جهان به دوران جنگ سرد بر می گردد.اتفاقات محلی آثار بیرونی منازعات قدرتهای بزرگ است که ترجیح می دهند رودرو به ستیز با هم نپردازندو با مهره حلقه های ضعیف حریف به جنگ هم بروند.بی تردید سرکشی های روسیه در سازمان ملل و رودررویی هواپیماهای نظامی نمی توانست از سوی غرب بی پاسخ بماند.اعلام استقلال یکجانبه "کوزوو" درست همان چماقی بود که غرب دریک اقدام استراتژیک بر سرروسیه وارد کرد. اگر این پیام آشکار به نتیجه دلخواه نظام سرمایه داری نرسد بی تردید ماجرای "چچن" خیلی زود در ارتفاع توجه رسانه های بین المللی قرار خواهد گرفت.
ماجرای جنگ سرد تازه هنوز در مرحله جنینی خود است. باید دید هیات حاکمه روسیه چقدر توان و انگیزه دارد که این جنگ را به سطح بالاتری بکشد. بنظر می رسد آنها در این مرحله با سازش های مقطعی و گرفتن امتیازهایی قانع شوند تا دردور بعد با آمادگی بیشتر وارد رودرویی جدی تر شوند. امریکا در شرایطی که در گیر بحران خاورمیانه است بی میل نیست که صربستان تحریک کند با اقدامات خشن و عجولانه حریف را به میدان یک فضاحت بکشاند. فضاحتی که در بوسنی رخ داد و هنوز روح بشر را زخم خورده باقی گذاشته است . آیا روسیه این توان را دارد که صرب های خشمگین را آرام کند. به خصوص آنکه می داند اکثر گوزوو هایی مسلمانند و اگر منازع جدی شود امریکا می تواند با دفاع از مسلمانان بار روانی حمایت بی دریغ از اسرائیل را سبک کند.
بنظر می رسد روسیه با عدم همراهی در تصویب قعطنامه سوم علیه ایران بتوان این اقدام را به صورت سمبلیک پاسخ دهد و شاید در همراهی با این فرایند پاداش اش را در همان منطقه بگیرد که ضربه را خورده است.در منازعات بین المللی پیچیدگی تصمیم گیری ها حاصل هدف گذاری های است که اعلام نمی شود و به این دلیل روی این منازعات نمی توان در سطح محلی بدون و اماهای کافی حساب باز کرد.ولی آنچه کاملا روشن است در یکسال اخیر مناسبات بین قدرتها شاهد تغییران بنیادین شده است که هنوز همه آثار آن بیرونی نشده اند. ماجرای دستگیری جاسو سان چینی در امریکا راباید در همین جهت مورد ارزیابی قرار دهد.
منازع قدرتها هر چند خود را در رفتارهای سیاسی متجلی می کند ولی آنچه بیش از هر چیز برآمدن٬تداوم و فرجام منازعات را تعیین می کند هدف های خالص اقتصادی است که در باره آن سخن گفته نمی شود ولی همه می دانند برای اینکه سرنوشت هر چالشی را رصد کنیم باید به مناسبات پنهان اقتصادی چشم دوخت. جهان امروز اگرچه یکپارچه نیست ولی از همان منطقی بهره می برد که همه می دانند که شعار اصلی نظام سرمایه داری چیزی نیست جز فریاد سود بیشتر و هرچقدر بیشتر بهتر. قدرت تا تبدیل به سود نشود در جهان امروز هیچ ارزشی ندارد.
تهران شهر ارواح است.این شهر جز کابوس تصویری در ذهن ایجاد نمی کند.ساعت شش بعد از ظهردر احوالی میدان ونک هستم.گرد اگرد میدان پر از مسافرانی است که منتظر خودروند تا بعد از یک روز غم انگیز به خانه بروند.ولی در ازدحام مردم حتی با واژه جادویی در بست نمی توانی تاکسی پیدا کنی.گشت های ارشاد در جای جای میدان ایستاده اند.تحریک می شوم به نزدشان بروم و از آنها بخواهم تعدادی از مردم را سوار خودروهایشان کنند و به مقصد برسانند.مهربانی بیشتر در دلها می نشیند تا ... صرفنظر می کنم.آنها شاید حق نداشته باشند ماموریتی جز ماموریت خود را انجام دهند. برای تضمین امنیت اخلاقی مردم در آنجایند.ولی برای امنیت روانی مردم که در ازدحام حیابانها و کمبودها از دست می رود چه باید کرد.
در این شهر جایی را نمی یابی در تنهایی خودت و یا با دوستی مهربان آرام بنشینی و نجوای درونی کنی و یا کپ بزنی تا سبک شوی.غروب زیباترین لحظه روز و شب است ولی غروب تهران پر از کابوس است.قیافه های عبوس.راه بندانهای طولانی و آلودگی هوا به اضافه تورم و صدها مشکل دیگر نفس مردم را بریده است.تا مدتی دیگر از همین مردم می خواهند پر شور و هم آهنگ رای بدهند.اما هیچ کس از خود نمی پرسد در ورای دعوا های بی حاصل جناحی کی و کجا مشکلات ساده مردم حل خواهند شد. ظهر سارا محمد پور که در دانشگاه درس ارتباطات می دهد و در زمانی که در روزنامه اعتماد قلم می زدم از طریق ایمیل با من ارتباط گرفت و گاهی تماسی می گیرد و در مورد پایان نامه و... مشورتی می گیرد. روز دوشنبه در سازمان به دیدنم آمد. از رشت نامزد انتخابات مجلس شده است.می خواست تحلیل مرا از شرایط بشنود.هنوز صلاحیتش احراز نشده است ولی امیدوار است این اتفاق بیفتد.حرفی که می دانستم به او زدم.پوشه ای با خود آورده بود که برخی از نوشته هایم در اعتماد در آن جمع بود
به خانه که می رسم.آنها را دانه دانه می خوانم.بغض گلویم را می گیرد.گویی همین حالا نوشته شده اند و اگر در این وبلاگ قرارشان دهم هرگز در نخواهید یافت در سال ۱۳۸۲قلمی شده اند.چهارسال از آن دوران گذشته است و هنوز همان انتقادها ٬همان گلایه ها ٬همان ناشنوایی ها وجود دارند.اوضاع همان است که بود.هیچ چیز تغییر نکرده است و شاید هنم بدتر شده است.می خواستم یکی از آنها را اینجا بگذارم ولی چون با خود عهد کرده ام هیچ نوشته ای را که برای روزنامه و مجله ای می نویسم و یا مصاحبه ای با رادیو وتلویزیون انجام می دهم در وبلاگ نگذارم.از بازتکرار یادداشت اعتماد بعد از چهارسال صرفنظر می کنم.ولی حس غریب در من موج می زند.نوشته هایم کهنه نشده اند.این بد است.یعنی داریم دور خود می چرخیم.
در یکی از نوشته ها از مرافعه هایی نوشته ام که زندگی را در خانواده ها تلخ می کند. امروز همان مرافعه ها ادامه دارند با این تفاوت که من نازک دل تر شدم و امیدی هم ندارم از مشکلات رهایی یابم.تقدیر این است که در بازی مرگبار زندگی مرگ را بهترین راه رهایی بدانیم.هر روزنه ای که امید رهایی و تجربه دیگر را میدهد در باورها ی جان سخت و در کوچه های بن بست بجای آنکه آرامم کند خود حجم تلخی ها یم را افزایش می دهد.نه در فردیت مان و نه در هستی اجتماعی مان روزنه ای بسوی نور نمی یابیم. بنظر می رسد باید تسلیم سرنوشت شویم و آن را همانطور که هست بپذیریم و اگر کاری می کنیم به امید فردای بهتر آیندگان باشد .
یکشنبه هجده خرداد سال ۸۲یادداشتم رادر اعتماد این گونه آغاز کردم بخوانید:"تنهایم.تنهاتر از آنکه کسی بتواند آن را تصور کنند. شب که از راه می رسد همصحبتی نمی یابم. کسی نیست که زمزمه های تلخم را بشنود.سهیل و سینا نباید بدانند در زندگی زخمهایی هستند که جان را می خراشند و هنستی آدمی را تباه می سازند . هنوز نباید بدانند . به سراغ شعر می روم . شاملو برایم می خواند :"کوه با نخستین سنگها آغاز می شود /و انسان با نخستین با نخستین درد / در من زندانی ستمگری بود / که به آواز زنجیرش خو نمی کرد." نباید خو بگیریم . باید هر لحظه از نو آنرا کشف کنیم . چرا هنر با هم بودن رانیاموخته ایم و هر کدام جدا از آن دیگری رنج می بریم . پاسخی ندارم . اگر داشتم می توانستم همدمی بیابم. سر بر شانه اش بگذارم و با اشک سخن بگویم . فریاد می زنم . فریادی در خاموشی . تنها با نوشتن آرام می گیرم...."
خدایا این جمله ها هنوز چقدر تازه است. تنها با این تفاوت که سینا و سهیل ام اگر نه همه تلخی هایم بیشتر آنها را می دانند. کاش نمی دانستند . کاش در میدان ونک این نوشته تازه گی اش را نمی گذاشت جلوی رویم .یادداشت این گونه آن سال تمام می شود: اگر نمی توانیم آن دیگر ی را تغییر دهیم ٬می توانیم خود را تغییر دهیم . اگر امروز بود می نوشتم اگر آن دیگری را نمی توانیم تغیییر دهیم دوزخ تنهایی خود را همانگونه که هست بپذیریم و بدنبال مفری نگردیم . لااقل برای نسل موسفید کرده و سوخته خودمان .
دیالکتیک امید و ناامیدی آن نقطه جهنمی است که کل هستی ما را نشانه دار کرده است.ما با دیدن هر روزنه ای بسوی نور سرشار از شعف و شور می شویم.رویا بال می گشاید و در آغوش مان می کشد و با خودش ما را می برد هر کجا که بخواهد.اما وقتی رویدادهای تلخ در محاصره مان قرار می گیریم بلافاصله همه چیز را پایان یافته می یابیم و مجلس ختمی برای همه آرزوهایمان می گیریم.جامعه در گذر بی وقفه پیامهای متضاد از درون چشمه جوشان خود به روح و قلبها سرازیر می کند و حضور خود مدام جانمان را فرسوده می کند و همه توان روحی مان را می گیرد و در حلقه بسته ای به دور خود می چرخیم و در پایان حتی یک ذره جلوتراز وضع موجود نمی یابیم.
همه ما فاعلان این بیم و امیدیم.حتی در روابطه شخصی مان زود دل می بازیم و با خود می گوئیم آن دیگری رویایی مان را یافته ایم و در اولین نشانه هایی که با رویاهایمان سر سازگاری ندارد پس می نشینم. همه چیز را رها می کنیم و از یاد می بریم سرنوشت را آنهایی می سازند که یک رابطه را محل چالش ها و تفاوتها بدانند و گام به گام حفره ها و شکاف هایی که ذاتی زندگی است پر کنند.امید و نا امیدی در سیاست در روابط بین فردی می شود همان قهرو آشتی و یا دل باختن مطلق و جدایی یکبار برای همیشه . اما زندگی خاکستری است .باید لحظات حیات را ساخت و در فراز و نشیب ها حد میانه و به برآیند خواست دو طرف رسید و بعد آنرا گسترش داد. انسانها همانگونه که باید با توانایی متقابل شان همساز شوند ٬می بایست ضعف ها ی طبیعتی شان را به رسمیت بشناسند و این ضعف را تبدیل به نقطه اتکا سازند برای راه کشیدن به نقطه تعالی. این را گفتم تا نشان دهم هرچه در میدان سیاست می گذرد از دل پدیدار شناسی روح ایرانی منطق اش را می گیرد و درست در همانجا هم باید درمان شود.
محمد قوچانی نمونه روشن این بیم و امید است.او وقتی سیاستهای اصل چهل و چهار اعلام می شود پیروزی لیبرالیسم و خصوصی را جشن می گیرد.زمانی که دو فقیه وارد مجادله کلامی می شوند پرچم دگرسانی سنت را در دست می گیرد.در هنگامه ای که اصلاح طلبان علیه هاشمی می شودند او پیش آهنگ این شورش می شود و در دفاع از هم در انتخابات با همه قدرت رهبری جریان را بر عهده بگیرد. وقتی با دو و یا سه اجتماع دانشجویان چپ دگر اندیش روبرو می شود فریاد هشدار باش او به آسمان بلند می شود. ولی وقتی این دانشجویان دستگیر می شود از خود نمی پرسد چرا آن عقبه ای که او در خیال پروریده بود به صحنه نیامد.با کانون نویسندگان می ستیزد و آنرا پایان یافته اعلام می کند. در حالی که هیچ جریانی که ریشه در نیازهای جامعه دارد محدود می شود ولی پایان نمی گیرو...
این روزنامه نگار جوان امروز با سخنان نوه امام و کنش و واکنش هایی که پیرامون این سخنان شکل گرفت روزنه ای دیگر را گشوده می بیند و این گونه می نویسد:"احياي نقش تاريخي خمينيها كمترين رهاورد گفتارهاي اخير سيدحسن خميني بود؛ نقشي كه در پيشبرد انقلاب اسلامي ايران و تقويت گرايشهاي جمهوريخواهانه آن ضروري است. اصلاحطلبان زماني پرچمدار مبارزه با آقازادهها در عرصه ثروتاندوزي بودند اكنون اما بايد پرچم ديگري در دست گرفت. پرچم دفاع از آقازادههايي كه مدافع آزادي و جمهوري هستند. به همان نسبت كه حضور آقازادهها در فعاليتهاي اقتصادي مفسدهآميز است حضور آنان در فعاليتهاي سياسي بركتآميز است تنها به شرط آنكه جمهوريخواه باشند." اما فراموش می کند این کنش و واکنش بعد از انتخابات مجلس مثل برفی که در برابر آفتاب قرار می گیرد آب خواهد شد و در رودخانه تاریخ فراموش می شود بدون آنکه اثری در تحولات بر جا بگذارد. به اعتقاد صاحب این قلم سید حسن خمینی دارای آنچنان شخصیتی است که خود را در گروی آقازاده گی اش قرار ندهد. هر چند به صورت طبیعی از آن بهره می برد. در سیاست هر کس وارد می شود به صورت طبیعی باید پذیرای نقد - البته نه افترا و اهانت - باشد مسدود کردن نقد همان پاشنه آشیلی است که جمهوریت را با خطر ناکارآمدی و حذف قرار می دهد.حفظ حریم ها برای همه یک حق است نه یک امتیاز ویژه
انقلاب پدیده ای است که تمامیت را تبدیل به کثرت می کند و هر کس بخواهد این تمامیت را شکل دهد با مقاومت درون و بیرون سیستمی روبرو می شود و شاید یکی از راز های ماندگاری جمهوری اسلامی در پس همه بحرانها و نا کارآمدیها همین مقاومت درون سیستمی باشد.بدون آنکه این مقاومت بتواند و بخواهد تبدیل به یک جریان اجتماعی نیرومند شود.چرا که همه بازیگران می دانند وقتی رویدادی وارد لایه های عمیق جامعه می شود فرایندی خودبخود پیدا می کند که هیچکس نمی تواند آنرا مدیریت کند.به همین دلیل همه اختلافات متناسب با توازان قدرت در هزار توهای ناشناخته حل و فصل می شوند و هیچگاه منجر به قهرهای ساختار شکن نمی شود . انتخابات مجلش هشتم و ریاست جمهوری همین رویکرد را به تماشا گذاشت . مجلس هشتم همه همین فرایند را طی خواهد کرد. تند و تیزی ها ی پیش از انتخابات همانقدر در ساخت سیاسی ایران طبیعی است که سکوت بعد از آن.
کشاندن پای آقازاده گی - بخوانید اشرافیت از نوع ایرانی اش- به فضای بازی سیاست و جمع کردن آن با جمهوریت از آن ناسازه هایی است که تنها در دوران گذر می تواند تبدیل به یک فراخوان شود.صاحب این قلم بیانیه روابط عمومی کانون نویسندگان علیه قوچانی را نمی پسند.استفاده این ادبیات اگر به حد منطقی خود برسد معنایی جز حذف شخصیتی و فرهنگی یک فرد ندارد. قوچانی با همه تناقض هایش که صاحب این قلم بارها در باره آن نوشته است.تمنای اصلاح امور را دارد و چون ذهن خلاق و مدل سازی دارد بلافاصله پدیده ها را در انتزاع از نگاه تاریخی تبدیل به یک مدل می کند .
مدلی که بجای تفسیر و یا تغییر وضعیت جعل بدیل هایی می کند که به علت انتزاعی بودنش هیچ گره ای را باز نمی کند و یا دری را نمی گشاید . در مقابل واژه هایی را به ادبیات سیاسی می افزاید بر پیچیدگی اوضاع می افزاید و دست نیروهای ضد تغییر را باز می کند. قوچانی تناقض هایش را آشکار می کند ولی شاید بسیاری از ما ترجیح می دهیم آنها را پنهان نگاه داریم . تنها راه گریز از یک وضعیت تاریخی نقد فعال است تا بدیل های غیرکارساز را کنار بزند تا به بدیلی برسیم که بتواند راهگشا باشد.بدون خلاقیت و نترسیدن از اشتباه به این بدیل هرگز نخواهیم رسیدیم . اصل مطلب قوچانی را اینجا بخوانید
مردم آيا خوشباشانه به سياست و زندگي مي نگرند و حاضر نيستند با نگاه فداكارانه به سياست چشم بدوزند و براي خير عمومي مثل دمكراسي ٬انتخابات آزاد و... بسيج شوند و چيزي را در جامعه تغيير دهند محمدجواد غلامرضا كاشي كه صاحب نظري چيره دست است و نگاه خلاقانه به جامعه دارد وحضورش در آغاز انتشار همشهري تنها تجربه زنده من اين اوست در يادداشتي پايان سياست ورزي را بعنوان يك گزاره خبري اعلام مي كند و بر اين نكته انگشت مي گذارد كه اصلاح طلبانه با وعده زندگي شادمانه مردم را ازحضور زنده و هزينه دار در ميدان سياست منصرف كردند. او با ضمير اشاره ما خطاب به توده ها مي نويسد:ببين دنيا اينقدر ها هم كه ايدئولوگها مي گويند عبوس نيست.لبخند بزن.از زندگي لذت ببر.به جاي خشم و خشونت و آرمان٬كمي به عشق و زندگي بيانديش.
كاشي با بسط ديدگاهش و در صندلي اتهام نشاندن اصلاح طلبا ن مي نويسد:خوب ما ماندیم و یک پایگاه اجتماعی که به ما علاقهمند بود اما دلیل علاقهاش این بود که به او آموخته بودیم که خیلی دغدغه سیاست و خیر عمومی نداشته باشد،زندگی کند و از زندگیاش لذت ببرد.چنین بود که پایگاه اجتماعی داشتیم اما به بهای انحلال سیاست.پس چه انتظاری است که این پایگاه در عرصه سیاست به بسیج سیاسی بدل شود.ما در خانه سیاست ایستاده بودیم اما دیگر معلوم نبود چه کارهایم.کم کم به شیوههای گوناگون به ما گفتند آقا حضور شما مانع کسب ماست، لطف کنید بروید پی کارتان.جالب واکنش ما بود. شروع کردیم به شعارهای آرمانگرایانه دادن،مردم را فراخواندیم که کجائید که میخواهند دیکتاتوری به راه بیاندازند.بیائید که ما منجیان شما را میخواهند از خانه سیاست بیرون کنند.من به پایگاه اجتماعیمان میاندیشم که خیلی علاقهمند به ما بودند،اما چیزی از رفتارمان سر در نمیآوردند. حتی در صداقتمان شک کردند.
وي ادامه مي دهد: شاید در دل گفتند ای بابا،اینها هم که دوباره بساط فداکاری و ایثار و مقاومت پهن کردند.سیاست را منحل کردیم، ابزارهای بسیج سیاسی را بی معنا ساختیم.انحلال سیاست،در جامعهای که هنجارهای سنتیاش هم دیگر توان بازتولید اخلاق و هنجارهای انسجام دهنده جمعی ندارد، به معنای تشدید گسیختگیهای آن است.جامعه گسیخته،بابحران امنیت مواجه است.جامعهای که بحران امنیت دارد،دست به دامان دولت است.من توان رقیب را در بیرون کردن کم هزینه ما از عرصه رقابت سیاسی اینطور تحلیل میکنم. نمیدانم نظر دوستان چیست."
آقاي كاشي عزيزترديد نيست جامعه گرفتار يك انفعال جمعي است و اين انفعال راه به انحطاط مي دهد و بايد قبل از اينكه جامعه به صورت كامل منحط شود مي بايست دلايل آنرا باز شناخت.اقدامي كه اين صاحب نظر به اصلاح طلبان نسبت مي دهد از همان پايان جنگ تبليغ شد.همين تبليغ و اقدامات عملي در راستاي آن بود كه يك طبقه متوسط شهري را حول محور اصلاحات جمع كرد.معلول را به جاي علت گرفتن مي تواند عواقب خطرناكي داشته باشد.اصلاح طلبان معلول شرايط زندگي مرفه و شادمانه بودن نه علت آن.اصلا اصلاحات با انقلاب اين تفاوت را دارد كه هزينه تغيير را كم مي كند.دليل بسيج نشدن مردم در بازي انتخابات دليل ديگري دارد كه بايد فارغ از تعلقات سياسي آنرا بازشناخت.بي رغبتي مردم به انتخابات دليلي جز اين ندارد كه اين بازي هيچ دستاورد محسوسي برايشان در بر ندارد و آنها مي دانند هر اتفاقي بيفتد و هر جرياني بر صندلي مجلس تكيه بزند شرايط زندگي شان تغيير نخواهد كرد و همچنان بايد با چهره عبوس زندگي بسازند.
سیاستمدارانی ایرانی از نوع اصلاح طلب و یا اصول گرایش فراموش می کنند دربازار سیاست هیچ کس برای جلب مشتری تنها خود را در ویترین قرار نمی دهد.خریداران چهره فروشنده و اخلاق و منش او را زمانی در محاسباتشان منظور می کنند که کالای مورد نیازشان را با یک نرخ مشخص بتوانند از دو فروشنده بخرند حال برای انتخاب توجهی هم به حاشیه ها بکنند و سرخوشانه یکی را به آن دیگری ترجیع دهند. بحث ديگري است . اين ايدئولوگها نيستند كه چهره زندگي را عبوس مي سازد.اين واقعيت زنده است كه چهره خشك و بي انعطاف را جلوي مردم قرار داده است.كجا مردم حق انتخاب شادكامي را دارد.كجا اصلاح طلبان بجز در شعار اين چهره را خواستند تغيير دهند . حتي آنها اين چهره را بزك هم نكردند چه برسد واقعا بخواهند تغييرش دهند.اقليتي مرفه را نبايد بجاي كليت يك جامعه گرفت.
اصلاح طلبان که شعارهای بزرگ می دهند و به حدافل ها تن می دهند آنچنان گرفتار گرفتن تائید صلاحیت این و آن چهره از ميان خود هستند که فرصت نمی کنند که بگویند برای هزاران گره های کور که مردم و طبقات فرودست را مستاضل کرده است چه می خواهند بکنند و چه تدبيري در آستين دارند.آن سوی بازی اصول گریان دغدغه ای بنام رد صلاحیت ندارند ولی آنچنان بدنبال سهم بیشتر از لیست ائتلافی اند که فرصت ندارند از خود بپرسند در این میان سهم مردم چه می شود.میلیونها جوان بیکار چه انتظاری باید از مجلس بعدی داشته باشند.سوختگان به پای تورم افسار گسیخته آیا می توانند انتظار داشته باشند آقایان و خانمهای نماینده کمی سرعت تورم را بکاهند.برای دوجناحی که بازی انتخابات را یکی در موضع ضعف و دیگری در مصطبه قدرت پرسش های تجملی است که نباید به آنها اعتنایی کرد.
بازی تکراری آنهم با بازیکنان مشخص چه دستاوردی می تواند داشته باشد جزتداوم همه رویه های عادت شده. کسی هم پیدا شود که بخواهد قواعد بازی را بهم بزند٬ می شود دولت نهم و با معیشت مردم بازی می کند و شعار کی بود کی بود من نبودم سر می دهد.آقایان این بازی مردم نیست.آنها ممکن است رای بدهند که می دهند ولی می دانند از این دیگ آبی برایشان گرم نمی شود.دوست عزيزم آقاي كاشي مردم مستاظند. حاضرند كاري بكنند و فداكارانه وارد بازي شوند . ولي نمي توانند به كساني راي بدهند كه وقتي وارد قدرت شدند به دانشجويان بگويند برويد مطالعه تان را بكنيد و اصلاحات چند قرن طول مي كشد تا به فرجام برسد. مردم ترجيع مي دهند سرشان به كار خودشان گرم شود تا براي هفصد سال بعد فداكاري كنند بدون آنكه كسي تضميني بدهد كه هفت سده بعد حاصلي از اينهمه فداكاري نوادگانشان ببرند.
ماركس كوشيد از فلسه گذر كند و به جامعه شناسي و اقتصاد سياسي برسد. او بر آن بود كه از ذهن به عمل برسد و بر اين نكته انگشت گذاشت كه تنها مي توان با عمل جهان را تفسير كرد و تغييرش داد. امروز وعده ديدار با شعارهاي ذهني هيچكس را بر نمي انگيزد. بنظرمن دولت نهم اوج شعار و ترغيب مردم را به تماشا گذاشت و ديگر ته كيسه ها شعارها چيزي باقي نمانده است.زماني مي توان مردم را به صحنه كشيد كه شعارهاي كوچك و عملي بدهيم كه باززندگي روزمره مردم گره خورده باشد.نتايج دم دستي و خرده بيش از همه اندرزها و هشدارباش ها مي تواند مردم را برانگيزد. جذاب بودن گروهي نسبت به رقيب آنقدر كشش ندارد كه راه به فداكاري دهد. همانگونه كه در ازدواج تنها به چهره طرف بسنده نمي كنيم و از او پرسش هايي مي كنيم كه كليت زندگي مان در گروي آن است . مثل شغل٬در آمد ٬امكانات و مهارت در آشبزي و ... هيچكس از همان آغاز ازدواج فداكاري را از همسرش نمي طلبد . وقتي زندگي عاشقانه جلو رفت و حصه اي از خوشبختي نصيب برديم فداكاري در پي آن مي آيد .
"مبارزان در تاریخ چه سهمی دارند "آنهایی را می گویم که زندگی شان را می بازند تا ستم ماندگار نشود.نه آنهایی که نامشان می مانند مثل اسپارتاکوس و...٬کسانی مورد اشاره منند که هر جا هستند زنده بودن رادر اطرافشان به نمایش می گذارند.بلدند نه بگویند.درهر لحظه زندگی شان آن دیگری حضور دارد.رنج دیگران رنج آنهاست.تنهایی ٬عسرت و زندگی تنگدستانه را تاب می آورند تا تمدن وحشی لطیف تر شود. ولی خودشان در سختی ها هیچ کس را ندارند که همراهی شان کند.شانه ای را نمی یابند تا سر بر آن بگذارند و بگریند.خود در عذاب اند.اما اگر باز کسی را بیابند که ستمی بر او رفته است طرف او می ایستادند. هر چند هیچکس طرف شان نمی ایستند.
عصر پنحشنبه این پرسش در ذهن من شکل گرفت و مرا با خود برد.دیدن نمایش بهروز غریب پور بهانه ای شد که به این مسئله بیاندیشم.بهروز غریب پور زنگ می زند و مرا برای دیدن نمایش اش دعوت می کند.ساعت هفت بعد از ظهر پنجشنبه در تالار آوینی فرهنگسرای بهمن به اتفاق خانواده خود را به ماجرای عمو تم می سپارم .ماجرای آنهایی که شلاق می زنند و آنهایی که تازیانه می خورند.آنها که مثل حیوان کار می کنند و آنهایی که چون جیوان اسیر شهوت می شوند و می خورند و... رودر روی هم . ستم کار و ستم دیده . هر دو اسیر جهالت.آنها را ناخودآگاه می برد با خود.تاریخ را کسانی می سازند که تاب شلاق خوردن را از دست می دهند و یا از خود می پرسند چرا باید شلاق زد.همین پرسش آنها را از جریان عادی زندگی به بیرون پرت می کند. رنج آگاهانه را می پذیرند.مبارزه می کنند.کشته می شوند. در بنیاد ستم ترک می اندازند و زندگی را چند گام جلو می برند.بعد شعله های ستم شکل عوض می کند. تحمل پذیرتر می شود و بعد کسانی از راه می رسند که تحمل پذیر را غیر تحمل می یابند.دوباره چرا می گویند و دیگر هیچ چیز عادی به نظر نمی رسد و بعد زندگی جلو می رود.
این چرا ها که از زبان قهرمانان ناشناخته بیرون می آید هستی فردی شان را به آتش می کشند و جز خاکستر بر جا نمی گذارد. ولی بدون آنها زندگی تبدیل به تاریخ نمی شد.چیزی جلو نمی رفت.ستم در ستم بودن باز شناخته نمی شد. کلبه عمو تم نمایشی دیدنی است.سه ساعت مخاطب را با خود در گیر می کند.نمایش به ما می گوید اگر بین برده ها و بین آنهایی که خود اربابند چرا شکل نگیرد و حنجره ای برای بیان خود نیابد برده گی ابدی می شود.برده داران تا ابد شلاق می زنند و خوی حیوانی شان را تسگین می دهد
غریب پور پر کار و سر شار از خلاقیت است .دمی از تحرک باز نمی ایستد.مثل همه آنها که می آفرینند نفس بودنشان سخاوتنمدانه است و به ما بشارت می دهند زندگی اینگونه نمی ماند و تاریخ جلو می رود. باید تاب آورد.مدتهاست با خود می اندیشم چرا آنی که می نویسد و نوشتن را برای روشنگری و سعادت دیگران می خواهند چرا باید رنج بودن را اینگونه تحمل کنند.چرا باید خود را تنها بیابند و همه مفرها به روی شان بسته بماند.آیا اگر بر آن باشی نگاه منتقدانه خود را بدوزی بر زندگی و فریاد کنی باید تغییر کرد.نباید اجازه داد حق فرو دستان در زیاده طلبی فرا دستان از دست برود.باید خودت را در رنج و تنهایی رها کند.سر گذشت مرا در کنار در همین وبلاگ بخوانید تا دریابید چه می گویم
نظام سرمایه داری در ذات خود غارتگر است.از مناسبات نا برابر خون و جان می گیرد ولی اگر مبارزان نبودند که شلاق بخورند و بسوزند و بسازند امروز می توانستیم تصور کنیم سیاهپوستی نامزد ریاست جمهوری امریکا شود و یا یک سیاه پوست وزیر امور خارجه شود.شاید بگوئید آنها همان هایی که در عصر برده داری به نمایندگی از اربابها شلاق می زدند.اگر این چنین باشد که هست.باز تاریخ جلو رفته است. نمی توان این جلو رفتن را انکار کرد.همین به ما امید می دهد اگر تاب بیاوریم باز تاریخ جلوتر خواهد رفت. باز کسانی چرا خواهند گفت.
بعد از نمایش در میدان کشتارگاه سابق به یک جگرکی مدرن رفتیم تا شامی بخوریم.همسرم گفت خوشبختانه دیگر برده ای وجود ندارد.خندیم و چه تلخ.پسرکی را نشان دادم که مدام پله ها را بالا و پائین می دوید تا کسانی شامشان را بخورند و کسانی به درآمد های هنگفت شان برسند.خستگی را در چهره اش موج می زند. شاید هم گرسنه بود.نمی دانم.تمام کودکی ام مثل آن کودک گذشت.گرسنه کار کردن.مدام کار کردن.چرا باید مبارزه کرد.بخاطر آن کودک و کودکان کار که کودکی شان را گم می کنند. بخاطر کسانی که از زخم بیکاری همه چیز را تاب می آورند . تحقیر و برده بودن را. چاپلوسی کردن را. باید از خود گذشت.همه زخم های نداشتن و نتوانستن را و زخم ز بان حتی از نزدیک ترین کسانی که در کنار توند تاب آورد تا همه چیز عادی به نظر نرسد.تا چرا پرقدرت شود. نمایش عمو تم را ببینید.حتما
"اگر بخواهي هيچكس دشمنت نباشد٬عاقبت دشمن خود خواهي شد"٬اين را پسرم سهيل به من مي گويد.با او گاهي مي شنيديم در مورد خودمان سخن مي گوئيم.نه مثل پدر و پر٬چون دو دوست٬دو همراه٬دو هم راز. هيچ چيز را از او پنهان نكردم .اما اين سخن گفتن بوي شعر و فلسفه و جامعه شناسي هم به خود مي گيرد. سينا هم گاهي به جمع مان اضافه مي شود. مدتي بحران روحي مرا با خود برد. با سهيل كه به علت بيماري در خانه مانده بود در اطراف اين بحران سخن گفتم چه گفتم و چه شنيدم در حوصله اين وجيزه نيست و يا بايد در حريم خصوصي من بماند .
پسرمي گويد تو مدتي است ادعا مي كني همه را دوست داري.اين غير ممكن است.نمي توان همه را دوست داشت.وقتي بخواهي همه را بفهمي خود را گم مي كني و رودرروي خود مي ايستي.شايد هم به موضعي رسيده اي كه مي خواهي به قول نيچه جلوي همه كه مي پنداري كوچك اند تعارفي بياندازي تا رها شوي از دستهاي كوچك شان.باتحريك غرور زخم خورده شان دورشان كني.پاسخي نداشتم . شايد پاسخي نباشد. هيچكس نمي تواند بگويد چرا اين كار را مي كند و يا نمي كند.هزاران حادثه و شرايط انسان را وا مي دارد كه تن به رفتاري دهد . گريز از منطق روز گار گاهي روي پنهان همان منطق است. تنها با خود آگاهي مي توانيم زندگي را رام كنيم.
اوضاع جامعه خوب نيست.جامعه مدام ذخاير ناخوادآگاهش را بالا مي آورد و پوست مي اندازد.خود را در انبوه چالش ها باز مي سازد و هيچ چالشي را به فرجام نمي رساند.چالش ها فربه مي شوند وزندگي جمعي و فردي را تباه مي سازند.از ميدان پربلاي جامعه مي گريزي و به فرديت خود پناه مي بري و بر آن مي شوي در دوستي ها و در عاشقانه زيستن ماوا بگيري.ولي در مي يابي آنچنان اين راه بسته است كه همان ميدان جامعه را ترجيج مي دهي.مفري نيست.گريزگاهي نيست.جامعه ما بيش از حد زنده است.آدمها بيش از حد هوشمند و مراقب اند و اين هوش و مراقبت از زندگي دوزخ مي سازد. هوش مدام بر حذر مي دارد و نگاه مراقب و سرد ديگران همه چيز را تبديل به سنگ مي كند.
نه سياست ورزي ممكن است.هر تحليلي كساني را عليه تو مي شوراند.كرشمه هاي دروني راهي براي بيروني شدن نمي يابند.مادر جامعه غير ممكن ها زندگي مي كنيم.هر جا مي روي جلويت ديواري از سوئ ظن ٬بي اعتمادي و سنت هاي متصلب مي يابي.تنها گريز گاه نوشتن است.به قلم پناه بردن است.به شدت گرفتار روايتي ام كه قرار است بتوان رمان شود.طرحي از آن را اينجا مي زنم تا به جايي برسد.آدمهايش را بيابم.فرجامش را پيدا كنم تا آن را ورز بدهم و يا بر گوشت و پوستش بيافزايم.شعر مدام مرا تسخير مي كند و برخي از آنها را مي گذارم دروبلاگ كلاغ.مهم نيست مخاطب آنرا چگونه مي يابد.مهم آن است كه آرامم مي كند.احساسات فروخفته ام در آنها سر ريز مي شود.طرحهاي كوتاه ام را هم در پژواك مي سپارم به جهان مجازي
پسرم به من مي گويد دچار سرنوشت قهرمان تهوع سارتر شده اي.واقعيت هيچ نشانه اي از ماندگاري برايت باقي نگذاشته است.همه چيز در سياليت اش ويران مي كند و تنها در نوشتن مامن مي گيرد.اودر شنيدن يك آواز پناهي يافت . تو در كلمه و در جمله . راست مي گويد.من مي نويسم تا ذهن خالي شود و حس ها ي غريب و دست نيافتني مرا ويران نكند. در شعر و داستان مي توان عاشق شد بدون آنكه هيچ ديواري روبرويت بايستد.مي تواني بربال واژه هايت هر جا خواستي بروي بدون مانع.نوشتن رها مي كند و آدمي از هر آنچه سفت است مي گريزد.پسرم مي گويد تنها به نوشتن بيانديشد٬بحرانها خود مي روند و در تن واژه هايت مي نشيند.راست مي گويد من بدون نوشتن از دست مي روم
نظام سرمايه داري حتي با روزعشق (والنتاین )معامله مي كند ودر بازار مكاره عاشقي به سود هاي كلان دست مي يابد و با عرصه عشق هاي هفت دقيفه اي حيب هاي خود را پراز پول مي كند.در تلويزيون ماهواره اي صحنه اي را نشان مي داد كه در آن دختران و پسران تو سط سوداگران تشويق مي شدند در تله كابين هفت دقيقه كنار هم قرارگيرند و اگر هم را پسنديد بقيه روزبا هم باشند و بي ريا پول خرج كنند. سرمايه داري حتي حرمت زبان را آلوده مي كند و عياشي را با لقب "عشق هاي هفت دقيقه اي" تطهير مي كند.دراين نظام مهم سودآوري است.چه فرفي مي كند با تزريق نفرت به فرهنگهاي ديگر باشد و با تزريق عشق هاي آسان - معادل فست فود- به اين سود برسي . اخلاق سرمايه داري بنياني جز سود ندارد.
نظام سرمايه داري روابط اجتماعي خود را به گونه اي طراحي كرده است كه امكان عشق ورزي - بخوانيد سكس -ساده را فراهم مي كند.بين ارزشهاي عمومي و عرف هاي راهبردي و تمهيدات سوداگرانه هيچ شكافي را بر جا نمي گذارد. به اين دليل غربي ها ازخود بيگانگي را به راحتي آب خوردن تحمل مي كنند بدون آنكه گرفتارتضادهاي مرگبارفوری ارزشي شوند.اما همين تمهيدات وقتي وارد دنياي ما مي شود كه مولفه هاي خود را دارد و چه فانون ، چه عرف و چه ذهن تك تك مان ناسازگار است بجاي ميدان دادن به عياشي فاجعه مي آفريند و روحهاي بسياري را به ويراني مي كشد.عشق هاي اينترنتي مصداق بارز و دم دستي اين فاجعه است.عشق هايي كه در شورمندي واژه ها و جهان رويايي شكل مي گيرد و ولي وقبي به زمين سخت واقعيت هبوط مي كند با طوفاني از اما واگرهايي روبرو مي شود كه نمي تواند حاصلي جز نفرت از عشق و حتي خود زندگي داشته باشد
عشق و نفرت هاي اينترنتي جانهاي بسياري را فرسوده مي كند.گره خوردگي عاطفي كه ازهزارتوهاي واژه ها و جمله هاي رمانتيك مي گذرد.وقتي بر آن مي شود از آسمان بي ابروآفتابي ذهن به هواي نا پاك واقعيت گذر كند هررويايي را بلافاصله تبديل به كابوس مي سازد وهم آغوشي هاي مجازي كه توسط واژه گان باردارمي شوند بلافاصله نوازد نفرت را درآغوش عاشقان مي گذارد.نوزادي كه بسيارزود فربه وازشدت چاقي منفجرمي شود و هررابطه انساني را به گند مي كشد.روز والنتاين كه روز عشق است اين فرصت را مي دهد كه درباره اين حلقه چرخنده مرگبار بيشترسخن بگوئيم . جهان مجازي آزادي را عرضه مي كند كه تا هرج و مرج يك قدم فاصله ندارد . در مقابل محيط اجتماعي روز به روز سخت گيرانه تر با اين آزادي برخورد مي كند.درسايش اين دو دنيا كه به يك اندازه تاثير گذارند اخلاق از نوعش دود مي شود و به هوا مي رود.
در دنياي مجازي همان افرادي كه بشدت از آزادي جهان مجازي بهره مي برد اين آزادي را وقتي در واقعيت مشاهده مي كنند بلافاصله رو ترش مي كنند و با سپاه افترا جلوي آن سد مي كشند.عبورازسدهاي ذهن اگر ممكن هم باشد سخت و دشوار است و يك رودررويي جهنمي را در پي دارد. بايد اين شكاف را به رسميت شناخت و آزادي جهان مجازي را از طريق خود كنترلي رام كرد. بايد در نوشتن پيغامها و بهره گيري از واژه ها مسئولانه تر و اخلاقي تر دست به عمل زد. قبل از اينكه اجازه دهيم چشمه هاي جوشان واژه ها عشق هاي مجازي را برانگيزند و زندگي را به تباهي بكشند پيامدهاي نوشتن هر واژه را مورد ارزيابي قرار دهيم و بعد دست به نوشتن بزنيم . مهمتر از اين خود كنترلي آنست كه باید روابط آزاد مجازي را تبديل به هم انديشي . آموزاندن و آموختن كنيم . مي توانيم گفت وگويي متعالي راتچربه كنيم.تجربي كه سخت به آن نياز داريم.عشق را اگر واقعي باشد بايد آنرابه ميدان استعلا بكشيم و از آن فرصتي بسازيم براي فربهگي روح و آموختن بي وقفه و شدنی فعال
بخش نظرها را در وبلاگها به اين دليل نگذاشته اند كه از هم ستايش كنيم و يا پشت نامهاي مسعتار هم را به لجن بكشيم .بايد نظرها متناسب با نوشته ها باشد. نگاه انتقادي به اين نوشته ها و يا پيش بردن بحث نيازي است كه چون در واقعيت پاسخ داده نمي شود . فكر جمعي را لاغر مي سازد . بايد از طريق وبلاگها پادزهري براي فضاي ضد گفت و گو تدارك ببينيم . جهاني كه به عاشقي ميدان نمي دهد بايد به رسميت بشناسيم. حتي براي رهايي از بخرانهايي كه همه هستي فردي ما را در گروي خود مي گذارد و آرامش رامي ربايد. روز والنتاين و هر روز ديگررا بايد متناسب با شرايط زندگي بازسازي شود تا بتواند لبخندي بر لب بنشاند نه آنكه زندگي را تبديل به ناكامي هاي ايدي و اشك و آه هاي هميشگي سازد . نوجوانان و جوانان بيش از بقيه در معرض اين تباهي از است . برعهده ميان سالان و با تجربه هاست كه بجاي فرار از محيط پر خطرو نجات فردي خود با ابداع راههاي جديد فضاي مجازي رابرای همه امن كنند.
هواپیماهای جنگی امریکا و روسیه بر فراز خلیج فارسی رو دررویی کردند.آتشی که به صورت پنهان در مبادلات دیپلماتیک شعله گرفته بود صورت دیگری از خود را درآسمان به تماشا گذاشت.این رودرویی نشان دهنده حقایق متعددی است.یکی از آنها رویای جهان تک قطبی است که خیلی زود در مناسبات بین اللملی در همان عالم رویا ماند و راهی برای تحقق خود نیافت.در حال حاضر نه جهان تک قطبی است و نه چند قطبی بلکه فضای پر از هرج و مرجی است که هر کس چماق بزرگتری در اختیار دارد هویج دلخواه اش را به نیش می کشد.
سیاستمداران تاریخ را نه آنگونه که خود می پندارند بلکه آنگونه که معادل پنهان روابط قدرت و سیر خود انگیخته رویدادها می طلبد می سازند.این پوتین و یا بوش نیستند که بازی فراموش شده جنگ سرد را به پیش می برند بلکه واقعیت های اقتصادی و چگونگی تقسیم منافع در سطح جهان نیاز به این بازی در بازیگران بر انگیخته است.روسیه بر آنست نقش از دست رفته اش را تا حدودی باز یابد اما نمی تواند روی اقتصاد پیشرفته خود تکیه کند که بسیار ویرانتر از آن است تا یک قرن دیگر بتوان ابزار رقابت کاخ کرملین شود.به این دلیل یکبار دیگر با موشکها و هواپیماهای دور برد باید سهم خود را از جهان طلبید.زور همچنان در جهان فرامدرن مثل دوران بربریت حرف اول و آخر را می زند.
امریکا که دیگر می داند جهان قطبی نخواهد شد.می داند باید بعد ارجنگ افغانستان و عراق باید ارتش نیرومندش را در جنگهای خیابانی و در دامنه کوهها که در مقابل یک ارتش قدرتمند احیا کند.امریکا برای حفظ قدرت اقتصادی ای خود نیاز به دشمن دارد. صنایع اسلحه سازی این کشور نیروی محرکه ای اند که چرخهای اقتصاد کاپیتالیتست ترین کشور جهان را به حرکت در می آورند.القاعده و کشورهای کوچک آنقدر وزن ندارند که ضرورت این نیروی محرکه را اثبات کنند.روسیه بدون کارت دعوت به رایگان این نقش را بازی می کند.هر دو طرف از این ماجرا سود می برند.یکی اعتبار بین المللی اش را در سهم خواهی احیا می کند و دیگر ی با تدوام وضع موجود یک امتیاز از هر چالشی به نفع اقتصادش ذخیره می کند.
اگر جهان تک قطبی نشد. سرمایه داری همه جهان را از آن خود کرد. روسیه صورت بدوی این نظام را به تماشا می گذارد و امریکا صورت پیشرفته اش.روسیه تا آنجایی این درگیری را تضمین می کند که سهم دلخواهش را آنهم تا حدودی بدست آورد.این رو دررویی چون از هیچ ایدئولوژی جز منطق سود بیشتر که همان شعارراهبردی سرمایه داری است ملهم نمی شود. بی وقفه حول محور چالش و سازش می چرخد و به پیش می رود.کسانی بازی را واگذار خواهند کرد که منافع خود را بخواهند در چرخندنده های این حلقه تکرار شونده بدست آورند. آنها به سود یک طرف خود را قربانی خواهند یافت.جنگ سرد بدون ایدیولوژی همان منطقی را ندارد که وقتی پای یک آرمان در میان بود ٬بدون ایدیولوژی منفعت اندیشی جایگزین هر نگاه دیگر می شود. منفعت طلب دوست و دشمن دائمی ندارد. تنها منافع دائمی او را بر می انگیزد.حتی اگر این آرمانخواهی در سطح نمایشی می ماند و عمق خود را از دست داده بود.این نکته دقیق همان چیزی است که سران همه کشورها باید به دقت بدانند و در محاسباتشان آن را منظور کنند.
خشونت پول با نقاب مبادله آزاد همه هستي فردي و جمعي ما را ازآن خود كرده است.اين خشونت پري وش و چون غول چراغ جادو هر چه دست نبافتني است بدست مي آورد.دشمن را دوست و دوست را دشمن و افراد آزاد را برده و بردگان را ارباب مي كند.تن هررابطه انساني را با شلاق جادويي اش زخمي مي كند و فرهنگ را با حضور رام نشده اش را به آشوب مي كشد و معنا آفريني را در مقدار چكي كه مي توانيد بكشيد تقليل مي دهد.با پول مي توان زشت را زيبا كرد و پير را جوان. پول نشان مي دهد چه كسي ارزش دارد وچه كسي بي ارزشي را بعنوان يك تقدير ناگزيربايد بپذيرد.
پول هم افيون توده ها و هم رويای آنهاست.با پول مي توان سفر رفت.خودروهاي گرانقيمت سوار شد،ويلاهاي كنار ساحل را از آن خود كرد و افق دريا را از بي پول ها را ربود.قدرت بدنبال پول است.تا بتوان درعمل اين قدرت را به زندگي مرفانه تبديل كند.هر فضيلت را رهسپار ديارفراموشي مي كند و هر بي فضلتي پول ساز را در اوج هياهيو مي نشاند.در غياب پول است كه همه وسوسه مي شوند بر خواهش نفساني خود چيره شوند و درحضورآن هر ميل زياد خواهانه را لباس اخلاق مي پوشاند.درست همان موقع كه از بي پولي غرور ما زخم مي خورد از نداشتن فضيلت مي سازيم .زماني كه ميلياردها در جساب مان داريم ثروت را تقديس مي بخشيم.
آنجا كه پاي پول در ميان باشد عشق و نفرت بسرعت جاي هم مي نشيند.زيباترين دختران و عاشق ترين پسران در مقابل چكهاي تضميني عشق را وامي گذارند و نفرت را چه بي دريغ درآغوش مي كشند.با پول است كه فرزندان آرزوي مرگ پدر و مادر را مي كنند و پدر و مادران با خشم و كينه به ارث بران نگاه خيرشان را مي دوزند. دانشمند ،فيلسوف ،شاعر،نويسنده ، مخترع و... را بي قدرمي كند و هر دلال موش صفت و رانت طلب هميشگي را درمصطبه توجه قرار مي دهد.درست در همين نقطه است كه سپاه بي ترحم سرمايه داري هرآنچه مي خواهد بدست مي آورد وازانسان موجودي ازخود بيگانه مي سازد كه در برابر ويروس حسادت،دورويي،ريا،دروغگويي تسليم مي شود و صعنت سكس و شهوت را جايگزين گره خوردگي عاطفي و رابطه عاشقانه مي كند.هرروزبا نمايش ملكه زيبايي و شوهاي لباس ميليارد ها انسان را در دوزخ حسرت ماندگار رها مي كند.
نظام سرمايه داري هر ستيز ظاهري با ظواهرش ر ا مي پذيرد به شرطي كه طغيان تب پول جانها را تسخير كند.پول يعني مصرف بي وقفه بدون آنكه ضرورت اين مصرف ذهني را به خود مشغول كند.دراين ميان آيا مي توان بر اين از خود بيگانگي غلبه كرد و گرداگرد خود فضاي امني از رابطه انساني كشيد تا زندگي معنايي را بيابد كه مدتهاست ندارد.مي توان اگر آدمي بر حقيقت پول وقوف داشته باشد و بتواند آگاهانه از آن فاصله بگيرد.ولي رهايي فردي هميشه در معرض تند بادهايي است كه از هر گوشه و كنارخود رابرحفاظ هاي تعبيه شده مي كوبد وزندگي را تبديل به بي قراري هميشگي مي كند.جنگيدن با نظام سرمايه داري تا بديلي عملي بر آن يافت نشود عده اي را بر مسند قدرت مي نشاند و آنها بنام رهايي بشر بيشترين ستم را بر آزادي و عدالت روا مي دارند.آزادي از خشونت پول به شرطي به سرانجام مي رسد كه ديگر صورت هاي خشونت با هر نام و با هر عنوان جايگزين آن نشود.آيا اين اتفاق خواهد افتاد.پاسخ روشني در افق امروز و فردا ديده نمي شود ولي چون وضع موجود ساخته دست بشر است مي تواند بدست همين بشر هم مي تواند حذف شود.تا آن روز بايد با تامين حداقل ها خود را از دام خشونت پول رست كه از آدمي موجودي تبهكار و شرير مي سازد و امكان انسان بودن را ازآدم سلب مي كند.
برای سهیل در آستانه یک سالگی وبلاگش "ترانه ای که نخواهم سرود هرگز"
شعر خوفناکی وظیفه است.دامی که رهایی از آن ممکن نیست.دهشتی بی پایان که ذهن شاعر را در محاصره قرار می دهد.صدای ناخودآگاه ٬صدایی هراس زده که جهان را همانگونه که هست به تماشا می گذارد.رویای ناممکن را می طلبد وهراس زاده این ناممکنی را باز می شناسد.اما از شعر گریزی نیست. این را یک شاعر فرانسوی می گوید.هر چه کابوس هایمان بیشتر باشد شعر بیشتر از اعماق ذهن راه به بیرون می کشد و زبان را نشان دار می کند.
شعر همزاد عشق است.تمنای محال آن دیگری است.در جستجوی آن "تو" ناب است.آن تویی که دریاها را به رقص وا می دارد. کوه ها را به پرواز در می آورد و همه ستاره ها را در دستی می گنجاند. پری رویی ساحر و دریا دلی ویرانگر. شعر وقتی در آغوش عشق پناهی می جوید جان شاعر را ویران می کند. جهان در او دچار سر گیجه می شود. همه آنچه سفت و محکم است در برابر نگاه او تاب ایستادگی را از دست می دهد. شاعر بی قراری جهان را به تماشا می گذارد. خود هیچ می شود تا جان بشری شیفتگی کند. عشق را فرامی خواند تا عقل را بگریزاند.
این تو کیست . آیا وجود عینی دارد. هم آری و هم نه. هیچ مدلولی نمی تواند این دال را به تمامی پر کند.این تو یک وجود اثیری است.می توان اشاره به این و آن باشد.اما این اشاره در حد اشاره می ماند و منطق خود را در پری و سرشاری می یابد که واقعیت هیچ به آن راه نمی دهد.شعر چون عنکبوت از هر آنچه از واقعیت در اطرافش معلق است می رباید تا آن را در رویا و کابوس رها سازد. عشق در زبان شاعرانه جهان را همانگونه که هست می یابد.همه چیز در مدار همیشگی می چرخد و همین تغییر ناپذیری است که در جهان پر تغییر شعر را هنوز متکای روح سرگردان می سازد که نمی خواهد بسنده کند به واقعیت متصلب.می خواهد جهان را از نو بسازد حتی اگر در این رنج ببرد.
شاعر و رنج هم را می یابند و دیگر رها نمی کنند.شعر بدون رنج محال است و رنج بدون شعر چه جان سخیفی دارد. شعر تلخی را در جان شاعر می ریزد تا بیداد واقعیت را نا خواستنی سازد.عاشقانه ترین شعر در ذات خود سیاسی است چرا که دوست داشتن را به تماشا می گذارد و دوست داشتن تنها در آزادی ممکن است.عشق رها و سرکش است.بی پروایی را می طلبد و جامعه متصلب هر نوع بی پروایی را پس می زند. مولوی و حافظ ٬عطار و.... غداری زمانه را با سخاوت حضورشان فریاد می کنند.سکوت شعردر برابر واقعیت نشان می دهد جهان سکوت را می خواهد و همین سکوت است که شاعر را در دهشت رها می کند.
چه کسی است نداند تیزترین بیانیه های سیاسی را در دهه چهل و بعد تنها می توانستیم از شعرهای شاملو ُ فروغ و اخوان بشنویم.نه از شعرهایی که مستقیم رو در روی سیاست می ایستادند.بل از شعرهایی که از عشق ناب سخن می گوید و شهوانی ترین بوسه را از زبا ن شاملو به آنچنان شرمی مبدل می کند که انسان غار نشین هم از آن سود جوید.شعر بی تابی روح است در جهانی که هر بی تابی را پس می زند.شعر جهان را تحمل پذیر می سازد چرا که نمی گذارد بی تابی به برکه ای به مفر مبدل گردد و تبدیل به گندابی شود.
صاحب این قلم همیشه از شعر می گریزد.هر بار شعر در جانش غوغا در می افکند تلاطمی را در خود می یابد که حتی سهمگین ترین واقعیت نمی توانست بر انگیزد.سهیل و سینا فرزندان من هم شعر می گویند.این شاعری را نمی خواستم.اما کسی شعر را انتخاب نمی کند.این شعر است که در پس کوچه کمین می کند تا جانی را برباید و وقتی ربود زندگی را پر از تلاطم و رنج می کند . رنجی که دقایق را تحمل ناپذیر می کند . من این تجربه را برای فرزندانم نمی خواستم . ولی آنها توسط شعر ربوده شدند و تقدیر من پذیرفتن این سرنوشت است.از سرنوشت گریزی نیست.بخوانید شعر های آنها را تا بدانید این نوشته چه می گوید
سال پنج و هفت در تاريخ ما كجا ايستاده است.انقلاب بزرگي كه در آن سال اتفاق افتاد داراي چه معنايي است . آيا كسي خواهد توانست معناي كامل آن روزها را حكايت كند.اين اتفاق غير ممكن است.حسي كه در آن روزها در همه كوچه و پس كوچه ها جاري بود بيان ناشدني ست.حتي هنر و ادبيات قادر نيست آنچه اتفاق افتاده است بدون توجه به پيامدهايش روايت كند.سال انقلاب سالي عجيب بود.رويدادهاي تاريخي بزرگ نانوشته مي مانند.مدام در باره آنها سخن گفته مي شود ولي هرچقدر بيشتر اين سخنها شنيده مي شود باز چيزي نا گفته مي ماند.تا در درون آن رويداد نزيسته باشي نخواهي توانست در يابي چه اتفاقي افتاده است.حتي خود ما كه در آن سالهاي مي زيستيم نخواهيم توانست اين روايت بزرگ را بر عهده بگيريم
تلويزيون از پيروزي انقلاب مي گويد و پسرم سينا مي خواهد در باره آن سال با او گفت و گو كنم تا بداند در آن سال چه اتفاقي افتاد كه مسير زندگي يك ملت را تغيير داد.بسيار مي كوشم فارغ از پيامدهاي اين اتفاق زباني را بيابم تا به او بگويم كه چه لحظاتي را در آن روزهاپشت سر گذرانديم.نمی خواهم پیرانه سال جواب او را بدهم . می خواهم از زبان یک جوان هیجده سال حرف بزنم که آن روز ها را تجربه می کرد.اما نمي توانم٬ واژه ها كه بر سطح زبان مي لغزند خون و جان ندارند.روايت من سرد مي ماند.احساس ناتواني مي كنم.حس مي كنم هزارحرف براي گفتن دارم ولي دريغ از يك جمله تاثير گذار.چطور بگويم ما تحقير شدگان،ما فرزندان اعماق در برابر نابرابری دهشتناک و در برابر ديو استبداد چگونه بيدار شديم.چطور احساس پهلواني كرديم.چطور غير ممكن را ممكن كرديم.
چطور براي او باز گويم در ميان شليك و گلوله، چگونه در بهشت افسانه اي زندگي مي كرديم.چگونه من هاي جدا و ذره هاي پراكنده تبديل به ما شديم.يگانگي رويايي را تجربه كرديم .از دوزخ رسته بوديم و در بهشت را بر روي ما گشودند. همه در خيابانها بوديم.سرنوشت دست ما بود.شايد بگوئيد ناخودآگاهي جمعي چه ربطي به تصميم آگاهانه دارد.امروز مي توان در خيلي چيزها اما و اگر كرد ولي در آن روز در دنيايي جادويي مي زيستيم . عشق و نفرت با هم قلب مان را فتح كرده بود.
چه كسي امروز باور مي كند وقتي در خيابانها با گارد درگير بوديم و وقتي در خانه اي را مي كوبيديم با هيچ خانه اي بيگانه نبوديم . محرم همه بوديم . هيچ حسي بجز با هم بودن نداشتيم.ديو شهوت را سر بريده بوديم.هيچ نمي خواستيم جز احساس بودن و با هم بودن.سو ءظن گم شده بود.همه به هم اعتماد داشتيم. هيچكس گران نمي فروخت.همه خود روهاي گرانقيمت شان را پنهان مي كردند.تفاخر جايي نداشت. همه شجاعانه مي زيستيم.جلوي گلوله ايستادن جايي براي هراس نمي گذاشت.توپ و تانگ و مسلسل ديگر اثر ندارد٬ به مادرم بگوئيد ديگر پسر ندارد.يكپارچه آتش بوديم از مرگ نمي هراسيديم .
نسل ما چون آن سال زيست، هميشه هر اتفاقي را با آن روز ها مقايسه مي كند.حس مي كند تجربه اي را پشت سر گذاشته است كه ديگر تكرار نمي شود . شاه مي پنداشت مالك كشور است و با گستاخي باور داشت هر كس جز اين بگويد،بايد حذف شود . وقتي با صراحت اعلام كرد، هر كس عضو حزب رستاخيز نشود بايد از مملكت برود ناخواسته همه را مجبور كرد بين بردگي و مردانه ايستادن يكي را برگزينند و انتخاب همه مشخص است . همه ايستادن را انتخاب كردند. هر دليلي كه براي رخدادي چون انقلاب بر شمارند نمي توان نقش اين مرد را ناديده گرفت . با تفاخرش.با اوهامش . با تمدن بزرگش . هيچ رويدادي را تنها با عواقبش نمي سنجند با دلايل رخدادنش مي سنجند . شاه هيچ صدايي را بر نمي تابيد و همه يك صدا با هم چون اركستري شدند تا اين صدا را بر نتابند .
اگر شاه مي گذاشت مفري باقي بماند، اگر جهان تك صدايي را نمي خواست.اگر مدام شكافي را كه بين شعاري كه مي داد و رجزي كه مي خواند و واقعيتي كه مردم در آن مي زيستند، مي ديد. اگر روزنامه هاي ده سال آخر رژيم شاهنشاهي را مرور بكنيد، در همان فضاي بسته در مي يابيد چه حكومت نا كارآمدي حاكم بود. در مي يافتيد نه تنها در آمدهاي نفتي معجزه اي براي بقاي آن نظام نبود بلكه مهلكه اي بود كه يك راست يك نظام دير پا را سرنگون كرد. تحقير شدگان در سال پنجاه و هفت قيام كردند تا حق خود را بستانند .
شاه رفت.با رفتنش كشور يكپارچه جشن و غرور شد. ما كه در آن سالها حضور داشتيم مي دانيم آن اتفاق فريب نبود. نقشه هيچ قدرتي نبود. اصلا نمي توان اتفاقي به آن بزرگي را سازماندهي كرد.امروز مي دانيم بسياري از آن روياها قابل تحقق نبود ٬ولي اين نكته را آموخته ايم كه اگر نگذارند روياهاي كوچك، بروز و ظهور يابند در سكوت فربه مي شوند. آنقدر فربه مي شود كه روزي تبديل به يك انفجار بزرگ شود . انفجاري كه دروازه بهشت را برروي فاعلانش باز مي كند و لي پشت آن دروازه در انتظار چه بايد ماند همان پديده ناشناخته اي است كه نمي توان در باره آن سخن گفت.در دوران فربهگي همه چيز در سكوت مي گذارد و هيچ صدايي خطرناك تر از اين سكوت نيست.ولي مي توان حدس زد در جهاني كه ويران شده است ساخته شدن دنياي بهتر به سادگي ممكن نيست.آنهم وقتي من هاي ما شده دوباره ذره ذره مي شوند و جنگ اراده ها در مي گيرد.برنده و بازنده كيست آنرا بايد از تاريخ پرسيد.از آينده دوري كه فارغ از هيجان داوري مي كند و چه درست.
مادری در شیراز در پس یک تلاطمات روحی دست به فرزند کشی می زند. کدام گره خوردگی روانی از یک مادر جنایتکار می سازد. چگونه یک زن می تواند فرزندان خردسال خود را بکشد. پرسش مهم این است این گره خوردگی روانی در کدام شرایط اجتماعی امکان ظهور وبروز می یابد. وقتی جامعه با انبوه مشکلاتش به حال خود رها می شود. زمانی که خشونت به صورت آشکار درمان هر حل دردی و ناهنجاری اعلامی می شود ٬ می توان حدس زد که هر فرد در این جامعه به صورت بالقوه می تواند تبدیل به یک جنایتکار شود.جنایتکاری که دیگر مدیریتی بر خود ندارد و در یک هیجان روانی طوفانی می تواند دست به آدمکشی بزند.
بهداشت روانی به دلیل تعارضات مختلف اجتماعی و ارزشهای متضادی که توسط کانون های مختلف عاطفی و قدرت در سطح جامعه رها می شوند با اصطگاکی که با هم می یابند ذهن هر شهروند را آنچنان تخریب می کنند که دیگر نمی توان با حداقل معیارها کسی را انسان سالم معرفی کرد.در خبر خبرگزاری ایسنا بر این نکته انگشت گذاشته است که مادر سابق بیماری روانی دارد و این انتقاد را در خبر آمده است که بیماران روانی توسط نهادهای مسئول در حوزه حفاظتی قرار نمی گیرند . تردیدی نیست که درمان فردی هم لازم است و هم موثر . ولی نکته اصلی آنست که به دلیل انبوه بیماران روانی امکانات تخصصی و فنی این کار در جامعه وجود ندارد.باید تدبیر دیگری اندیشید.
در برابر ناهنجاری ها و جنایت ها تنها راهی که پیش روی ماست دفاع اجتماعی فعال است.باید روش ها و شیوه هایی که بحران را در جامعه تزریق می کند در معرض ساختار زدایی قرار داد. باید از روابط اجتماعی خشونت زدایی کرد وحتی خشونت قانونی لازم و ضروری را دور از چشم اجتماع انجام داد.از سوی دیگر باید جلوی یک تورم افسار گشیخته را گرفت.نهادهای اداری را کار آمد کرد و شایسته سالاری را جدی گرفت.یک ترافیک سنگین٬ قطع گاز و دیگر مشکلات همان اندازه در بروز تنش های روانی سهیم است که روابط معیوب میان فردی .
تردیدی نیست که هیچ جامعه ای نمی تواند همه بحرانها را کنترل کند ولی راههایی را پیش بینی می کند که تخلیه روانی در ایام اوقات فراغت امکانپذیرشود.در جامعه ما تفریح نه تنها جدی گرفته نمی شود بلکه جلوی آن سد و مانع گذاشته می شود. سفر رفتن نیاز به امکانات مادی کافی دارد و اگر خانواده ای این توانایی را داشته باشد با کمبود جدی هواپیما ٬ قطار و وسایط عمومی از یک سو و بی توجهی به مراکز اقامتی و جاده های نامن هر سفری را تبدیل به یک فاجعه روانی می کند.
هیچ نهاد فرهنگی و هنری برای خود وظیفه ای برای غنی کردن اوقات فراغت مردم قایل نیست.این نهادها تنها هنری که دارند بر باد دادن منابع بیشمار و میدان دادن به رانت طلبی افسار گسیخته است.در این وضعیت تنها خود خانواده ها باید تدبیری بیاندیشند که اصطکاک ها ی ناگزیر بین خود را نگذارند از خط قرمز های روانی بگذرد . این مدیریت هم نیاز به مهارت دارد که باید آموخته شود ولی هیچکس نیست که مسئولیت این آموختن را بر عهده بگیرد.تنها می ماند پناه بردن به اقبال و شانس که هر کدام از شهروندان ایرانی ناخواسته تبد یل به فاعل یک جنایت نشوند . تا کجا می توان به شانس تکیه کرد . پاسخی برای این پرسش وجود ندارد
ديالكتيك رد صلاحيت واعتراض نمايشي است كه پايان بندي خود در تماشا خانه سياست را به صحنه مي برد.اصلاح طلبان تنها اين نقش تاريخي را در مجلس هشتم مي توانند بازي كنند كه ديگر انتخابات با اقناع افكار عمومي گره نخورده است وهمه چيزبه بيش ازمجلس پنجم باز گشته است.انتخابات يك اتفاق اداري است و همچون همه ديگر رويدادهاي اداري حاصل نشست هاي مديريتي است.مجلس در سنفوني كه در اداره امور نواخته مي شود نمي تواند خارج از نت ها ي اصلي بنوازد.البته اين به معناي يكددستي حاكميت نيست.
كدام سازمانی را مي شناسيد كه بين مديران مياني آن جدال هاي جدي و همه جانبه وجود نداشته باشد. اين جدا ل ها فرايندي از چانه زني ها و تفاهمها و ستيزهاي حل نشده را پشت سر خودباقي مي گذارد.ترديدي نيست هر جا قدرت باشدسرآن ستيزي در خواهد گرفت ولي اين ستيز ربطي به رقابت مدني و سياسي نداردوهر كس بدنبال سهم بيشتربوده وتا ابد خواهد بودو سهم مردم از اين ستيزها هم رودررويي با ناكارآمديها و مشكلات بي پايانست.
اگرپیرامون رد صلاحيت در جناح اصول گراها همه چيز به صراحت و شقافيت گفته مي شود در بين اصلاح طلبان هنوز زبان اشاره و ايما جاريست.صاحب اين قلم با اين زبان نه تنها مخالفتي ندارد.بلكه پيشنهاد مشخص اش اين است كه حتي اين زبان را هم كناربگذارند و با پذيرش رد صلاحيت ها نقش خود را در جامعه به گونه ديگري بازي كنند.دخالت در سرنوشت جامعه تنها از ميدان نهادهاي تصميم گيرنده نمي گذرد.بنظر مي رسد روشن نگاه داشتن اعتراض ها مخاطبان را به اين نتيجه مي رساند كه آنها درهراعتراضي براي ورود به عرصه قدرت يقه چاك مي دهند وهيچ هدف اصلاح طلباني جزاين ندارند.آنها مي خولستند با اين نام نويسي شرايطي كه صورت بندي قدرت به خود گرفته است را نشان دهند كه تا همين جا هم به مقصود خود رسيده اند .البته اصول گرايان هم در اين بازي نقاط مشترك با اصلاح طلبان دارند. آنها هم مي خواهند قواعد بازي تازه را همگان بپذيرند که ناخواسته خواهند پذیرفت.
رقابت بين اصول گرايان براي اصلاح طلبان هيچ دستاوردي ندارد. هر چند برخي از اصول گرايان مي خواهند خودرا براي اصلاح طلبان مطلوب تراز رقيب شان نشان دهند.كساني كه به اين مطلوبیت احتمالی چشم اميد مي دوزند بسيار ساده نگرانه با رويدادها روبرو مي شوند.ولي اين رقابتها نتايج ملموسي براي كشور خواهد داشت.دراين رقابتها كساني به ناچار نقش مخالف را ايفا خواهند كرد و به نقد امور خواهند پرداخت.اين نقش هسته داغ قدرت را نسبت به آنها مسئله دار مي كند و آنها خواهند كوشيد بين وفاداري به اصول و زبان منتقدانشان توازان برقرار كنند.توازاني كه در عمل دست نيافتني است و خيلي زود سرنوشت اصلاح طلبان را پيدا خواهند كرد و در آن روز منتقدان تازه اي سربر خواهند آورد.اين بازي تكرار خواهد شد.تداوم آن تا كجا پيش خواهد رفت تا آنجايي كه اين هسته نتواند تقسيم به دو شود.
بعد چه خواهد شد .پيشبيني هاي تاريخي هر گز تحقق نمی یابند و به اين دليل بايد از گمانه زني پرهيز كرد.بايد بجاي پيش بيني منتظر ماند وديد هر جرياني بعد از مجلس هشتم چگونه شرايط را فهم مي كند و بر اساس آن چه سناريوي را براي خود مي نويسد.نوشتن این سناریوها گمانه زني احتمالي را كمي خون و جان مي دهد و سمت و سوی تحولات را رصد کرد.
مردم به تنگ آمده از مساوي ايران و سوريه در ورزشكاه آزادي نام علي دايي را فرياد زدند.او را طلبيدن تا تيم ملي فوتبال را از اين مساوي رهايي دهد.اين تماشاگران همانهایي بودند كه هر باختي را به حضور او در ميدان گره مي زدند و شعارهايي بود كه عليه اش سر داده مي شد.دايي در تاريخ خواهد ماند.او ماندگار خواهد شد چون علي پروين.چرا كه او هم نماد شكست است و هم نماد پيروزي .بسياري از بازيكنان در اوج موفقيت ميدان را ترك كردند ولي نامشان نماند.شكست خوردگان ابدي هم جايي براي ماندن ندارند. كساني در ميان ما مي مانند كه دلیل هم شكست باشند و هم پيروزي.هم بشود پيروزي را به نامشان نوشت و هم شكست را.درسياست هم همين گونه است.امير كبير،مصدق، خاتمي و... چون دايي اند.هم مي توانند براي صداقت و پيروزهايشان با نثر حماسي نوشت و هم به دليل ضعف هايشان وشكست هايشان تلخكامانانه نامي از آنها برد.
مردمي كه هميشه در زندگي فردي و جمعي ناكام مانده اند نياز به قهرمان دارند.نياز به مراد و پيشرووراهنما دارند.آنها كساني را مي جويند كه در كمال باشد.ولي نكته مصحك آن است كه در عمل مي خواهند قهرمانان و مرادهايشان را در قد وقامت خواست هاي خود بتراشند.به او فرمان دهند تا از اوبشنوند.چون تخت پروگرست آن را به اندازه خود در آورند. اگر روزي به بلند قد نياز داشته باشند آنقدر او را بكشند كه بلند شود و اگر قد كوتاه بجويند او رابا شمشيرشعار،طعنه و... كوتوله كنند.بجاي آنكه از مرادشان حرف بشنوند مدام به او امر و نهي كنند.در جامعه ما اين قهرمانان نيستند كه توده ها را بدنبال خود مي كشند بلكه اين توده هايند كه قهرمانان را هرجا بخواهند مي برند.هر جا بخواهند نه كمتر و نه بيشتر. به اين دليل قهرمانان سرگشته ترين آدمها در ميان مايند.و در وسط هر بردني بسرعت زير پايش را خالي كنند.
همين جامعه است كه بانويي بازيگري را كه كه فيلم خصوصي اش ناجوامردانه پخش مي شود تا حد قهرمان اعتلا مي دهد. دفاع از حريم خصوصي افراد يك حرف است و قهرمان سازي حرف ديگري .همين مردم اگر فرد ديگري را به همين جرم شلاق بزنند براي شلاق هورا مي كشند.در جامعه ما هيچكس قهرمان نيست.توده ها روزي اين لباس را بر تني مي پوشانند و يا در مي آورند. خود آنها هيچكاره اند.يك موجود منفعل كه نمي دانند چكار كنند قهرمان شوند و چه بكنند كه ضد قهرمان نشوند.همين نوع قهرمان سازي است كه زندگي جمعي ما را ضد قصه كرده است.يعني بجاي اينكه داستان گره اي بخورد.قهرماني با تحمل رنج اين گره را چه بصورت حماسي و چه بصورت تراژيك بگشايد.ما با حلقه چرخنده طرفيم كه مدام در دايره بسته مي چرخد.
اين پرسش را بايد از خود كرد چرا در باخت ما نقش مديريت ها،برنامه ريزي ها و مولفه هاي اجتماعي و سياسي را به هيچ مي گيريم و تنها افراد را مقصر مي دانيم .افرادي كه خود قرباني و يا بهره مند از ساختاري اند كه در غياب آنها زندگي را شكل مي دهد.برشت در يكي از نمايشنامه هايش مي گويد.بدبخت ملتي كه نياز به قهرمان دارد وخود جواب مي دهد بدبخت تر ملتي كه قهرمان ندارد و من اجازه دارم بگويم بيچاره ملتي كه قهرمانانش را در بازي مضحكه قهرمان و ضد قهرمان مدام جابجا مي كند آنهم از روي دست ساده ترين عكس العمل غريزيش.
برای کاظمی دینان دوست خوبم که تلخکام مرگ برادر است
پرسه زدن در حاشیه زندگی و گریز از متن آن چاره مشکلاتی نیست که هستی فردی و جمعی مان را در معرض تباهی قرار داده است.باید در پس تلخکامی و ناامیدی که همه چیز را نه به ارامی بلکه به تندی می بلعد باید به اخلاق نگاهی دوباره بیاندازیم و قبل از هر چیز ازیاد نبریم تاریخ حقیقت بزرگی را پیش رویمان قرار می دهد.این حقیقت معنایی جز آن ندارد که در این کره خاکی هیچ چیز ابدی نیست و هر وضعیت بشر ساخته ای دیروزود بدست انسان تغییر خواهد کرد.در ک همین نکته به فاعلش آرامش اخلاقی می دهد.آرامشی که می تواند انسان را تبدیل به انسانی خود بنیان سازد که مسئولیت محیط اش را بر عهده می گیرد و می کوشد مهرش را بر تحولات بکوبد حتی نتواند تغییر در آن بوجود آورد.
دوران بحرانی نیازی ژرف به خودآگاهی اخلاقی دارد.همه ما باید بدانیم سهم ما از تباهی و گژی ها چیست.هیچکس نمی تواند بگوید سهمی از وضعیت تلخ ندارد به اعتقاد لوکاچ" خود آگاهی اخلاقی اغلب به این مهم واقف است که جمع همچون فرد اغلب با وضعیت هایی درگیر است که در آنها دست زدن به کنش لاجرم با گناه همراه است.درست همان گونه که بی کنشی مسئولیت پیامدها را به دوش فرد گناهکار می اندازد".درجامعه تباه فرد چه کاری بکند و چه نکند مهر گناهکاری بر او زده می شود.فرد نمی تواند دستهای پاکش را بالا بزند و بگوید من بی گناهم.اعتراض نکردن خود گونه ای تائید وضع نامطلوب است.این معنای اخلاق در معنای اصلی اش است.
گوته می گوید در آغاز عمل بود و هم او در فاوست بر این نکته انگشت می گذارد" من آن روحم که همواره در کار نفی است و به حق ٬زیرا هر آنچه هست سزاوار نابودی است" خود آگاهی اخلاقی چگونه بوجو د می آید.نیاز به فعالیت و تغییر است که آگاهی نسبت به دنیای ملموس را بر می انگیزد و در اینجاست که آگاهی دوم از راه می رسد و چگونگی مواجه آدمی با آگاهی اول را مورد بازشناسی و شناخت قرار می دهد.خود آگاهی جلوی آئینه رفتن و از نو خود را شناختن است.اگر خوب را بشناسیم می توانیم از نو خود را بازبیافرانیم.کسی که نتواند علیه خود بشورد نمی تواند فاعل تغییر در جامعه باشد.تغییری البته انسانی .این انسان می داند در دنیای مشترک با دیگران می زید و باید در قبال آنها نیز مسئول باشد و هر فرد را موضوع فلاح و رستگاری بداند.
کانت که از بشر می خواهد از دوران کودکی بگذرد و با بر عهده گرفتن سرنوشت بدست خویش وارد عصر بلوغ و روشنگری شود چون با تنش های اهریمنانه وجود بشر آشنا بود جایی گفته است :سرشت تلخ بشر هرگز میوه شیرین به بار نیاورده است.ولی همین سرشت ناتمام و تباهکار اگر به خود آگاهی اخلاقی برسد می تواند به بالاترین ساحت استعلا و فراتر رفتن از خویش برسد.در عرفان گذشتن از هفت مرحله صعب را شرط دستیابی به کما ل می دانند.کمال اگر محال نباشد بسیار سخت بدست می آید. تنها کسانی که نمی هراسند بلغزند باتردید و اضطراب مدام قدم به قدم به جلو می روند و با هر قدم در باره خود می اندیشند و از خود آنی می سازند که باید باشند. مفری جز این در جهان بی مفر پیشروی انسان نیست .در این معنا باید یکبار همه چیز را در معرض انکار و ویرانی قرار دهیم و بعد آنرا از نوع آن را مفضل بندی کنیم . این دیالکتیک انکار و آفریدن است که اخلاق خودآگاهانه را شکل می دهد و زندگی را آنگونه می شازد که می طلبیم و هنوز بشر در تقلایش همه راههای نرفته را می آزماید.
جامعه را در بیمار بودنش باید بازشناخت.در برابر این جامعه باید نقاب بر صورت گذاشت.اگر سراپا نفرتی باید مدام از عشق سخن بگویی.اگر بر آنی هیچ حرفی نزنی باید به پرگویی روی بیاوری.اگر نیاز داری حرف بزنی باید سکوت کنی.این تنها راه حل ناشناس ماندن است در عین شناخته شدن.در جامعه ای که دوستی و دشمنی به سرعت جابجا می شوندباید پرهیز کرد از هر چه نام دوستی دارد.آنی که همه را بیمار می داند چون خودش بیمار است همه را بیمار می پندارد و هیچ رابطه انسانی را نمی تواند در انسانی بودنش بازش بشناسد.در تنهایی غرق می شود.
هولدرلین به زیبایی جایی می گوید:" اگر خرد و قلب داری ٬تنها یکی را نشان بده ٬هردو را که به اتفاق نشان دهی ٬لعنت شان می کنند"٬در جامعه بیمار ما نه باید عقل را نشان داد و نه قلب را. آنی که به تو تشر اخلاقی می زند بدان که خود در منجلاب روحش جز شر چیزی را نمی یابد.آن که با تو دوستانه سخن می گوید غافل مشو که خنجر ی در آستین پنهان دارد. کسی که مهربانانه سخن می گوید بدان که کینه ازلی نسبت به محبت دارد.مدعی که آزادی را می طلبد خود بر پای های خسته آزاد بودن بند می گذارد .
اخلاق آنچنان در جامعه ما درهجوم وحشی سوظن ها.افترا ها و تهمت ها استحاله و بی معنا می شود که گویی از قبل مرده بدنیا آمده است.در جامعه ای که پیشاپیش همه متهمند بی اخلاقی ساده ترین معامله ای است که می توان با جامعه کرد.همین ساده بودن است که هر رابطه ای را به گند می کشد. رفیق دیروز می شود دشمن امروز. کسی که داداش بلند است از کامنت های بی شناسنامه ای که هستی فوری فردی و جمعی را تهدید می کند.خود چون جغد شب کامنت ها ی زشت می گذارد و در زشت بودنش ادعای اخلاقی بودن هم می کند.
تادیروز کسی با کسی دوست بود ناگهان نوشته ای را از او می خوانی که دوست مهاجرش را با بدترین تازیانه نوازش می کند.نمی دانی باور کنی و یا نه . اگر باور کنی دیگر چیزی نداری که به آن بیاویزی.آزادی که در جهان مجازی است به بدترین صورت هرج و مرج تنزل پیدا کرده است.همه بر آنند که ترادر یک قالبی که خود می پسندند بسته بندی کنند و چون هر سلیقه ای سلیقه دیگری را بر نمی تابد سرگردانی و آشفتگی جایگزین دوستی و مهرورزی ها می شود و تعامل اندیشه و استعلای فکری در رابطه من و تو حتی در حیطه ذهن به مرحله خواست نرسیده است٬ چه برسد میدان عمل را برای خود بخواهد.ما چون نمی اندیشیم٬ نه در مهرمان مسولانه می نویسیم و نه در دشمنی کار آمد. چشمه جوشان ناخود آگاه بجای ما می نویسد و جهان را در ابهام رها می کند.
چه باید کرد باید از این معرکه گریخت. دور هر چه دوستی صادقانه است باید خط کشید.دوستی که برایش بهای سنگینی داده ای را از ذهنت حذف کنی.او شاید نداند که تو می دانی چه می کند از حذف تعداد شمارگان در ... تا رد یابی جاسوسانه هر کاری که تو می کنی.نه نباید چنین کرد. دوستی آنست که طبیبانه به علاج بیمار وبیماری بپردازی و در این درمان زنگارهای روح خودت هم پالوده کنی.در دوستی مداومت بورزی.گذشت زمان و دیدن واقعیت هر بیماری رادرمان می کند.نباید هراسید از خشم های گذرا. نباید دل خوش کرد به لهیب سوزناک دوستی های موقت.باید حد میانه را گرفت.رفتار تو بهترین داورزمانه است آن که دیر می زید بسیار دیده ای موجهای خشم بی دلیل و دوستی های بی دلیل را که در گذر زمان ناپیدا شده اند.اکنون که به گذشته نگریسته می شود.همه خوب می دانند هر کس چه کرده است. هیچ چیز را نمی توان پنهان کرد. حقیقت خود را آشکار می کند.
گاهی می پنداشتم چرا بسیاری که پر از استعدادند و پر از نبوغ هیچ نمی شوند.چرا گل استعدادشان زود پرپر می شوند.امروز راز این باخت را می دانم.آنهایی که عجله دارند که زود به قله برسند.چون شکیبایی ندارند زود می بازند و چون می دانند با استعدادند و می توانستند بسیار چیز ها شوند خشم می گیرند.از همه کس و همه چیز متنفر می شوند.بجای آنکه به خود بپردازند.مدام قاضی دیگران می شوند.مدام از همه ایراد می گیرند. مدام به همه می تازند نه با نام خودشان.با بی نامی شان جهان را نفرین می کنند.چه باید با اینها کرد.نباید گذاشت آنها نوع بازی را شکل دهند.باید در برابرشان صبور بود و پیوسته و آهسته در گوششان زمزمه کرد بجای آنکه در تنهایی فرو بغلتی٬بجای آنکه بر همه خشم بگیری و بتازی به این وآن.عزیزم می توانی با پرداختن به خود و هرس کردن شاخه و برگهای اضافی روحت که سنگین ات می کند.اجازه دهی قدت بلند شود و بجای تنها زشتی ها را دیدن می توان بیکرانگی آسمان را هم دید .
تلخی های زمانه مرا تا اوج تراژدی بالابرد. اکنون احساس می کنم رها شده ام.احساس رهاشدگی می کنم.بالاتر از سیاهی رنگی نیست.به این سیاهی مطلق چشم دوختم.حس می کنم ما بیش از حد با سیاست گلاویز شدیم.قدرت همان است که ما هستیم نه بیشترو نه کمتر.همانقدر اخلاقیست که ما اخلاقی هستیم.همانقدر خوی قدرت طلب دارد که ما داریم.همانقدر آزادی فردی دیگران را پاس می دارد که ما از آن نگهبانی می کنیم.همانقدر پاسبان اخلاقی جامعه است که ما از اخلاق دیگران پاسبانی می کنیم . همانقدر پایبند شعارهایی است که سر می دهد که ما در مناسبات فردی ادعایش را داریم و به آن عمل می کنیم.دولت و قدرت شبیه ماست نه یک ذره کمتر و نه یک کمی بیشتر.معادل حد متوسط جامعه چه در گفتار و چه در کردار .
رفتار و گفتار قدرت مینیاتوری از رفتارجامعه در انضمامیتش است.ما در روابط میان فردی آدمها را به خودی و غیر خودی تقسیم می کنیم.به صراحت می گوئیم یا با مایی و یا با آن دیگری.حق انتخاب نداری.این حرف آشنانیست.ازماست که بر ماست.تا ما تغییر نکنیم هر دولتی بیاید و برود.هرترکیبی که به مجلس بفرستیم و یا نفرستیم چیزی تغییر نمی کند.ما درباره خودمان بسیار آسان گیریم و در باره دیگران سخت گیر.چه کسی است که لغزش های اخلاقی نداشته باشد آنهم در جامعه ای که نیک بودن بهای سنگینی را می گذارد برشانه های نیک خواهان. چرا در جامعه با احتمال هر لغزشی و نه با واقعی بودن آن اینهمه خشمگین می شویم درحالی که خود شهره به این لغزشیم.حسادت را لباس اخلاق می پوشانیم.ما تا ذهن خود را جراحی نکنیم.تا بی پرده با خود روبرو نشویم٬ نخواهیم توانست چیزی را تغییردهیم وقتی با ویروس و میکروب سر وکارت افتاد ممکن است خودت هم بلغزی.بیماری شوی.تنها راه گریختن از این وضعیت پلشت نقد جدی و مستمر درونی است .
جامعه بیمار را باید درمان کرد تا خود بیمار نشوی.خود را در قرنطینه قرار دادن سلامت فردی را تضمین می کند ولی سلامت جمعی را نه. باید با بی پروایی در متن مناسبات اجتماعی قرار گرفت و بی دریغ از پلشتی ها و گژی ها نوشت و از یاد نبرد آن که از بیماری می نویسد خود نیز می تواند بلغزد.مهم لغزیدن نیست.مهم آن است که خود آگاهانه هر بار که بر کف یخ زده مناسبات اجتماعی در حال افتادنی فوری به چوب دستی وجدانت تکیه بزنی و بر خیزی و نترسی از آنکه که اشتباه احتمالی ات را تصحیح و از خودت مراقبت کنی.مهم نیست که آنها شبیه حرف هایشان هستند و یا نه.مهم آنست که تو شبیه حرفهایت بمانی.بشر حق دارد اشتباه کند ولی حق تکرار اشتباه را ندارد. حتی اگر اشتباهی نکنی.مراقب آن اشتباه باید باشی که به فهمش رسیدی.
دیشب شب بسیار آرامی را گذرانم.تلخی که از حد بگذرد احساس آسودگی به آدم دست می دهد جهان اگر علیه تو باشد تو خود خود را داری. هیچکس نمی تواند ترا از خودت بگیرد.خودمی دانی چه کرده ای و چه هستی.قضاوت بقیه مهم نیست. مهم نیست که دیگران قاضی تو می شوند مهم آنست که تو قاضی دیگران نشوی.اگر قضاوت نکنی.از قضاوت دیگران نباید بهراسی.در جامعه بیمار باید نه به کسی زیادی نزدیک شد و نه بسیاردوری گرفت.نه به کسی زیادی دل سوازند و نه از آتش لهیب خشم بی دلیل اش رنجید.چه باید کرد.نباید به دیگران خود را توصیح داد.باید قدم به راه گذاشت تا خود راه بگوید چون باید رفت. چقدر احساس سبکبالی می کنم. حس می کنم حتی آنهایی که در معامله مهری که به آنها کرده ام خنجر می کشند نمی رنجم آنها هم روزی درمان خواهند شد.
در جامعه از خو د بیگانه اوهام حاصل نیروهای ناشناخته نیست.بلکه حاصل تخیلات منحرف است.به قول صاحب نظری :"گویا انسان زیر سلطه ی تخیلات خویش است و چون نمی داند که آفریده ی این خیالات خود اوست ٬لاجرم سیطره شان سرشتی واقعی و نه موهوم پیدا می کند."جدال را نه با موهومات بلکه با ذهن موهوم ساز باید آغازکرد.هر توصیحی بر فربهگی یاوه ها اضافه می کند.یایدذهن یاوه ساز را ویران کرد تا آن نیروی خلاقی که فرصت عمل ندارد شکوفایی اش را آغاز کند.هر آدمی را می توان به خاطر این نیرو نهفته دوست داشت.آنقدرمی توان صبور بود که این نیرو بیدار شود.بیدار شود همه یاوه ها چون اشباح ناپدید می شوند. تنها راه روشن کردن چراغ عقل است.اشباح تنها از روشنایی می هراسانند.
آدمهای سنگی را می شناسید.کسانی که همیشه یک جور حرف می زنند و یک گونه عمل می کنند. گرداگردآنهارادیواری آهنین پوشانده است که نمی گذارد صدای هیچ واقعیتی از این لایه بگذرد و درذهن این آدمها رسوخ کند.این افراد دردوستی و دشمنی هایشان پا برجایند.هیچ شواهد تجربی و هیچ استدلال منطقی نمی تواند چیزی را در درونشان تغییر دهد.تنها یکبار در زندگی می توانند شکل بگیرند و تا لحظه مرگ همانگونه می مانند.بدون هیچ تغییری.
از گلوی این افراد تنهایک آهنگ تکراری به گوش می رسد که هیچ در خواستی نمی تواند بر تکراری بودنش غلبه کند.هر چه بگويي و هر چه خود را شبيه خواسته هايشان سازي داوري او نسبت به تو تغيير نمي كند.اين افراد فاقد تخيل فعالند.چون پرواز خيال را نمي شناسند زندگي را براي ديگران دوزخ مي كنند و در شراره هاي آن خود هم مي سوزند ولي نمي دانند سوخت اين آتش را با دستهای بی خبرشان بر شعله های آتش مي ريزند.يك دنده و لجبازند.آنها زندگي را براي ديگران تحمل ناپذير مي كنند و بعد متعجب به آن ديگري خيره مي مانند كه چقدر كم صبرند.طاقت يك داد را ندارند.در جاجاي زندگي مي توانند اين افراد را ديد.در خانواده ٬ در جامعه٬ در سیاست و...
آنها نشانه انحطاط اند.انحطاطي كه خود را در منحط بودنش باز نمي شناسد.شرط انسان بودن در آنست كه بتوانيم از خود فاصله بگيريم و منتقدانه به ارزيابي آنچه هستيم بپردازيم.در اين ارزيابي است كه متوجه مي شويم كجا به اشتباه رفته ايم و بايد خود را تصحيح كنيم.اما كساني كه منفذي در پوست ذهن شان نيست هيچ گاه از خود فاصله نمي گيرند.مي پندارند هميشه حق با آنهاست و هر كس جزاین بگويد بلافاصله در معرض انکارشان قرار می دهند.اين حق هم يكبار براي هميشه ساخته مي شود و كوچكترين انعطاف پذيري هم ندارد.
آدمهاي سنگي نمي توانند باور كنند ديگران هم گوشت و پوست دارند.مي توانن