز بگذاری دارندگان قدرت بی دلیل امتیازی به کسی نمی بخشند.
بزرگترین جفایی که در حق اصلاح طلبان می شود رد صلاحیت گسترده آنهاست و با این رد صلاحیت این فرصت از این گروه ورشکسته دریغ می شود واقعیت خود را در یابند و از نو به رویکردشان سامان تازه ای بدهند.به چهره های جدید میدان دهند و خود به اتاق فکر بروند و بیاندیشند بعنوان سیاستمداربرای آینده این مهین چه می توانند بکنند.آنها باید همراه نقد وضع موجود به جوان گرایی بپردازند.به جوانانی میدان دهند که نه بخاطر شهرت از دست رفته شان بلکه به دلیل ایده هاشان رای مردم را می توانند کسب کنند و به این دلیل حذف شان به سادگی ممکن نیست.
صاحب این قلم قبل از انتخابات شورای دوم دیداری با یکی از چهره های تاثیر گذار حزب مشارکت داشت و با دلایل روشن یاد آور شد دیگر شما دیگر نزد رای دهندگان جذابیتی برای رای گرفتن ندارید.ولی این تحلیل جدی گرفته نشد و صاحب این قلم با این استدلال روبرو شد چون در روزنامه ایران با شما خوب برخورد نشد این تحلیل را ارائه می دهید.گذر زمان صحت این تحلیل را اثبات کرد ولی هنوز بلند پایگان این حزب هنوز آنرا نپذیرفتند.در مراسم بزرگداشت احمد بورقانی به همین چهره شناخته نظر خود را در مورد انتخابات پیش رو گفتم و یاد آور شدم اصلاح طلبان هیچ شانسی برای برد ندارند.این تحلیل را در همین وبلاگ در همان دوره گذاشتم. قرار شد دیداری در این مورد بین من و او اتفاق بیفتد که هرگز رخ نداد. اصثلاح طلبان تا زمانی که گوشی برای شنیدن نیابند و واقعیت را نپذیرند هم تحقیر می شوند و هم جزهیچ چیزی بدست نمی آورند. آیا این دگرگونی رخ خواهد داد.تحلیل واقع بینانه نشان می دهد این اتفاق نخواهد افتاد ولی باید امیدوار بود چرا که این جبهه آنچنان قدرت دارد که بر آینده کشور تاثیر بگذارد و خود بدست خود این توان را بر باد می دهد. کاش دوستان تن به تغییر بدهند هم بخاطر خودشان و هم بخاطر خودشان.
جامعه اي كه حافظه تاريخي ندارد نياز به مورخ ندارد.درچنين جامعه اي مرگ كسي كه تاريخ را دست مايه زندگي خود قرار داده است اتفاق مهمي تلقي نمي شود.در گذشت فريدون آدميت در چنين فضايي بايد مورد واكاووي قرار بگيرد.نوشتن در باره مورد او و هر آنچه انجام داده است مشكلي از مخاطب حل نمي كند. بي ترديد آدمیت در دهه چهل و پنجاه چهره شناخته تری بود و بسياري از آنهايي كه اهل مطالعه بودند او را مي شناختند ولي سكوت طولاني مدتش اين چهره معروف را تبديل به يك فرد گمنام كرد.
رسانه هاي بيرون مرزي٬خبرگزاري هاي داخلي و چند وبلاگ نويس در باره او به صورت اجمالي نوشتندو باز خواهند نوشت.به صورت ناگهاني بسياري در خواهند يافت ما مورخ مهمي داشتيم كه اصلا نامش را هم نمي دانستند.بي ترديد اگر كسي همت كند و كتابهاي آدميت را تجديد چاپ كند تيراژي خواهند يافت.اين حقيقت نشان مي دهد مرگ توري است كه از طريق آن مي توانيم در اقيانو س متلاطم زندگي ماهي بزرگ شهرت را صيد كنيم ولي ماهي مرده تنها به درد يك ضيافت گذرا مي خورد.
چرا آدميت سكوت كرد و انزوا را بر گزيد ٬پاسخ به اين پرسش مهم اسيت ولي مهمتر از آن اين پرسش است چرا تاريخ در ذهن ما سكوت مي كند. وقتي اين سكوت تداوم مي يابد ناچاريم مرتب در حلقه بسته دور خود بچرخيم و حتي يك گام به جلو بر نداريم.ماندگاري استبداد حتي در روابط ميان فردي و توسعه نيافتگي ساختاري نشان آن است كه تجارب بر هم انباشت نمي شود. نخبگان و فرهيختگان هراز گاهي چون ستاره اي در ظلمت تاريخ مي درخشند و جهان را روشن تر مي كنند ولي بعد ظلمت اين روشنايي را پس مي زند و همه چيز در نا آگاهي منحل مي شود.
بسياري از نامها كه در دهه هاي گذشته شهرت در هنر٬ادبيات ٬علم و سياست داشتند امروز در گمنامي مي زيند تا مرگشان در رسد و كساني به يادشان بياورند . امروز آنهايي كه در اوج توجه عموم قرار دارند بر اثر هر اتفاقي كافيست سكوت كنند تا از يادها بروند. بسياري كه در دوران اصلاحات در شكل گيري تحولات نامي داشتند از ياد ها رفتند و نسل جوان آنها رانمي شناسند و ميان سالها هم ترجيح مي دهد به يادشان نياورند. ميزان به ياد سپاري در ايران به زحمت به ده سال مي رسد. آنهايي كه دهه ها مي پائيد تنها نامشان مي مانند و كمتر آثارشان مورد مداقه قرار مي گيرد. اين فراموشي دلايل مختلف دارد . دلايلي كه هيچكس حال و حوصله پرداختن به آن را ندارند. هر نسلي چون تجارب گذشتگان را از ياد مي برد محكوم به فراموش شدن در آينده نه چندان دور است.با اين تقدير است كه سرنوشتي بهتر از آن كه داريم نخواهيم داشت.
دویست هکتار از جنگل های شمال سوخت.صد ها نفر در تصادف جاده ای کشته و تعداد زیادی زخمی شدند. جنگ در بصره ٬بغداد و دیگر شهرهای عراق صورت بندی قدرت در این کشور را تغییر می دهد ولی هیچکدام از این اخبار در کانون رغبت مردم قرار نمی گیرد.حتي تورم هم فعلا كسي را بر نمي انگيزد و براي درك اين مهم بايد منتظر نيمه دوم فروردين ماند.
تنها خبری که چون شوک در میان خانواده ها رسوخ خواهد کرد اطلاعیه وزارت آموزش و پرورش است که خبر می دهد جهارده و پانزده فروردین ماه تعطیل نیست.دانش آموزان با شنيدن اين خبر غمگين خواهند شد و والدين عصباني و كادر مدارس هم تا حدودي دلخور.البته اگر نهاد ديگري از بالاي سر اين وزارتخانه مداخله نكند مدارس باز خواهند بود ولی کلاس ها با غیبت گروه زیادی از دانش آموزان بی رونق اداره خواهند شد. به هر حال آنهایی که خواهند آمد و آنهایی که همه چیز را به روز شنبه هفدهم فروردین ارجاع خواهند داد خیالشان پریشان خواهد شد.تعطيل رسمي مزه ديگري دارد.
ادارات دولتي و خصوصي٬روزنامه ها هم همین سر نوشت را دارند.هفته بعد هم در سازمان ها مراسم دید و بازدید و کپ وگفت هاي دوستانه نوع ديگري از تعطيلات را به تماشا خواهد گذاشت. شايد يك كار منسجم روانشناسي و جامعه شناسي لازم باشد كه اينهمه ميل مفرط به تعطيلات را در ميان ما رصد كند و دلايل آنرا بيابد.آنهم تعطيلاتي كه به دلايل مختلف هيچ پيامد شادمانه و لذت بخشي هم ندارد.آيا با اين تمايل شگفت انگيز به تعطيلات باز بايد چشم انتظار توسعه،پيشرفت و رفاه بود. جواب اين پرسش را بايد همه ما بدهيم آنهم با شرمي كه در رخشارمان بايد نقش ببندد.
تعطيلات نوروزي براي من هميشه زجر آوراست.لحظات بطالت.هميشه بيماري بطالت را با خواندن كتاب كمي درمان مي كنم.هستي وزمان هايدگر آنقدر با نثر بدي ترجمه شده است كه به زحمت خود رااز اين صفحه به صفحه بعد مي رسانم.گفتم بد نه غامض. مترجم با پيچيده كردن جملات مي كوشد فضاي پيچيده ذهن هايدگر را واتاب دهد. در اين تلاش يك شكست كامل را به نام خود ثبت كرده است.وظيفه هر جمله انتقال معنا است نه بازي دادن مخاطب.مبارزه با اين بدسليقه گي مرا وا مي دارد هر طور شده كتاب را رها نكنم و نمي كنم. ولي خواندن اين كتاب عذاب تعطيلات نوروزي را صد چندان مي كند و آدم را با دوزخ لحظات رها مي كند.
كتابي از "وودي آلن" بنام " مرگ در مي زند" را پسرم سهيل در گشت و گذاري در شهر خريده است.نيمه شب آنرا را بدست مي گيرم و يك نفس تا پايان مي خوانم. كتاب هجوي هوشمندانه بر زندگي امروز بشر است.از سرگشتگي هاي مضحكه كه فرجامي جز هيچ ندارد.مفاهيم فلسفي در اين هجو سرازير مي شود و به ذهن روشنايي خيره كننده اي مي بخشد.با خواندن اين كتاب آدمي در مي يابد در زير آسمان دردهاي آدمي از يك جنس است. انسان هميشه نوع زندگي ديگر را مي طلبد و همين خواست متفاوت بودن هم تبديل به يك مضحكه ديگر مي شود.
وودي آلن در نوشته اي با عنوان "به ياد نيدلمن" هايدگر را مورد هجو قرارمي دهد.زبان او را به سخره مي گيرد. در ذهن طناز آلن هر جنبه زندگي مدرن و حتي اسطوره ها مي وان رد پاي يك نگاه مضحك را يافت. او حتي خود را در دام طنزش مي اندازد و در خود مي نويسد:دو باور غلط سال هاست كه در باره من بين مردم رواج دارد . يكي اين كه من روشنفكرم ٬فقط به اين دليل كه عينكي هستم ٬و بدتراز آن كه هنرمندم ٬چون فيلم هايم نمي فروشد". كتاب را تمام مي كنم و مي پندارم تنها بايد وودي آلني به اطرافمان نگاه كنيم تا واقعيت تحمل پذير شود. مثلا مردم به سفر نوروزي مي روند تا خوش بگذرانند ولي روزي هفتاد نفر در جاده ها مي ميرند. كدام جنگي اينهمه تلفات دارد. كجا مردم عليه خود اين چنين جنگ خونين راه مي اندازند و صداي كسي هم در نمي آيد. خانمها و آقايان مرگ در مي زند لطفا براي سفر به مسافرت برويد آنهم در جاده هاي پر از خون
خواب بهاری. همه خوابند.جهان مجازی٬جهان واقعی.جهان ماجراهایش را باز نمی شناسد.زلزله٬تصادف ٬جنگ ٬آشوب ٬تورم و... هیچ چیز نمی تواند این خواب را پریشان کند.دید و بازدید ها در خواب می گذرد.آدمها چون شبح هم را می بینند و بعد ناپدید می شوند.هستی در یک خلای مطلق رها شده است.هیچ.ما در هیچ رها شده ایم.نه تلخ و نه شاد.تنها بی حس.
هوا خوب است.برای در خواب بودن.آنچه در اعماق می گذرد درتعطیلات نوروزی به سطح می آید و آنچه در سطج چشمها را فریب می دهد از جلو چشمها غیب می شود.ما در غیبت توهم خود را باز می شناسیم.در غریزه بقا٬خوردن٬خوابیدن و لذت های کور و کسالت آور.میمهانی های تکراری.خیابانهای شلوغ. تب تند داشتن خودرو.
نظام اطلاع رسانی در خواب است.خوابی شیرین.تحریریه ها در سکوت رها شده اند.سکوتی که روایت هیچ را بر عهده دارند.سایت ها و وبلاگ ها خاموشند.تنها آنهایی که به بیماری بدخوابی گرفتارند در جهان مجازی سرگردان بدنبال چیزی می گردند.هر چه باشد٬ ولی نمی یابند.حتی سایتهای ایرانی در آنسوی مرز در خواب هم وطنانشان شریک اند.مهاجران ایرانی بودنشان را در همراهی با یک خواب عمیق به اثبات می رسانند.روح ایرانی پیروزیش را جشن می گیرند
بهارفصل اعجاب انگیزی است.طبیعت بیدار می شود تاانسان به خواب برود.خواب بهاری.همراه رقص سبزه ها و آواز پرندگان.غروب پنجشنبه طوفانی کم رمق می وزد و زود آرام می شود.بازندگان وبرندگان انتخابات هیچ نمی گویند. چیزی ندارند بگویند. خواب بهاری سیاست را هم خوابانده است.نیمه دوم فروردین به خواب رفتگان بیدار خواهند شد و فراموش خواهند کرد در خواب بودند و از رای دهندگان خواهند خواست برای سربلندی مهین همیشه بیدار بمانند. به خواب رفتگان بیداری را پرچم خود خواهند ساخت. زندگی طنز آلود جزفرجامی تراژیک ندارد.
قدرت قدم زدن ندارم. به درخت پیری تکیه می زنم و چشمهایم را می بینم.کسی می گوید مرد حالت خوب نیست.پلکهایم را از هم باز می کنم و همسایه را باز می یابم.با لبخندی می گویم دوست من هیچ وقت حالم اینقدر خوب نبوده است.برگهای سبز را می بینی.چقدر بوی زندگی می دهند٬ همهمه گنجشکها را می شنوی.نگاهم می کند می گوید: روزنامه نگاری ... من از کار شما سر در نمی آورم.... برو فکر نان کن که خربزه آب است.بجای شنیدن صدای گنجشکها بنویس گرانی پدر مردم را در آورده است.دارد صدای همه در می آید.می گویم شاید گنجشکها هم بخاطر گرانی همهمه می کنند.می گوید گذاشتی سر کارم ...می رود
می رود و من می مانم با صدای گنجشک ها. آیا آنها هم عاشق می شوند.چر ا این پرسش در ذهنم می غلتد.نمی دانم بهار بوی عاشقی می دهد.باید کاهو بخرم٬گوجه ٬آرد نخودچی و...باید اسکناس ها را به سبزی فروش و بقالی و... بدهم.اما کنجگشک ها برای صدایشان و درخت ها برای زیبایشان و خیابان برای سکوش پول نمی خواهند. لنت به پول٬لعنت به گرانی.لعنت به جنگ ٬لعنت به قدرت.دلم هوای یک باغچه کوچک کرده است.برای گفتن شعر و برای شنیدن شعر.برای آواز جنگل و دریا.برای دوست داشن و دوست داشته شدن.برای کاهو و سکنجبین مادر .مادرم با چشمهای میشی.برای گلدانهای پدر.برای کودکی ام.برای کودکی بدون لباس تازه٬برای دید و بازدید بدون عیدی.برای رفاقت های واقعی.برای عشق های نوجوانی.برای حسرت ها ی همیشگی.
می گریزم به خانه و به بالکن کوچکم پناه می برم و با صدای کنجشگ ها حال می کنم.در بصره٬در بغداد٬غزه ٬شاید در لبنان و... نگران گنجشگ ها می شوم.آنها در جنگ چه می کنند.صدای خمپاره ها و مسلسل ها قلب کوچک شان را می لرزاند و بعد می میرند.آه چقدر از دنیای بدون کنجشک می ترسم .سرمایه داری٬ قدرت ٬چپاول ٬لذت و... من دلم خوش است به در ختها و گنجشگ ها.کاش کنجشکها عاشق می شدند و من در وصال آنها می رقصیدم.می خندیم.خدایا از درخت ها و کنجشک ها مراقبت کن.آنها قلبها کوچکی دارند.چشم هایم را می بندم و یک گنجشک می شوم و در صدای شلیک یک تیر به خواب می روم.صدایی بلند می شود نوشابه خریدی.لعنت به خرید.لباسم را می پوشم و در ازدحام خرید حالم خوب می شود.
به احترام فراخوان کتایون(پندار)
انسان همیشه در امر محال می زید.ما در محاصره امکانپذیرها قرار داریم.قوانین طبیعی و اجتماعی در محاصره مان قرار داده اند و امکان تخطی از آنها را نداریم.ما نمی توانیم در دو مکان چغرافیایی باشیم.در عبورازفضا حتی یک میلیاردم میلی متر را نمی توانیم نادیده بگیریم.زمان مدام ما را می بلعد.همیشه در لحظه حال می زئیم و نه به دیروز دسترسی داریم و نه به فردا.رویداد شوم دیروز را نمی توانیم تغییر دهیم و فردا تنها یک احتمال است.
گریزی از مرگ نداریم.بیمار می شویم و پیری را تجربه می کنیم.انسان جاودانگی را می طلبد ولی آنرا بدست نمی آورد.در مواجه با نیستی است که ما را هستی را کشف می کنیم.بی موقع عاشق می شویم و یا آنی که دوست می داریم تن به وصلت نمی دهد.شغلی را می خواهیم ولی بدستش نمی اوریم.ثروتمند شدن آرزوی ماست ولی در فقر غوطه می خوریم.آزادی٬دمکراسی ٬عدالت ٬شایسته سالاری و...تمنای همه است ولی چه آسان در دست واقعیت زمخت از دست می روند.ما از این آرزو به آن آرزو پر می کشیم.شاید اغراق نباشد بگوئیم ذهن انسان و شاید تمام تاریخ چیزی نباشد جز گورستان آرزوهای تحقق نیافته.
اغراق نیست همه جنگها٬همه جنایت ها و .... برای تحقق آرزو شکل می گیرند و بسط می یابد. کسی قدر مطلق را می خواهد دست به آدمکشی ٬شکنجه و... می زند. هیتلر٬استالین ٬صدام و... در دست شبح آرزوی محال اسیر شدند و تبدیل به گرگ شدند.آرزو و تخیل همزادند.این تخیل است که امر ناممکن را ممکن می نماید. اگر تخیل نبود تمدن اینهمه جلو نمی آمد و یا اینهمه خونین نمی شد.انسان بدون تخیل همان حیوان است که تنها در لحظه حال می زید.آرزو همیشه معطوف به آینده است و حتی اگر ارجاع به آنسوی مرگ باشد.طلب بهشت و دور کردن خط جهنم امکان بالیدن دین ها را فراهم کر ده اند. در خواست بهشت زمینی است که ایدئولوژی ها سر بر می آوردند و تن به خاک می سپارند
تعریف من از انسان اینگونه صورت بندی می شود: موجودی که در امر محال می زید و لحظه ای برای ممکن کردن ناممکن دست بر نمی دارد.بیان هفت آرزو در حقیقت رسوخ کردن به عمق وجودی انسان است. هفت همیشه می طلبیم ولی همیشه تعلیق به فردا می شود با این عناوین شناخته می شوند :آزادی٬عشق ٬اعتماد ٬عدالت ٬توسعه ٬زیست بوم پاک و صلح.اما آزادی نقطه مرکزی همه این آرزوهای محال است.آرزوهایی که همیشه در افق قرار می گیرند و بشررا بر می انگیزند که به جلو برود ولی هیچگاه لمس نمی شوند.ما تنها با آزادی است که می توانیم عاشق شویم و به این عشق اعتراف کنیم.با آزادی می توانیم برای تحققق عدالت تلاش کنیم و در فضای آزاد است که می توانیم فاعل توسعه شویم و به همه آنچنان اعتماد کنیم و محیط زیست مان را پاکیزه نگاهداریم و صلح را بدست آوریم و جنگ و مرافعه را پس بزنیمو در فضای مردم سالارانه سرنوشت مان را خود انتخاب کنیم.کاش می تواتستیم آزادانه عاشق شویم.عدالت را بخواهیم و دیگران در اعتماد متقابل از دوزخ شدن پرهیز کنند و با توسعه همه جانبه فقر را پس بزنیم و در صلح زندگی کنیم.این آرزوها محال است.ولی همین آرزوههای دست نیافنی است که زندگی را پر از معنا می کند و می توانیم با غرور مدعی شویم زیستن ارزش دارد و می توانیم از سطح حیوانیت استعلا یابیم. آرزوهای محال انسان را انسان می کنند .
"پیام های کوتاه " تلفن همراه چه رابطه دیالکتیکی با زندگی دارد.آیا نوع زندگی ما را دگرگون می کند و راوبط میان فردی را به میدان گسترده تری می کشاند.آیا تبادل اطلاعات را سرعت بیشتر می بخشد و یا دالی تهی است که هیچ مدلولی را نشانه نمی رود.یک بازی فی نفسه که از خود آغاز می شود ودر همانجا هم می ماند.پاسخ این پرسش می تواند ما را چند گامی به پدیدار شناسی روح ایرانی نزدیک کند و نشان دهد آیا ما در یک وسیله ارتباطی منحل می شویم و یا جای پای خود را در آن بجا می گذاریم و آنرا از نظر ذهنی تصرف می کنیم و از آن خویش می سازیم.
آنگونه که در یک نگاه تند و تیز در می یابیم این نوزاد آنچنان مخاطب را دچار از خود بیگانگی ساخته است که این شبح مدیوم است که فاعلیت خود را به رخ می کشد و فرستنده و گیرنده پیام نقش انفعالی را بر عهده می گیرند و از همین جاانفعال کلی که کلیت زندگی ما را نشاندار کرده است این عرصه کوچک را هم شبیه خود می سازد.
انسان منعفل بجای آنکه مدیوم را تسخیر کند و یا مسخر آن شود و ازطریق این تسخیر دگرگون شود.با هر وسیله گره خوردگی عاطفی پیدا می کند.گره خوردگی عاطفی که بیشتر از آنکه رها دهنده باشد اسیر کننده است و فرد اسیر چیزی می شود که وجود تهی دارد و این تهی شدگی ذات زندگی می شود و همه چیز را در خلای کابوس وار رها می گذارد.
سیل جوک هایی خفن و حتی توصیف های سکسی و رد و بدل شدن پیامهای عاشقانه که هیچ بار عاطفی و خلاقانه ای ندارد و تنها بصورت بهمن وار در نقطه ناشناخته ای تولید می شود و همه تلفن های همراه را باردار از خود می کند. پیامهای یک شکل و واژه هایی که از عاطفه مشخصی ملهم نمی شود روح روابط میان فردی را به سردی و تصلب می کشاند.همه مرتب در حال ارسال پیام هستند.بدون اینکه این پیامها حامل هیچ گزاره خبری و عاطفی باشند.بی تردید صاحب این قلم از قاعده سخن می گوید و از استثناها صرفنظر می کند .
سالها پیش مارشال مک لوهان که در غیاب اینترنت و ماهواره ها جهان را دهکده کوچکی می دید بر این نکته انگشت می گذاشت که مدیوم همان پیام است . یعنی هر وسیله ارتباطی با نفس وجود خود چیزی را در زندگی تغییر می دهد و خود این تغییر همان پیامی است که نادیده گرفته می شود. ولی در میان ما هیچ وسیله ارتباطی چیزی را تغییر نمی دهد . ما هر وسیله ارتباطی را شبیه خود می سازیم موجودی منفعل که نه چیزی را تغییر می دهد و نه از چیزی تغییر می پذیرد. در ایام نوروز هزار پیام شادباش ارسال شد. بگذاریم از اینکه بسیاری این پیامها در فضای ارتباطی گم شد ولی تاثیر آن در قبض آخر ماه مشاهده خواهد شد. پیامهای یک شکل که مخاطب را هیچ فرض می کند و با همه یک گونه سخن می گوید . این هم شکلی هیچ حس عاطفی را منتقل نمی کند. اس ام اس ها نشانه یک بیماری اند . بیماری از خود بیگانگی و انفعالی که بجای غنی کردن هر ارتباطی آنرا سترون و بی حاصل می کند.
"بحران را با بحران حل کنید " این فرمان مطلق شعبده بازان نظام سرمایه داری است که همیشه آماده اند با عصای معجزه گرشان بحرانهای این نظام را رام دست خود کنند.آنهادراین معرکه چیره دستند و به راحتی آب خوردن سفارشی که دریافت می کنند در صحنه عمل به تماشامی گذارند.اگر در بازاربورس اولین نشانه های جدی بحران را مشاهده کردید یقین بدانید در صورت تداوم این نشانه ها بزودی در یک گوشه جهان جنگی در خواهد گرفت.جنگی بنام دمکراسی و حقوق بشر ولی در عمل به کام یک اقتصاد معیوب و بحران ساز که تنها می تواند با برافروختن شعله های جنگ و تقدیم مرگ و نیستی و جراحت و زخم به دیگران بحرانهایش را به تاخیربیاندازد .
در حالی که همه هشدارها معطوف به جنگ احتمالی امریکا و ایران است ٬بنظر می رسد لبنان درست همان منطقه ای است که قرار است آتش جنگ دیگر را تحمل کند. اتفاقات بسیاری رخ داده است تا حزب الله لبنان را تحریک کند اولین جرقه آتش جنگ را شعله ور کند ولی تا کنون خویشنداری رهبران این گروه مانع این پیشدستی مطلوب امریکا شده است ولی این تحریک تا به آنجا ادامه خواهد یافت که آنها بین تحقیر و جنگ یکی را انتخاب کنند . آیا راه سومی وجود دارد .از نظر امریکا این راه سوم خلع سلاح کامل این گروه سیاسی و نظامی است ولی آیا حزب الله هم راه سوم خود را ابداع خواهد کرد٬باید منتظر آینده شد تا جواب این پرسش را داد.
بنظر می رسد امریکا به این نتیجه مشخص رسیده است به شکست کشاندن حزب الله آنچنان صورت بندی قدرت را در منطقه تغییر بدهد که نیازی به جنگ با ایران را نداشته باشد. اروپا بی تردید با جنگ در لبنان مخالف است ولی امواج بحران افتصادی در امریکا آنچنان سهمگین است که بین بد و بدتر جنگ در لبنان را برگزیند و شوروی و چین هم در این معادله ترجیح می دهند درازای پذیرش این جنگ بحران کوزو و تبت را رام سازند . بر داشتن ویزای بین دو کشور روسیه واسرائیل را نباید دستکم گرفت ٬هشداروزیر امور خارجه روسیه در باره جنگ امریکا علیه ایران بیشر باید بعنوان دادن یک نشانی غلط دیپلماتیک تلقی شود تا یک هشدار واقعی .
میهمانی می روی.میهمان می آید.ترا دوست دارند باید پرتقال پوست بکنی.سیب قاچ کنی.شیرینی٬آه شیرینی محبوب ....را آنقدر بخوری تا کسی بفهماند عاشق ات است و تو آداب دوست داشتن را بلدی. مهربانی دربهار بوی خوردن می دهد.عشق ورزی با ماهی پلو و کمی ترشی و سالاد.دوغ فرد اعلا.نبض فرهنگ ملی در سفره می زند.درمبل های گرانقیمت.دردوست داشتن های یک بار مصرف.در عشق های دو دوتا هزارتا
عید است وتو درهمهمه سبزه ها و پرنده ده کیلو چاق تر می شوی و چند گام به سکته نزدیک تر.ای بهار مهربان تو چقدر بوی آشپزخانه می دهی . ما مردگانمان را دوست داریم و برای مردگانمان است که هر روز سنگ های گرانقیمت تر روی مزارشان می گذاریم تا میزان عشق مان را به پدر و مادرمان را به ضیافت چشمهای حسود ببریم. مسابقه مهرورزی است. کودکان معصوم با رنگ اسکناس ها و یا تراول چکها بازی می کنند و خواب پلی اسشن و گوشی های مدل بالا می بینند.
از میهمان می گریزی و از میهمانی حالت بد می شود. به در و دیوار خیره می شوی.چون دیوانه ها خیره می شوی به متن پیامهای نوروزی که با پینگلیش می خواهند ترا شاد بکنند.چه شادی عظیمی.دولت ولخرج با پیامهای نوروزی میلیاردرمی شود تا با دادن وام کم مهر عشق خود را به ما ثابت کند.مابا بهار چه مهربانیم. چقدر زبان عاشقی را می فهمیم و به چه زیبایی نفرت و مرگ رادر زیباترین انشای های دبستانی در یکجا به صدها نفر هدیه می کنیم.ما در زیبایی وهم انگیزبهار چه آسان دروغ می گوئیم و چه سخت راست.بهار است بخورید٬بیاشامید.حساب و کتاب کنید ببنید بیشتر عیدی گرفته اید یا داده اید.سیزده نوروز که آمد و رفت از اینهمه مستی بهارانه بیدار شوید و برای گرفتن مساعده به دیدن مدیرانی بشتابید که خوشبختی در امضای آنهاست. سال نو را با وجود شادباش بگوئید.رساندن مخارج تا آخر ماه در مهر آنها به شماست. بهار است بهار . در این بهار دل انگیزشاد ی کنید با خوردن و نشسن در مبل های تازه و یک عالم تعارف های راست و یا دروغ. چه فرقی می کند. هیچ
قلم سفارش از شادی نمی گیرد. اما نوروزی فرمان می دهد جان را دگر کنیم و راه به امید بدهیم.پس شادی٬آزادی و رفاه حق شماست.از خدا می خواهم همیشه شادباشید٬آزاد و مرفه
