تماشای اتفاقی یک رویداد به ظاهر خبری در سیمای جمهوری اسلامی یکبار دیگر یک اصول ثابت رسانه ای را به صاحب این قلم آشکار کرد.این رویداد نشان داد حقیقت در رسانه نمی تواند از خود دفاع کند. برای باور پذیر کردن حقیقت باید تمهیدات حرفه ای به کار برد و اگر این تمهیدات به کار برده نشوند و اقعیت در بازتاب رسانه ای خود نتیجه معکوس می دهد.معاون اول رئیس جمهوری و وزیر بهداشت٬درمان و آموزش پزشکی در نمایشگاه کتاب در حال خرید کتابها و سی دی های مورد علاقه شان بودند و جلوی دوربین یا درمورد گرانی کتاب شکایت داشتند و یا در مورد پرداخت پول چانه زنی می کردند.
تردیدی نیست که این اتفاق افتاده است ولی چه لزومی دارد که آنرا به جلوی دوربین برد و مخاطب را دچار تردید کرد که این کار تبلیغات ناشیانه است که می خواهد مردمی بودن دولت را به رخ بکشد. هم معاون اول و هم وزیر جدا از آنکه مقام اجرایی سطح بالا دارند مقام دانشگاهی دارند و بن کتاب به آنها تعلق می گیرد و اصلا هدیه کردن کتاب به مقامات توسط ناشران یک عرف رایج است. به رخ کشیدن پس دادن کتاب توسط معاون اول بخاطر گرانی اش و چانه زنی وزیر در نفس خود یک ضد تبلیغ برای جامعه ای است که انگیزه کمی برای خرید کتاب دارد.
رسانه باید متناسب با نوع قضاوت مردم و باورهای آنها به پخش یک رویداد حاشیه ای بپردازد مگر آنکه قصد خراب کردن دولت را داشته باشد. وقتی نگارنده در همان سازمانی که کار می کند و این سازمان در سلسله مراتب اداری از جایگاه بلند مرتبه ای مثل معاونت اول ریاست جمهوری و وزارت برخوردار نیست می بیند میلیونها تومان بن کتاب بین مدیران - البته نه کارمندان کتابخوان-توزیع می شود چطور می تواند باور کند همین بن به مقامهای ارشد تعلق نمی گیرد. شاید واقعا این اتفاق افتاده باشد ولی این اتفاق باور پذیر نیست و وظیفه نیروهای حرفه ای است که تدبیری بیاندیشند که خبر را ما باور کنیم . البته این تمهیدات بسیار سخت است ولی وقتی نمی توان این سختی را تاب آورد بهتر است از اصل موضوع صرفنظر کرد تا اینکه بی اعتمادی مخاطب به رسانه و مسئولان ارشد را فربه تر کرد.
غول تورم وقتي در ديالكتيك مناسبات سرمايه داري و بحرانهاي ادواري از بطري خارج مي شود زندگي فرودستان را به ويراني مي كشد و دولتها را باعميق ترين ترين بحرانها رو در رو مي كند.بحرانهايي كه تا مرز فروپاشي اين دولتها مي تواند پيش برود و جهان را به جنگهاي خونين بكشاند .وقتي اين تورم با ركود همراه مي شود و شبح بيكاري به پرواز در مي آيد شعبده بازان و توجيه گران كه در برابر بت بازار به كرنش در مي آيند و درمان هر دردي را از رقابت و نظام خود تنظيم گر نرخ ها مي جويند نا گهان تمام ترد دستي شان بر باد رفته مي بينند و در غم غربت روزهاي گذشته مرثيه مي سرايند.
بحرانهاي ادواري به ناگزير رخ مي دهند و شعار سود بيشتر را تبديل به آلت قتال نظام سرمايه داري مي سازند.سودهايي كه مفري براي سرمايه گذاري نمي يابند و با حضور خود همه مناسبات اقتصادي رابه خفگي مي كشند.از يك سو پولها راهي براي خرج شدن نمي يابند و از سوي ديگر كالاها خريداري نمي يابند. اين ناسازه مدام در فواصل معين تكرار مي شود و نظام سرمايه داري درست در اين لحظات است كه نقاب انسان خواهي اش را كنار مي گذارد و حاضر است با كشتار ميليونها انسان يك بار ديگر بر تله اي از ويرانه ها دوران رونق اش را جشن بگيرد.
اين محضكه تراژيك در اقتصادهاي كمبود دار با شكل و شمايل ديگري رخ مي دهد.تورم دلالان موش صفت و رانت طلبان ابدي را يكشبه ميلياردر مي كند و اين ميلياردرها در وضعيت عادي با نمايش تجمل فلاكت جامعه را پر رنگ تر مي كنند و در حالت بحراني پولهايشان تبديل به يورو و دلار مي كنند و در كنار ساحل هاي رويايي و هتل هاي پنج ستاره به سلامتي تورم هورا مي كشند. بعد از سقوط شوروي سابق سرمايه داري كه از جهان تك قطبي مست غرور بود و عربده هاي تئوريك پايان ايدئولوژي و جنگ تمدنها سر مي داد امروز ناچار است با واقعيت خود همانگونه كه هست برهنه روبرو شود.
وقتي روسيه بعد از مدتها قدرت نظامي اش را در روز پيروزي به تماشا مي گذارد و خاورميانه خامدستانه خود را به دام جنگ افروزهاي پشت پرده مي اندازد و با پيروزي هاي مقطعي ناخواسته به جنگ هاي بلند مدت و ويرانگر تن مي دهد مي توان دريافت روياهاي پست مدرنيته در يك فضاي كاملا دراماتيك دارد به كابوس هاي هيچكاكي تبديل مي شود. پايان رويا بي ترديد خواب بسياري را پريشان خواهد كرد.
خاورميانه و آسياي ميانه همان سرزمين موعود است كه از يك سو مي تواند محلي براي سرمايه گذاري سودهاي انباشت شده فراهم كند وهم بازار مصرفي بزرگي باشد كه سودهاي بيشتري در دامن نظام سرمايه داري بريزد.به اين دليل بازي كه در همه جاي خاورميانه در جريان است.بازي كه در دورهاي مختلف طراحي مي شود وبه صحنه مي رود مردم اين منطقه نه با قدرت اسلحه بلكه با بيداري و روشنگري مي توانند از دامي كه برايشان طراحي شده است برهند و توسعه دردون زايي را تدارك ببينند كه مي توان توزيع عادلانه ثروت را همراه با توليد آن جدي گرفت. رسيدن به اين مهم با صداي خمپاره ها و آتشبارها هرگز دست نيافتني نيست. اين حقيقت را تاريخ ثابت خواهد كرد. البته با چه قيمتي . آن را بايد بازيگران تعيين كنند .
توی قاب خیس این پنجره ها /عكسي از جمعه غمگين مي بينم "،دخترچرا می خواهی بمیری.با خودكشي چي گيرت مي آيد. جز يك تكه خاك سرد. زنده بمون براي همسايه هاي مهربون.براي خودت ٬براي من،چه نگاه بی تفاوتی داری.نه جواب خانم دكتررا نمي ديدي . جواب مرا ..نه . من كي هستم توي اين وسط،می دونی وقتی ترا گذاشتم بیمارستان و خودم را رها كردم در خيابانهاي تهرون،هيچ چي نمي دونستم از تو ،امادلم پر از خون بود.خون دست تو پلكها مو خيس كرد.حتي نمي دانم اسمت چي بود."چه سياهه تنش رخت عزا /تو چشاش ابراي سنگين مي بينم "٬لباس سياهت رنگ جمعه است ،رنگ تنهايي همه است .
"داره ازابر سياه خون مي چكد /جمعه ها خون جاي بارون مي چكه " ٬يكي از انگشتم ضرب ديده است. عصر جمعه دلم سخت گرفته و درد انگشتم تسكينم مي ده٬همسرم دستهام مي گيره مي بره بيمارستان .عكس مي گيرند دكترا از دستهام . هيچي نيست. دختره رگ دستشو بريده.جواب دكترو نمي ديده . بي پولي و تنهايي بد جوري و بدحالي مادر و بد اخلاقي پدر و شايد هم يك عشق ناكام.من چي مي دونم.چي بگم.كي به كي.حرفهاي گنده مي شنوم و دردهاي گنده تر مي بينم.
"نفسم در نمي ياد /جمعه ها سر نميايد/كاش مي بستم چشامو اين ازم برنمي آيد" .كاش مي تونستم بنشيم پاي حرف دلت. بشنوم ٬ هي بگي . شايد سبك بشي . اما مثل و هزار تا هستند. شايد يك ميليون و شايد هم بيشتر. تو نمي دوني بيماري هلندي يعني چي،توي لبنان چي مي گذري،كي برنده است،كي بازنده ٬نون نفت توي سفره تو نمي آيد.اما تا دلت بخواه غم اين دنيا توي دلت سنگيني مي كنه.تو چه مي دوني نقش امريكا چيه.كي مي خواهد رئيس جمهوري بشه و يا رئيس مجلس ٬برای تو چه فرقي مي كنه كي چي مي گه و كي چي نمي شنوه. براي تو مردن تنهار اهه.نه عزيزم. بمون بجنگ. با كي ،با خودت . "داره ازابر سياه خون مي چكد /جمعه ها خون جاي بارون خون مي چكه " .
"عمر جمعه به هزار سال مي رسه / جمعه ها غم ديگه بيداد مي كنه/آدم از دست خودش خسته مي شه /با لباي بسته فرياد مي كنه "،چي بنويسم براي تو . براي خانم دكتر كه من و ترا درمان مي كنه.اصلا نوشتن چه دردي را درمان مي كنه . آدم از دست خودش خسته مي شه . عصر جمعه د ل من بد جوري مي گيره. فرهاد تو دل من مي خونه ٬از جمعه خونين مي خونه.جمعه وقت رفتنه /موسم دل كندنه/خنجره از پشت مي زنه"... دختر چه خواهي كرد،نمي دونم چي بنويسم ،تنها مي خونم :"داره ازابر سياه خون مي چكد /جمعه ها خون جاي بارون خون مي چكه "، "داره ازابر سياه خون مي چكد /جمعه ها خون جاي بارون خون مي چكه "
*نوشته بالا حاصل درماندگي من در مواجه با دختري است كه رگهاي دستش را بريده تا بميرد و نگاه بي تفاوتش در برابر زندگي
اوضاع خوب نیست .... جهان .... منطقه ..... کشور....اقتصاد....سیاست....فرهنگ .... گرفتارخنده ام... شوخی ... جوک ....دارم آدمی دیگر را در خودم کشف می کنم... آدمی که از تلخی ها خسته است...ار تبعیض ها.... از آدمهای کوتوله .... از نادیده گرفتن توده ها به نفع اقلیت ... هیچ بودن کارکنان و همه چیز بودن مدیران...مدیران...خنده ام می گیرد...الفبای آداب اجتماعی را نمی دانند ...آداب انسان بودن .. کسانی که هنرشان تنها چاپلوسی ٬دروغ و بی رحمی است ....
مدام جوک تعریف می کنم و می خندم... ار ته دل می خندد.... به کوتوله ها می خندم ... به اخلاق زنگار بسته می خندم .... به آئینه می خندم ... به خودم می خندم ... به مبارزه می خندم ... به سازش می خندم... خنده درمان هر دردیست .... به رنج ها می خندم... جنگ کمدی با تراژدی ... معحزه خنده ... ویرانی انحطاط....
برنج...کوجه فرنگی.... بستنی قیفی ... اجاره خانه .... تورم...وعده ...نابلدی ...کار شکنی ...حرفهای بزرگ ... اشتباه های بزرگتر... تقسیم وظیفه ... بن کتاب برای تو.... خواندن کتاب برای ما... همه دنیای مال تو ... یک وجب خاک خدا مال ما ... می خندم ... فال قهوه می گیرم...حرفهای خوب می شنویم .... جوکهای خفن می گیم ...حرفهای مفت می شنویم...سایتهای سکسی... وبلاگهای سیاسی... فیلترشکن های توپ...
آخ نفرین بر تو شب... خواب های پریشان... کابوس های همیشگی ... مرگ در خواب ... خنده دربیداری ... اوضاع خوب نیست...کشور....منطقه ... جهان... رویاهای برباد رفته اقتصاد دولتی .... بازار آزاد بیمار... گرسنگی .... گرانی ... بیکاری ...لشکرکشی ... رویای امریکایی ... کابوس عراق ... لبنان در انتظار انفجار... مرگ خاموش کودکان در غزه ... مستاجرهای دربدر... جوانان جویای کار... کابوس کنکور... تصمیم های غیر مترقبه .... خط فقر... خط حماقت... نه ... بخندد ... خنده های ابلهانه ... جوکهای خفن...می خندم ... مدام می خندم ... من کیستم... تلخم ... می خندم... جنون خنده
محمد خاتمی عزیز
این نامه را روزنامه نگاری برای تان قلمی می کند که خاطرات زیادی از منش مدیریتی تان دارد. مسئول کیهان بودید و من در همین موسسه و درفضایی که توسط شما و شهید بزرگوار٬دور اندیش ٬فرهیخته و در یک کلام انسان یعنی شاهچراغی فراهم شد لباس آبی رنگ کارگری را از تن بیرون آوردم و خودکار خبرنگاری را در دست گرفتم.در همان فضا بود که روزنامه نگاری را آموختم.در آن دوران بود که به من فرصت داده شد در یابم در حرفه ای که برگزیده ام فضلیت همان شجاعت و صراحت است و ذات روزنامه نگاري مسئول را باید با نقد سرشت.
دوست عزیز من همین شجاعتی که در کیهان آن دوران الفبای آنرا آموختم به من جسارت داد تا زمانی که در روزنامه ایران همه دست اندرکاران بسمت ستادهای انتخاباتی رقیب تان هجوم آورده بودند یک تنه و البته با كمك و اغماض و تساهل فریدون وردی نژاد با شما و ياران تان گفت و گو کنم و با مشقت آنرا به دست چاپ بسپارم و خون دل بخورم تا تیتر مصاحبه با شما به صفحه اول راه باز کند.در همان زمان هر مصاحبه با "عباس عبدی " ٬" بهزاد نبوی" ٬"الویری " ٬"سلامتی " و نامهای دیگر که در آن دوران به جناح چپ و امروز به اصلاح طلبان شهره اند هزینه گزاف بپردازم.در همان زمان کسانی از مدیران که در ستاد رقیب تان گرم فعالیت بود تا آنجا که می توانستند فضا رابرای من تنگ می کردند و حتی کار را به تهدید عملی می کشاندن .تهدیدها را تاب آوردم. استدلال من آن روزها آن بود که ایران رسانه ملی است و باید متعلق به همه باشد.
وقتی رئیس جمهوری شدید همه در روزنامه به من تبریک گفتند٬چرا که می دانستند چقدر از نظر عاطفی به شما نزدیک هستم. ولی در همان موقع به یاد جلسه ای افتادم که در آن همه معاونین و مدیران تان در وزارت ارشاد از من و نوشته هایم شکایت کردند و شما ضمن دفاع باور نکردنی از من گفتید از قول تان در روزنامه بنویسم که وجود خبرنگاران شجاع و منتقد کمک می کند کارها بهتر پیش برود. با همین خاطره تصمیم گرفتم نقش منتقد فعال دولت تان را بر عهده بگیرم. وقتی در اولین گفت و گوی مطبوعاتی نام من از لیست پرسشگران حذف شد و آقای امین زاده بعنوان مدیر جلسه گفت چون رئیس جمهوری دوران طرح کاد - طرحی که دبیرستانی ها را به مرکز کار ارسال می کرد تا تجربه بیاندوزند- خود را می گذراند ترجیح دادیم چون صریح پرسش می کنید نامتان را حذف کنیم . یادداشتی تندی در این مورددر ایران قلمی کردم و این شد آغازی برای حذف من از ایران
این یادداشت من درست همان زمانی قلمی شد همان کسی که مرا تهدید کرد دستهایش را به روی آسمان دراز کرد و گفت خدا ر ا شکر یک حکیم رئیس جمهوری شد.معتقد م همان گونه که پیش از دولت اصلاحات ایران چند صدایی بود باید این منش را در زمان رئيس جمهوري تان قوي تر ادامه داد. باید بتوان با امیر احمدی مصاحبه و هزینه این مصاحبه را پرداخت.میزگرد با بهنود میزگرد برگزار کند و جواب بسیار جاها را بدهد.از کانون نویسندگان بنویسد و از شاملو. ولی باید این فرصت را بدهد بادامچیان ٬باهنر ٬ده نمکی٬سلیمی نمین و... هم حرفشان را بزنند.چرا كهمعتقد بودم در دل این تعامل ملی می توان به راه های بدیع دست یافت و توسعه ملي را محقق كرد.ایران روزنامه دولت است و باید همه صدایشان را در آن بشنوند.
دوست عزیزم این بار فشار معکوس را تجربه کردم با هر کس که از جناح رقیب تان مصاحبه می کردم در پسله می گفتند طرف راست می زند.می گفتند باید تنها صدای اصلاح طلبان از این روزنامه بلند شود.مي گفتم وقتي يك صدا حاكم باشد هيچ صدايي شنيده نخواهد شد ولي مستي نگذاشت بشنوند.آنقدر گفتند تا وردی ر ا به چین٬ مدیر مسئول روزنامه را به آلمان و...فرستادند و مرا ... بگذریم . من از شما نرنجیدم.وقتی یکسال بعد از دوران ریاست جمهوری تان اتفاقی هم را در خانه هنرمندان دیدیم و هم را در آغوش گرفتیم و با بغض پی جوی کار من شدید د انستم خاتمی همان مانده است که همیشه می شناختم مهربان، آزادیخواه و انسان. در جواب گفتم مهم نیست کجا هستم .مهم آنست که سخت دوست تان دارم و شما هم گفتید مرا دوست دارید. گفتید هم را ببینیم ولی من نخواستم . چرا که نمی خواستم در حضورتان با ترکیدن بغضم شما را برنجانم .
چرا این ها را می نویسم . چون نگران تان هستم. شما را دخیره ملی می دانم و می دانم با نفس حضورتان می توانید جهان ر ا روشنایی ببخشید. گروهی احساس می کنند اگر به صحنه انتخابات گام بگذارید چون مردم و نخبگان دوست تان دارند حتما رای می آورید من هم معتقدم رای خوبی می آورید و آنها می توانند از قبل تان قدرت از دست رفته را دوباره فراچنگ بیاورند و رقیب تان هم چون این را می داند بی پرده به میدان جنگ باشما خواهد مي شتابد و مي خواهد فضاي عمل تان را محدود كند . خبر تذکر هفتاد و هفت نماینده مجلس در باره سخنرانی اخیرتان معنایی جز این جنگ ندارد.آنهم در زمانه اي كه انتظار مي رود نمايندگان فكري به حال تورم تازنده بكنند . مگر شما چه گفته اید . جز آنکه خواستید تهمتی که به نظام دلخواهتان می زنند با نقل قول از بنیانگذار آن بر طرف کنید.
جناح راست٬ محافظه کار و هر نام دیگر نزدیک به ربع قرن می خواست همه قدرت را از آن خود کند ولي نمي توانست.سه سال است به این خواسته خود رسیده است . در همین مدت کارایی و توانایی اش را به محک تجربه گذاشته و دیگر بهانه ندارد که تکنوکراتها ٬غرب زده ها ٬ اصلاح طلبان به آب و نان مردم بی اعتنایند و نمی گذارند عدالت تحقق یابد.وضع موجود از نتایج سحر حاكميت آنهاست و باید گذاشت تا صبح دولتشان هم بدمد.این تجربه هزینه گزافی بر شانه های مردم می گذارد ولی دستاوردهای تاریخی گرانبهایی بدنبال خواهد داشت٬لااقل ما از نظر تاریخی در خواهیم فهمیم ٬واژه هایی چون تدبیر٬عقلانیت ٬کار کارشناسی و دور اندیشی چقدر گرانبهایند.تجربه جناح رقیب تان هنوز به غایت منطقی اش نرسیده است و باید اجازه داد آنها هر چه در آستین دارند رو کنند تا بدانند شکاف بین ادعا و عمل از کجا تا به کجاست.
ممکن است در جواب بگوئید اگر منتظر بمانیم همه چیز از دست می رود. ولی تنها ابزارمقابله با بحرانها تسخیر نهادهای قدرت نیست.از سر و جادوي روشنگری غافل نشوید.مردم امروز هر بار از خانه شان برای خرید بیرون می روند حقیقتی را در می یابند كه با هزاران مقاله و سخنراني تند و تیز نمی توانیم به آنها انتقال دهیم. قیمت مسکن و برنج و کوجه فرنگی و... بیش از هزاران اعتراض دارد ذهن ها را روشن می کند.می توانیم تنها دلایل واقعی و نه خیالی مشکلات را با مردم در میان بگذاریم.دلایل تورم را بصورت ملموس شرح دهیم. انگشت اشاره به جزئیات دراز کنیم. پاشنه آشیل این دوستان نه در پای صندوقهای رای است که می توانند به راحتی مدیریتش کنند بلکه در زندگی روزمره و ملموس مردم است و با هیچ ترفندی نمی تواند آن را انکار كنند.
در حال حاضر تنها وظیفه دارید با بهره گیری از محبوبیت تان روحیه نخبگان و کارشناسانی را که در انزوا قرار گر فته اند و با بحران منزلت دست به گریبانند حفظ کنید و در آنها امید بدمید . از آنها بخواهید مطالعه کنند و مهارت شان را بیافزایند تا روزی که رقیب دانست بدون نخبگان نمی توان کشور را حفظ کرد آنروز بتوان آب رفته را با سخت كوشي و خون جگر به رودخانه تاریخ باز گرداند.نزاع بر سر ریاست جمهوری بهانه ای می شود که حواس مردم از واقعیت پرت شود . باید اجازه دهد رابطه مردم با نهادهای قدرت چون دولت و مجلس شکل طبیعی اش را پیدا کند. البته اگر فضا طبیعی بود و می شد با یا سیاست ورزی تکلیف همه چیز را روشن کرد این بهترین راه بود ولی نمی گذارند و نمی شود. پس باید از نهادهای قدرت فاصله گرفت و تا آنجا که می توان چراغ عقل را روشن کرد. این که من به شما توصیه می کند در حالي كه مي دانم خود همه چيز را مي دانيد منطق خود را از شجاعتی می گیرد که در مدیریت شما بر کیهان به تمامی آموخته ام و می دانم شما صراحت کلام را می پسندید . امیدوارم با همه این حرفها همان کنید که به نفع کشور و ملت می دانید
*آخرین خبر حاکیست که هفتادو هفت نماینده امضای خود را ازپای متن تذکر به وزیر اطلاعات در باره محمد خاتمی برداشته اند ولی این اتفاق هیچ تاثیری در تحلیل بالا ندارد و چیزی را تغییر نمی دهد
دو سال گذشت به همین سادگی.نه دو سال وبلاگ نویسی آسان نیست.در این زاد بوم با واژه زیستن٬اندیشیدن و در برابر محیط واکنش نشان دادن سهل نیست.دهشتی است که مدام ترا به خود می خواند و هر بار از چنگال پر قدرتش می گریزی با دلربایی اش دوباره خود را در آغوشی می یابی که مدام از آن می گریزی. وبلاگ مثل زندگیست. با آن می خندی.با آن می گریی. با آن قهر می کنی.با آن آشتی می کنی.عشق سودایی که جز رنج حاصلی ندارد ولی از این رنج گریزی ندارد.
وقتی می نویسی.وقتی در وبلاگ می نویسی مدام از خود می پرسی از نوشته چه کاری بر می آید.در پسله يك وبلاگ کوچک در جهان رنگارنگ و غول آسای مجازی چه کاری بر می آید.این دغدغه هاملتی جان را می فرساید.امااین دغدغه پایانی ندارد.حلقه تراژی بسته می شود. از امید به بیم و از بیم به امید راه می سپارم. مدام با خود می گویم نه فایده ندارد.آمار بازدیدکنندگان گاهی نا امیدت می کند و گاهی امیدوار. تاثیر نوشته ات را حس می کنی ولی این تاثیر چهره ژانوسی دارد.یک سوی آن تاثیر در لایه های پیدا و ناپیدای جامعه است ولی تاثیر فوری آن انزوایی است که پیامد هر روشنگریست.
وبلاگ بهشت است چون ترا که از روزنامه نگاری رانده اند٬حذف ات کرده اند به جهان نوشته باز می گرداند.نشان می دهد هستی و نمردي.می توانی در برابر جهانی که از تو بزرگتر٬فربه تر و بی رحم تراست بایستی. مثل ایستادن اسپارتاکوس در برابر سپاه رم. مثل هر اعتراض شکست خورده.ولی همین ایستادگی به تو انگیزه زنده بودن می دهد. تو حس می کنی هستی اگر دیگران نخواهند باشی. .در جهان مردگان حس می کنی با یک ناله کوچک زنده ای.حتی اگر کسی صدایت را نشنوند.
وبلاگ جهنم است.چرا که حس می کنی در برابر هر ستم ٬در برابر هر ناکارآمدی٬در برابر هر زندانی٬در برابر بسته شدن هر روزنامه ٬در برابر بیکار شدن هر روزنامه نگار و همکار٬در برابر ویرانی جهان و... مسئولی.باید بنویسی.به این دلیل دربرابر تلخی ها گشوده می مانی و این تلخی ها آرام آرام جانت را فرسوده می کند.تلخی٬اما این تلخی از زندگی خصوصی ات خون و مایه نمی گیرد.هر کس در برابر جهان رنج می برد تو رنج می بری و باید در برابر این رنج واکنش نشان دهی.اما اين اعتراض مدام تنهایت می کند و اززندگی ات دام می سازد.
وبلاگ را عاشقانه دوست دارم چون دوستان نازنینی یافتم که نخ نامریی که ما را به هم وصل می کند غم و شادی هایی است که در تن واژه ها پوشانده می شود و ديگر هيچ.صبح که می شود هوس خواندن این وبلاگ و یا آن وبلاگ ترا بر می انگیزد با چشمهای خسته به جهان مجازی راه بکشی و با دنیاهای متفاوت روبرو بشوي.با سبک های مختلف.با تنهایی ها.با حمایت ها ٬با انتقادها.باعاشقانه نوشتن٬با تحلیل های بی طرف و روشنفکرانه ٬با نوشته های دلسوزانه و... آدمهای متفاوت و حتی متضاد روبرو شوي.و همه شان را دوست داشته باشي.
وبلاگ عصبانی ام می کند وقتی کسانی با نام مستعار واژه ها را خنجر می کنند تا برجانی زخم بزنند.از هیچ چیز به اندازه پیام گذاشتن شریرانه آنهم با نام مستعار نفرت مر ا بر نمی انگیزد.حرفی داری٬اعتراضی داری با نام خودت بنویس.تند بنویس.این خفاشان شب زلالی وبلاگ را می آلایند.وبلاگهای که با نام مستعار شعارهای تند سیاسی می دهند بر نمی تابم چون تعادل را از فضای وبلاگ نویسی می گیرند. وبلاگی را که دوست دارم که شبیه نویسنده اش باشد.
وبلاگ نویسی مرا با نسل جوان آشنا کرد هر چند این آشنایی هراز گاهی به تجربه های تلخ میدان داد ولی به من آموخت که در چه فضایی نفس می کشم واین دستاورد کوچکی نیست. من دوپسرم سهیل و سینا رااز راه وبلاگ نویسی بیشتر کشف کردم و دانستم چقدر با هم متفاوتیم . تفاوتی ژرف. همین تفاوت است که مرا شاد می کند. آنها از من عبور کرده اند. من بسته دوران کودکی و نوجوانی ام هستم که با رنج و فقر گذشت. اما آنها دغدغه دیگری دارد.دغدغه ای که دارم یواش یواش هضمش می کنم.به آهستگی می فهمش.شتاب دارم بفهمم ولی نمی توانم.باید به خود فرصت دهم.وقتی سهیل تند تند کتابها و فیلمها را آنهم در کنار درس خواندن و رودررویی با کابوس کنکورمي بلعد.زمانی که سینا از جهان خاص خود سخن می گوید.احساس غروری می کنم که پر از عاطفه پدری است.می خواهم با فاصله به توانایی شان نگاه کنم ولی نمی توانم.اما می دانم دیگران این کار را خواهند کرد.
من همه وبلاگ ها را می خوانم.همه آنهایی که در دایره رغبت من قرار دارند.اما وبلاگ ها که مخاطب اندکی دارند ولی خیلی خوب می نویسند. هر جمله شان آتشی می شود بر قلبم. سعی می کنم با پیام گذاشتن سهمی در ماندگاریشان داشته باشم. اگر باقی بمانند به مرور کشف خواهند شد. امیدوارم بمانند.تمام آنهایی که نامشان در لیست پیوندهای من است مرتب می خوانم .ولی بعضی هایشان مدتهاست نمی نویسند ومن به ناچار نامشان را حذف می کنم.چون ماندن نامشان به مرور پیوندها را بی معنی می کند.دو جا است که همیشه سر می زنم.یکی وبلاگ حسین نوروزی که هر صبح وبلاگ خوانی را با او آغاز می کنم و با صدای موسیقی که از آن به گوش می رسد حال می کنم.تلخ می شوم ولی یک تلخی شیرین و حتما سری هم به وبلاگ عباس عبدی می زنم که جهان را خیلی خوب فهم می کند.بسیاری نامها را می توانستم اینجا بگذارم ولی به دلایل مختلف نگذاشتم.نمی توانم غمگین نباشم ایستگاه رضا ولی زاده خیلی وقت است سوت و کور است. اما بودن با باز نگارش كار و بار روزانه من است و در وبلاگ کافه تیتر خبری٬ذوق بودن در نشستی مرا بر نمی انگیزد. خوشحالم که هستید و با بودن شماست که من می نویسم
نظام جمهوري اسلامی به پایان سومین دهه عمر خود نزدیک می شود و در همه این سالها هیچگاه نتوانسته است رابطه معقول ٬عقلانی و کارآمدی با نظام اطلاع رسانی برقرار کند.همه دولتها و همه نهادهای پرنفوذ از این نظام خسته و عصبانی اند.توقیف روزنامه ها و مجله ها و فیلتر کردن سایتها و وبلاگ ها منطق خود را از این عصبانیت می گیرد.دولت هاشمی رفسنجانی از دست مطبوعات شاکی بود که درست نمی توانند سازندگی که در جابجای کشور در جریان است واتاب دهند.خاتمی همیشه از مظلومیت دولتش در فضاي رسانه اي گلايمند بود ولي هيچگاه نتوانست بهره لازم را از خبرگزاري جمهوري اسلامي و روزنامه ايران ببرد و دولت نهم پاشنه آشيل خود را در ميان رسانه ها جستجو مي كند و هميشه هم آنرا مي يابد.
مشكل از آنجا آغاز مي شود هيچ مدير و مسئولي به خود اين فرصت را نداده است كه يكبار به پاي درس روزنامه نگاران با تجربه و اساتيد ارتباطات بنشيند و با آشنايي با ظرايف اطلاع رساني درك و انتظار خود را از اين نظام با واقعيت همخوان و به اين همخواني يك عمر خيال خود را در ميدان اطلاع رساني راحت كند و چون اين كار صورت نگرفت بدبيني به جماعت حرفه اي ابدي شد و كساني در راس نهادهاي اطلاع رساني نشستند كه به قول معروف اين كار نبودند ولي در دايره اعتماد مسئولان قرار داشتند و بعد از مدتي به دليل آنكه انتظاري كه از آنها مي رفت تحقق نيافت در معرض تغيير قرار مي گيرند و جاي خود را به نا بلد ديگري مي دهند.آنها درست در لحظه اي كه در مي يابند بدون داشتن مهارت هر استفاده اي از رسانه نتيجه معكوس مي دهد از مقامشان عزل مي شوند.
اين بي اطلاعي از آنجايي آغاز مي شود كه وزيران و مديران ارشد چون ماهيت خبر را نمي شناسند مي پندارند روزنامه ها بايد هر سخني كه بر زبان مي آورند بايد كلمه به كلمه در رسانه ها واتاب يابددرحالي كه روزنامه ها در اين سخنراني ها بدنبال گزاره هاي خبري اند و چون اين گزاره ها جنحال برانگيز وجذابند با چاپشان مديران مي رنجند و مي گويند حرفشان تحريف شده است و با انعكاس يك خبر حتما يك تكذيبه هم بدنبالش چاپ مي شود. اگر مدير مي دانست چه جمله اي از سوي روزنامه نگاران شكار مي شود خود اين جملات را مديريت شده بر زبان مي آوردند و همان چيز را بدست مي آوردندخواهانش بودند. آشنايي ابتدايي با اصول اطلاع رساني در جهان امروز جز مبادي علم مديريت تلقي مي شوند.
گيريم كه روزنامه ها بترسند و كلمه به كلمه گفته ها را همانگونه كه بيان شده اند چاپ كنند و پشت پا به اصول حرفه اي بزنند.بعد از مدتي خواننده ها قيد خواندن اين خبرها را مي زند و اصلا مطلب در بی اعتنایی مخاطب گم مي شود و اگر اين اقدام تداوم يبابد روزنامه دردكه ها مي ماند و تنها در بريده جرايدها خود مديران تنها خواننده سخنان خود مي شوند.بنظر مي رسد بعد از آزمون و خطاهاي زيادي كه دولتمردان در مديريت بر رسانه ها صورت داده اند وقت آن رسيده باشد با شاگردي و آموختن به بحراني خاتمه دهند كه با اين روش ها و منش ها براي هميشه تداوم خواهد يافت .
"میثم اخباری " جوان است و خوش بر خورد.روبروی من نشسته است.سالهاست در طبقات سازمان با هم سلام و علیکی داریم. اما این بار برای پی جویی جواب یک سوال به نزد من آمده است.کمی آنسوی تر مجید انکوپا همکارم که من سخت دوستش دارم مشغول شمارش برگهای آبی کم رنگی است. برگهایی که می توان باآنها به بازار نشررفت و کلی کتاب خرید و به خانه برد و بعد عزا گرفت که این کتابها را کجا باید جا داد.در همین جاست که خوشحال می شوی با مناسباتی که داری حتی یک برگ از این بن ها به تو و همکارات که کار شمارش را بر عهده دارد تعلق نمی گیرد و می توانی بدون دغدغه به خانه بروی و به فکر کمبود جا نباشی.
همین روزهاست که بازار خرید و فروش بن های کتاب رونقی به کار دلال ها دهد.در این معامله پرسود هم خودی ها و از ما بهتران به پولی می رسند و هم کسانی درصدی از این پولها نصیب می برند که حنجرشان را در خیابان انقلاب به کار می اندازند و فریاد می زنند بن کتاب خریداریم.البته در این میان مثل همیشه دست کتابخوانهای واقعی خالی می ماند و در این بازی دولت نهم هیچ تفاوتی با دو لتهای هشتم و هفتم و.... ندارد.اخباری دست به قلم دارد و گزارش می نویسد.فرصتی دست می دهد درباره سبکهای مختلف نوشتن با هم گپ بزنیم.سبکهایی که مدتهاست دیگر در مطبوعات جایی ندارند و مقاله نویسی و اطلاع رسانی خشک و بی روح جای گزارش ها و مصاحبه های شیرین ٬تاثیر گذارو خواندنی را گرفته است.
جوانان با استعداد چه در روابط عمومی ها و چه در روزنامه ها اسیر دست کلیشه ها و عادت ها همه ذوق و قریحه خود را بر باد رفته می بینند.هیچوقت مطبوعات به این حد ازنظر فنی سقوط نکرده بود آنهم در شرایطی که تعداد جوانان شایسته و مستعد اینهمه قابل توجه است.جوانانی که اگر فرصت مناسب را بیابند و کنار دست با تجربه ها و موسفید کرده ها بنشینند می توانند راه به قله روزنامه نگاری بکشند.اما در افق هیچ چشم انداز روشنی دیده نمی شود.اگر وبلاگ ها نبود و قلم زیبا و جسورانه این جوانان را نمی خواندیم می پنداشتیم این نسل توانی برای ارائه ندارد.
"اخباری " یکی از این استعداد هاست. از او می خواهم نوشتن را فراموش نکند.یا در روزنامه ها قلم بزند و یا وبلاگی راه بیاندازد.در همین روابط عمومی که او کار می کند کسانی را می شناسم که در وبلاگ شان محشر می نویسند.مشکل در کجاست.این مشکل را در سلیقه این مدیر و بی ذوقی آن مسئول نباید جستجو کرد. چرا که این درد بی درمان همه رسانه ها و نهاد های فرهنگی را اسیر چنگال خونریز خود کرده است.معضل اصلی را باید در تدابیر و رفتارهایی جستجو کرد که فضای فرهنگی رااز نشاط تهی کرده است و با به پرواز در آوردن شبح کارمندی و میدان دادن به مقرارات بی خون استعدادها را به تباهی می کشاند و همه جانها را دچار خزان پیش رس می کند.
"تباهی " با مقاومتی روبرو نمی شود و همین دیوارهای فرو ریخته شده است که به این تباهی میدان می دهد هر جا زندگی حاکم است بذر مرگ بپاشد و هرجا مدیری بخواهد خلاقانه کاری بکند و کمی متفاوت باشد عرصه را برای خود تنگ ببیند و به عزلت و تنهایی پناه ببرد و در این میان مدیران که به ناچار باقی می مانند آنقدر احتیاط می کنند و آنچنان محافظه کارانه با حوزه کاری شان برخورد کنند که حتی اندک نسیمی از نو آوری فضای راکد فرهنگی را به حرکت در نیاورد. چه باید کرد. راهی جز آن نمانده است که آنقدر سخت کوشانه ایستادگی کرد تا مفری در جهان بی مفر خود را به تماشای جانهای خسته بگذارد ٬چرا که بدون شادابی فرهنگ هیچ جامعه ای نمی تواند رفاه و آبادانی را تجربه کند.
انفعال صورت آشکار مرگ است.مرگی که از بازشناسی خویش باز مانده است.مرگی که چون رقص برگی در روی آب روان می ماند.این برگ دور خود می چرخد.به جلو می رود ولی رفتنی نا خواسته و اسیردست تصادف.اوج تراژدی در آنست که برگ بپنداردخود می رود و اراده معطوف به اراده است که او را با خود می برد.انفعال را در انفعالش باز شناختن نشانه آغاز حیات است و این درست همان شناختی است که در جامعه ما غایب است و هیچکس حتی به آن نمی اندیشد.
جامعه هر چقدر به ویرانی بیشتری تن می دهد.هر چقدر لحظات حیات را از شور زندگی تهی می کند و ابتلا به افسردگی فعال را در تمام جانها بر می انگیزد کمتر به مرگ می اندیشد.چون ماهی که در آب غوطه ور است و از آن بی خبر است ما بعنوان انسان ایرانی ازغوط خوردن در نیستی اجتماعی بی خبر مانده ایم. آنچنان غرق روزمره گی هستیم که مر دن خود را از یاد برده ایم.مرده هیچ تبادلی با اطراف خود ندارد. کوچکترین واکنشی در برابر بیشترکنشی که در اطرافش می گذرد از خود نشان نمی دهد. چه براو بخندند و چه بر او بگریند تفاوتی برایش ندارد.
کامو جایی گفته است اهمیت مرگ در این است که ما را با پایان شناخت٬دانایی و منطق روبرو می کند.امروز تنها با اندیشیدن به مرگ - بخوانید انفعال -می توان با وضع بالفعل خود رو دررو شد.نوشتن اگر نتواند پاسخی به این انفعال بدهد بودن و یا نبودنش چه تفاوتی دارد.چه گره ای از معضلات جامعه باز می کند. ایستادن در برابر مرگ و اندیشیدن در برابر آن اقدامی فلج کننده و دهشتناک است که جان را پر از جراحت می کند و انسان را از پا می اندازد.ولی از این رو در رویی و از این چالش گریزی نیست.باید این مرگ و انفعال را از نو مورد بازشناسی قرار داد. نوشتن می تواند اقدامی رهایی بخش در صورت فردی آن باشد.ناخود آگاه انسان را که پر از تهاجم محیط است تخلیه کند ولی این گونه نوشتن روزنه ای به روی روشنایی باقی نمی گذارد و هیچ تاثیر اجتماعی بر جا نمی گذارد.
جامعه اخلاق را در تمام صورتهایش کتمان می کند.باید بی پرده از این کتمان سخن گفت تا بتوان انحطاط را در منحط بودنش باز شناخت.انجمن صنفی روزنامه نگاران در حالی که در برابر قتل آشکار دو مجله سینمایی-بخوانید دنیای تصویر و هفت-سکوتی غیر قابل قبول در پیش گرفته است به سردبیر مجله دیگر سینمایی جایزه می دهد.آیا این سکوت نوعی همدستی درحذف این دو مجله سینمایی نیست.چرا در مراسم بزرگداشت که به بهانه روز جهانی آزادی مطبوعات برگزار می شود همزمان با این بزرگداشت نامی از این دو مجله برده نمی شود. اصلا بحث صاحب این نام و یاآن دیگرنیست که چرا مورد ستایش قرار گرفته اند.هر کس سلیقه ای دارد و حق هیات مدیره انجمن صنفی است که از هر کس بخواهد تقدیر کند ولی آیا سکوت در برابر مرگ این مجله ها آنهم در مراسمی که به اسم آزادی برگزار می شود نشانه آشکار مرگ یک انجمن نیست.مرگی که در پس مراسم های مدیریت شده و بی خاصیت خود را کتمان می کند. داشتن و یا نداشتن انجمن وقتی ساده ترین وظیفه خود را انجام نمی دهد چه تفاوتی دارد. پاسخ این پرسش را با همه عاطفه ای که نسبت به یک نهاد در محاصره داریم باید داد تا نشان د هیم در کجاانحطاط حضورش را به تمامی جشن می گیرد
بنظر می رسد وقت آن رسیده است که با همه صورتهای انحطاط بی پرده روبرو شد و در غیر این صورت ننوشتن و سکوت کردن کارکردی بهتر و دقیق تری دارد.متاسفانه در جامعه درست همان نهادها و آدمهایی که باید وظیفه خود را در قبال انحطاط انجام دهند خود نماد انحطاطی شده اند که نقاب فعالیت دروغین به چهره می زنند و اجازه نمی دهند جامعه لااقل خلایی را حس کنند که عمیقا در تمام لایه های جامعه وجود دارد ولی به علت نهادهای تقلبی اصلا عدم شان حس نمی شوند .
دلم نمی آید بنویسم.از حسی حرف بزنم که در تمام ذره ذره وجودم موج می زند و مرا به یک بی حسی مطلق می کشاند.وقتی به تشیع جنازه می روم و به مرده ای خیره می شوم که دارد زیرخاک پنهان می شود دچار حسرت می شوم.با رفتن او کسانی می گریند٬بعضی ها صجه می زنند.تعدادی هم برای اینکه برای آشنایی وقتی تلف کرده اند و از کاسبی جا مانده اند زیر لب غرولند می کنند .غمت نباشد همه تلخی ها ضجه ها و غرولند هادر مسیر بین بهشت زهرا و تهران تمام می شود. جایی این وسط وقتی دارند با قاشق و چنگال ور می روند و قبل از خوردن غذای اصلی نان و ماستی می خورندو بعد نوبت برنج و مرغ می رسد و با فرستادن صلواتی و خواندن فاتحه ای خود بخود بخود کلمه پایان نوشته می شود در دفتر زندگی یک نفر.
کاش شجاعت این را داشتم بنویسم حالم خوب نیست و حالم ازهر چه بوی عشق ٬رفاقت و دوست داشتن می دهد بهم می خورم. جلوی آئینه می روم و به موهای سفیدم خیره می شوم. پنج دهه زیستن٬بارنج زیستن و همیشه در وسط زمین و آسمان رها ماندن به حال خود. مدام از خود می پرسم جرمت چیست.اینکه دوست داشتن را جدی می گیری.سی سال است می نویسی تا دلها بیشتر برای زندگی بطپد تا برای مرگ.قلبی را آرام کنی.از آزادی می نویسی. از برابری و از عدالت.از دوست داشتن٬از عشق ٬از مهربانی.ولی می بینی همه چیز را از تو دریغ کرده اند. هیچ چیز نداری جز انبوه تلخی ها.در آستانه غروب زندگی ات هیچ نیستی جز شبحی .کابوسی در خانه.شبحی ناپیدا در اداره و روحی سر گردان در کوچه و پس کوچه ها. مدام می خواهی خود را گم کنی ولی نمی کند. ..... ابله هر جا می روی خودت ایستادی روبروی خودت.
سالهاست از امید می نویسم تا دهشتی که در سراپای وجودم را تسخیر کرده است پنهان بماند.آن نا امیدی بی پیر را از چشم ها قائم کنم.خسته ام.داغونم.نا امیدم.من چی ام.هیچ.ازهیچ کس گلایه ای ندارم. از هیچ کسی که می پنداشتم باید پناهگاهم باشد هیچ دلخوری ندارم.از مقامات ارشد و غیر ارشد که رسما مرا یک اتاق تبعید کرده اند هیچ شکایتی ندارم.متنفرم از همه غرایزی که قرار است لذت و آرامش بدهند به یک آدم که من باشم. از روابط جنسی متنفرم ٬از خوردن و خوابیدن بیزارم.ازاینکه اینهمه خودم را حس می کنم خسته ام.می دانم آنهایی که می نویسند٬ آنهایی که می خواهند متفاوت باشند محکوم به تنهایی اند و من در کابوس تنهایی یله شده ام.هیچ چیز شادم نمی کند.اسمش را بگذارید افسردگی و هر اسمی دیگر. من به آن گودال فکر می کنم که تنها راهی است که می تواند مرا از شر خودم خلاص کند . نه همدلی فایده ندارد. چقدر بد است درسنی که باید تکلیف ات روشن شده باشد.هنوز بدنبال تعین تکلیف با هرکسی و هرجایی است.تکلیفی که هرگز روشن نمی شود و تو می مانی آشفته و خسته.ای لعنت به تو زندگی و زنده بودن.